fa
Feedback
رادوین راد

رادوین راد

رفتن به کانال در Telegram

نویسنده

نمایش بیشتر
295
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-830 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+1
در 0 کانال‌ها
اوت '26
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+6
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+7
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+19
در 5 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+13
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+49
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+23
در 2 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+9
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+136
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+4
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '240
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+47
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+73
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+78
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
20 سپتامبر0
19 سپتامبر0
18 سپتامبر0
17 سپتامبر0
16 سپتامبر+1
15 سپتامبر0
14 سپتامبر0
13 سپتامبر0
12 سپتامبر0
11 سپتامبر0
10 سپتامبر0
09 سپتامبر0
08 سپتامبر0
07 سپتامبر0
06 سپتامبر0
05 سپتامبر0
04 سپتامبر0
03 سپتامبر0
02 سپتامبر0
01 سپتامبر0
پست‌های کانال
پیام صوتی01:23

2
- این روزها چه کار می‌کنی؟ - کتاب می‌خوانم، فیلم می‌بینم و گاهی هم می‌نویسم‌. - این‌ها که سرگرمی‌اند، دل‌گرمی چه داری؟ - تنها دل‌گرمی‌ام همین‌هاست...
115
3
برایش می‌نویسم: «گل کاکتوسم گل‌دان نداره، امروز تصمیم دارم از رخصتی استفاده کده، بروم شار یک تا گل‌دان بخرم» در جوابم می‌نویسد: «باشد، پس برو به گل‌هایت برس.» می‌فهمم که حرفم ذوق گپ‌زدنش را می‌زند. می‌نویسم: «زیباترین گلی که دارم تویی، دوست دارم به تو برسم.» می‌نویسد: «کاشکی تنها می‌بودم، مه چندین تا امباق هم دارم؛ او هم چه امباق‌هایی! کاکتوس و چه و چه...» خیلی می‌خندم و از آن زمان تا حالا، دیگر جرأت نمی‌کنم حتا طرف گل‌هایم نگاه کنم.
147
4
نزدیک شام یک‌باره حس شعرخوانی و دکلمه در وجودم گل کرد. روی حویلی نشسته بودم. از جایم بلند شدم و با عجله به خانه رفتم. میان کت
نزدیک شام یک‌باره حس شعرخوانی و دکلمه در وجودم گل کرد. روی حویلی نشسته بودم. از جایم بلند شدم و با عجله به خانه رفتم. میان کتاب‌هایم چشمم به مجموعه‌ی شعر اعضای خانه‌ی خیام خورد‌. آن را گرفتم و باز کردم، با این نیت که یک شعر عاشقانه‌ی خوب پیدا کنم و بعدش با صوت و لحن خاصش آن را بخوانم. اما تمام این مجموعه‌ را که زیر و زبر کردم، یک شعر عاشقانه‌ی شاد پیدا نتوانستم. درد و غم و اندوه از بیت‌بیت آن فریاد می‌زد. مانده‌ام که با ما چه کرده‌اند که هرجا می‌رویم حدیثی جز حدیث درد نیست.
140
5
پیام صوتی
106
6
پرده‌ی دروازه به‌ آرامی پس زده می‌شود و زنی میان‌سالی وارد می‌شود. آهسته سمت میز فروشنده می‌رود و می‌گوید: «سلام» اما فروشنده آن‌قدر مصروف است که حتا فرصت ندارد سرش را بخاراند، چه برسد به آن‌که سلام کسی را علیک گوید. او نگاهی گذرا به اطرافش می‌اندازد، گلوی صاف می‌کند و آهسته می‌گوید: «مه کمی...» اما ادامه نمی‌دهد. به حرکات دکان‌دار با دقت نگاه می‌کند و همین‌که دکان‌دار سرش را بلند می‌کند، می‌گوید: «یک ده روپه ره چای سوز بتی از خیرت» دکان‌دار با تعجب چین‌های پیشانی‌اش را صاف می‌کند و می‌پرسد: «چند روپه ره؟» او آهسته سرش را نزدیک‌تر می‌برَد و می‌گوید: «ده روپه ره» دکان‌دار نیشخندی می‌زند و با تردید به سمت ترازویش می‌رود. بعد به طرف من نگاه می‌کند، سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «هی هی از دست ای مردم چه کار کنیم.» زن آه سردی می‌کشد و می‌گوید: «از مجبوری اس او بیدرجان، خانه مهمان آمده یک ذره چای نداشتیم...» آهی از عمق وجودم بالا می‌آید و تنم را می‌لرزاند. دیگر نمی‌شنوم چه می‌گوید. از دروازه‌ شیشه‌یی دکان به بیرون خیره می‌شوم. بیرون، موترهای گران‌قیمت، یکی پشت دیگری با پرچم سفیدی که بر آن افراشته‌اند، از پیشِ روی دکان می‌گذرند. صدایی از میان آن‌ها بلند می‌شود: د فتح او استقلال ورځ مبارک!
