من که ملول بودمی
رفتن به کانال در Telegram
@lmaryam78l و للشعرِ و الحبِّ فوَّضتُ اَمری... و سرنوشتم را به شعر و عشق سپردم...
نمایش بیشتر302
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+57 روز
+1130 روز
آرشیو پست ها
Repost from من که ملول بودمی
بیهقی در توصیف جنگ بین لشکریان مسعود و مکرانیها که جنگ سختی بوده و کشت و کشتار زیادی توش اتفاق افتاده میگه:
جنگی پیوستند چنانکه آسیا بر خون بگشت.
یعنی خون بسیاری ریخته شد تا آنجا که این خون میتوانست آسیاب را بچرخاند.
فردوسی هم در شاهنامه چند باری از این تعبیر استفاده کرده و در بخش پادشاهی گشتاسب آورده:
به خون غرق شد خاک و سنگ و گیا
بگشتی بخون گر بدی آسیا
یک بار هم در داستان اکوان دیو:
همی بفگند نام مردی ز ما
به تیغ، او براند ز خون آسیا
درویشی مُسْتَجابالدَّعوة در بغداد پدید آمد. حَجّاجِ یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعایِ خیری بر من بکن. گفت: خدایا! جانش بستان. گفت: از بهرِ خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعایِ خیر است تو را و جملهْ مسلمانان را.
ای زبردستِ زیردستآزار
گرم تا کی بماند این بازار؟
به چه کار آیدت جهانداری؟
مردنت بِهْ که مردمآزاری
از گلستان سعدی
ذات مرة أردت أن أقول لها:
لاتتركني ابدا. لاتتركيني فأبقي وحيدا كبيت مهجور. كشرنقة فارغة و سوداء.
لم أقل. خفت أن تقول لي إني لن أكون مهجورا ابدا حتى ولو تركتني.
_ لن تكون مهجورا ابدا حتي لو تركتك. لأنك مسكون بالحكايات فقط.
یک بار آمدم به او بگویم:
هیچ وقت مرا تنها نگذار. اگر مرا ترک کنی مثل یک خانهی متروک، مثل یک پیلهی خالی و سیاه تنها میمانم.
اما نگفتم. ترسیدم بگوید که من هرگز تنها نخواهم ماند، حتی اگر مرا ترک کند.
_ حتی اگر تو را ترک کنم تنها نمیمانی برای اینکه تو در داستانها زندگی میکنی.
الفراشة الزرقاء
ربیع جابر
کلی کار ریخته روی سرم. انقدر که حتی وقت نداشتم امروز که پیشفروش بلیطهای قطار شروع شد بلیطهای دی ماه را بخرم. یکی دو روز که درد کتفهایم امانم را بریده بود و کارهایم برای همین انقدر روی هم تلنبار شد. دیروز خودم را شبیه پیرزنها پیچیده بودم و رفته بودم بیرون تا مبادا سرما کتفم را بدتر نکند. یک شلوار پشمی زیر شلوار جین مشکیم یک کراپ گرم زیر بافت سفیدم که رویش کت چرمی مشکیم را پوشیده بودم؛ دوتا جوراب روی هم؛ یکی معمولی و آن یکی پشمی؛ یک روسری هم بسته بودم روی سرم و یک شال مشکی هم رویش انداخته بودم. روسری را روی سرم دیدی خندیدی و گفتی یاد مادرت افتادی و که همیشه از سرما گریزان است. ماندهام وقتی همیشه تمام وجودم سردش است و هیچوقت هم گرم نخواهد شد چرا عاشق پاییز و زمستانم. امروز کتفم دیگر درد نمیکرد اما با درد پریود درگیر بودم. درد را یک کاریش کردم اما هوسم به خوردن شیرینی بدتر از درد داشت جانم را میگرفت. هی دندانهایم را روی هم فشار میدادم و خیال میکردم دارم یک کیک نرم شکلاتی میخورم. طاقتم طاق شد و توی همین سرما لباس پوشیدم که بزنم بیرون. باز همان شلوار پشمی و کراپ گرم با این تفاوت که این بار یک جین و پیراهن بافت سرمهای پوشیدم و شال ضخیم سرمهای رنگم را هم دور سرم پیچیدم. اولش میخواستم بروم همین کافهی بغلی اما دیدم نه دلم میخواهد یک عالمه کیک و شیرینی ببینم و از بینشان انتخاب کنم. راهم را کج کردم رفتم ده، پانزده خیابان پایینتر سراغ قنادی لاریسا. بعدش هم جعبه شیرینی را زدم زیر بغل و زود برگشتم و چاي دم کردم. حسابی ناپرهیزی کرده بودم اما فدای سرم. شیرینیها را خوردم و نشستم پای لپتاپ و خیلی جدی برای خواهرکوچکم متنی تهیه کردم تا فردا در انجمن شاهنامهخوانی بخواند. نزدیک سه ساعت انگار که دارم یک کار پژوهشی خیلی مهم پیش میبرم فیلم دیدم و یادداشت برداشتم و تایپ کردم و پیدیافش کردم و برایش فرستادم. باز هم کارهای خودم روی زمین ماند. فدای سر خواهرم.کارهایم اما همانطور مانده. ترجمه را ویرایش نکردم. رمانی که باید میخواندم نخواندم. دنبالهی کار وامم را نگرفتم. بلیطها را هم نخریدم و حتی همین فردا هم نمیدانم چطور باید بیبلیط خودم را به خانه برسانم. اما به خاطر آن تکه کیکی که برای صبحانه نگه داشتهام از زندگی خوشم میآید.
