fa
Feedback
یادداشت‌های میم_ب

یادداشت‌های میم_ب

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
489
مشترکین
+124 ساعت
-47 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
بیش‌تر از رویایی برای دست‌یافتن، خاطره‌ای برای گریستن داشت. گذر زمان گردی بر خاطراتش افشانده بود که ماهیت آن‌ها را دچارِ دگرگونی کرده بود، اما نامش را نمی‌دانست. آرام‌آرام خاطرات خوشِ باقی‌مانده، تبدیل شدند به خنجری که آشنای دیرینه‌ی زخم‌هایش بود. خنجری برای زنده نگه‌داشتنِِ درد، برای یادآوریِ لحظه‌ای زخم‌خوردن و صرفِ باقی لحظات برای پنهان کردنش. نمی‌دانست که زخم، زخم است؛ چه پنهان میانِ حریر رویاها، چه عریان و مقابل چشم. نمی‌دانست هیچ حریری، حریفِ خنجر خاطره نمی‌شود.

رنج او آنقدر طولانی شد که اطرافیانش به آن عادت کردند و از یاد بردند که او سخت در عذاب است. آلبر کامو.

رنج او آنقدر طولانی شد که اطرافیانش به آن عادت کردند و از یاد بردند که او سخت در عذاب است. آلبر کامو.

چیزی ازم نمونده جز یه سایه. @MimBe_Notes

می‌گفت در موقعیتی قرار دارد که انتخاب کردن را _هرچند دشوار _ به انتظار برای یک اتفاق ترجیح می‌دهد، حتی در مورد مرگ. به تناسب اهمیت می‌داد و انتخاب کرده بود که ذرات جسمش به مرگی مبتلا شوند که روحش مدت‌ها پیش تجربه کرده بود؛ سوختنِ تدریجی.

اگر خنجر کشی بر من، ز سویت رو نگردانم که من دیوانه‌ی عشقم، ز خنجر بوسه بردارم ناشناس.

مدتی پیش گمان می‌کردم که به نقطه‌ی پایان رسیده‌ام، اما گمان‌های بیهوده بسیارند. من در نقطه‌ی پایان زاده شده‌ام، نقطه‌ای به وسعتِ این دنیا. حال می‌روم و می‌دانم که انتهای این راه، نه رسیدن، بلکه فرسودگی است. می‌روم، بی توانِ ماندن، بی امیدِ رسیدن.

- چرا پنهانم می‌کنی؟ صدایش در سرم منعکس شد. پشت سرم، هم‌چنان تکیه‌زده به دیوار، منتظر پاسخی از جانبِ من بود. نفس عمیقی کشیدم، با صدایی که برای خودم نیز بیگانه بود گفتم : من می‌خواهم از بقایای روحت محافظت کنم. با آن‌چه که برایت به جا مانده‌ است، به تنهایی دوام نمی‌آوری. به آرامی گفت : در تنهایی هم دوام نخواهم آورد. به سمتش برگشتم : در تنهایی یک شکنجه‌گر حضور دارد و آن خودت هستی، که مُصرتر از هرکسی به آزارِ خود مشغولی. آن‌جا میانِ آدم‌ها، رنجِ بیشتری در انتظارِ توست. زخمی که آن‌ها به روحت می‌بخشند، بهبود نخواهد یافت‌. گواهِ این حرفِ من، روح توست. به خودت نگاه کن، یا نه؛ بگذار تا برایت بگویم چه می‌بینم. به‌نظر می‌آید از جنسِ شیشه بوده‌ای. دقیق نمی‌دانم چگونه، اما غیرقابلِ انکار است که تو را خرد کرده‌اند. گویا کافی نبوده، پس هرکس تکه‌ای از وجودت را با خود برده و آن‌چه برایت به جا مانده، قابلِ صرف‌‌ِنظر کردن است. غبارِ غم روی بقایای این شیشه نشسته‌ است، آن‌قدر که به سختی می‌توانم ادعا کنم که می‌شناسمت‌. لحظاتی که اشک می‌ریزی، _ هرچند کوتاه _ مانند گذشته شفاف و زلالی. آن‌وقت هرکس که به روحت نگاه کند، می‌تواند یک‌به‌یکِ ترک‌هایش را ببیند و بشمارد. می‌بینی؟ تو بیش‌تر از آن‌که فکر می‌کنی، شکسته‌ای و من نمی‌خواهم یک‌بارِ دیگر صدای خرد شدنت را بشنوم. این‌بار، هردویمان تاب نخواهیم آورد‌. سکوت کرد و اشک از میان پلک‌هایش گریخت. قلبم آتش گرفت. روبه‌رویش نشستم، چشم‌های بسته‌اش را نوازش کردم و گفتم : دیگر زمان زیادی نمانده، تمام می‌شود. تمام می‌شویم‌. تا آن‌ لحظه، کنارت خواهم بود. به ترک‌ها، به شفافیتی که بوی درد می‌داد نگاه کردم. دستش را میانِ دست‌هایم گرفتم و چشم‌هایم را بستم. اشک از میانِ پلک‌هایم گریخت. تمام می‌شود، تمام می‌شویم.

ماندنت زیباست؛ زیبایی‌ای که توانِ درکش را دارم، اما برای لذت بردن از آن ناتوانم. ماندنت مرا می‌ترساند. احساسی مدفون را از عمقِ وجودم بیرون می‌کشد که شایسته‌ی فراموش‌شدن است. از خود می‌پرسم، یعنی تو نمی‌خواهی تکه‌ای دیگر از روحم را با خود ببری؟ پاسخی نمی‌یابم که آرامم کند. رو می‌آورم به انکار کردنت، همان‌گونه که تاکنون منکرِ همه‌کس شده‌ام. باید دیوار بینمان را بلندتر بنا می‌کردم، آن‌قدر بلند که بودنت دچارم نکند، که حضورت را حس نکنم، که از یادم بروی. می‌شود از یادم بروی؟ بگذار در برابرِ خودم پیروز شوم، پیش از آن‌که در برابرِ تو بشکنم.

