fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

گاه‌نوشته‌ها

گاه‌نوشته‌ها

رفتن به کانال در Telegram

تداعی‌هایی لحظه‌ای که در روزمره برای هر کدام از ما بارها پیش می‌آید. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اینجا چیزی کپی نیست (مگر اینکه به صراحت گفته شده باشه). ‌ | ‌محمدرضا زمانی‌ ‌| وبلاگ:‌ mrzamani.com

نمایش بیشتر
590
مشترکین
-124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
کتاب تفکر سریع و کند رو تا حالا...
Anonymous voting

- ایستگاه هفته سیزدهم - یک هفته دیگه هم سپری شد. نمی‌دونم این هفته براتون از نظر کتاب‌خونی چطور بود. برای من که متوسط بود. نه خیلی کم و نه زیاد. اما، قبل از اینکه برسیم به جمع‌بندی این هفته، اینو بگم که تا دو هفته دیگه به ددلاین یه برنامه شخصی‌ام می‌رسم، داشتم فکر می‌کردم که آیا می‌تونم تفکر سریع و کند رو هم تا اون موقع تموم بکنم یا نه. البته بیشتر از ده فصل تا آخر کتاب مونده. توی این مدت هم هیچ وقت نشده که در دو هفته متوالی ده فصل بخوندم. ولی خب، میشه سعی کرد. تا ببینیم چطور میشه. بیاید قبلش برنامه هفته قبل رو ببندیم. برای شما چطور بود؟ تا کجا جلو اومدید؟ (اگه کتاب رو تموم کردید که اولا آفرین! و بعد اگه حال داشتید پیام بدید، که گزینه «تمام کردم» رو هم از دفعه بعد اضافه کنیم)

«کوتاه درباره Mel Robbins» بچه‌ها. دیدم اینجا ری‌اکشن «فکر کردن» زدید. موضوع اینه که به نظر من مل رابینز زرده. شاید هم خیلی زرد. البته این نظر من جدید نیست. برای چند سال قبله. ولی هنوز هم که هر بار با ایشون برخورد داشتم، مثلا کسی ازش چیزی شر کرده یا تامنیل ویدیوهایی که داره رو می‌بینم، حسی که از زردی‌ش می‌گیرم بیشتر میشه، که کمتر نمیشه (یه ویژگی زرد بودن اینه که کسایی که کمی زرد میشن، مدام زرد و زردتر میشن. شاید به این علت این اتفاق میوفته که «مخاطبان زرد» جذب‌شون میشه. بعد برای اینکه اون مخاطبان با اون سطح فکری چیزی رو بفهمن، لازمه هی مفاهیم رو ساده و ساده‌تر و زردتر کنند. تا جایی که دیگه از عکس تامنیل ویدیوشون هم، سطحی‌بودن محتوا کاملا قابل درک میشه). پس تا اینجا گفتم که فکر می‌کنم مل رابینز زرده. البته صنف‌های اون هم حتما میدونن. ولی از طرفی حدود ۶ میلیون سابسکرایبر تو یوتیوب و ۱۳ میلیون فالوور اینستاگرام داره که در مقایسه با همین هم‌صنف‌های خودش، اصلا عددهای کوچکی نیستن. میشه اینطور گفت که: جمع بزرگی از خریداران بالقوه هر محتوایی در زمینه توسعه فردی، مل رابینز رو میشناسن. حالا، وقتی یه کتاب جدید صرفا برای فروش رفتن نه تنها از مخاطب‌های یک چهره زرد نمی‌تونه بگذره، که اسم اون فرد رو اول «لیست توصیه‌شده» خودش می‌ذاره، اعتماد من به محتوای اون کتاب کم میشه. چون حس می‌کنم نویسنده کتاب هم، حتی شده ناخودآگاه، سطح محتوا رو در سطح مخاطبین همون چهره زرد، پایین آورده. پ.ن. میشد کامل‌تر و دقیق‌تر نوشت. خصوصا که در فضای فارسی هم چنین شخصیت‌هایی داریم. ولی با این سرشلوغی‌ها و دغدغه‌های این روزها، صرفا گفتم در همین حد پراکنده و نامرتب هر چی در ذهنمه رو بنویسم، که نگید که ندید، یا دید و براش مهم نبود.

