fa
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

رفتن به کانال در Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

نمایش بیشتر
1 960
مشترکین
+124 ساعت
+107 روز
+2330 روز
آرشیو پست ها
مرا نگاه که چشم از تو بر نمی‌دارم تو را نگاه که از دیدنم گریزانی... @donntnow |
مرا نگاه که چشم از تو بر نمی‌دارم تو را نگاه که از دیدنم گریزانی... @donntnow |

أمّا القلوبُ المنکسرة؛ العباسُ کفیلها .. اما قلب‌های شکسته ؛ عباس ضامن و سرپرست آن‌هاست .. @donntnow |

إرباً إربا را فقط انقدر می‌گویم که ؛ دشت لبریز از گل روی علی‌اکبر شده … @donntnow |

إرباً إربا را فقط انقدر می‌گویم که ؛ دشت لبریز از گل روی علی‌اکبر شده … @donntnow |

اَلا یا قوم! اِن لَم تَرحِمونِی، فَارحَموا هذا ؛ برید این جمله را ناگاه تیر نا به هنگامی … @donntnow |
اَلا یا قوم! اِن لَم تَرحِمونِی، فَارحَموا هذا ؛ برید این جمله را ناگاه تیر نا به هنگامی … @donntnow |

یوسف پاشیده از هم بین صحرا ، قاسم است … @donntnow |
یوسف پاشیده از هم بین صحرا ، قاسم است … @donntnow |

تو سوره بودی و تسبیح دست من بودی هجا هجا شدی و دانه دانه‌ات کردند … به جرم گفتن احلی من العسل، قاسم ؛ شبیه موم عسل، خانه خانه‌ات کردند … @donntnow |

جگرگوشه‌هایش را صدا کرد. آنها را روبروی خود نشاند و فرمود: عزیزان‌ دلم ؛ اکنون نوبت شماست به یاری امامتان بروید و فریاد هل من ناصر ینصرنی‌اش را لبیک بگوید. موهایشان را آب و شانه کرد. سرمه در چشمانشان کشید. لباس رزم به تنشان پوشاند تا هدایای خود را به بهترین نحو تقدیم حسینش کند. به آنها گفت: پسرکانم از‌ من دلگیر نشوید اگر پس از شهادتتان به استقبالتان نیامدم. عقیله درون خیمه نشست، و محمد و عون را نزد سیدالشهدا فرستاد. سفارش کرد که اگر دایی‌تان قبول نکرد به میدان بروید به مادرش قسمش دهید. طفلان زینب علی هرچه اصرار کردند راضی نشد تا مجبور به قسم دادن نامِ فاطمه‌ی شهیده شدند. سیدالشهدا با شنیدن نام مادرش رضایت داد. عون و محمد یکی پس از دیگری به میدان رفتند. شیربچه‌های حیدر کرار چندین نفر را به کام مرگ فرستادند، و در آخر شهدِ شهادت را نوشیدند… حسین فاطمه به سوی آنها رفت. جسم بی‌جانشان را در آغوش گرفت و برگرداند. فضه‌ی خادمه به سمت خیمه زینب کبری رفت تا او از شهادت پسرانش باخبر کند تا به پیشواز شهیدانش بیاید. فضه تا پرده خیمه را بالا زد عقیله پشت کرد به سمت در. فضه گفت: خانم‌جان برای همه‌ی شهدا اولین نفر به استقبال آمدید. چه شده که اکنون نمی‌آیید؟ بانو فرمود: فضه از دست دلم بردار، نمی‌خواهم بیایم و شرمندگی را در چشمان حسینم ببینم... زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت تا که خدا نکرده مبادا برادرش... @donntnow |

