«آبنبات هل دار »
رفتن به کانال در Telegram
1 410
مشترکین
-224 ساعت
-77 روز
-3730 روز
آرشیو پست ها
1 409
وقتی طوفان تمام شد، یادت نمیآید چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی. حتی در حقیقت مطمئن نیستی که طوفان واقعاً تمام شده باشد.
اما یک چیز مسلم است: وقتی از طوفان بیرون آمدی، دیگر آنی نیستی که قدم به درون طوفان گذاشت..
1 409
به قول شمس لنگرودی؛در این ناتمامی زندگی، تنها چیزی که منجی آدمی است، عشق است..
1 409
در کتاب شما که غریبه نیستید اقاجون میگفت :
غصه مثل برف بهاریه،
اولش سنگینه و سرد.
ولی آفتاب که بتابه،
میبینی همهاش آب شده و رفته.
پس دل به غصه نسپار،
دل به صبوری بسپار
1 409
Repost from N/a
نشستم ،
باده خوردم،
خون گریستم،
کنجی افتادم.
تحمّل می رود،
امّا شبِ غم سر نمی آید...
اخوان ثالث
1 409
Repost from | آفتابگردون |
اگه دوش میگیری، غذا میخوری، کار میکنی، حتی اگه روتین پوستیت رو هننوزم با دقت انجام میدی، ورزش میکنی یا حتی پیادهروی روزانهت رو حفظ کردی، به این معنی نیست که دلت از سنگه با بی تفاوتی!
این کارها یه وقتایی از مراقبت کردن میاد.
مراقبت کردنی که قصد داره معنایی برای ادامه دادن بسازه. مراقبت بیتفاوتی نیست، اتفاقا بخشی از مسیره.
از خودتون، جسمتون و روانتون مراقبت کنید 🖤
1 409
افسردگی از جنس غم نیست خشم است، خشمی علیه خود خشمی که رو به درون چرخیده و حمله میکند! در فرآیند سوگواری، این جهان بیرونی است که خالی شده است و چیزی را از دست داده است. اما در افسردگی این خویشتن درونی ماست که خالی و فقیر شده است.
ماتم و ماليخوليا/ زیگموند فروید
1 409
افسردگی از جنس غم نیست خشم است، خشمی علیه خود خشمی که رو به درون چرخیده و حمله میکند! در فرآیند سوگواری، این جهان بیرونی است که خالی شده است و چیزی را از دست داده است. اما در افسردگی این خویشتن درونی ماست که خالی و فقیر شده است.
ماتم و ماليخوليا/ زیگموند فروید
1 409
آلیس مونرو راجع به دورهی افسردگیش
اینطور نوشته که:
آنچه از دستم بر میآمد با آنچه دلم میخواست انجام دهم منافات داشت..
شاید این بدترین حسی باشه که یه آدم میتونه تجربه کنه...
1 409
جنگلی بودیم،
شاخه در شاخه،
همه آغوش،
ریشه در ریشه،
همه پیوند،
و اینک
انبوه درختانی تنهاییم ..
هوشنگ_ابتهاج
1 409
آخرین نامه ی فروغ به فریدون فرخزاد برادرش هنگامی که قصد برگشت از آلمان به ایران را داشت:
نمی دانی چقدر غصه دار هستم و قلبم چقدر گرفته. ممکن است تا آمدن شماها من خفه شده باشم! فایده اش چیست؟ فایده ی تمام این کارها چیست؟
تا حالا من خوشحال بودم که اقلا تو از آنجا راضی هستی و کار میکنی و کارت این همه موفقیت پیدا کرده، حالا تو برمی گردی و تمام نصایح من در تو اثری نداشته حیف!
اینجا باید تو میان کسانی زندگی کنی که تمام زندگی مرا خرد و نابود کردند. این ها هیچ هستند هیچ هستند هیچ هستند،… اینهایی که امروز صد دفعه عکس تو را توی مجلاتشان چاپ می کنند و به زور به خورد آن بقیه می دهند و فردا هیچ کاری ندارند غیر از آنکه هرجا می نشینند از تو بد بگویند و هر جا می نویسند از تو بد بنویسند… من نمیدانم قدرت تحمل تو چه اندازه است؟ من میان اینها زندگی کرده ام، میان اینها مرده ام تا توانسته ام خودم باشم ولی تو…؟
من مثل تو عاشق گرد و خاک کوچه مان و بچه گداهای خیابان امیریه و کبوترها و سگها و گل های آفتاب گردان هستم ولی تو برای که می خواهی اینها را تعریف کنی؟
تو از طریق سادگیت و احساسات پاک و بچه گانه ات زندگی می کنی و اینها با مسخره کردن همین احساسات تو نان خواهند خورد.
من به این چیزها عادت کرده ام و این دلقک ها را خوب می شناسم ، تو هم بیا تا آنها را بهتر بشناسی. منتظر آمدن تو و آینای عزیزم هستم . به هر جهت اولین کسی که در فامیل ما می میرد من هستم و بعد از من نوبت توست ومن این را می دانم.
قربانت فروغ
۱۳ بهمن | سه شنبه ۱۳۳۸
