fa
Feedback
یادداشت‌های میم_ب

یادداشت‌های میم_ب

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
489
مشترکین
+124 ساعت
-47 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
از معدود مواردی که در من شامل تغییر نشده، یاد و خاطر توست. این یک خوشحالی توام با غم است؛ اینکه تو همیشه با منی. حتی اگر نخواهی، حتی اگر نمانی.. در سایه‌ی دلتنگیِ تو، یاد گرفته‌ام که چگونه فکر کنم، تا زنده بمانم. بعد از تو، هر روز بیشتر از پیش به این نتیجه رسیدم که زندگیِ آمیخته با دلتنگی، وضعیتی‌ست ما بین مرگ و زندگی. من نه آنقدر خوشبخت بودم که پس از تو تمام شوم، و نه آنقدر خوش‌اقبال که بتوانم فراموشت‌ کنم. گلایه‌ای هم نیست. شاید من را مابین مرگ و زندگی نگه داشته تا به جای تو هم، عاشق و وفادار بمانم. اگر رسالت من تنها دوست داشتن تو باشد، حرفی برای گفتن باقی نمی‌ماند. اگرچه تو برای من، ورای رسالت و هرچیزی شبیه آن هستی. من از دوست داشتنِ تو، رهایی ندارم. دوست داشتنت یک انتخاب نیست، سرنوشت من است.. و از سرنوشت راه گریزی نیست.

انسان‌ها در غم با خود آشناترند. در رنج و غم، هرچند همه چیز گنگ می‌شود، اما برای خود شفاف‌تر از همیشه‌ایم. از زمانی‌که به یاد دارم نمی‌خواستم که با غم‌هایم شناخته‌ شوم. غم‌ها، بخشی از من‌اند که زمانی در پی انکار و پنهان کردنشان بودم. چه کار عبث و بیهوده‌ای! گویی غم، زبانی‌ست خاموش که هرکس دچارش می‌شود، هم‌زبان خود را می‌شناسد، هرچند که در پی انکار آن باشد. شب که فرا می‌رسد، غم‌هایم را رها می‌کنم و اجازه میدهم تا فکر و ذهنم را فتح کنند. آنها به زخم‌هایم سرک می‌کشند، خاطرات را نبش قبر می‌کنند و آنچه را که من ساخته‌ام، یکباره ویران می‌کنند.‌ با این حال، از این رنجِ آمیخته با لذت، گله‌ای ندارم. در زندگی باید لحظاتی باشد تا بتوانی خودت باشی، حتی اگر تنها رنج، این امکان را به تو ببخشد. من خودم را با رنج شناخته‌ام. گفته بودم که در رنج چشم گشوده‌ام و از کسی که اولین دیده‌ها و شنیده‌هایش با درد عجین بوده‌ست، انتظاری جز این نمی‌رود. گاهی اوقات گمان می‌کنند که من خواهان رنجم، اما اینطور نیست. زمانی فرا می‌رسد که برای ادامه دادن جز پذیرفتن آنچه هستی، راهی وجود ندارد. صحبت نه از میل به رنج، بلکه از ناچاری‌ست... همیشه می‌گویند که انسان در رنج، رشد می‌کند. آیا هرگز از ما می‌پرسند که به چه قیمتی؟! آیا توازنی میان آنچه از دست می‌رود، و آنچه به دست می‌آید وجود دارد؟ چگونه می‌توان برای رنج، مقیاسی معین کرد و آن را سنجید؟ آن‌هم برای رنج، با چهره‌های گوناگون و ذات ناعادلانه‌اش.. شاید اصل زندگی این بوده‌ست که با هر رنج، بخشی از وجودمان از دست برود و آنقدر این روند ادامه یابد که چیزی از ما باقی نماند. شاید در تمام زندگی، دچار مرگی تدریجی هستیم که نامش را رنج نهاده‌ایم.. مردن در عین زندگی. چه چیزی جز مرگ، می‌تواند پایان رنج‌های بشر باشد؟

