| حسْبِ حال |
رفتن به کانال در Telegram
تاماشاچی؛ سرمستی ناشی از وحشت و زیبایی عیان شدن و در معرض چیزی بزرگتر از خود قرار گرفتن. https://t.me/BChatBot?start=sc-1b46b3a449
نمایش بیشتر331
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+230 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
مه '26
مه '26
+2
در 0 کانالها
آوریل '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+8
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+3
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+11
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+6
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+13
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+11
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+12
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+14
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+15
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+24
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+20
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+48
در 2 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+16
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+6
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+11
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+15
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+6
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+11
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '24
+31
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+30
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+37
در 2 کانالها
Get PRO
مه '24
+32
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+43
در 4 کانالها
Get PRO
مارس '24
+16
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+21
در 4 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+253
در 1 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 17 مه | 0 | |||
| 16 مه | 0 | |||
| 15 مه | 0 | |||
| 14 مه | 0 | |||
| 13 مه | 0 | |||
| 12 مه | 0 | |||
| 11 مه | 0 | |||
| 10 مه | +1 | |||
| 09 مه | 0 | |||
| 08 مه | 0 | |||
| 07 مه | 0 | |||
| 06 مه | 0 | |||
| 05 مه | 0 | |||
| 04 مه | 0 | |||
| 03 مه | 0 | |||
| 02 مه | +1 | |||
| 01 مه | 0 |
پستهای کانال
| 2 | گریه را به مستی بهانه کردن، چه استعارهی محزونی. | 130 |
| 3 | مامان. | 139 |
| 4 | یه بار هم نوسترآداموس گفته بود:«گاهی هم یه چیزی رو سفت و محکم توی دستت نگه میداری به خیال این که برای توئه و مراقبش هستی. دست آخر یه جایی خسته میشوی و دستت رو باز میکنی تا اون رو ببینی. یهو چشمت به دست خالیت میفته و میبینی این اصرار به نگه داشتن هم بیهوده بود و اصلا چیزی توی دستات نیست. هر چی که هست ردّ ناخنهات کف دستته.»
من دستم رو باز کردم، خالیِ خالی بود ولی جای زخم و خون مردگی کف دستم جا مونده بود. | 209 |
| 5 | Sara Qədimova - Küsüb Getdi.mp3 | 139 |
| 6 | پایان./ | 163 |
| 7 | میرسم ترمینال. دوباره گم میشوم و چندباره از آدمها آدرس تعاونی را میپرسم. نا ندارم و خستهام. دیگر پاهایم را احساس نمیکنم اما احساس رضایتی دارم. این آمدن را به خودم بدهکار بودم و حالا دلْبهترم. ماشین که راه میافتد یک قطره اشک از گوشهی چشمم میچکد. گوشی را میبندم، شال مشکی را روی صورتم میکشم و آهسته گریه میکنم. | 160 |
| 8 | تا زمان بلیطم دو ساعتی وقت دارم؛ راه میروم، گاهی با آدمها همکلام میشوم، محلههای جدیدی کشف میکنم و اعلامیهها و بنرهای تسلیت را به دقت میخوانم. اعلامیهی چهلم یک رفتگر که کنارش نوشته شهید خدمت. فکر میکنم یعنی قصهی او چه بوده؟ قصهی باقیشان چه بوده؟ به هزار چیز فکر میکنم و ملغمهی احساسات را توی تنم احساس میکنم.
در مسیر به یک تابلو میرسم که نوشته:«سالن زیبایی سمانه تنها»
من هم همین طور سمانه جان! من هم همین طور. | 155 |
| 9 | دوباره تنها میشوم. مینشینم روی یکی از نیمکتها. ویدئویی از مراسم چهلم ستایش را میبینم. مادر ستایش بود که داشت قند میسابید:«مادر داغدار با حرکت نمادین «قند سابیدن» برای دختر کشته شدهاش، فرزندی که سزاوار «زندگی» بود، آیینی از سوگ و مقاومت را به تصویر کشید.»
بساطیهای معروف میدان شهرداری، بساطشان را پهن کردهاند. همه چیز جاریست اما با صدایی بسیار بسیار آرامتر. از آن شور و همهمهی سابق خبری نیست. غم زیر پوست این شهر خزیده. حتی اگر کسی رشت پیش از آشوئیتس را ندیده باشد، متوجه این احوال میشود. چشمهای غمزده آدمها همه چیز را به شما میگوید، همه چیز را. | 162 |
| 10 | چند ساعت بعد از راه رفتن پیوسته و صحبتهای بیوقفه، قدمشمار گوشیهایمان را نشان هم میدهیم که ببینیم کی امروز بیشتر راه رفته. دنبال بهانهایم برای طولانیتر کردن این دیدار غیرمنتظره.