106
7
آه کشیده کنارم نشست. گفتم: «مانده نباشی استاد» با صدای خسته گفت: «جور باشی» وقتی پیاله‌ی چای خود را گرفت متوجه شدم، کلاه بر سر ندارد. نگاهی به موهایش انداختم؛ گویی کسی روی آن گرد نقره‌یی پاشیده بود. متوجه نگاهم شد. جرعه‌ی چای نوشیدم و پیش از آن‌که در مورد نپوشیدن کلاهش چیزی بگوید، گفتم: «استاد شما هم دیگه به پخته‌گی رسیدین» همان‌طور که چای می‌نوشید، سرش را برگرداند و نگاه عجیبی کرد؛ نگاهی که از آن کنجکاوی می‌بارید. گفتم: «موی ره سفید کدین» لبخند سردی زد و گفت: «نه پختگی کجا بود.» به پیاله‌ی چایش خیره شد و در سکوت فرو رفت. بعد از لحظه‌یی آهسته گفت: ای روزگار جـنگ مـن و تــو تمـــام شد موی سپید، پرچم صلح است بر سرم!
104
8
امروز روز تولدم است؛ روزی که در یاد و خاطره‌ی هیچ‌کس نیست. حتا گاهی خودم نیز آن را فراموش می‌کنم. در این بیست‌وسه سالی که زندگی کرده‌ام، یک سال هم به یاد ندارم که از این روز تجلیل کرده باشم. روز تولد برایم همیشه مانند همه‌ی روزهای دیگر بوده است؛ یک روز معمولی. با این تفاوت که برای من، روز تولد، روز استیضاح است؛ روزی که باید خودم را مورد بازخواست قرار دهم و از خودم بپرسم: در سالی که گذشت چه کردم؟ چند کتاب خواندم؟ چه‌قدر آموختم و چه‌قدر نوشتم؟ آیا نسبت به سال پیش انسان بهتری شده‌ام؟ آیا گام‌های مؤثرتری برای تحقق هدف‌هایم برداشته‌ام؟ و مهم‌تر از همه، چه کاری برای مردم، جامعه‌ام و جامعه‌ی بشریت انجام داده‌ام؟ برای من، روز تولد زمانی روز شادی است که در طول آن سال به آنچه می‌خواستم رسیده باشم. اما سال‌هاست که روز تولدم بیش از آن‌که بوی شادی و دل‌خوشی بدهد، رنگ ناامیدی دارد. با این همه، از یک جهت شاید باید این روز را جشن بگیرم؛ چون شاهکار کرده‌ام. گفتی که شاهکار شما در زمانه چیست؟ بالله که زنده بودن ما، شاهکار ماست!