از میان تمام‌ِ راه‌هایی که بود، مهلک‌‌ترین راه برای رفتن را انتخاب کردی، اما متاسفانه یا خوشبختانه، سخت‌جان‌تر از آنی بودم که می‌اندیشیدی. تا مدت‌ها باور نمی‌کردم که رفته‌ای. آن‌قدر حضورت را پررنگ کرده بودم، که غبار فراموشی هم توانِ محو کردنت را نداشت. قلبم، فکر و ذهنم، همه‌ی وجودم تورا طلب می‌کرد. تمام ذرات تنم برایت پر می‌کشیدند، و تو این را می‌دانستی. می‌دانستی و خودت را از من، بی‌رحمانه دریغ کردی. آیا لحظه‌ای اندیشیدی که پس از تو، چه بر من می‌گذرد؟ که چگونه بعد از تو، آسمان و زمین بر سرم آوار می‌شود؟ یا اینکه چگونه از آن فروپاشی‌های روانی، جانِ سالم به در می‌برم؟ نه. تو رفتی و به ویرانه‌ای که به جا گذاشتی، فکر نکردی. تفاوت ما اینجا بود. من تنها به تو می‌اندیشیدم، و تو به خودت. آن‌چنان غرق اندیشه‌‌ی دوست‌داشتنت بودم که نفهمیدم، تو هیچگاه دوستم نداشتی. پس از تو، فهمیدم هیچ‌کس نمی‌‌آید تا مرا از چنگال غمت رها کند. کسی آرامش خود را فدای همراهی با من نمی‌کند. باید باور می‌کردم که انسان‌ها همگی تنها هستند، اما در رنج، بیشتر. باید کاری می‌کردم. آنچه را که تو ویران کرده بودی، من از نو ساختم. با دست‌هایی خالی‌تر از همیشه، با زخمی که هنوز تازه بود‌ و قلبی که در هم شکسته بود، اما به گذر از این تاریکی‌ها امید داشت. آنچه مرا از نو ساخت، باور به گذرا بودن همه چیز بود. از دست دادنِ تو، این باور را به من بخشید که هر آمدنی، رفتنی را در پی دارد. تو نیامده بودی که بمانی و مرا دوست بداری، ما هم‌‌مسیرهایی بودیم ما مقصد متفاوت.. جدایی سرنوشتِ ما بود. هم‌مسیرِ قدیمی، عزیزِ از دل و دیده رفته، از تو ممنونم برای نبودنت، برای تمام چیزی که به من آموختی.

قدم‌نهادن در این دنیا، رنجی بود که در تمام عمر ناچار به پذیرفتن آن بودم‌‌.. اما حالا زمان آن فرا رسیده که به زندگی‌ام پایان دهم.   ‌‌ مدت زیادی‌ست که تصمیمم، رفتن است. احتمالا فکر می‌کنید که دلبستگی‌ها، تا این لحظه مرا پایبندِ این دنیا می‌کرده‌ست، اما اینطور نیست. ریسمانی که مرا به دنیای شما متصل می‌کرد، از همان ابتدا پوسیده بود. اینجا اکثر آدم‌ها به راحتی عاشق می‌شوند، زخم می‌زنند و فراموش می‌کنند. اما من هرگز نتوانستم ریشه‌های دوست داشتن را در خود حس کنم. خاک وجود من آنقدر سست است که هیچ ریشه‌ای در آن جان نمی‌گیرد. اینکه مطلقا هیچ‌چیز، مرا به دنیا وصل نمی‌‌کند، زمانی مایه درد و رنج من بود. اما سرانجام هر دردی، روزی بی‌حس می‌شود. اکنون به رویاهایی که در نطفه خفه شدند، به آمال و آرزوهایم که با همین دست‌ها، زنده به گور کردم می‌اندیشم. داشتن آرزو و نداشتن توانی برای لمس حقیقت یافتنش، رنج دیگری بود که در این زندگی به دوش کشیدم. آخرین لحظات نفس کشیدن من است. پنجه‌های محکم مرگ را دور گلویم حس می‌کنم. قبل از آنکه زهر، مرا از پا در بیاورد می‌‌نویسم؛ من در رنج چشم گشودم، اما شاید اگر کسی میخواست که نجاتم دهد ، در رنج چشم‌هایم را نمی‌بستم. از من گذشت، اما آرزو می‌کنم برای شما هرگز دیر نشود.. برای آخرین رنج.