برداشت من اینه که اینجا کانمن میگه خوش‌بین بودن می‌تونه باعث بشه که فرد بیشتر کار کنه. بیشتر به استقبال چالش بره. امید بیشتری به نتیجه داشته باشه. که همه این‌ها شانس موفقیتش رو بیشتر می‌کنه. اما در تکه هایلایت شده، دو تا قید مهم می‌ذاره که شاید بشه اینطور بازنویسی کرد منظورش رو: اما تنها اون آدم‌هایی از خوشبینی به عنوان یک نعمت بهره‌مند می‌شن که: صرفا مقداری به سمت خوشبینی متمایل باشند (و نه زیاد)، و همزمان حواس‌شون باشه که پاهاشون از زمین واقعیت جدا نشه ( واقع‌نگر باشند). پ.ن. البته یک وقت فکر نکنید که من در این شرایط میگم بیاید امیدوار باشیم. حرفم بیشتر اینه که اگه این مدل ذهنی مفیدتره، ممکنه کمک کنه که بتونیم کاری (در همین وضعیت) انجام بدیم؟

این جمله که هایلایت کردم به نظرم جالب اومد. اگه شما باشید اون رو چطور ترجمه می‌کنید؟ (عکس از صفحه ۲۹۳ کتاب تفکر سریع و کند)
این جمله که هایلایت کردم به نظرم جالب اومد. اگه شما باشید اون رو چطور ترجمه می‌کنید؟ (عکس از صفحه ۲۹۳ کتاب تفکر سریع و کند)

برای تشویق به گرفتن سریع اولین خروجی، این نقل قول از رید هافمن (فاندر لینکدین) نسبتا معروفه که میگه: "If you're not embarrass
برای تشویق به گرفتن سریع اولین خروجی، این نقل قول از رید هافمن (فاندر لینکدین) نسبتا معروفه که میگه: "If you're not embarrassed by the first version of your product, you've launched too late" - LinkedIn co-founder, Reid Hoffman

چرخهٔ تولید یه نکته ساده هست، حدس می‌زنم که خودتون هم برخورد داشتید. اینکه
نه تنها هر چیزی از جنس «خروجی» رو به مرور میشه بهتر کرد، که اتفاقا این «بهبود تدریجی» خیلی وقت‌ها انتخاب مناسب‌تریه، نسبت به تلاش برای ارائه یه خروجی کم‌نقص یا بی‌نقص.
چند روز پیش داشتم به دوستی که در زمینه هنر فعالیت می‌کنه می‌گفتم. البته با این تاکید که نمی‌دونم مصداق این حرف در اون زمینه دقیقا چطور میشه. امروز هم به دوستی که درباره یک ویدیو ازم نظر خواسته بود، صحبت به همین‌جا کشیده شد. این مدل فکر کردن در تیم‌های توسعه نرم‌افزار خیلی متداوله و در مفاهیمی مثل mvp (= ارائه جمع‌وجورترین محصولی که کار یوزر رو راه می‌ندازه، به عنوان نسخه اولیه)، و تولید ورژن‌های نزدیک هم با بهبودهای جزئی، کاملا دیده میشه (به همین عنوان iterate کردن هم گفته میشه). ولی به نظر می‌رسه در بقیه زمینه‌ها انگار انقدری برامون آشنا نیست. به عملگرایی بسیار نزدیکه و به نظرم شانس درست کردن یه خروجی با کیفیت رو بیشتر می‌کنه. (نه همیشه، ولی معمولا). رمزش پیدا کردن یه ریتمه، یه چیز شبیه چرخه مثلا هفتگی یا روزانه، که ما رو مجبور بکنه در ددلاین‌های ثابتی حتما از کارمون خروجی بگیریم.

دافعه کتاب جدید آنجلا داکورث رو تو کتابفروشی دیدم. برداشتم نگاه کنم، چون حسم به کتاب اولی که داره (grit/ سرسختی) با چیزهایی که ازش شنیدم، خوب بوده. هر چند که نخوندمش، ولی همیشه دوست داشتم که بخونم. رسیدم به صفحه کسانی که خوندنش رو پیشنهاد می‌کنند. اولین کسی که این کار جدیدش رو پیشنهاد داده، مل رابینز؟ eww. گذاشتم سر جاش.

