fa
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

رفتن به کانال در Telegram
1 964
مشترکین
-224 ساعت
+27 روز
-1530 روز
آرشیو پست ها
من آدم دلگیری‌های کوچکی هستم که بیشتر وقت‌ها آنقدر کوچک‌اند که آدم حتی بی‌خیال به روی کسی آوردن‌شان می‌شود، ولی با این وجود و همیشه، مثل خار ریز کاکتوسی در دست آدم‌اند؛ با این‌که قرار نیست او را بکشند، ولی با این حال و همیشه به یک چیزی و جایی گیر می‌کنند و آدم باز هم دوباره و دوباره آن‌ها را حس خواهد کرد و آن‌ها را تا همیشه‌ با خودش نگه خواهد داشت. آن حس ناراحتی کوچیک بی‌مورد همیشگی و تیغ‌تیغ‌کننده‌ از جایی نامعلوم در ناکجای خانه‌های ذهن آدم، که آدم فراموش‌کار دلیلش را هم گاهی فراموش می‌کند، ولی خودش را باقی مانده، باقی خواهد گذاشت.

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

08 Journey.mp34.78 MB

از شلوغی خسته می‌شوم؛ نه با قهر، نه با گلایه، آرام و بی‌صدا. جمعیت که زیاد می‌شود، صداها که در هم می‌پیچد و رنگ‌ها که روی هم می‌افتند، دلم عقب می‌رود. انگار درونم، جایی برای این همه «زیاد بودن» ساخته نشده است. میز کارم ساده است. چند وسیله‌ی ضروری، یک دفتر، یک خودکار. کمد لباس‌هایم خلوت است، لباس‌هایی که می‌پوشم و دوست‌شان دارم، نه بیشتر. اعلان‌ها خاموش‌اند، در اتاقم اشیاء حداقلی‌اند و در دایره‌ی آدم‌های نزدیک، فقط همان‌هایی مانده‌اند که حضورشان آرامش می‌آورد، نه ازدحام. از کم بودن لذت می‌برم؛ از فاصله‌ی میان دو صدا، از جاهای خالی به روی دیوار، از سکوتی که بین دو جمله نفس می‌کشد. برای من کم، به معنای محرومیت نیست؛ به معنای انتخاب است. انتخاب سبک‌تر راه رفتن، آهسته‌تر شنیدن، دقیق‌تر دیدن. هر چیز اضافه‌ برایم مانند گردی به روی شیشه است؛ دیده‌ام را کدر می‌کند؛ سپس می‌تکاند، مرتب می‌کند و حذف می‌کند. نه از سر وسواس، از سر میل به وضوح. می‌خواهم وقتی به اتاقم نگاه می‌کنم، نفسم تنگ نشود. وقتی تقویمم را باز می‌کنم، بدانم برای خودم هم جا دارم. در جهانی که به زیاد بودن افتخار می‌کنند، من به کم بودن دل خوش کرده‌ام. به خلوتی‌ای که در آن می‌شود صدای فکر را شنید. به سکوتی که در آن می‌شود خود را پیدا کرد.

Karen-Homayounfar-Jodaei-320.mp318.22 MB

اگر دیگر نبودم، پیدایم کن در بارانی که به هنگام نیمه‌شب خودش را به پنجره‌ی اتاقت می‌کوبد؛ مرا پیدا کن در هر موسیقی‌ای که می‌شنوی؛ در هر نوازشی که باد بر گونه‌هایت می‌نشاند. بدان اگر دیگر نبودم، در هر لحظه از زندگی‌ات دست بر چانه در حال تماشای تو هستم؛همان‌گونه که دوست داشتی.

تو بعدها مرا به یاد خواهی آورد. مرا که اگر برای همه تبر بودم، برای تو شاخه‌ی نازک و تازه‌ی درختی جوان بودم.

روزها، تمامی افکار و دغدغه‌هایم سر برمی‌آورند و در اوج ذهنم درهم می‌پیچند و بی‌امان بر یکدیگر می‌لولند؛ چنان ازدحامی برپا می‌شود که گویی هیچ روزنه‌ای برای سکوت باقی نمی‌ماند. امّا شب که فرا می‌رسد، خویشتن را تاب‌آورتر می‌یابم؛ انگار لایه‌ای از آشوب فرو می‌نشیند و رسوبی از آرامش در ژرفای وجودم ته‌نشین می‌شود. شب، قلمرو بی‌قید رهایی است؛ نه تکلّف لبخندی بر چهره باید نشاند و نه الزام سلامی بر زبان راند. نه شادی به اغراق قد می‌کشد و نه اندوه مجالی برای طغیان می‌یابد. در تاریکی فراگیر شب، از هیاهوی تعهّدات روزانه می‌گریزم، سبک‌بار و بی‌حساب، چنان‌که گویی دیگر بدهکار زندگی نیستم و جهان نیز طلبی از من ندارد.

Saved Messages - آمار و تحلیل کانال تلگرام @secure_message