245
مشترکین
-124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+1030 روز
آرشیو پست ها
245
البته اذعان کنم که خودمم مثل شما دوست داشتم دعواهه عشقی باشه، ولی کاریه.
بختت، طاهره جون، بختت.🫴🏻
245
بعد دیروز خاله اینجا بود. ازم میخواست ویلاشو برای اجاره ثبت کنم تو این سایتای بومگردی و اینا. مامان که بهتازگی از سایتی به اسم «باخشکبار» خرید کرده بود، گفت بذار اجارهٔ ویلا با مرضیه.
گفتم اوکیه، میذارم. فقط در فارسی امروز این معنای خوبی ندارهها:)))
245
بعد حال ندارم پنج صفحه قصه رو بنویسم.
به خودت بیا، زن. تو نهصدصفحهنهصدصفحه رمان مینوشتی.
245
Repost from آقشام گَلَن
فقط شادیهای بزرگاند که میتوانند به رنجهای بزرگ مبدل شوند؛ فقط پناههای امناند که به زخمهای عمیق تبدیل میشوند. همان که ویلیام فاکنر گفته بود "بین رنج بردن و هیچ به ما حق انتخاب دادهاند، من رنج را برگزیدم".
245
Repost from آن
ولی بیرون خونه دیگه از این قرتیبازیا نداریم. میزنیم دهن مهنشون رو سرویس میکنیم. اسید، ساچمه، گوله، پرتاب از بلندی، تانک! تو خونه هم اگه کاری کردن که به صلاحشون نبود، بزنید قصابیشون کنید، بعد چون خودتون اولیای دم هستید، خودتون به خودتون رضایت بدید، مام یه پنجسال حبس میبریم براتون که داستان نشه! بعد دوباره برید سر خونه زندگیتون. صلواتی ختم کنید.
245
یهجوری نوشتن مقدمهٔ این مقالههه سخت بود که اگه کارفرما روش ایرادی بذاره و پسش بفرسته، خودشو پس میفرستم برای مامانباباش^__^
245
به گوگل جون بگید خودش بیاد محتوا رو جوری بهینهسازی کنه که مخاطبو خوش بیاد.
والا! نشسته اون بیرون میگه لنگش کن.😒
245
به هر رو آن نیمهام که تلاش داشت حرف اصلی را بزند، موفق شد نیمهٔ دیگر را به تنم برگرداند. آخر جلسه یکپارچه شده بودم؛ خسته، ولی آرام.
245
دو تکه شدن تجربهٔ عجیبی بود. فاصلهای با پنیک اتک نداشتم. بدنم خالی کرده بود و ستون مهرههام یخ زده بود. نفس نمیتوانستم بکشم. یک نیمهام تلاش داشت حرف اصلی را بزند و یک نیمهٔ دیگر پا شده بود تا از این تن برود.
پرسیدم:
- میدونی الان چه حسی دارم؟
گفت:
- دو تکهای؛ یه بخشی ازت رفته و بخش دیگهت در تلاشه تا بره پیشش.
- دقیقاً!
