Nocturne
رفتن به کانال در Telegram
•To define is to limit •Anonymous link: https://t.me/BiChatBot?start=sc-a8853550c2
نمایش بیشتر184
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
184
کاش همیشه شب بود.
زندگی تا ۹ صبح ادامه میداشت، بقیهی قسمت روز کات میشد و دوباره از غروب آفتاب ادامه پیدا میکرد.
184
When people ask me what’s your favorite color and I type "latte" but it autocorrects to «This is the hue I hold dearest, milk stirred gently into coffee, where innocence meets depth in a quiet union of warmth and grace.»
184
و برام جالبه، اینقدر اخلاق فروشنده برام مهمه که اگه حتی عاشق یه چیزی بشم ولی برخورد خوبی نبینم، با لبخند و یه «ممنون، مزاحم شدم» از مغازه میام بیرون.
184
Living in Iran is like looking both ways before crossing the street and then getting hit by an airplane.
make it make sense.
184
I find joy in the small details: beautiful markers lined up by shade, smooth pens that glide like a dream, pages filled with intention.
Add a softly flickering scented candle and a warm cup of coffee by my side, and suddenly, planning feels less like a task and more like a ritual.
It’s not just about being organized, it’s about creating a space where my thoughts can bloom, slow down, and breathe.
184
One thing about me is that I love planning.
There’s something so grounding, so comforting, about creating structure in the chaos.
Whether it’s taking notes, tracking habits, or mapping out my week, it gives me a sense of calm, like I’m holding the reins of my own little universe.
184
گل هدیه گرفتن رو دوست دارم چون؛ خیلی پاکه. انگار کسی، بدون نیاز به گفتن چیزی، تورو به دنیای درونش با یک شاخه گل دعوت میکنه.
لحظهای ساده که ناخودآگاه شاعرانه میشه.
امروز که از باشگاه رسیدم خونه از خستگی دلم میخواست هیچکاری نکنم.
ولی دلم برای دوستهام هم تنگ شده بود، این روزا اصلاً وقت نمیکنیم مثل قبلاً باهمدیگه وقت بگذرونیم و این اشکالی نداره.
وقتی که دیدم موقعیت خوبیه زنگ زدم تا اگه میتونن یهطوری به هم برسونیم خودمون رو چون احتمالاً دوباره تا اون هفته فرصت نشه.
زهرا توی مدل صحبتکردنم احساس کرده بود ناراحتم، که دلم گرفته.
وقتی رسیدم دنبالش دیدم همینطور که توی کوچه منتظر بوده تا من برسم رفته بود توی گلفروشی و واسهم گل خریده بود. با دقت به اینکه آفتابگردون گل موردعلاقمه.
اگه اون انرژی که از خونه باهاش رفته بودم بیرون رو ۴۰ درصد در نظر بگیریم درجا به ۱۰۰ تبدیل شد.
بعد از اون حرف زدیم سهتایی، فلافل خوردیم و زهرا از خاطرههای خالهشدنش گفت و فاطمه از چیزهایی که تجربه کرده بود.
با اینکه یکم فشرده بود برنامهمون و باید زود برمیگشتیم خونه ولی توی ماشین حتی نشستیم و یکم صحبت کردیم تا پیاده شدن.
کل مسیر رو هم صحبت کردیم، خیلی صحبت کردیم.
بهمدیگه از چیزهایی که یادگرفتیم گفتیم، و من توی دلم خداروشکر کردم که مسیر انتقال انرژیمون بدون هیچ دستاندازی به مقصد میرسید. مثل سیمی که بین هرسهمون متصل شده باشه.
184
یهو به خودت میای میبینی خیلی از چیزهایی که قبلاً شاید برای رسیدن بهشون میجنگیدی، دیگه اهمیتی ندارن.
انگار وارد یه مرحلهی دیگه شدی و منتظری تا داستان جدیدی که قراره نوشته بشه، به طرز معجزهآسایی، قشنگتر چیده بشه.
184
امروز توی باشگاه بخاطر کولرش بوی بارون میومد.
از حس خوبی که داشتم میخواستم عکس بگیرم ولی از حس خوب نمیشه عکس گرفت.