141
9
ناتاشا لان روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی بریتانیایی باورمند است که آرامش از زمانی آغاز می‌شود که واقعیتِ ناقص بودن آدم‌ها و ناپایداری زندگی را بپذیریم و مسئولیت خوشبختی خود را، خودما بر عهده بگیریم. هرگز خوشبختی و آرامش خود را به حضور یک نفر یا تغییر رفتار دیگران گره نزنیم. منتظر ننشینیم کسی بیاید و زخم‌های ما را درمان کند یا بار زندگی را از دوش ما بردارد. در عوض، باید بپذیریم که مسئول اصلی ساختن زندگی و کنار آمدن با دشواری‌های آن، خود ما هستیم. او در کتاب «از عشق گفتن» چنین می‌نویسد: «هیچ چیز دائمی نیست و هيچ‌كس كامل نيست. ‏همه مأيوستان مى‌کنند؛ حتی والدینتان! ‏وقتی این را پذیرفتم دیگر منتظر نبودم کسی از راه برسد و نجاتم دهد یا زندگی را برایم آسان‌تر کند.» این جمله به این معنا نیست که از همه بِبُریم و انزوا پیشه کنیم؛ بلکه این را می‌خواهد بیان کند که به دیگران عشق بورزیم، از حمایت‌شان بهره ببریم، اما تمام امید و نجات‌مان را به آن‌ها وابسته نکنیم. خلاصه گپ لان این‌ است: از هیچ کس انتظار نداشته باش. وقتی از دیگران انتظار داشته باشی، بدون شک رنج می‌کشی‌‌ و گاهی حتا ممکن است دیگران را به خاطر عدم حمایت یا درک‌شان مقصر شکست خود بدانی. در زندگی باید فقط فقط از یک نفر انتظار داشته باشیم؛ خودمان. حافظ نیز در مصرعی به این موضوع اشاره می‌کند: «تو خود حجاب خودی حافظ، ازمیان برخیز»
133
10
آسمان امشب، چهره‌یی گرفته‌تر از من دارد
آسمان امشب، چهره‌یی گرفته‌تر از من دارد
118
11
خسته‌کننده است این‌که گوشه‌‌یی از اتاقت بنشینی، به دیوار خیره شوی و با خودت حرف بزنی. وقتی پاهایت از نشستن به درد آمد، از جایت بلند شوی، کش‌وقوسی به خودت بدهی و دوباره سر جایت بنشینی. باز به همان نقطه‌ی نامفهوم روی دیوار خیره شوی، بعد آهسته سرت را بچرخانی و تمام اتاقت را از نظر بگذرانی، اما هیچ‌چیز؛ حتا دیدن کتاب‌ها و گل‌هایت؛ حتا دیدن صفحه‌ی خالی و قلمت، نتواند وادارت کند از جایت برخیزی و کاری انجام دهی. نمی‌دانی چه نامی بر این حالت بگذاری و بدتر از آن، نمی‌توانی از چنگالش بگریزی. حست دقیقاً شبیه حس یک تبعیدی‌ست؛ شبیه زندانی که حتا باور ندارد فردا طلوع خورشید را خواهد دید یا نه. خیلی دلت می‌خواهد بی‌خیال همه‌چیز، بر ریش روزگار بخندی و تف بیندازی به صورت تمام بدبختی‌های دنیا. اما نمی‌توانی گویی این حالت جز جدایی‌ناپذیر زندگی‌ات شده است و ناچاری اندوه تمام انسان‌های دنیا را بر دوش بکشی. به جای همه، بر مظلومیت انسان امروزی؛ به ویژه انسان افغانستانی گریه کنی و به همه‌چیز بیندیشی جز خودت.
119
12
سمباده بگیرید اندوه دل‌های همدیگر را بسایید و با آن، خنجر شادی را صیقل دهید تا آسان‌تر در چشم اندوه در چشم بدبختی در چشم غم فرو برود با خنجرهای صیقل‌زده شادی را مثل کیک تولد میان تمام آدم‌های رنج‌دیده‌یی این شهر قسمت کنید چاقو که فقط برای کشتن نیست با چاقو می‌شود نان را قسمت کرد گاهی حتا شادی را نیز.
102
13
چه می‌شد اگر بعضی‌ها به جای تولید مثل، یک گل می‌کاشتند؟!
162
14
دستش را روی قفسه‌ی سینه‌اش کوبید‌. آه سردی کشید و گفت: «قفس سینه نیست این لامذهب، قفس دلتنگی‌ست؛ قفس غم؛ قفس بدبختی...» بازهم دستش را کوبید. گویی می‌خواست قفس سینه‌اش را بشکافد تا هرآنچه که در آن زندانی است، آزاد گردد.
134
15
بدون متن...
