fa
Feedback
«آبنبات هل دار »

«آبنبات هل دار »

رفتن به کانال در Telegram

و ما ریشه‌هایِ تَنیده از اُمیدیم🌿✒️... ■دانشجوی کارشناسی روانشناسی

نمایش بیشتر
1 405
مشترکین
-224 ساعت
-97 روز
-4230 روز
آرشیو پست ها
تخت کنار دیوار پنجره بالای سرم باد خنک آرام می وزد پرده نرم می رقصد دست و پا سرد خزیدن زیر پتو دراز کشیدن رو به سقف چشم دوختن به پرده ای که بی صدا می لرزد قطره ای از گوشه چشم آرام می لغزد می نشیند بر گونه پلک زدن قطره بعدی روان تر از قبلی راه می گیرد از گونه تا گوش و گردن می چکد بر بالش صدای افتادنش نرم تر از سکوت غم را در اتاق پخش می کند قطره ها با فاصله ای کوتاه آرام بر صورت می لغزند چشم به پرده دوخته شمردنشان را آغاز می کنم کم نیستند اما آرامند قطره ها آرام و غمگین می بارند‌ ، دست چپ زیر سر خوابیدن رو به دیوار فاصله قطره ها کمتر صدایشان آرام تر خیال می کنم اشک ها از قلب راه می گیرند می آیند گوشه چشم کمی درنگ می کنند و وقتی می بینند بغض کاری از پیش نمی برد چشم را ترک می کنند خیال می کنم چون قلب آرام و غمگین است اشک ها نیز چنین می بارند انگار هر گریه ای شکل خودش را دارد و قلب هر طور که بتپد اشک ها نیز همان گونه جاری می شوند ...
کتابخونه پنامبرا 🌱

photo content
+1

sticker.webp0.10 KB

ای کلبه‌ی متروک فرو ریخته بر خویش ویرانه شدن چاره‌ی بیگانه شدن بود؟
فاضل نظری

sticker.webp0.00 KB

پروانه تا به شمع رسید، آرمیده شد دریای بی قراری ما را کنار کو؟ _ صائب

photo content
+1

‏دیگر زندگی را چندان آسان نمی‌بینم؛ حساسیت‌های من به جای آنکه کمتر شود، مدام بیشتر می‌شود. هر چیز بی‌ارزش و ناچیزی آزارم می‌دهد.

sticker.webp0.05 KB

یکی از روزهای روشن نوجوانی در کلاس ادبیاتِ خانم عبدالهی زندگی کردم نه فقط نشستم و گوش دادم که نفس کشیدم در هوای واژه‌ها، در عطر شجریان و سایه‌ی سعدی و حافظ و فردوسی آن روزها ادبیات برایم فقط درس نبود فقط چهار تا آرایه و حسن تعلیل و قافیه و ردیف نبود ادبیات خود زندگی بود روان‌شناسی بود، سیاست بود، قضاوت بود، هنر بود، و گاهی حتی مثل سکوت یک عاشق در نیمه شب های پاییز به نظرم می امد در آن کلاس با هر تمرین عروض با هر بیت حافظ با هر طنین صدای استاد شجریان انگار تکه‌ای از جانم را می‌تراشیدم و می‌سپردم به دفتر شعر علاقه‌ام به نوشتن، به وزن واژه‌ها به موسیقیِ معنا، آن‌قدر عمیق بود که گاهی حس می‌کردم اگر روزی نباشم رد من را می‌توانند در حاشیه‌ی یک غزل پیدا کنند امشب در سکوتِ شب با قیافه‌ای که از شدت دلتنگی به گذشته برگشته نشسته‌ام و به آن روزها فکر می‌کنم به نیمکت‌های چوبی به صدای آرام خانم عبدالهی به لحظه‌ای که برای اولین بار فهمیدم شعر یعنی دیدن جهان با چشم دل و حالا در این شب بی‌قرار دلم می‌خواهد دوباره برگردم برگردم به آن روزها به آن کلاس به آن طنین و بنویسم... بنویسم که ادبیات خانه‌ی من بود و هنوز هم هست بنویسم که شجریان پدر آواز روحم بود بنویسم که سعدی معلم عشق بی‌ادعا بود و حافظ، هم‌راز شب‌های بی‌خواب و فردوسی، نگهبان غرور واژه‌ها و من نوجوانی بودم که در میان این بزرگان، قد کشیدم و هنوز هم، هر وقت دلم می‌گیرد، به آن کلاس برمی‌گردم.... به آن روزها.... به آن شعرها.... به آن زندگی...
کتابخونه پنامبرا 🌱
پ.ن: به مناسبت زادروز قشنگترین و بهترین استاد ادبیات دنیا ✨️😌

+1

sticker.webp0.19 KB

تورو به خدا کسیو تو بیمارستان ابوذر اهواز میشناسین

Repost from N/a
شما رو نمی‌دونم ولی من اگه استاد بودم هر منبعی که معرفی می‌کردم رو دو تا ازش می‌خریدم می‌ذاشتم تو کتابخونه دانشگاه.

Pallett-Waltz-No-1-128.mp34.77 MB

photo content
+1

sticker.webp0.02 KB

‏ #اخوان_ثالث ‏دلم گهواره غم های عالم ‏ز مشرق تا به مغرب تاب میخورد...