Nocturne
رفتن به کانال در Telegram
•To define is to limit •Anonymous link: https://t.me/BiChatBot?start=sc-a8853550c2
نمایش بیشتر184
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
184
I’m not shy, that’s like the biggest misconception about me.
I just don’t speak when I don’t have anything to say.
184
“You always notice the small things.”
That’s how I survive. Monsters rarely announce themselves; they hide in the details.
184
“You’re always in your own world.”
Yes. It’s quieter there. And stories sound more interesting.
184
“Why don’t you talk more?”
Because most people don’t listen, they just wait for their turn to speak.
184
“You think too much.”
Maybe. But someone has to clean up after the chaos people cause by not thinking at all.
184
Me when someone asks a "philosophical" question but it’s just a thought I had when I was 14:
184
Is it just me, or do others also fall prey to that scholarly impulse to casually entertain learning a new language over tea, only to end up conjugating verbs at midnight and questioning life’s deeper grammar?
184
ولی دیگه جلوش رو نگرفتم، اجازه دادم هرچیزی دلش خواست برای خودش اتفاق بیافته، تأثیرش رو بذاره روم، با مشت نکوبم توی اثرات منفیش و سرکوبشون نکنم یا حتی مثبتهاش رو توی مشتم به زور نگه ندارم.
که نگاه کنم و لبخند بزنم، که حس کنم. عمیق حس کنم.
حالا انگار بیدار شده باشم روحم رو توی بدنم پیدا کردم.
شروع کردم دونه دونه کاغذهای مچالهی توی اون سطلزباله رو در آوردن. تا کردم و گذاشتم توی قسمت بازیافت.
امروز ریحانه خواهرم وقتی سرم توی کتابم بود و لبخند روی لبهام بود بهم گفت فاطمه چقدر خالصی، تو برای دوستداشتهشدن توسط یه نفر خیلی خالصی.
و اونجا بغض کردم، چونکه فهمیدم اون بیش از اندازه حساسبودن هیچوقت یه "نفرین" نبوده که یه موهبت بوده.
به جاش بهش گفتم بره و واسهم چای بریزه، و بابت اینکه این پوستاندازیم درک شده بود چای خوردم. اشکم و پاک کردم و دوباره برگشتم به دنیای کتابم توی دانشگاه همپدن و به کمیلا و طوریکه ریچارد راجع بهش صحبت میکرد حسودی کردم.
184
انقدر همهچیز رو مچالهکردم و انداختم توی سطلزبالهی گوشهی ذهنم که تا به خودم اومدم دیدم روی پیشونیم برچسب "بیاحساس" خورده شده. واسهم مهم نبود اطرافم چی میگذره و فقط به خودم اهمیت میدادم.
نمیفهمیدم چقدر آدمهای اطرافم رو دوست دارم، که چقدر همهچیز میتونست توی اوج بهمریختگیش زیبا باشه.
فکر میکردم به هیچچیزی تعلق ندارم و نخواهم داشت طوریکه هرموقع به دری میرسیدم میدیدم قفله و کلیدش رو گم کرده باشم.
حالا باید از اول با دستهای خالی اون آجرهایی که روی هم چیده بودم رو برمیداشتم، باید اون دیوار رو خراب میکردم و اجازه میدادم دستهام درد بگیرن، شاید لکههای خونی روی همهی اون سیمهای خاردار جا بذارن.
کم کم فهمیدم که یه جریان پر از انرژی پشت دیوار بیصبرانه منتظر هجوم بوده، چون حالا هرچیز کوچیک و بزرگی باعث میشد گریه کنم.
184
تمام زندگیم فکر میکردم حساسبودنم یه نفرینه. چون اینطوری بهم گفته شده بود؛ که نباید زودرنج باشم. که نباید هرچیزی رو انقدر عمیق بهش نگاه کنم، که نباید هرچیزی رو با پوست و استخونم حس کنم. که سختگیر نباشم. که: "بسه بابا چرا بزرگش میکنی؟"
این باعث شده بود یه دیوار برای محافظت از خودم بسازم، یه دیواری که اجازه نمیداد احساسات از توش رد بشن و توی وجودم رخنه کنن.
عصبانیت، ذوق، گریه، غم، محبت، عشق، استرس، خوشحالی.
که ضعیف نشون داده نشم؟ که بتونم محکم ساخته بشم.
شاید مفید بود، چون وقتی چیزی رو حس نمیکردم فکر میکردم لابد ضد ضربه شدم که هیچی روم تأثیر نداره؟ که همهچیز رو زود فراموش میکنم، که اومدن و رفتن آدمها واسهم مهم نیست.
184
"People with childlike excitement, hope you never lose your sparkle" was the most beautiful line I saw on tik-tok today wow.
