نگار حسینی 🌱
رفتن به کانال در Telegram
شعر تسکین میدهد غمهای در دل مانده را.. #نگار_حسینی ✨️ 📕اثر چاپ شده : مجموعه غزل: تاثیر ماه ، نشر ایهام ۱۴۰۴ ✅️دعوتید به میهمانی شعر 📜 ✅️قرار ما: ساعتهای رُند .. : ..⏳
نمایش بیشتر1 432
مشترکین
-7924 ساعت
-3387 روز
-29330 روز
آرشیو پست ها
1 413
نگاهم پشت در مونده
نمیبینم نگاهت رو
بتاب از ابرِ تاریکی
ببینم رویِ ماهت رو
به چشمای خمار تو
چرا اینجوری وابستهم
خودت شاید خبر داری
چقد از فاصله خستهم
بگو تا کِی تو این دنیا
دلم زندونِ غمهات شه
الهی اشکایِ چشمام
بلا گردونِ دردات شه
نمیبینی پریشونم
نمیدونی دلم تنگه
روزام مثل شَبَن بی تو
شبی که خیلی پررنگه
چه خوبه عاشقت بودن
دل از من، باورش با تو
یه عالم باغِ گُل از من
گلابِ قمصرش با تو
سر اومد طاقتِ صبرم
بیا و آسمونم باش
تووی رگهای خشکیدم
بمون گرمای خونم باش
بگو تا کِی تو این دنیا
دلم زندونِ غمهات شه
الهی اشکایِ چشمام
بلا گردونِ دردات شه
#نگار_حسینی 🌱
#ترانه🎼✨️
1 413
دلتنگم..
آنقدر که سلول به سلول تنم
پر از سکوتِ اندوهبار دلتنگیست.
دلتنگم..
آنقدر که دیگر نه بهانه میخواهم
نه باران و خیابان و پاییز
نه آهنگی، و نه رایحهی عطری دور.
فقط کافيست صدای قدمهای آفتاب
شبیه به نبضِ آشنای تو باشد
تا دانه دانه از آسمانِ نگاهم سرازیر شوی
دلتنگم..
آنقدر که وقتی دور شدی،
منِ متلاشی ایستادم.
اما تو هنوز
در میانهی قلبِ پر از تپشم نشستهای..
دلتنگم..
آنقدر که فاصله..
که سکوت..
که هیچ..
#نگار_حسینی 🌱
#لحظهای_موسیقی 🎼✨️🎻
1 413
شب بود و پلکِخفته به رویا رسیده بود..
آه از نــهادِ حــنجره بالا رسیده بود..
کوچیدنِ هـــزار پرستوی بیگــناه
از عمقِشب به غربتِ فردا رسیده بود..
در دخمهای جنونزده پروانههای خیس
پــروازشان به عالمِ مــعنا رسیده بود..
رقـصِ گلوله بود و تبِ زخمِ زندهکُش
خون تا نگاه ســاحلِ دریا رسیده بود..
فــصل رطب نبود، زمستان لعـنتی
باران تــیر بود و به گــرما رسیده بود..
تصویرِ صد نهالِ تبر خورده بعدِ مرگ
بر روی خاکِ مردهی صحرا رسیده بود..
دردِ وطــن نبود، نــمازی شــکسته بود
جـــانِ جـماعتی به فُــرادا رسیده بود..
آنـقدر قلبِ فتنهگران شــعله میکشید
حالِ وخیمِ فــاجعه تا مــا رسیده بود..
کو مـعبدی که گــریهی مادر اثــر کند
فــرزندِ او به آخرِ دنـــیا رسـیده بود..
#نگار_حسینی🌱
#غزل
1 413
آدینه که از پنجره پیدا میشد
تنهاییِ من، دوباره تنها میشد
ای کاش در آغوشِ سکوتی دلتنگ
میمردم و بعد، آخرِ دنیا میشد
#نگار_حسینی🌱
#رباعی
1 413
تا آخرین روز نفس درگیر پاییزیم
شاید بهاری گل کند کنج خیال ما..
از دستِ طالعبینِ شب کاری نمی آید
تا که ببیند غنچهای در باغِ فال ما..