از من پرسیدی در چه حالم، و من گفتم میان دیوار‌های شیشه‌ای. خواستی تا برایت از دیوار‌های شیشه‌ای، بیشتر بگویم.. بعد آن زخم عمیقی که روحم را نشانه گرفت، گویی همه‌چیز و همه‌کس از پیش چشمانم‌ محو شدند. من مانده بودم و زخمی که هرچه جست‌و‌جو می‌کردم، آن را نمی‌یافتم. پس از مدت‌ها آن را یافتم و روزها و شب‌ها، به امید بهبودش گذشت. آنقدر به آن زخم پرداختم که متوجه نشدم که دیوارهایی از اطراف احاطه‌ام کرده‌اند. زمانی که به خودم آمدم، اسیر این شیشه‌ها بودم و آدم‌ها، بی‌توجه از کنارم می‌گذشتند. تلاش می‌کردم فریاد بزنم، اما کسی صدایم را نمی‌شنید. گویی اشک‌هایم از پشت شیشه‌ها دیده نمی‌شدند، چون آدم‌ها، بی تفاوت‌تر از همیشه از چشم‌های تَرم عبور می‌کردند. اینطور به نظر می‌آمد که آدم‌ها نه من، نه آن شیشه‌ها را نمی‌دیدند. گویی در تبعید بودم، درحالی که حتی از گناه خود آگاهی نداشتم. عادت خصلت آدمیزاد است و در این مورد، از بقیه مستثنی نبودم. من به آن شیشه‌ها، به سرمای محصور بین آن‌ها، و به دوری از آدم‌ها خو گرفتم. من به شنیده نشدن فریاد‌هایم، دیده نشدن اشک‌هایم و تنهایی با زخمِ وفادارم، عادت کردم. اما من چرا اینجا هستم؟ آیا در دنیای شما، آدم‌های زخمی را تبعید می‌کنند تا مبادا دیگران هم به دردشان دچار شوند؟ آیا در دیار شما، این زخم مُسری است؟ شاید سرنوشت انسانی چون من، تنها ماندن با دردی‌ست که هنوز، مرهمی برایش نیافته‌‌ست.. این‌بار من از تو می‌پرسم.. زخمِ روحِ من، کی بهبود می‌یابد؟

شب که می‌شود، دیواری که دور خودم کشیده‌ام از همیشه سست‌تر می‌شود. آنقدر سست، که با اولین ضربه‌ی افکارم، فرو می‌ریزد و من نمی‌دانم زیر آوار دیوار تنهایی‌ام جان می‌دهم، یا افکاری که تیشه بر ریشه‌ی وجودم می‌زنند. نبرد نابرابری که همیشه از آن زنده، اما فرسوده‌تر از قبل بیرون می‌آیم؛ نبرد با افکاری که نه می‌کشند، نه کشته می‌شوند. افکاری که رسالتشان شکنجه‌ی روح است و فرسودن جان. امشب نوبت کودکی‌ام بود. شنیده‌ام دوران کودکی، شیرین‌ترین دورانِ زندگی هر انسانی‌ست. تلخ می‌شوم، به اندازه تمام روزهایی که کودکی نکردم، که فراموش کردم کودکی کنم. تلخ می‌شوم و حالا نوبت این کلمات است تا زهرِ گذشته‌هارا در خود حفظ کنند. چشم‌هایم را می‌بندم و دنبال مقصر می‌گردم. برای یک انسانِ تنها، که حتی از خود گریزان است، چه مقصری جز خود وجود دارد؟ اما نه، شاید تنها کسی که برایم مانده، دخترک نه ساله‌ای با موهای بافته و چشم‌هایی گریان است. چشم‌هایی که نمی‌توانم به آنها نگاه کنم، چشم‌های خودم. چشم‌هایم را باز می‌کنم و شکنجه آغاز می‌شود. نه مرهمی در راه است، نه التیامی و نه حتی کسی که بار گذشته‌ها را از روی دوش این کودک نه ساله بردارد..

به دوست و همراه همیشگی‌ام، ف. در آخرین پیامت، برایم از حس ناخوانده‌ای که دچارش شده‌ای نوشتی، و حالا شادی برای تو، روحم را دوباره زنده کرده‌ست. خوشحالم که قلب زلالت، جایگاه حسی همچون دوست داشتن شده است. از من خواسته بودی تا برایت از عشق بنویسم. عزیزِ دلِ من، نوشتن از یک احساس، وقتی آن‌را عمیقا تجربه نکرده‌ام، باید کار دشواری باشد. به گذشته‌ فکر می‌کنم. به روزهایی که بی‌پروا بودن، خصیصه‌ی جدایی‌ناپذیرِ من بود. من بی‌پروا بودن را لازمه‌ی عشق می‌دانم. قلبی که بی‌پروا عاشقی نکند، حقِ آن‌را ادا نکرده‌‌ست. برایت گفته بودم که دوست داشته شدن را به درستی تجربه نکرده‌ام. اما میتوانم درک کنم که امیدبخش است اگر در این دنیا، قلبی از مهرِ تو سرشار باشد.. زیباست اینکه در این دنیا، کسی هست که روحش به تو تعلق دارد و هرکجا که باشد، ذرات وجودش به سوی تو پر‌می‌کشند. لازم نیست که دچارش باشی تا درکش کنی. عشق یک ماهیت است در صورت‌های گوناگون. وقتی مهمان قلبی بشود، آن‌را به رنگ خود در می‌آورد و تو، به هر قلبی که نگاه کنی، نشانش را می‌یابی. هرگز نمی‌توان فهمید که عشق، چه زمانی به سراغِ یک‌نفر می‌رود و چه زمانی، وجودش را ترک می‌کند. برای همین از تو می‌خواهم که حالا و در همین لحظه، عاشق باشی. بگذار عشق در رگ‌‌هایت جریان پیدا کند و دلیلِ برقِ چشمانت باشد. بگذار عشق در وجودت ریشه بدواند و روحت را زنده کند. اما ماهیت آن را فراموش نکن. عشق زندگی‌بخش است، اگر تو بخواهی.. و می‌تواند تورا از خودت بگیرد، اگر تو بخواهی. امیدوارم روح و جانت، منزل ابدی عشق باشد و آرزو می‌کنم که دوست داشته شوی، چون دلِ دریایی تو، شایسته‌ی دوست داشته شدن است. دوستِ همیشگیِ تو، میم.

