Nocturne
رفتن به کانال در Telegram
•To define is to limit •Anonymous link: https://t.me/BiChatBot?start=sc-a8853550c2
نمایش بیشتر184
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
184
توی اینستا یه دختره رو دیدم که میگفت من هرچیزی که برام ارزش داره رو از بقیه مخفی میکنم.
بعد به خودم گفتم؛ گیتکیپ؟ من؟
نه عزیز دلم، من اگه چیزی خوب باشه، با بلندگو اعلامش میکنم!
آهنگ قشنگ پیدا کنم، همون لحظه واست میفرستم، با جملهی معروف: “فقط گوش بده!”
پادکستی باشه که حالمو خوب کنه؟ لینکشو میفرستم، یه عالمه هم اصرار میکنم که گوش بدی، بعدم پیگیری میکنم: “دیدی چی گفتم؟!”
فیلمی ببینم که بزنه وسط روحم؟ تا تو هم نبینی، آروم نمیگیرم.
اگه تجربهای کرده باشم که چیزی یادم داده؟ با تمام قاطعیت و مهربونیِ خشن، نمیذارم تو هم همون چاهو بری.
بعضیا فکر میکنن هرچی کشف میکنن، باید توی گاوصندوق بریزن.
ولی من؟ من معتقدم قشنگیها تا وقتی به اشتراک گذاشته نشن، نصفهن.
زبان عشق من زورکیه، باید دنیا رو از لنز من ببینی، حتی اگه هی برات فوکوسشو تنظیم کنم.
اگه این کارو نکنم، یعنی واقعاً واسهم اهمیتی نداری.
و خب، اگه یه جایی احساس کردی بهت زور نمیگم، یا ازت بخاطر اشتباهاتت عصبانی نمیشم و بابتشون توبیخت نمیکنم، جانم بدون واسهم دیگه اهمیت نداری.
184
دیشب داشتم به مامانم میگفتم اینقدر خسته شدم اینهفته که نیاز دارم یک ماه استراحت کنم، دیروز رو واقعاً دوست نداشتم.
هرموقع یه چیزی باعث میشه حالم بد بشه سعی میکنم برم توی اتاقم و با کسی حتی صحبت نکنم، ولی از صبحش که بیدار شده بودم کار داشتم و حتی چند دقیقه هم وقت نداشتم تا هرچیزی که شده بود رو تحلیل کنم یا باهاش کنار بیام.
شبش حتی وقتی میخواستم بخوابم تا این روز کثیف تموم بشه هم باز بهم خبر بدی رسید. تا خود ۴ صبح خوابم نمیبرد، وقتی بیدار شدم سردرد و گلودردمم انگار کمر به قتلم بسته بودن.
اما خوشحال بودم که میرم آموزشگاه و قراره سر کلاسام با بچههام بهم خوش بگذره، هایلایت اینروزهام شده آموزشگاه. (پخت و پز شدهم).
هیچی، داشتم بهشون Turn of events رو یاد میدادم، که چطور یه اشتباه کوچیک میتونه باعث یه مشکل بزرگ بشه و توی دلم دعا کردم واسهی همه حالت مثبتش پیش بیاد، یه اتفاق خوب کوچیک باعث یه حس خوب زیادی بشه.
وقتی کلاس تموم شد دیدم واسهم هدیه خریده بودن، و چیزی که جالبتر از اون بود اینکه دقت کرده بودن چیا دوست دارم، واسهم یه اسکچ بوک و یه دفتر خیلی خوشگل خریده بودن. وقتی توی ماشین بازش کردم از خوشحالیای که توی صورتم پیدا شد مامانم خندهش گرفت.
جوریکه یه اتفاق اینطوری باعث شد پر از حال خوب بشم رو دوست داشتم. واسهی من همیشه هدیههای اینطوری ارزش خیلی بالایی دارن.
جزئیاتی که شاید اکثر آدمها چشمبسته ازشون بگذرن، چیزهایی که با صداقت پشتشون باعث میشن واسه یه نفر "ورق برگرده".
184
"I desire the things that destroy me in the end."
"What if I told you I’m incapable of destroying my heart."
–Sylvia Plath, Virginia Woolf
184
saw a girl in the café reading a book i finished last year. she doesn’t know she’s about to be emotionally drop-kicked. i wanted to warn her.
but some heartbreaks you have to earn.
184
Make more films where women weaponize their beauty like a blade and never once apologize for it.
There’s nothing more cinematic than a woman smiling sweetly while plotting your downfall in 5-inch heels.
184
امروز توی مسیرم که داشتم میرفتم کلاس نقاشی، توی ذهنم داشتم به چیزهایی که اخیراً آزارم داده بودن فکر میکردم.
به اینکه مشکلاتی که باهاشون درگیرم رو چطوری باید حل کنم، اصلاً راه حلی واسهشون تعریف شده یا نه.
اسم خیابونش رو نمیدونم ولی مسکونی نبود، همهش زمینهای خاکی و گندمزار.
کنار خیابون یه آقایی رو دیدم که با لباسهای خاکی، کنار یه گندمزار زانو زده بود و چشمهاش رو بسته بود، دستهاش سمت آسمون و داشت دعا میکرد.
سرم رو برگردوندم سمت جاده، یکم صدای آهنگ رو که زیاد کردم به خودم اومدم دیدم اشکهام بدون اجازه سرازیر شدن.
اون غمی که توی حالت نشستنش پیدا بود و امید و آرزویی که از فیگور دستهاش برداشت میشد، انگار مثل یه سیلی خورده بود توی صورتم.
مدام به این فکر میکردم که مگه چی میتونست اینطوری این مرد رو از پا دربیاره، چرا اونجا و چرا توی اون حالت زار؟
اون لحظه دوست نداشتم خداروشکر کنم که من به اونحال دچار نیستم، که مشکلاتم جزئی یا کوچیکتر از خیلیهای دیگه هستن، ولی از خدا خواستم من رو ببخشه، که اگه گاهی یادم میره دوای همهچیز دست خودشه، که الآن به چیزهایی رسیدم که شاید چندسال پیش آرزو میکردم.
که گاهی یادم میره چقدر چیزهایی که براشون غصه میخورم، بیارزش که نه، ولی ارزششون کمه.
تا اونموقع دیگه رسیده بودم، با بچهها چای خوردیم، قلم زدیم و راجع به موضوعات مختلف حرف.
اما من خیلی چیزهایی که میخواستم بگم رو به زبون نیوردم.
184
خیلی دوست دارم بدونم توی سر بعضی آدمها چی میگذره که باعث میشه به خودشون اجازه بدن زندگی بقیه رو زیر ذرهبین قرار بدن.
یعنی انقدر آدمها توی زندگی خودشون حوصلهشون سر میره که باید سرگرم اتفاقهای زندگی بقیه هم باشن؟
