489
مشترکین
+124 ساعت
-47 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
I can't tell you why Im breaking down.
Do you wonder why I prefer to be alone?
Have I really lost control?!
@MimBe_Notes
ریسمانی که مرا به دنیای شما متصل میکرد، از همان ابتدا پوسیده بود. بیشترِ آدمها به راحتی عاشق میشوند، زخم میزنند و فراموش میکنند. اما من هرگز نتوانستم ریشههای دوست داشتن را در خود حس کنم. خاک وجود من آنقدر سست است که هیچ ریشهای در آن جان نمیگیرد. اینکه مطلقا هیچچیز مرا به دنیا وصل نمیکند، زمانی مایهی درد و رنج من بود، اما سرانجام هر دردی، روزی بیحس میشود.
@MimBe_Notes
روزها را به انتظار مینشینم تا غمهایم تهنشین شوند. شب اما غمی دیگر به عمقِ ذهنم سقوط میکند و بقیه را برمیآشوبد. آشوب پایان مییابد، پس از آخرین سقوط، سقوطِ من.
@MimBe_Notes
شعلهها هستیام را به خاکستر بدل کردند، حالا تو آمدهای چه را خاموش کنی؟
@MimBe_Notes
میگویی اینبار را طاقت بیاور، انگار یادت رفته که من در نبرد پیشین مردهام.
@prague7
هر روز صبح، تکههای وجودش را کنار هم میگذاشت و بند میزد. ترکها را میشناخت، آموخته بود که چگونه با آنها مدارا کند. هربار که نگاهشان میکرد، خاطرهای پیش چشمش جان میگرفت. خاصیت خاطره، عمق بخشیدن به ترکها بود، یادآوریِ یکلحظه شکستن و باقی لحظات را ساختن. کنارِ هم چیدن تکهها، زیرِ سایهی ترس؛ ترسِ یکبارِ دیگر آوار شدن.
@MimBe_Notes
خندههای یکبار مصرف، غمهای چسبناک، احساساتِ رنگ و رو رفته، خاطرات اجباری، افکارِ شکنجهگر، قلبی متمایل به سکون و البته، یک زندگیِ نخواستنی؛
تمامِ داراییِ من.
@MimBe_Notes
بعد از تو، هر روز بیشتر از پیش به این نتیجه رسیدم که زندگیِ آمیخته با دلتنگی، وضعیتیست ما بین مرگ و زندگی. من نه آنقدر خوشبخت بودم که پس از تو تمام شوم، و نه آنقدر خوشاقبال که بتوانم فراموشت کنم.
@MimBe_Notes
[یادداشتِ آذر]
آذر! اصلا دلم نمیخواست که یادداشتِ این ماه را بنویسم. مشخص است نه؟ گذاشتمش برای آخرین شب. آنهم چه شبی! چرا الان دارم مینویسم؟ چون میخواهم بعدا بخوانمش و یادم بیاید چقدر مزخرف بود و چه مزخرفهایی هنوز در انتظارم هستند.
اینکه ذهن آدمی یک صفحهی خالی باشد، بدون هیچ زمینهای از هیچچیز و هیچکس، میتواند یکی از بهترین اتفاقها باشد. من نسبت به خیلی چیزها یک پیشزمینه، یک خاطرهی بد دارم که باعث میشود با شک و بدبینی نگاهشان کنم، مثل همین آذر ماه و حتی مثل زمستانی که فردا آغاز میشود و من هیچوقت هیچوقت دوستش نداشتهام.
امروز تمام کارهایی که میخواستم روزِ تولدم انجام بدهم را انجام دادم. بالاخره یک اتفاق خوب! باران میآمد، قهوه خوردم و کتاب خریدم و حس خوبی داشتم. این ماه کتابهای کمی خواندم که بهترینشان، زندگیِ در پیشِ رو از رومن گاری بود. خیلی دوستش داشتم، آنقدر که امروز یکی از سه کتابی که به کتابخانهام اضافه شد، زندگینامهی رومن گاری از زبان خودش است. یکیِ دیگر هم مجموعه آثار کمیاب صادق هدایت است. چاپِ چندین سال پیش است و نمیدانم چرا تا امروز در آن کتابفروشی مانده بود! سومین کتاب هم اگر خوب بود، میآیم و برایتان تعریف میکنم. فعلا میخواهم از بهترین کتابِ این ماه بگویم.
پررنگترین ویژگیِ زندگیِ در پیش رو، پذیرش بود. پذیرش زندگی، همانطور که بود. رنج بود، لذت بود، شادیِ آمیخته به غم هم بود. کنار هم بودند. مثل قطعههای یک پازل باهم معنا داشتند. زندگی در این کتاب ملموس بود، با تمام دردهای بزرگ و کوچکش. راستش را بگویم؟ دلم خواست زندگی کنم، در واقع بپذیرم، و زندگی کنم. من که نتوانستم بپذیرم، مگر خودِ آقای رومن گاری بیاید و بگوید چگونه باید به این نقطه از زندگی رسید.
روزها شبیه هم میگذرند. مسیری که خودم انتخاب کردهام را پیش میروم و سعی میکنم به انتها، و حتی خودِ مسیر فکر نکنم. کارم را آنطور که باید، انجام دهم و فکر میکنم فعلا همین کافیست. یادداشت هم تا همینجا کافیست. نه؟
خداحافظ آذرِ مزخرف، و سلام زمستانِ...؟
میم_ب نسبتا آرام.
سیام آذر ماه.
میانِ کسی که برای به دست آوردن میجنگد، با آنکه میخواهد بیش از این از دست ندهد، تفاوت بسیاری است. اما تو بگو؛ کسی که نه توان جنگیدن دارد و نه تابِ از دست دادن، چگونه خود را تمام کند که مطمئن باشد بار دیگر دچار این برزخ نخواهد شد؟