مارکز در مصاحبهی دیگری که توسط احمد اخوت ترجمه شده از ارتباطش عمیقش با شخصیتهای رمان صد سال تنهایی میگه:
از اولش میدانستم سرهنگ اورلیانو بوئدنیا تا آخر زنده نیست و بالاخره مجبور میشون سرهنگ را بکشم. اما جرئت این را نداشتم. یک روز بعد از ظهر با خودم فکر کردم دیگر بسش است باید کارش را بسازم. وقتی کارش را تمام کردم رفتم طبقه بالا پیش مرسدس. میلرزیدم. او وقتی نگاهش به من افتاد فهمید چه اتفاقی افتاده و گفت آخرش سرهنگ مرد؟
روی تختم افتادم و ۲ ساعت تمام گریه کردم.
یه مصاحبه هم دیدم از مترجم کتاب بهمن فرزانه. یه جا تو مصاحبه میگه:
من برم یه سیگار بکشم. ایتالیاییها با دست حرف میزنن یکیشون تو جنگ دستشو از دست داد دیگه حرف نزد. حالا من هم باید حتما سیگار بکشم تا بتونم حرف بزنم. :)))))
و این حرفش من رو یاد این حرف بوکوفسکی انداخت که او به طریقی گرسنگی رو انتخاب کرده.:)))
Repost from من که ملول بودمی
بوکوفسکی توی ۴۹ سالگی نامه ای برای دوستش می نویسه و بهش میگه:
دو راه بیشتر پیشِ پایِ خود نمی بینم، یا باید در پستخانه بمانم که می دانم کارم به جنون خواهد کشید، یا اینکه به صد دلارِ مستمریِ ماهانه انتشاراتی رضایت بدهم و تا عمر دارم گرسنگی بکشم. و من تصمیم گرفته ام گرسنگی بکشم.
مارکز از علاقهش به نوشتن میگه:
همیشه مینوشتن و هیچ وقت به چیز دیگری جز نوشتن فکر نمیکردم. هیچ وقت هم فکر نمیکردم که بتوانم با آن امرار معاش کنم. اما حاضر بودم به خاطر نویسندگی از گرسنگی بمیرم.
واحد ترجمهی رمان پست کدرن توفیق اجباری شد که از تقریبا ۸ سال دوباره صد سال تنهایی رو بخونم. این وسطای چند تا مستند از مارکز هم دیدم که از این رمان حرف میزنه.
او تعریف میکنه سالهایی که این رمان مینوشتم ماهها از اتاقم بیرون نمیاومدم و بچههام از من به عنوان مردی در اتاق بسته یاد میکنن. تو کل اون سالها هم مسئولیت زندگی روی دوش همسرش مرسدس بوده. انقدر که حتی زمانی که این رمان تمام میشه پول پست کتاب از مکزیک به آرژانتین رو نداشته و مجبور میشه به اندازه پولش بخشی از کتاب رو پست کنه:)))))
بعد که از پست برمیگردن همسرش میره سشوار و بخاری و همزنشون رو گرو میذاره و میرن باقی کتاب رو با اون پول پست میکنن بهش میگه دلم میخواد این کتاب رمان خوبی از آب درنیاد:))))
شروعی که از یک داستان انتظار دارم:
بیشتر از یک هفته است که کشته شدهام و چهار پنج شب است که در پادگانم. سگها دندانهای خیلی تیزی داشتند. ران، شکم و پستان و گردنم را با دندانهای تیزشان گاز میگرفتند. اگر توانش را داشتم از جا برمیخاستم و فرار میکردم؛ یا اصلا خودم را از دست سگها نجات میدادم.
از داستان در انتظار متلاشی شدن یک جسد
اسکندر جلال
چو دیگ از زر بود او را سیهرویی چه غم آرد؟
که از جانش همی تابد به هر زخمی حکایتها
مولوی
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
