1 958
مشترکین
-124 ساعت
+97 روز
+2130 روز
آرشیو پست ها
1 960
بعضی خیال میکنند که سکوت، از روی درد و یا خستگیِ مفرط آدمها صدایش بلند میشود و یک جان پناهِ امن برای در حاشیه ماندن از هیاهوی دلتنگی و آدمهاست، اما اینگونه نیست.
وقتی به این فکر میکنی که خلقِ جملاتت اوضاع را درست نخواهد کرد و حتی گاهی در توضیحِ شرایط ناکام میماند، آنوقت خواهی فهمید که خاموش بودن تا چه اندازه از رویِ صبر، پر زحمت است.
1 960
فکر میکنم هر انسانی این حق را دارد که بخشی از خشم و نفرت درونش را روی همان کسی که مسبب اصلی به وجود آمدن این خشم است خالی کند.
منصفانه نیست که همهی اینها را درونت سرکوب کنی و تمام درد و رنجش را یک تنه به جان بخری!
1 960
به بزرگی از اهل معرفت گفتند نصیحتی بفرمایید ؛ مقداری سکوت کرد و فرمود : با آبروی کسی بازی نکنید.
1 960
کسی که تو را بشناسد، چگونه از تو دست خواهد کشید؟
و کسی که محکمترین تکیهگاه جهان را تجربه کرده باشد، چگونه به تکیهگاههای پوشالی دیگر تن خواهد داد؟
1 960
باید به خواب برویم.
به غیر از خواب همه چیز آزار دهنده است. همهچیز خارهای ناپیدایی دارد که به درون روح میخلند و زخمهای سوزان بر جا میگذارند.
1 960
Repost from N/a
ما هر دو خستهایم؛
تو از آن خستهها که سرت را روی زمین نگذاشته خوابت میبرد،
من از آن خستهها که تا سپیده چشم میدوزم به ظلمات شب و خیال میبافم و خوابم نمیبرد.
1 960
Repost from نَـــســـتـــوه 🌱
آسون گرفتن مخصوص آدمهای رشدیافته است. آدمهایی که به ارزشش واقف اند.
شما به کسی که ظرفش کوچیکه اگه آسون بگیری هوا برش میداره که خبریه.
1 960
به من گفت : تو آن پروانهی تیرهای بودی که پیلهاش را بیش از پرواز دوست میداشت.
آرام گفتم: خوب به دستهایت نگاه کن. ببین آلوده به چیزی نیست؟
گفت : چه گفتید؟! گفتم : هیچ …
1 960
بیا با هم یک قرار بگذاریم.
نمیدانم قرار، راز و رمز، بازی، فرقی نمیکند. بیا چند کلمه یا جمله را انتخاب کنیم، مثل رمز شب و به محض شنیدن و گفتنشان، قبولشان کنیم. بدون ذرهای شک. بدون ذرهای ابهام.
مثلا یک جمله را بگذاریم برای حرفهای مگو. حرفهای رسوب کردهی ته دلمان را بدون هیچ ترسی بگوییم. مثلا: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» این را بپرسیم و بگوییم. هرچیزی که باید را. و نترسیم و آرام شویم. من میپرسم: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و تو از ترسها و دلهرههایت بگویی. از نگرانیهایت، از شادیهایت، از سوالهایت، حتی از دغدغههای کم اهمیتت. تو بپرسی: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و من بگویم. از همه چیز. از مشکلاتم، از انتظاراتم، از دغدغههایم، از شرمندگیهایم.
«به گلها آب دادی؟» این را بگذاریم رمز دوست داشتن. فرقی نمیکند کجاییم، تنهاییم یا نه، چه میکنیم، گلها را یادآوری کنیم و به یاد هم بیاوریم آن آیه مقدس را. توی یک مهمانی شلوغ، وسط جمع دوستان، چشممان لحظهای به هم میخورد و به جای اینکه نگاهت را بدزدی، از من بپرس که راستی، به گلها آب دادم یا نه، و من در آن بله مرموز به تو یادآوری میکنم که چقدر دوستت دارم.
کاش بودی، در آغوشم، آرام کنار گوشم میپرسیدی چیزی هست که بخواهی به من بگویی؟ و من در جواب میگفتم که به گلها آب دادهام عزیز من. گلهای خانه ما هیچوقت خشک نمیشوند. و همانجا قلبمان سبز میشد و جوانه میزد…
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
