Humint.
رفتن به کانال در Telegram
251
مشترکین
-424 ساعت
-567 روز
-16730 روز
آرشیو پست ها
251
هزارتویی که انتها نداشت و مسیری که مقصد نداشت، و من همیشه از این مرموز بودن لذت میبردم. اینکه چیزهایی رو داشته باشی که کسی قادر به کشفشون نباشه چون هیچکس نمیتونه به عمقِ وجودت پی ببره. اما الآن رشتهی افکارم رو که جمع میکنم و جملاتم رو سر هم میکنم فقط به یک نقطه میرسم و تو رو میبینم که اونجا ایستادی. میدونم چشمهام رو که باز کنم، حتی قبل از اینکه به یاد بیارم کیام، افکارم به سمت تو پر میزنن. میدونم که قبل از خواب، آخرین مقصدِ ذهنم قراره کجا باشه. اگه رویا ببینم، یعنی تو در کنارم بودی و اگه کابوس به سراغم بیاد، از تو دور افتاده بودم. دیگه حدسِ افکار من اونقدرها هم غیرممکن به نظر نمیاد ولی اینکه چرا و چطور به قلب من نازل شدی و چه چیزی از تو من رو تا این حد مات و مبهوتت کرده، چرا. این بار من فاش شدم و تو رازِ من شدی.
251
اونقدری به ابهام گره خورده بودم که تشخیصِ اینکه اون بخشی از من شده، یا من بخشی از اون محال به نظر میرسید. ذهنی که خونده نمیشد، صدایی که شنیده نمیشد، قلبی که درک نمیشد و دردی که حس نمیشد.
251
افسانهها میگن هر کس قبل از به دنیا اومدنش، زندگیِ خودش رو انتخاب کرده و اگه این حقیقت داشته باشه، من باور دارم که تو تنها دلیلی بودی که من این زندگی رو انتخاب کردم.
251
,, مثلِ امواجی که شنها رو در آغوش میگرفتن و مثل شنهایی که زیرِ بارونِ بوسههای دریا، غرق میشدن ولی هر بار، طولی نمیکشید که اقیانوسِ بیانتها مانع وصالشون میشد و امواج، پر خروشتر از قبل دلدادهی ساحل میشدن. من این خروشیدن رو میشنیدم، آوای غرش موجها برای فرار از دست اقیانوس، برای رهایی، برای عاشقی، برای معشوق.
همه میشنیدنش اما تنها بهش گوش میسپردن چون زیباترین آهنگی بود که شنیده میشد، چون امواج هر بار، قطره به قطره، با زیباترین نوای ممکن، خواستنِ ساحل رو فریاد میزدن اما محکوم بودن به نرسیدن. موج دردش رو فریاد میزد، دار و ندارش رو به این وصالِ نافرجام میبخشید ولی کسی برای شنیدنِ غمِ خروشیدنش اینجا نبود. همه رهگذری بودن تا شاهکارِ صداش رو تحسین کنن و برای همیشه محو بشن و در آخر، اون بمونه و حسرتِ آغوشِ ساحل.
251
وقتی علاقهام به کسی از حد معمولش میگذره، نمیتونم اکثر چیزایی که بهش مربوط میشن رو با کسی در میون بذارم. اسمش، جزئیاتش و احساسِ خودم بهش رو. توضیحش سخته ولی اینطور به نظر میاد که نمیتونم هیچ چیزی از اون فرد رو به کسی تسلیم کنم.
251
و چشمهای من تو رو ملاقات کردن که تا آخرین نفس دلتنگِ تو باشم. توی این راهِ پر از سنگریزه، پر از آرزو، پر از عشق و جنون، چشمهام رو به انتهای جاده میدوزم تا شاید بتونم تصویر مبهمی رو ببینم و بهت بگم که چی در انتظارمونه، اما راه درازه و وسعتِ دید من محدود. نمیدونم که چند بار قراره زمین بخوریم، جاده قراره به کجا منتهی بشه و چه موانعی تو این مسیر قرار دارن؛ اما میتونم بهت قول بدم که قدم به قدمِ این راه در کنارتم. قلبِ من به تو ایمان داره، برای بزرگترین بینهایتی که وجود داره، تا زمان دیدن تصویرِ لبخندت که نهایتِ مسرت قلبِ منه.
251
که ٫اگه فاصلهی بینِ ما یک نفسه، نفسِ من رو بگیر چون با هر نفس، فقط قلبم، دلتنگتر توی سینهم میکوبه و هر تپشش نوای اسم تو رو به همراه داره. میدونم که قراره روزی برسه که کلمات پوچ بشن، آدمها فراموش بشن و خاطرات رنگ ببازن.. اما تو نه. ٫پس اگه برای یکی شدن مرگ بسه، نفسِ من رو بگیر.
