سپیـدار
رفتن به کانال در Telegram
-نویسنده و شیفتهی کتابها- سپیده پورحنیفهی جامعه، سینپی قصهها و سپیدارِ شما هستم. ارتباط با من: @Sepidaran_bot اینستاگرام: https://instagram.com/sepidpourhanifeh
نمایش بیشتر295
مشترکین
-124 ساعت
+27 روز
+830 روز
آرشیو پست ها
295
حس میکنم وقتشه دست بردارم، واقعیت و امکانات موجود رو بپذیرم، شروع کنم. بیفتم تو مسیر و بعد وسیلههای کار رو تکمیل کنم.
295
بازهم یه ایدهی دیگه ازم کپی شد، و من اون لحظه به این فکر کردم که چرا؟ چرا انقدر دنبال موقعیت خاص میگردم؟ چرا انقدر خودم رو دست کم میگیرم؟ چرا عرصه رو برای کپیکارها باز میذارم؟ چرا مارکتینگ رو با تواضع قاطی میکنم؟ چرا برای خودم هزار تا مانع میسازم؟ چرا ایدههام رو عملی نمیکنم؟ چرا سالها فقط و فقط خیالپردازی میکنم و صبر میکنم؟
295
Repost from | آفتابگردون |
داستان اینه که ما آدمها تمایل داریم که معناسازی بکنیم. یعنی چی؟
یعنی شرایطی که تجربه میکنیم رو به یک موضوعی ربط بدیم، درس بگیریم و در اصل بتونیم یک معنایی براش خلق کنیم تا اون موقعیت سخت برامون قابل درک بشه. پس شروع میکنیم به خلق معنا!
هدف نهایی از این کار هم اینه که وقتی یه معنایی این وسط هست، ما اون سختی و اون مشکل رو دیگه صرفا با مشقت و رنج نمیگذرونیم.
دیگه برامون اصیلتره و میدونیم برای چی داریم رنج میکشیم!
این همون چیزیه که باعث میشه یه رنج برای من راحتتر سپری بشه و برای شخص دیگه دردناکتر.
چون معنای اون رنج برای ما یکسان نیست، پس رنجی که میکشیم هم یکسان نیست.
295
Repost from | آفتابگردون |
تا حالا دقت کردین که وقتی به مشکلی میخوریم، تو دلِ یه شرایط سخت هستیم یا حتی ازش گذر کردیم، چقدر فلسفی میشیم؟
نگاهمون شروع میکنه به تغییر کردن یا حتی در ظاهر انگار مغزمون شروع میکنه به طور دیگهای فکر کردن.
فقط هم یه گروه خاص نیستن که این حالت رو تجربه میکنن. اکثر آدمها تو شرایط سخت شروع میکنن به درس گرفتن از موقعیتی که تجربه کردن.
حالا با زبان خاص خودشون که ممکنه برای یکی منطقیتر باشه و برای یکی هیجانیتر. ممکنه برداشت یک نفر به واقعیت نزدیکتر باشه و برای یک نفر کمی تحریف شده.
اما داستان چیه؟ اصلا این فلسفه بافیها چین؟
295
امروز میخوام یه کار جدید و خاص بکنم برای خودم. آره، درسته! میخوام قهوه درست کنم و بخورم.
295
بالاخره کارهای عقب افتادم رو سر و سامون دادم، میزم رو مرتب کردم و برنامهی کارهای پیشرو رو نوشتم. حالا احساس بهتری دارم.
295
این جمله که آدمها شبیه اکسپلور شدن، حقیقتی بود که ماهها توی سرم خودنمایی میکرد و هربار با گفتن "بیخیال بابا، تو چیکارهای؟" ازش گذشتم و رد شدم.
ولی وقتی پای صحبتهای آدمهای مجازی و پستهای وایرال شده میشینم، و میبینم همه شبیه هم شدن، اذیت میشم!
اینکه اکثریت درمورد یک موضوع یه نظر تکراری دارن و تفکر خودشون رو ندارن، اذیت کنندست. مثلا از ده نفری که بپرسی خیانت یعنی چی؟ احتمالا ۷ نفرشون میگن خیانت فقط این نیست که فلان، حتی اگر فلان کنی هم بیسار. چون این یک پستی بود که یه زمانی وایرال شده بود.
اکثریت آدمها "عمومی" و "عمومیپسند" شدن. مثلا یه دختر خانمی بود که تو بلایند دیت خیلی دیده شد. و تا مدتها تو برنامههای مختلف میبردنش و نظرش رو درمورد مسائل مختلف میپرسیدن، و این صحبتها خیلی تو اکسپلور میچرخید. کامنتهای این پستهارو که میخوندی، همه گفته بودن به به، چه خانم پختهای، چه نظرات درستی. درحالی که اون خانم حتی یک کلمه از خودش نداشت، عینا جملات اکسپلوری رو ترکیب میکرد و تحویل میداد.
