fa
Feedback
«آبنبات هل دار »

«آبنبات هل دار »

رفتن به کانال در Telegram

و ما ریشه‌هایِ تَنیده از اُمیدیم🌿✒️... ■دانشجوی کارشناسی روانشناسی خواهشمندم حرمتِ نوشته‌ها و داستان‌ها را حفظ کنید و از کپی آن‌ها بدون ذکر نام خودداری فرمایید. سپاسگزارم از همراهی و احترام شما.🙏🏻🤍

نمایش بیشتر
1 411
مشترکین
-324 ساعت
-77 روز
-3930 روز
آرشیو پست ها
ازتون میپرسم اونایی که دوست داشتین بهم بگین پیام هاتون رو میذارم اینجا تا یه ساعتی مشخص بمونه :)

چقدر دلم برای صحبت کردن باهاتون تنگ شده بود 🥹🥲🫂

بعد خیلی تایم طولانی بیایین صحبت کنیم _ چه خبرا رفقا :)) @Fernwehlilo_bot

بزرگترین سوءتفاهم افراد از روانشناسی اینه که فکر می‌کنن باید همیشه "شاد" باشن! درحالی‌که روان سالم یعنی طیف وسیعی از هیجانات؛ از خشم و اندوه و نفرت گرفته تا شادی، آرامش و امید. این‌ها باید بتونن جریان پیدا کنن، بدون اینکه ازشون فرار کنیم یا توشون غرق بشیم.
هورنای 🌱

sticker.webp0.05 KB

Repost from N/a
زورم نمی‌رسه دیگه دیگه زورم نمی‌رسه به هیچی

داشتم در کوچه پس کوچه هایی قدم میزدم که هنوز رد نفس های گذشته روی سنگفرش هایش مانده بود همان کوچه هایی که روزی دست هایش را در دست میگرفتم و بی آنکه مقصدی داشته باشیم آرام از میان جهان عبور میکردیم آن روز اما همه چیز رنگ دیگری داشت ذهنم پر بود از سوال هایی که هیچ جوابی برایشان پیدا نمیشد با خودم فکر میکردم این همه ساختن و از نو فرو ریختن ! چرا گاهی زندگی آن چیزی نیست که با عقل و منطق برایش تعریف کرده ایم چرا میان این همه سختی یه فاصله ایی هست که یه دفعه و ناگهانی از کنترل خارج میشه ایستاده بودم میان هیاهوی دنیا و احساس میکردم سال هاست خودم را گم کرده ام زمان از کنارم گذشته بود و من آنقدر سرگرم کارم و روزمرگی ها و فعالیت هام شده بودم که فراموش کرده بودم فراموش کرده بودم آخرین بار کی برای حال دلم وقت گذاشته بودم ، اصلا کی باخودم خلوت کرده بودم در همان فکرها بودم که به گذری باریک رسیدم ناگهان چیزی دلم را لرزید انگار دستی از دل خاطره ها بلند شد و نامش را آرام روی قلبم نوشت یادش مثل نسیمی از راه رسید بی خبر ، بی اجازه و تمام وجودم را پر کرد. خواستم راه بروم تا بغضم در ازدحام قدم ها گم شود اما سرنوشت مرا به پشت ویترین کوچک مغازه ایی فرستاد که داخلش پر از تابلو ها و اشعار هایی بود که انگار هر کدامشان تکه ای از جان آدم ها را در خود داشتند نمیدانم چقدر آنجا ایستادم ، فقط وقتی به خودم آمدم که صدایی را شنیدم از پیرمردی که لبخندی زد و گفت : دخترم میخوای برای شما هم بنویسم آن لحظه دلم بیشتر از هر زمان دیگری محتاج چند کلمه روشن بود میان تمام بیت هایی که سال ها در ذهنم خانه کرده بودند گشتم میان شعرهایی که روزی پناه دلتنگی هایم بودند اما هیچکدام شبیه حال آن روزم نبودند تا اینکه ناگهان یاد جمله ی استادم افتادم که گفته بود تا خود ما با رنج نتونیم روبه رو بشیم تو اتاق درمان هم اون انسانی که داره آن بار رنج رو تحمل میکنه را درک نمیکنم :) پس گفتم : اگر چه رنج به جان میرسد امید دواست ...🌱 _گلی ✒️

بسیار مهم است که بگذارید بعضی چیزها از بین بروند. خودتان را از آنها رها سازید و از دستشان خلاص شوید. منتظر نباشید تا قدر تلاش‌هایتان را بشناسند و عشق‌تان را بفهمند. در را ببندید آهنگ را عوض کنید خانه‌تکانی کنید گرد و غبارها را بتکانید از آنچه هستید دست بردارید و به آنچه که واقعا هستید روی آورید...
انسان جدید، زندگی جدید - پائولو کوئلیو

ـــــــــــــــــــــــ باز باش ای بابِ رحمت تا ابد! ▪️ستایشی که مولانا از حضرت مولی المَوالی امام علی بن ابی طالب در مثنوی شریف دارد، علی التَّحقیق بالاترین نمونهٔ مدیح آن حضرت در تاریخِ ادبیاتِ جهانِ اسلام است. ما غالباً نمی‌اندیشیم که حجم نود و نُه درصدِ مدایح آن حضرت مقداری وصف چشم و ابروی معشوق خیالی و موهوم است یا اغراق‌های آزاردهنده. مدیح حضرت، بدان زیبایی و ژرفی که مولانا از آن سخن می‌گوید نه در فارسی و نه در عربی، در هیچ‌ جا، دیده نشده است. محمدرضا شفيعی كدكنی غزلیات شمس تبریز، جلد اول، ص۴۵ #انجمن_همسفران_سیمرغ @simorghetus

Mohsen Chavoshi - Ali.mp310.45 MB

sticker.webp0.07 KB

sticker.webp0.12 KB

sticker.webp0.07 KB

Repost from بايكوت
به این باور دارم که وقتی دلت صاف و نیتت پاک باشه زندگی یه جوری پیش میره که آخرش همه چیز به نفع تو جمع میشه... @baycot

به نظرم بعضی خاطره‌ ها نه در عکس‌ها می‌مانند، نه در قاب‌ها؛ در عطرها زندگی می‌کنند برای من، پدربزرگ بوی آب‌نبات هل می‌داد همان بوی شیرین و آشنایی که هنوز هم گاهی میان بخار چایِ قوری گل‌سرخ مادربزرگم گم می‌شود و ناگهان تمام کودکی را به ایوان خانه برمی‌گرداند. به عصرهای خرداد که میرسید نسیم خنکی که از شالیزارهای شمال می‌امد و آرام روی صورت‌ها می‌نشست سریع سماور آرام می‌جوشید، چای دم میداد و دنیا انقدر برام کوچک و امن بود که حس میکردم در یک استکان چای و یک آب‌نبات هل‌دار جا می‌شد درسته که الان دیگه پیشمون نیست اما بعضی آدم‌ها رفتن را بلد نیستند؛ آن‌ها در همین عطرها ، در صداها و در گوشه‌های دنجِ خاطرات تا همیشه می‌مانند درست مثل بوی هل که هنوز با هر نسیم خردادی از جایی دور می‌آید و بی‌آنکه دیده شود، کنار دلم می‌نشیند. 🍃🤍 _گلی✒️