برای ذهنی که برای فرار از واقعیت، به خاطرات دست‌آویز می‌شود، آیا راه نجاتی هست؟ بین گره‌های کور و درهم‌تنیدگی افکارش، این سوال جور دیگری جلوه می‌کرد.این هم یکی دیگر از سوال‌های حل نشدنی. در دفترِ یادداشتش نوشت : دلیلِ بودنم، به یاد ندارم از زمانی که مرا به حال خود رها کردی و رفتی، زندگی بر من چگونه تاخته است. اهمیتی هم ندارد. برای کسی که از خاطره‌ای، به خاطره‌ی دیگر پناه می‌برد، فرقی نمی‌کند در واقعیت چه می‌گذرد. گاهی اوقات نمی‌توانم میان واقعیت و حقیقت، تفاوتی قائل شوم. هرآنقدر که از واقعیت دورتر می‌شوم، به تو نزدیکترم. آنقدر نزدیک که می‌توانم برای همیشه در آغوشت بمیرم. هرگز فکر نمی‌کردم سهم من از تمامِ تو، دل‌بستگی به خاطراتت باشد. اما دنیا همواره در پی اثبات آن‌چیزهایی بود که بعید می‌شمردم، مثل رفتنت، مثل زنده ماندنم. سخن کوتاه می‌کنم. عزیزترینِ من، نبود تو زهرِ واقعیت را به جانم ریخت، و اکنون می‌توانم بگویم که برای من راه نجاتی نیست، مگر زمانی که در آغوشت بمیرم.

به چهره‌ام در آیینه نگاه کردم. با خود فکر کردم اگر آیینه ها می‌توانستند حقیقتِ وجودیِ آدمی را نشان بدهند، آیا باز هر سراغشان می‌رفتیم؟ اگر آیینه می‌خواست حقیقت مرا نشان دهد، از تنهایی‌ام آغاز می‌کرد. تنهایی در من ریشه‌های عمیقی دارد‌، آنقدر عمیق که هربار به قصد ترک آن، قدم به سوی کسی برداشتم، ریشه‌هایش به پایم پیچید و به اعماقش سقوط کردم. سقوطی که تکرار می‌شود، اما تمام نه. چه اتفاقی می‌افتد که بخش عظیمی از حقیقت یک انسان، تنهایی می‌شود؟ هنوز نمی‌دانم. ندانستن علت رنج‌هایم، خود باعث رنجِ من است. از رنج گفتم.. آیینه بعد از تنهایی، باید به آن برسد. گاهی اوقات آرزویم نه رنج نداشتن، بلکه به دوش کشیدن رنج‌هایی معمولی‌ست. رنج‌هایی که شبیهشان همه‌جا پیدا می‌شود. در هر خانه‌ای را که بزنی، به هر چشمی که نگاه کنی، آن‌را می‌یابی. اما گویی مقدر شده تا انسانی چون من، بارِ دردی را بر دوش بکشد که کسی را توان درکش نباشد، و این بر اندوهش بیفزاید. آیینه سرانجام به عشق می‌رسد. زمانی فکر می‌کردم که روزی فرا خواهد رسید که از عشق تهی باشم. اما اکنون به تجربه پی بردم که گاهی عشق، تنها نجات دهنده است. فرقی ندارد که هستی، کجایی و به چه دچاری.. عشق همان دست نا آشنایی‌ست که در تاریکی‌ به سویت دراز می‌شود. و اما ناجی بودن، تنها یک روی سکه است. به عقیده‌ی من، هر آنچه که یک ویژگی را نمایان میکند، توانایی بروز جلوه‌ی مخالف آن را نیز دارد. عشق، همانقدر که نجات‌بخش است، می‌تواند ویران‌کننده باشد. این را خودت تعیین می‌کنی! دستی بر آیینه می‌کشم و گرد و غبارش را دور می‌کنم، افکار بی‌سرانجامم را هم. رنج‌ها مرا به سوی خود می‌خوانند..