به شام رسیدند. خاندان اهل بیت را در خرابه جای داده بودند. سه ساله‌ی حسین گوشه خرابه زانوی غم بغل کرده بود و بی تاب پدر بود که به خواب رفت. خواب پدر را دید، گریه‌ کنان از خواب پرید و بهانه ی پدر را گرفت. طبقی را جلویش قرار دادند. به‌ عمه نگاهی کرد و گفت: من که غذا نمی‌خواستم، پدرم را می‌خواهم. عمه با بغض گفت: آنچه می‌خواهی آنجاست عزیزِ برادرم. پارچه‌ی روی طبق را کنار زد. خیره خیره نگاه کرد رو به عمه کرد. عَمَتی مَن هذا؟! سر بابا را در بغل گرفت و ناله سر داد. يا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذي خَضَبكَ بِدِمائكَ؟! پدر جان، چه کسی تو را با خونت خضاب كرد؟! يا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذي قَطع وَ رِيدَيْكَ؟! پدرجان، چه کسی رگ‌های گردنت را بريد؟! يا أبتاهُ مَنْ ذَا الَّذي أَيتمني علي صِغَر سِنّي؟! پدر جانم، چه کسی مرا در كودكی يتيم كرد؟! يا أبَتاهُ، مَنْ بَقي بَعْدَك نَرْجوه؟ پدر جان، بعد از تو به كه اميدوار باشيم؟! گریست و گریست تا از هوش رفت. گوشه خرابه پیکر کوچکِ کبودش را به خاک سپردند. داغی دیگر روی جگرِ اهل بیت پیامبر خراش انداخت.. @donntnow |

اسب حسین به زمین هولناکی رسید و بایستاد و هرچند شاهزاده تازیانه می‌زد، گام از گام برنمی‌گرفت. حسین علیه‌السلام فرمود که هیچ کس می‌داند که این چه زمین است؟ یکی گفت: این ارض را ماریه گویند. حسین علیه‌السلام فرمود که شاید نامی دیگر داشته باشد. گفتند آری این موضع را کربلا خوانند. حسین علیه‌السلام گفت: « الله اکبرُ ارضُ کربٍ و بلآءٍ و سفكُ الدماءِ.» این زمین کرب و بلاست. این، جای ریختن خون‌های ماست. این محطّ رجال آل عباست. @donntnow |

چون به بالای بام رسید، روی به جانب مکه آورد و گفت: « السّلام علیک یابن رسول الله ؛ آیا از حال مسلم عقیل هیچ خبر داری؟ یابن رسول الله آرزوی من آن بود که یک‌بار دیگر دیده‌ی محنت‌دیده خود را به دیدار مبارکت روشن سازم و خود عمر، امان نداد وعده دیدار با قیامت افتاد. » @donntnow |

چشم برهم بزنی ؛ در دل صحرا مانده…

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ از همانجا که رسد درد همانجاست دوا...

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ درواقع: دردم از یار است و درمان نیز هم...

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ باگ اینه که فقط یه نفر درمونه؛ همون ینفری که خودش درده...

وقتی انسان کسی رو دوست داره، در هنگام وقت‌ گذروندن باهاش بدن شروع می‌کنه به ترشح دوپامین (هورمون خوشحالی) و اکسی توسین (هورمون عشق) و مغز به این حس عادت می‌کنه؛ وقتی انسان اون شخص رو از دست بده بدن درد می‌گیره زیرا که بدنش خواهان همون مواد شیمیاییه که حالشو خوب کنن. به زبون ساده‌تر ؛ ما معتاد اون حسی که بهمون می‌دن می‌شیم نه خود شخص! @donntnow |

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ دلم میخواد برم یه جایی که هیچی نگرانم نکنه ترس از فردا و آینده رو نداشته باشم دلم میخواد تو بهترین حالت ممکن در بهترین مکان دنیا باشم. جاییکه هیچ چیزی نتونه غمگینم کنه و هروز کلی اتفاقای خوشحال کننده برام بیفته جوری که حتی وقت نکنم بهشون فکر کنم.

raison d'être دلیلی برای وجود داشتن، دلیلی برای زندگی کردن، دلیلی برای ادامه دادن، دلیلی برای پیشرفت کردن … @donntnow |