از هم خداحافظی میکنیم و آرزو میکنیم بار دیگر که هم را دیدیم احوال جمعیمان بهتر شده باشد و آزادی دیگر رویای دور و درازمان نباشد. | 150 |
| 11 | زینب از راه رسید؛ راه میرفتیم، میان کتابها وول میخوردیم و از کتابهایی که در زمان قطعی اینترنت خوانده بودیم، گفتیم و از احوالی که تجربه میکردیم. احوال مشترک اما در جزئیات منحصر به فرد. من از ستایش گفتم و او از روایت آشناهایی که دیگر به خانه برنگشتهاند. حرفهایی را به زبان میآوردیم که احتمالا در خواب هم نمیدیدیم؛ اما همان قصهی عجایب حالا متن زندگانیِ ما بود. | 138 |
| 12 | در میان ویرانهها راه میرفتم. اینها روزگاری سرمایه و امید کسانی بودهاند و حالا چه مانده؟ هیچ. با این همه، زیباترین صحنهی سفر را در بازار دیدم. همین طور مشغول تماشا بودم که صدای آشنا به گوشم خورد. چند نفری مشغول صحبت به ترکی بودند و لهجهشان هم آشنا بود. -چه عجب؟ ساکن اینجایید؟
یکیشان گفت: «نه. مغازهی دوستمان از بین رفته. از تبریز و میانه آمدهایم کمک.
آن را که میبینی هم از سنندج آمده. آن یکی از اهواز. از چندجایی آمدهاند برای کمک. دست تنها که نمیشود. کمکشان میکنیم زودتر سرپا بشوند.»
این اگر شگفتی و نجابت نیست، پس چیست؟ | 127 |
| 13 | راه افتادم سمتِ بازار. دوباره از سمت شریعتی. «بابا جان! مراقب باش آوار رو سرت نریزهها» آدمها مشغول بازسازی مغازهها بودند. عجب از زور زندگی. زندگی زورش میچربد و آخر همین زور زندگیست که ما را نجات میدهد. آن هم در برابر دشمنی که نفس زنده ماندن ما را تاب نمیآورد. زنده ماندن و زندگی کردن در برابر اینها، خودِ مبارزه است. | 131 |
| 14 | *حالا روی دیوار اتاق | 139 |
| 15 | هر بار که جلوی بساطی سینما میایستادم، تابلوها را مشتاقانه تماشا میکردم.
یکی از تابلوها را خیلی دوست داشتم.
اما هر بار، یا به خاطر مضیقهی جیبم یا اینکه حس کرده بودم الان وقتش نیست، نخریدم.
منتظر آقای بساطی ماندم که وقتی آمد، بگویم:
«آقا! آن تابلوی ادارهی پست را که بالایش به رنگ قرمز نوشته «رشت» را به من میدهی؟» | 124 |
| 16 | بدون متن... | 119 |
| 17 | کولهام را کول میکنم و راه میافتم. روی نیمکتهای میدان مینشینم. هنوز خلوت و ساکت است. خیلی از جوانترها مشکی پوشیدهاند. حزن غریبی اینجاست. هنوز همان رشت زیبا و نجیب است اما یک چیزی فرق کرده. هیچ شباهتی به آن شهری که پیش از این دیده بودم نداشت. آن طرفتر یک آمبولانس سوخته وسط میدان گذاشتهاند. باید بروم و از نزدیک نگاهش کنم. نا ندارم و میدانم که احتمالا بنری که آویزان کردهاند بدتر عصبانیام میکند. اما به هر حال باید ببینم. | 115 |
| 18 | آقا رضا یک گوشه نشسته و با صدای بلندی ویدئوهای اینستاگرام را میبیند:
«این اتحاد ملیست، رهبر ما پهلویست»
«چند بار صدام کردی من نبودم آراز»
«مانی بابا! تو برو من میام»
«اتفاقا الان وقتشه که از دموکراسی حرف بزنیم»
همین طور و با صدای بلند ویدئو میبیند که یکی از اهالی زیباسرا صدایش درمیآید و یک مشاجرهی لفظی بینشان سر میگیرد. حتی در مشاجره مستاصل و خستهاند. پیرمرد میگوید:«خستهمان کردی. هر روز هر روز داری اینها را میبینی. که چی؟ چی را میخواهی ببینی؟ ها؟ پاشو برو بازار. خبر اونجاست. هر چی که هست اونجاست.»
رضا اعتنایی نمیکند و به دیدن ویدئوها ادامه میدهد. | 114 |
| 19 | آقا رضا یک گوشه نشسته و با صدای بلندی ویدئوهای اینستاگرام را میبیند:
«این اتحاد ملیست، رهبر ما پهلویست»
«چند بار صدام کردی من نبودم آراز»
«مانی بابا! تو برو من میام»
«اتفاقا الان وقتشه که از دموکراسی حرف بزنیم»
همین طور و با صدای بلند ویدئو میبیند که یکی از اهالی زیباسرا صدایش درمیآید و یک مشاجرهی لفظی بینشان سر میگیرد. حتی در مشاجره مستاصل و خستهاند. پیرمرد میگوید:«خستهمان کردی. هر روز هر روز داری اینها را میبینی. که چی؟ چی را میخواهی ببینی؟ ها؟ پاشو برو بازار. خبر اونجاست. هر چی که هست اونجاست.»
رضا اعتنایی نمیکند و به دیدن ویدئوها ادامه میدهد. | 1 |
| 20 | پیرزنی توی سرم مویه میکند. خودم را میرسانم به زیباسرا. غمگینم. صدایم از ته چاه در میآید. دو بار میگویم:«یه چای و یه املت لطفا!» نمیشنود و آخر سر منو را جلوی چشمم میگذارد و اشاره میکند که نشانم بده چه میخواهی.
یکی از آدمهای آنجا آقا رضاست. ترک است و هر بار با او ترکی صحبت میکنم و او از این همزبانی گل از گلش میشکفد. این بار به ترکی حالش را پرسیدم و آهسته جواب داد، اما گل از گلش نشکفت. | 116 |