140
16
امروز یکی از شاگردانم برایم یک گل کاکتوس هدیه آورد. چون پرورش گل را خیلی‌خیلی دوست دارم، از دیدن هدیه‌اش بسیار خوشحال شدم. گلدان را در دست گرفتم، از او تشکر کردم و بعد از آن گل را بلند کردم و گفتم: «بعد از کتاب این زیباترین هدیه‌یی است که در عمرم دریافت می‌کنم» هم‌صنفی‌هایش خندیدند. با کنجکاوی پرسیدم: «چرا می‌خندید؟» دانش‌آموزی از آخر صنف گفت: «استاد او گل غیر خار چیزی نداره، کجایش زیبا اس؟» این‌که در پاسخ آن دانش‌آموز چه گفتم بماند سرجایش. چون زیبایی از دید هر فرد، تعریفی خاص خودش را دارد‌. شاید معیارهایی که من با در نظر داشت آن چیزی را زیبا می‌پندارم، از دید دیگران زیبا شمرده نشود. به همین خاطر این بحث زیبایی‌شناسی را کنار بگذاریم و برویم ادامه ماجرا‌. قصه کوتاه، زمانی که به خانه رسیدم در فکر شدم. با خودم گفتم: «چرا خیلی‌ها کاکتوس را دوست ندارند؟» پاسخی که به ذهنم رسید این بود: «چون کاکتوس نقاب ندارد و خود خودش است. درست است که تیز است و خار دارد، اما حقیقت است. خود را به دروغ لطیف نشان نمی‌دهد، تظاهر به چیزی که نیست، نمی‌کند. هرچند که مردم از او متنفر شوند.» اکنون که به کاکتوس که کنار گل‌های دیگرم قرار دارد، می‌نگرم حس می‌کنم نگاه استادانه‌‌یی به طرفم می‌کند و آرام می‌گوید: «خودت باش حتا اگر تیز و تیغ دار باشی. شاید طرفداران زیادی نداشته باشی، اما همان اندک کسانی که دوستت دارند، تو را به خاطر خودِ واقعی‌ات دوست خواهند داشت.»
118
17
گاهی در اوج قوی بودن، نیاز داریم یکی را داشته باشیم که به چشم‌های‌مان خیره شود، دست روی دست‌مان بگذارد و‌ بگوید: «با هم درستش می‌کنیم» شنیدن این «با هم» لذت غیرقابل وصفی دارد، حتا اگر با هم نتوانید هیچ چیزی را درست کنید.
411
18
چارلی چاپلین در نامه‌ی که به دخترش جرالدین فرستاده است، جمله‌ی بسیار قابل تأملی می‌نویسد: «من فرشته نبودم اما تا آن‌جا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی»
119
19
پیام صوتی
134
20
خنده رفتاری پیچیده‌ و رازآلود است. پشت خنده همیشه چیزی پنهان است. به همین دلیل خنده تنها یک معنا ندارد؛ نیشخند، زهرخند، ریش‌خند. هر یک از احساس متفاوت حکایت می‌کند. گاهی درد آن‌قدر عمیق می‌شود که دیگر گریه کارساز نیست. در آن حالت گریه به خنده‌یی جنون‌آمیز بدل می‌شود. شاید به همین دلیل است که در روایت‌ها، دموکریتوس، فیلسوف یونانی، را «فیلسوف خندان» خوانده‌اند؛ زیرا گفته‌اند هرگاه جهل و نادانی آدمیان را می‌دید، به جای گریستن، می‌خندید. خنده‌ی او از روی خوشی و بی‌خیالی نبود؛ بلکه از رنج بسیار بود. به گفته‌ی شاعر: خنـدهٔ تلخ مــن از گریه غــم‌انگــیزتر است کارم از گریه گذشته است، به آن می‌خندم در میان همه‌ی این خنده‌ها که هر یک حکایت از احساسی دارند، تنها یک خنده، خنده‌ی خوشبختی و شادی است. اما مردم ما این نکته را نمی‌فهمند، وقتی می‌بینند که کسی می‌خندد، فکر می‌کنند که حتماً او در نهایت خوشبختی قرار دارد. نمی‌دانند که نباید هر خنده‌یی را معنای سرمستی کرد، چون گاهی آن‌که می‌خندد، غم و اندوهش به جایی می‌رسد که دیگر کارش از گریه می‌گذرد.
139