fa
Feedback
«آبنبات هل دار »

«آبنبات هل دار »

رفتن به کانال در Telegram

و ما ریشه‌هایِ تَنیده از اُمیدیم🌿✒️... ■دانشجوی کارشناسی روانشناسی

نمایش بیشتر
1 386
مشترکین
-224 ساعت
-187 روز
-4930 روز
آرشیو پست ها
sticker.webp0.42 KB

4_6014984080368605199.mp36.32 MB

بخوان‌ به‌ معراج‌ آغوشت‌ مرا که‌ سرزمین‌ این‌ کولی‌ از مرز نفس‌های‌ تو آغاز می‌شود…
- یغما گلرویی

photo content
+1

sticker.webp0.08 KB

کافه ساکت بود، مثل همیشه. انگار زمان آنجا کمی کندتر می‌گذشت… همان بوی قهوه، همان میز گوشه، همان پنجره‌ای که نور عصر را بی‌دریغ می‌ریخت روی دلِ خاطره‌ها. نشسته بودی… بی‌هیچ قصدی، بی‌هیچ نقشه‌ای، فقط دلت خواسته بود برگردی به جایی که روزی برایت امن‌ترین نقطه‌ی دنیا بود. اما ناگهان… چشم‌هات گره خورد با صحنه‌ای که انگار از اعماق گذشته آمده بود تا دلِ آرامِ این روزهایت را تکان دهد. او روبه‌رو بود… نه تنها، نه با تو… فقط آن نگاه، آن لبخند، آن حضور… و همه‌ی چیزهایی که قرار بود فراموش شوند، در یک لحظه دوباره زنده شدند. نه اینکه هنوز عاشقش باشی… نه اینکه دلت بخواهدش… فقط گاهی، گذشته مثل آبی‌ست که فکر می‌کنی خشک شده، اما کافی‌ست دستی روی خاکش بکشی، تا همه چیز دوباره خیس شود… دلت لرزید. نه از حسرت، نه از عشق. از عمق آن خاطراتی که با جانت ساخته بودی. از لحظه‌هایی که بی‌صدا در دلت جا گذاشته شد. از اینکه یک "زمانی" بود، که تو تمام بودی… و حالا فقط، یک تماشاگر خاموشی. اما همینجا، همین حالا… باید یادت بیاد که تو عبور کردی. نه از او… از خودِ قدیمت، از دلی که شکسته بود و هنوز، ایستاده ادامه داد. و این یعنی آرامش… نه فراموشی، نه بی‌تفاوتی… فقط رسیدن به نقطه‌ای که با خودت صلح کنی، که گذشته را ببینی، اما در آن نمانی. که لبخند بزنی، حتی اگر چشم‌هایت نمناک باشد کافه همان است… تو اما، دیگر همان آدم نیستی...
_🩷✒️

photo content
+1

sticker.webp0.05 KB

1|12_My_Dear(电视剧《难哄》重逢曲)_张洢豪_320.mp39.48 MB

sticker.webp0.00 KB

خاک من گِل شود و گُل شکفد از گِل من - مولانا🌱

photo content
+1

خوردیم زخم‌ها که نه خون آمد و نه آه!
- سعدی🌱

photo content
+1

sticker.webp0.06 KB

کوچ تا چند؟ مگر می‌شود از خویش گریخت؟!

photo content
+1

sticker.webp0.07 KB