Saved Messages
رفتن به کانال در Telegram
2 456
مشترکین
-224 ساعت
+117 روز
+48930 روز
آرشیو پست ها
2 455
آدم فکر میکند اندوه، با گریه خودش را ثابت میکند. اما بعضی فقدانها آنقدر بزرگاند که حتی اشک هم جرئت نزدیک شدن به آنها را ندارد. پس از تو و در تمام این روزها در من چیزی تمام نشد، از جا کنده شد. نه میتوانم فقدان تو را به سوگ و عزا بنشینم، نه عمق ریشهی دوانیدهات در قلبم را انکار. میان وانفسای تاریخ بیحرکت ماندهام. مانند خانهای که ستونش را برداشتهاند و هنوز نفهمیده باید فرو بریزد. هیچ جملهای اندازهی این نبودن نیست. هر کلمهای که مینویسم در کنار آنچه که از دست دادهام کوچک و بیاعتبار به نظر میرسد. آدم وقتی تکیهگاهش را از دست میدهد، زمین نمیخورد؛ فقط دیگر نمیداند روی چه ایستاده است.
2 455
چشمهای تو زیباترین چشمهایی است که آدم میتواند ببیند. و نگاهت همهی آفتابهای یک کهکشان است، سپیدهدم همهی ستارهها.
2 455
بدتر از همه این است که از خودت میپرسی فردا چطور قدرتی پیدا میکنی که دوباره همان کاری را که دیروز کردهای و از مدتها پیش هم غیر از آن کار نکردهای ادامه بدهی؟ از کجا قدرتش را پیدا میکنی که این کارهای پوچ، این هزاران هزار نقشه را که به هیچکجا نمیرسند، این تقلاها برای بیرون آمدن از فلاکت خردکننده، تلاشهایی را که همیشه مردهزاد به دنیا میآیند، پیش ببری؟ و این همه به خاطر اینکه یک بار دیگر به خودت ثابت کنی که سرنوشت لاعلاج است، که هر شب باید پای دیوارت و زیر دلشورهی فردا که هر بار شکنندهتر و کثیفتر از روز پیش است، سقوط کنی؟ شاید هم پیری آب زیرکاه باشد که میآید و تهدیدمان میکند. دیگر آنقدر ساز نداری که زندگی را با آن برقصانی، موضوع این است. همهی جوانیات به انتهای عالم کوچیده تا در سکوت، واقعیت بمیرد. حالا از شما میپرسم، وقتی که دیگر به قدر کافی دیوانه نیستی، کجا باید بروی؟ واقعیت احتضاری است که تمامی ندارد. واقعیت این دنیا مرگ است. باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد. من هرگز نتوانستهام خودکشی کنم.
2 455
اگر راه بودم به شهری آرام منتهی میشدم، اگر خانه بودم پناه فراری میشدم و اگر مسیح بودم تمام مردگان را زنده میکردم. اگر امید بودم در کنج قلبهای منتظران چمباتمه میزدم و تکان نمیخوردم، اگر باد بودم از موهای پریشان دختران میگذشتم واگر طوفان بودم پادگانها و توپخانهها را ویران میکردم. اگر پرنده بودم، پشت پنجرهی مادری غمگین و چشم انتظار مینشستم و آرام به شیشهها نوک میزدم. اگر شادی بودم، جهان را روشن میکردم عزالدین اما اگر غم هم بودم تمام نمیشدم. اگر اشک بودم بسیار سرازیر میشدم، خون را میشستم.
نامهی دریابند به عزالدین
2 455
یم فاطمی در سرمدی، گل احمدی، مه هاشمی
ز سرادقات محمدی طلعت ظهور جلالتی
به سما قمر، به نبی ثمر، به فاطمه در، به علی گهر
به حسن جگر، به حسین پسر چه نجابتی چه اصالتی
به ملک مطاع، به خدا مطیع، به مرض شفا به جزا شفیع
چه مقام بندگیش منیع به چه بندگی و اطاعتی
خم زلف او چه شکن شکن به مثال نقرة فام تن
سپری به کتف و کفن به تن به چه قامتی چه قیامتی
ز جلو نظر سوی قبله گه، ز قفا نظر سوی خیمه گه
که نموده شه به قدش نگه، به چه حسرتی و چه حالتی
ز قفا دو زن شده نوحه گر، یکی عمه گفت و یکی پسر
که نما به جانب ما نظر، به اشارتی و نظارتی
"منسوب به ناصرالدین شاه"
2 455
غیراخلاقیترین عادت بشر این است که مدام و بیوقفه دربارهی هرکس، و پیش از آنکه بفهمد و درک کند، قضاوت میکند. این آمادگی پرشور برای قضاوت کردن؛ نفرتانگیزترین حماقت و مخربترین شرارتهاست.