#نگار_حسینی 🌱
1 413
یک عمر زخمی، نیمهجان، در التهابِ غم
نامش وطن، اما نشانش داغداریهاست
خون در میان هر رگش با عشق میجوشد
نـــورِ نگاهش، علتِ امــیدواریهاست
آرام و خسته، باوقار اما غــرور آمیز
در بـینِ ســـروِ آسمانهــا آبـرو دارد
شمشادها در خاکِسرخش خوابمیبینند
بــغضِ عجیبی از تــبرها در گلو دارد
در بندبندِ ســقف و دیــوارِ شبستانش
بر پیکرش صدها گلوله، زخم جامانده
بازار داغِ شــاعران نابِ تـاریخ است
دیوانبهدیوان در وجودش، شعرها مانده
هــر لحظهاش میلرزد از اخبارهای تلــخ
یک گــوشه در ویرانگیها آشــیان دارد
از خــندهها، آهش گرانتر میشود گاهی
بر سفرهای خالیاش سودای نــان دارد
چیزی شبیه دختری خوشبخت و زیبارو
بیهوده میخندید اما، طالعی بد داشت
انگـار در قـــلبِ کبــودِ نـوجوانانش
مرگِ سپیدار زمستان رفتوآمد داشت
یک مشت رویاییم در باغی لگد خورده
از باغبانش آرزوی کال میخـــواهیم
بسـتند پـــای رفتن و چـــیدند پَــرها را
ما همچنان از آسمانش بال میخواهیم
آمـــوخت خاکِ مکتبش بر گامهای ما
دنیا همین اندازه پوچ و رقتانگیز است
حتی اگر مـثل بــــهاری جــاودان باشی
سهمت همیشه شاخهی بیبرگِ پاییز است
#نگار_حسینی 🌱
#چهارپاره
1 413
هر جمعهای، که میگذرد بی نگاهِ تو،
تنهاتر از شبم، به تمنای چشمِ روز..
لبریزم از بهانهی دلتنگیات ولی،
میمیرموفقط نفسَت میکشم هنوز..!
#نگار_حسینی 🌱
#عکسنگار📸✨️
1 413
خـــواب بودم، آســمانِ لانهام را بــاد برد..
شب رسید و خندههای صبح را از یاد برد..
در سکوتی پرهیاهو خیره بودم روبه مـاه
بغــضهایم را دلِ بیطاقتِ فـــریاد برد..
خواستم مثل پرستوها، رهـــا باشم ولی
سـادگیهایِ دلــم را حـیلهی صـیاد برد..
واژههای درهــمم را لای کـاغذ پـارهها
عــاقبت بیرحمیِ طوفانِ استرداد برد..
امتحانِ بیتقلب هم هنر میخواست حیف
ذوق و شــوقِ نمره را، لجبازیِ استاد برد..
تــاب آوردم اگر دردی، نمک بر زخم شد
صـبرِ بسیار مـرا یک رنـجِ مــادرزاد برد..
ذرهای نــور عـدالت هم اگر جامانده بود
خسته شد تا اینکه آن را ظلمتِ بیداد برد..
#نگار_حسینی🌱
#غزل
1 413
یک شب تو از راه آمدی، مهتابِ دلبندم شدی
آشـفته از چـشمِ بدان بودم، نظـربندم شدی
بغضوسکوتی همدمِ شـبگریههایم بودکه
با مـــهربانی، علتِ هر لحظه لـبخندم شدی
فــنجانِ چــایِ تــلخ بودم بر لـبانِ بـستهای
وقتی کـنارم آمـــدی، آن حبهی قندم شدی
حالِ تو از بیتکیهگاهیهای من، بهتر نبود
حتّی میانِ خـستگیهایت دمـاوندم شدی
انگار تو، من بودی و من، روح سرگردانِ تو
ای نــیمهی پنــهانیام، حالا همانندم شدی
فرسنگها دوری و من با یادت اینجا زندهام
تـنهاترین رازم تـویی، مثلِ خــداوندم شدی
#نگار_حسینی 🌱
#غزل