واقعا نمیدونم چرا چنین چیزهایی اذیتم میکنه؟ اما اذیتم میکنه. اصلا اینکه مرجعِ شکل گرفتن شخصیت و تفکر یک قشر عظیمی از جامعه، اکسپلور باشه، اذیت کنندست خب، نیست؟ اینکه آدمها دیگه تجربه نکنن، فکر نکنن، نخونن، نپرسن، دنبال این نباشن که خط فکری خودشون رو داشته باشن و فقط به جملات اینستاگرامی بسنده کنن، اذیت کنندست.
ممکنه که یک جملهی وایرال شده بیاد و به دلت بشینه، تو بهش فکر کرده باشی یا فکر کنی و موافق باشی با اون جمله، یا نظر تو هم مشابه اون جمله و اون حرف باشه، اما اینکه فکر نکنی و بدون عوض کردن یک کلمه از اون جمله، فقط به رسم الگوبرداری، تکرارش کنی، اذیت کنندست.
مثلا اینکه آدمها توی روابطشون، توی عاشق شدنهاشون، از اکسپلور پیروی میکنن واقعا برای من اذیت کنندست. خاصیت عشق به خاص بودنشه. لقب دادن به عشقت، مگه نباید براساس خاطرات، اتفاقات و احساسات داخل رابطت باشه؟ مگه نباید یک معنی برای شما داشته باشه؟ پس چرا همه "پدر و دختر" و "سالیوان و بو" شدن؟ چرا خاص بودن عشق از بین رفته؟ چرا ملاک عشق، پستهای اینستاگرامی شده؟
تا حالا شده دو تا پست مشابه تو اکسپلور ببینید که کامنتهای خیلی متفاوتی گرفتن؟ من به چشم بارها و بارها این اتفاق رو دیدم. و پس از تحقیق و بررسیهای فراوان کف اکسپلور، متوجه شدم سرنوشت نظرات یک پست، به کامنتهای اولش بستگی داره. نفرات اول عشق بدن، عشق جاری میشه، نفرات اول هیت بدن، هیت جاری میشه. (البته که همیشه استثنا وجود داره اما من درمورد وضعیت غالب صحبت میکنم.)
و درکل، درسته که هنوز هم به من ربطی نداره و هنوز هم آدمهای متفاوت پیدا میشن، اما اینکه مثل مورچهها زندگی کنیم، من رو اذیت میکنه. بارها و بارها پیش اومده که خودم هم جزئی از این جریان شدم، ناخواسته الگو گرفتم، تکرار کردم و...
فکر میکنم تا یک حدی هم غیرقابل اجتناب باشه، چون به هرحال چیزهایی که میبینی، میخونی و میشنوی روی تو تاثیر میذارن. اما اینکه کل وجودت متعلق به تیکههای مختلف آدمهای دیگه، تفکرات دیگه باشه و چیزی از خودت نداشته باشی، خودت رو نشناخته باشی، نظر واقعی خودت رو ندونسته باشی و خودت رو در معرض فکر کردن قرار ندی، برای شخص من، اذیت کنندست.
و هدف این حرفها القای حس شرم و بد نبود. خلاصه بخوام بگم، هدف این حرفها، نقدی بر سطحی شدن انسانها و روابط بود. اینکه چشم و گوش بسته، بدون هیچ تفکر و معنایی، دنبال آدمهایی که میبینیم، نیفتیم. اما اگر نمادی توی مجازی بود که تو روابطمون معنا داشت، حرفی بود که قلب و روحمون رو لمس میکرد و با تفکراتمون همسو بود، طبیعتا هیچ اشکالی نداره، چون ما همچنان یک ورژن خاص از خودمون بودیم که یک تیکه از این پازل مجازی، تصویر زندگیمون رو واضحتر کرده.
خلاصهی خلاصه بخوام بگم، بیایید یک کپی بیکیفیت از پستها و آدمهای اینستاگرامی نباشیم.
295
اپیزود اول پادکست #افسوننامه تقدیم به شما. 🥹
پادکست افسوننامه توسط مدرس دپارتمان نویسندگی فانتزی لومیر، سرکار خانم آیدا بسطامی تدوین شدهن.
این اپیزود درباره کتابها و داستانهایی هست که ریتلینگ هستن.
حالا اینکه ریتلینگ چیه و چطور نوشته میشه؟ بشنویم از آیدا. 💚🍀
295
منی که به جای سوپ، بستنی میخوردم این چند روز🙄😂
شاید باورتون نشه ولی یه دکتر تو اکسپلور بود که میگفت بستنی خوبه برا گلودرد و مریضی😂
295
به خاطر بدبیاریهای پشت هم(الخصوص مریضی) از کل برنامههای زندگیم عقب موندم و این عقب افتادن واقعا اعصابم رو بهم ریخته و فلجم کرده.