Repost from N/a
«به رقص مرگ میان تنت ادامه بده ‏نفس بگیر و به جان کندنت ادامه بده.» حامد ابراهیم‌پور

چه بر تو گذشته است که به‌جای پایانِ رنج‌ها، به پایانِ خود می‌اندیشی؟

برای تاریک‌خانه‌ها. @MimBe_Notes

تو چشم‌هایت را روی من بستی که نبینی با من چه کردی‌، اما من چشم‌هایم را می‌بندم، چون تاریک‌خانه‌ی پشتِ این پلک‌ها، تنها جایی‌ است که می‌توانم ببینمت. حتی اگر کمی نزدیک‌تر بیایی، سرم روی شانه‌ات آرام می‌گیرد. آن‌‌گاه به این فکر می‌کنم که باید سرم را به شانه‌ات بدوزم و سپس پلک‌هایم را به هم؛ من حاضرم کنارِ تو، تا ابد در این تاریک‌خانه بمانم.

تو پناهگاهِ امنِ من در برابر هجوم رنج‌ها بودی. حال که خود عمیق‌ترین زخم بر جانِ منی، بگو به که باید پناه ببرم تا از این بی‌پناه‌تر نشوم؟

چشم‌های تیره‌‌‌اش، صحنه‌ی تکرارِ شکستن‌ها بود. کافی‌ بود در چشم‌هایش خیره شوی، تا صدای خرد شدنِ استخوان‌هایش را بشنوی. می‌گفت که قلبی ندارد تا به کسی ببخشد؛ اما داشت. قلبش، آرامگاهِ زخم‌های بهبودنیافتنی بود. می‌گفت رنج‌ها در قلبش جولان می‌دهند و دیگر جایی برای احساسات نمانده است. سمتِ چپِ سینه‌اش، حفره‌ای بود که سرما از آن‌جا ریشه می‌دواند تا مغز استخوانش؛ گویی او دیگر هیچ‌چیز نداشت تا روحش را گرم کند. می‌گفت روزی همه‌چیز تمام می‌شود. به تمام‌شدن، دل‌ بسته بود.

ریشه‌ی تمام مشکلات در قلبم است و شاخ و برگشان چشمِ منطقم را کور کرده است. آن‌قدر کور، که دیگر نه تو را می‌بینم، نه تیشه‌ای را که در دست داری.

این‌ها هم حیف است این‌جا نباشند.
+3
این‌ها هم حیف است این‌جا نباشند.

[یادداشت بهمن‌] این ماه، یک نمودارِ نزولی بودم که هرچه می‌رفت، به آخر نمی‌رسید. چتربازی که در یک سقوطِ تمام نشدنی، گیر افتاده بود. اما بالاخره امشب زمین خوردم. تمام شد. مرشد و مارگاریتا را تمام کردم. پس از آن، هر کتابی را که شروع کردم، ده صفحه‌ای خواندم و رها کردم. اولین نشدنی، طاعونِ کامو بود، بعد رفتم سراغ رومن گاری، اما باز هم نشد. می‌بینی؟! عالم و آدم را دیوانه کردم که چقدر شیفته‌ی قلمش هستم، اما ریشه‌های آسمان هم رها شد، نتوانستم بخوانمش. خواستم متناسب با حالم، تهوع را شروع کنم. اما نمی‌دانم اشکال از ترجمه بود، یا ذهن من پریشان‌تر از آن‌که کلمات را برای خودش هجی کند. با این حال، چند کتابِ جدید هم به کتاب‌خانه‌ام اضافه کردم. هنوز هم نمی‌دانم چرا چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم را انتخاب کردم؟! یا سه قطره خونِ هدایت، که قبلا داشتمش‌‌. این‌جا بود که فهمیدم واقعا حالم خوب نیست. هرچه گذشت، احساسم برایم غریبه‌تر شد. دنیا را از پشت شیشه‌ی شکسته‌ای می‌دیدم که از قضا، بخار هم بر آن نشسته بود. دیشب _ وقتی از خواب پریدم و دیگر خوابم نبرد _ به این فکر کردم که در تناوبِ وقایع گیر افتاده‌ام. تکرار را می‌فهمم، اما عادت نمی‌کنم. چه دردی‌ست آخر که نه تمام می‌شود، نه تمامم می‌کند.. این ماه، بیشتر از تمام ماه‌هایی که یادداشت می‌نوشتم، غم داشتم. کاری نکردم که باعث شود حالِ خوبی پیدا کنم و حتی به این غم‌ها دامن زدم. کِی می‌خواهم تمامش کنم؟ نمی‌دانم. به‌هرحال، انسان پیچیده‌ست و غیر قابلِ پیش‌بینی. می‌خواستم بنویسم که یادداشت تا همین‌جا کافی‌ست، که یاد یک اتفاق بدِ دیگر افتادم. اکانتِ توییترم از دست رفت. بعد از آن با خودم یا شاید توییتر لج کردم و تولید محتوای بسیار مفید (!) را با اکانتی دیگر شروع کردم. امیدوارم هیچ‌وقت نبینید و نخوانیدش. اگر خواندید هم به رویم نیاورید! میم_ب در آغوشِ غم‌. سی‌ام بهمن ماه.