وضعیت فعلی من و کتاب تفکر سریع و کند:
Anonymous voting

- ایستگاه هفته دوازدهم - خب یک هفته دیگه هم گذشت. داشتم آمار مشارکت هفته قبل رو نگاه می‌کردم (اینجا)، به این فکر کردم که اون دوستانی که می‌خواستن حداقل یک فصل جلو بیان، یا هنوز شروع نکرده بودن و دوست داشتن شروع کنن، موفق شدن یا نه. اگه شما هم جزو این دوستان بودید و البته جواب‌تون منفیه، چند نکته کوتاه زیر شاید بهتون ایده بده. در کوتیشن باکس می‌نویسم تا اگه حال و حوصله داشتید بخونید.
اخیرا می‌بینم که بچه‌هایی می‌گن که حس می‌کنن تمرکزشون برای خوندن مطالب جدی، بسیار کم شده. و به همین علت چیزی نمی‌خونند. البته این نداشتن تمرکز، با توجه به اتفاقات ماه‌های اخیر و شرایط فعلی، چیز عجیبی نیست. به نظرم در مرحله اول، مهمه که بدونید در این موقعیت تنها نیستید و بسیاری از آدم‌های کتابخون، کمابیش با این چالش درگیرند. این خودش از اون فشار غیرسازنده‌ی «پس من چرا نمی‌تونم» کم می‌کنه. و بعد، یه ایده که شاید کار بکنه براتون، اینه که شروع کنید و خرد خرد بخونید. حتی اگه شده، یک صفحه یک صفحه بخونید. اگه نشد نیم صفحه نیم صفحه. اگه بازم سخته، حتی پاراگراف به پاراگراف. بخونید و جلو برید. اگه متوجه نشدید، برگردید دوباره بخونید. کمی چالشیه، می‌دونم. ولی خود فعلی‌تون رو‌ با خود سابق‌تون مقایسه نکنید. انتظارتون رو تعدیل کنید و شروع کنید. نه همیشه، ولی خیلی وقت‌ها این اتفاق میوفته که اگه کمی جلو برید، در ادامه تمرکزتون کم کم بهتر میشه. فشار کم میشه. و ظرفیت‌تون به تدریج برای طولانی‌تر خوندن، بیشتر میشه. هر چند شرایط به نوعی هست که در نهایت خودتون باید تصمیم بگیرید که کی موقع حرکته. صرفا این‌ها به ذهنم رسید و گفتم بنویسم.
بریم سراغ جمع‌بندی این هفته؟

