fa
Feedback
✧Always✧

✧Always✧

رفتن به کانال در Telegram
245
مشترکین
-124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+1030 روز
آرشیو پست ها
البته اذعان کنم که خودمم مثل شما دوست داشتم دعواهه عشقی باشه، ولی کاریه. بختت، طاهره جون، بختت.🫴🏻

به‌نظر می‌رسه سر خواستنم دعواس. خوش می‌گذره:)))

بعد دیروز خاله اینجا بود. ازم می‌خواست ویلاش‌و برای اجاره ثبت کنم تو این سایتای بوم‌گردی و اینا. مامان که به‌تازگی از سایتی به اسم «باخشکبار» خرید کرده بود، گفت بذار اجارهٔ ویلا با مرضیه. گفتم اوکیه، می‌ذارم. فقط در فارسی امروز این معنای خوبی نداره‌ها:)))

بعد حال ندارم پنج صفحه قصه رو بنویسم. به خودت بیا، زن. تو نهصدصفحه‌نهصدصفحه رمان می‌نوشتی.

معلومه که دارم قصهٔ شنگول و منگول می‌نویسم. پس چی.🦑

photo content
+1

Repost from ققنوس🕊🌌
HENRY LAU & So Hyun Ko🎻 Perfect (Violin cover)

Repost from ققنوس🕊🌌
❄️Snowman (Violin cover) By CatOlin

فقط شادی‌های بزرگ‌اند که می‌توانند به رنج‌های بزرگ مبدل شوند؛ فقط پناه‌های امن‌اند که به زخم‌های عمیق تبدیل می‌شوند. همان که ویلیام فاکنر گفته بود "بین رنج بردن و هیچ به ما حق انتخاب داده‌اند، من رنج را برگزیدم".

جیزز!

ماه ام‌شب 🌙
ماه ام‌شب 🌙

آی طاهرهٔ عزیزِ عزیزِ عزیزم... گاهی تعجب می‌کنم از اینکه چقدر چقدر چقدر دوستت دارم!

اینم غروب جمعه🌅
اینم غروب جمعه🌅

Repost from آن
ولی بیرون خونه دیگه از این قرتی‌بازیا نداریم. می‌زنیم دهن مهنشون رو سرویس می‌کنیم. اسید، ساچمه، گوله، پرتاب از بلندی، تانک! ت
ولی بیرون خونه دیگه از این قرتی‌بازیا نداریم. می‌زنیم دهن مهنشون رو سرویس می‌کنیم. اسید، ساچمه، گوله، پرتاب از بلندی، تانک! تو خونه هم اگه کاری کردن که به صلاحشون نبود، بزنید قصابی‌شون کنید، بعد چون خودتون اولیای دم هستید، خودتون به خودتون رضایت بدید، مام یه پنج‌سال حبس می‌بریم براتون که داستان نشه! بعد دوباره برید سر خونه‌ زندگیتون. صلواتی ختم کنید.

photo content
+3

یه‌جوری نوشتن مقدمهٔ این مقاله‌هه سخت بود که اگه کارفرما روش ایرادی بذاره و پسش بفرسته، خودش‌و پس می‌فرستم برای مامان‌باباش^__^

به گوگل جون بگید خودش بیاد محتوا رو جوری بهینه‌سازی کنه که مخاطب‌و خوش بیاد. والا! نشسته اون بیرون می‌گه لنگش کن.😒

از شکنجه‌های جهنم برای یه محتوانویس آپدیت محتواهای نوشته‌شده‌س.🚶🏻‍♂

به هر رو آن نیمه‌ام که تلاش داشت حرف اصلی را بزند، موفق شد نیمهٔ دیگر را به تنم برگرداند. آخر جلسه یکپارچه شده بودم؛ خسته، ولی آرام.

دو تکه شدن تجربهٔ عجیبی بود. فاصله‌ای با پنیک اتک نداشتم. بدنم خالی کرده بود و ستون مهره‌هام یخ زده بود. نفس نمی‌توانستم بکشم. یک نیمه‌ام تلاش داشت حرف اصلی را بزند و یک نیمهٔ دیگر پا شده بود تا از این تن برود. پرسیدم: - می‌دونی الان چه حسی دارم؟ گفت: - دو تکه‌ای؛ یه بخشی ازت رفته و بخش دیگه‌ت در تلاشه تا بره پیشش. - دقیقاً!