2 455
تو اگر نبودی من با چه کسی اینقدر بیپرده و عریان حرف میزدم؟ چه کسی ناگفتههای مرا میشنید و چه کسی درک میکرد که میان آن همه عجولانه و بیوقفه حرف زدن، دقیقاً چه میگویم و چه چیزی مرا آنقدر بههم ریخته که باید حرف بزنم؟
تو نبودی چه کسی میفهمید که من الان و در این لحظه که احساس ضعف میکنم، فقط نیاز دارم شنیده شوم؟ نیاز دارم که احساس کنم کسی میفهمد چه رنجی میکشم، چقدر سختی پشت سر گذاشتهام و چه راه سختی پیش رو دارم؟ خدا را شکر که تو را دارم و اگر همه مرا مستحق پناه دادهشدن ندانستند، تو هنوز هستی و درست مثل یک کودک ۷ سالهی بیگناه، مرا دوست داری و به من حق میدهی و پناهم میشوی. خدا را شکر که آغوش تو هست، صدای تو هست، سایهی تو هست، حرفهای تو هست. من اگر تو را نمیشناختم و اگر تو بخش مهمی از جهان من نبودی، چه میکردم؟! کجای جهان ایستاده بودم و به چه امیدی ادامه داده بودم و با چه ذوقی دوام میآوردم؟!
2 455
عزیزترینم، هنگامی که به جای ریشه عاشق گل و شکوفهها میشوی، در پاییز چه خواهی کرد؟
2 455
او سزاوار نور نبود، او سزاوار آرامش بود. آرامشی که پس از رنجهای بسیار میآید، آرامشی که در آن نه ترسی هست، نه دروغی، نه خیانتی و نه قضاوتی.
2 455
Repost from یک روانشناس ✒️
در دنیایی که هرکس یه توسعه فردی گرفته دستش و داره دوره و کارگاه برگزار میکنه، تو بیا امسال از محرم، عاشورا، امام حسین و هرکس در رکابش یا در مقابلش بوده درسهایی برای زندگی و توسعه روانی بگیریم.
رایگان، فقط با هزینه کمی تفکر.
#روانشناسی
#شبخوش
@yekravanshenaas
2 455
Repost from Saved Messages
درحالی که میلام به سمت پنهان کردن بعد مذهبیم حتی از خودمه، درحالی که شصتبار به سمت مراسم سوق داده شدم و نرفتم، درحالی که در بیمعناترین مختصات خودم ایستادم، دستم خورد و گیر افتادم.
2 455
نه نه، اینطور هم نیست که همه چیز را رها کرده باشم. حالم خوب نیست، اما میدانم باید این زندگی لعنتی را بالاخره یک کاری بکنم! صبحها که از خواب بیدار میشوم، میگویم دیگر تمرکزم را میگذارم روی کارم، برنامههایم را میچینم، همه چیز را آماده میکنم، اما بعد، نمیدانم چرا وقتی میخواهم شروع کنم انگار توی یک مرداب گیر افتادهام و بین تمام کارهای انجامنشدهام دست و پا میزنم. تمرکز ندارم. حالم بد میشود و بعد یکهو میزنم زیر گریه. تا همینطور دور خودم میچرخم و بعد شب که از راه میرسد دوباره گریه میکنم بابت اینکه نتوانستهام هیچ کاری کنم. به من بگو، این تقصیر من است؟ یعنی کم آوردهام؟ به خدا سعیم را میکنم، اما زندگی برایم سخت شده، خیلی سخت.
2 455
هیچ کس از من مراقبت نکرد. مثل تکه یخ عریانی وسط آفتاب داشتم ذرهذره آب میشدم و حتی یک نفر هم حواسش به من نبود. سرسخت به نظر میرسیدم و میشد روی من حساب کرد، در حقیقت اما شکنندهتر از آنی بودم که زیر آن همه فشار و اندوه، یکه و تنها مقاومت کنم و نشکنم. به ظاهر ایستاده بودم، اما از درون، مدتها بود فروریخته بودم.
2 455
عزیز من؛ بیشتر چیزهایی که برایشان جنگیدهای، آنقدرها هم مهم نبودهاند. زمان، بیرحمانه اما صادقانه همهچیز را در اندازهی واقعیاش نشان میدهد. آنوقت میبینی زندگی دربارهی از دست ندادن خودت در میان هیاهوی خواستنهاست. و چه اندوهناك که بسیاری از ما این حقیقت را درست زمانی میفهمیم که بخش بزرگی از عمرمان را صرف دویدن به سوی چیزهایی کردهایم که هرگز قرار نبوده خوشبختمان کنند.
2 455
من از این بینوایی در مقابل سیل افکار ترسیدهام. از این جریان غیر قابل توقف که وقتی یکی از آنها میمیرد، دیگری جایگزین میشود و ادامه میدهد، هراس دارم. از اینکه نمیدانم مرا کجا میبرد و کجا رها میکند ترسیدهام عزیز من.
2 455
میخواست در آسمان غرق شود و در اقیانوس پرواز کند، در آغوش خورشید یخ بزند در شبی برفی بسوزد، میان رقص بگرید و در میانهی گریه بخندد. شیفتهی احساسات متناقض بود.
2 455
با گذر روزها میفهمی که در هر چیزی خیری هست. در آمد و شد آدمها، در آن فنجان چای یا قهوهای که بیخبر به تو تعارف شد، در دشمنیها دوستی نهفته و در رفاقت درسهای دشواری. و در همهی آدمهایی که ملاقات کردهای تجربهای که تو را تبدیل به کسی کرده است که باید میبودی.