نقطه اشتراک کانمن و کلین: شهود کارشناسانه همیشه یه سوال موقع حرف زدن از «تصمیم‌گیری منطقی» مطرح میشه. اینکه «این جور بحث‌ها اصلا به درد شرایط زندگی واقعی می‌خوره؟» یکی از جواب‌ها اینه که نه. به درد نمی‌خوره. و می‌دونیم یکی از آدم‌های مطرحی که این جواب رو داده چه کسی هست: گری کلین. قبلا از کلین و کتاب sources of power چیزهایی نوشتم (ویدیو یوتیوب و پست و وبلاگ هم یادمه چیزهایی بود که اگه دوست داشتید یا فکر کردید ممکنه کمک کنه، با سرچ می‌تونید پیدا کنید). اما اینجا دوباره بهش رسیدیم، چون فصل ۲۲ کتاب تفکر سریع و کند، درباره کار مشترک دنیل کانمن و گری کلینه. هم فصل جالبیه، از این جهت که ببینیم دو نفر که انقدر متفاوت می‌بینند دنیای تصمیم‌گیری رو، کار مشترک‌شون چطور جلو رفته و به چه خروجی‌ای رسیده. و هم به نظرم فصل بسیار مهم و آموزنده‌ای هست، خصوصا برای افرادی که دوست دارند در یک زمینه متخصص باشند، و شهود کارشناسانه رو در تصمیم‌هاشون پرورش بدن. البته ممکنه کمی حس خلاصه‌خوانی بده. که واقعا هم هست چون کل کار کلین رو به نوعی داره خلاصه می‌گه در یک فصل. ولی، اونقدر خلاصه نیست که حس یادگیری فست‌فودی بده، و البته نکته مثبتش اینه که می‌تونه پلی باشه، که از کانمن به کلین برسید. پ.ن.۱. اگر چند فصل از کتاب رو خوندید و بعد رها شده، به نظرم همچنان می‌تونید این فصل رو بخونید و استفاده کنید (ولی حداقل همون چند فصل رو قبلش لازم داره. وگرنه سخته که بفهمید چی داره میگه). پ.ن.۲. عکس بخشی از این فصل رو در پست بالا گذاشتم. ترجمه اون به پیشنهاد چت‌جی‌پی‌تی اینه:
شهود به‌مثابه بازشناسی تجربه‌های اولیه‌ای که دیدگاه کلاین درباره‌ی شهود را شکل داد، با تجربه‌های من تفاوت زیادی داشت. نگاه من عمدتاً از دو مسیر شکل گرفته بود: یکی مشاهده‌ی «توهم اعتبار» در قضاوت‌های خودم، و دیگری مطالعه‌ی پژوهش‌های پل میل که نشان می‌داد پیش‌بینی‌های بالینی تا چه حد می‌توانند از روش‌های آماری ضعیف‌تر باشند. در مقابل، نگاه کلاین حاصل پژوهش‌های اولیه‌اش درباره‌ی فرماندهان عملیات آتش‌نشانی بود؛ کسانی که هدایت تیم‌های آتش‌نشان را در صحنه بر عهده داشتند. او در جریان عملیات همراهشان می‌شد و بعد از پایان کار، با فرمانده درباره‌ی افکار و ملاحظاتی که هنگام تصمیم‌گیری از ذهنش گذشته بود مصاحبه می‌کرد. همان‌طور که کلاین در مقاله‌ی مشترکمان توضیح داده است، او و همکارانش می‌خواستند بفهمند این فرماندهان چگونه می‌توانند بدون مقایسه‌ی چند گزینه، تصمیم‌های خوبی بگیرند. فرض اولیه این بود که فرماندهان دامنه‌ی تحلیل خود را محدود می‌کنند و فقط دو گزینه را با هم می‌سنجند. اما این فرض درست از آب درنیامد. در واقع، فرماندهان معمولاً فقط یک گزینه به ذهنشان می‌رسید و همان یک گزینه هم برای تصمیم‌گیری کافی بود. آن‌ها... متن صفحه در همین نقطه ناتمام می‌ماند و ادامه‌ی جمله در صفحه‌ی بعد است.

(عکس از فصل ۲۲ کتاب Thinking, Fast and Slow Chapter 22: Expert Intuition: When Can We Trust It?)
(عکس از فصل ۲۲ کتاب Thinking, Fast and Slow Chapter 22: Expert Intuition: When Can We Trust It?)

خط‌خطی‌های دوست‌داشتنی یکی از دوستام هست که چند وقتیه متن‌های چنل‌ش رو با هوش مصنوعی می‌نویسه. البته حرف‌ها و ایده‌ها برای خودش هستن. ولی نگارش اونها داد می‌زنه که آدمیزادی نیست. هر چقدر که متن شخصی به عنوان ورودی به LLM داده باشه که سبک و لحن و کلمات مشابه خودش تو خروجی بیاد (که به نظرم حتما داده)، هر چقدر که تاکید بشه که شبیه روبات ننویس (که به نظرم حتما تاکید کرده)، بازم خروجی به چیزی که دست‌خط خودش باشه حتی نزدیک هم نیست. گاهی فکر می‌کنم که کاش برگرده به متن با داستان‌پردازی معمولی‌تر خودش. همون متن‌ها که گاهی پر از حفره استدلالی میشد. حتی شاید بی‌سروته بنویسه. اصلا هر چی. چون اون نوشته‌ها حرف خودش می‌شد. من مخاطب هم که می‌خوندم، منظورش رو می‌فهمیدم و نگاهش به دنیا برام جالب بود. ولی الان یه متن تر و تمیز، کامل، و بدردنخور می‌بینم که صرفا صفحه رو پر کرده. حتی رغبت نمی‌کنم پست رو تا آخر بخونم، چه برسه به اینکه برام الهام‌بخش باشه.

مرزهای مهارت من کجاست؟ کتاب تفکر سریع و کند، در حوالی فصل ۲۱ که من الان در حال خواندنش هستم، معمولا با یک ایده محوری در هر فص
مرزهای مهارت من کجاست؟ کتاب تفکر سریع و کند، در حوالی فصل ۲۱ که من الان در حال خواندنش هستم، معمولا با یک ایده محوری در هر فصل داره جلو میره و احتمالا به همین علته که کمتر چیزی برای تعریف کردن به ذهنم می‌رسه (چون نمی‌خوام اون ایده محوری فصل اسپویل و خراب بشه). اما به نظرم این جمله که در عکس هایلایت کردم، می‌تونه مستقل از موضوعات حوالی خودش هم سوژه فکر کردن باشه. وقتی اون رو خوندم، به ذهنم رسید که
ما معمولا می‌دونیم که در چه زمینه‌هایی مهارت داریم. اما همون‌قدر هم سخت‌مونه که بدونیم گستردگی مهارت‌هامون دقیقا چقدره. اگه یک مهارت خاص رو در نظر بگیریم، عمق درک‌مون از اون مهارت در کجاها کم‌تره. دانش‌مون در کجاها کم کم شروع می‌کنه به رقیق شدن. چون این رو نمی‌دونیم، شهودی هم که از دانش در اون زمینه خاص داریم، در موقعیت‌های خارج از لبه مرزهای مهارتی‌مون قابل اتکا نیست، ولی ما چندان از این موضوع با خبر نیستیم. همین باعث میشه در اون موقعیت‌ها، در حال تکیه به شهودی باشیم که دیگه کارشناسانه نیست. و طبیعتا همین باعث میشن قضاوت‌ها و تصمیم‌هایی که مبتنی بر اون شهود به دست بیان، معتبر نباشند.
‌ ‌

من کتاب تفکر سریع و کند رو تا حالا...
Anonymous voting

- ایستگاه هفته یازدهم - علی‌رغم یک روز تاخیر، بیاید کتاب‌خونی هفته قبل رو جمع‌بندی کنیم که ذهن‌مون برای ادامه آماده باشه. من از این هفته تونستم کمی منظم‌تر باشم و مقداری کتاب رو جلو ببرم. شما چطور بودید؟

یک چیز دیگه هم گفت البته. گفت: فقط هم نسل‌های شما به آهنگ می‌گن ترانه [= خاک بر سرت دایناسور] 😁😁

امید درگذشته با یکی از دوستان دهه هشتادی‌ام صحبت می‌کردم. بهش گفتم: باورت میشه یه روزی کریس دی برگ اومده بوده ایران و تو اجرای یه ترانه فارسی انگلیسی حضور داشته؟ گفت: کریس دی برگ دیگه کیه؟ حق داشت او را نشناسه. چون به نظر نمی‌رسه که این روزها بین این نسل ترند باشه. خود گروه آریان هم در کودکی او از هم پاشیده بود. وقتی رسیدم خونه، ویدیو را پیدا کردم. پلی کردم و به فکر فرو رفتم. Chris de Burgh - The Words 'I Love You' / Nori Ta Abadiat - Dostet Daram (Official) ‌ ‌

تصحیح و توضیح بیشتر درباره «بازگشت به میانگین» درباره مثالی که در پست مربوط به regression to the mean زدم و بعد با کمک عرفان متوجه شدم که دقیق نیست (این پست)، چند نکته به نظرم می‌رسه. کمی طولانیه. در کوتیشن باکس زیر می‌نویسم:
۱. مهم‌ترین نکته به نظرم اینه که مثال قهوه‌فروشی خیابان شانزده آذر از دل فصل ۱۷ کتاب کانمن احتمالا بیرون نمیاد. اما این فصل چی میگه؟ چون به نظرم مهمه، بیاید این رو کمی باز کنیم. (برخلاف بقیه نکته‌های کتاب که معمولا از حاشیه‌ها و نکات دست دوم و سوم (و نه اصلی) گفتم که حس کاذب فهمیدن با خلاصه کتاب بهتون دست نده.) مثال‌های کانمن در این فصل رو در دو دسته میشه جا داد که سعی کرده با اون‌ها، مطلب رو جا بندازه: - اولی، سطح فردی رو شامل میشه که درک اون بسیار سر راسته. فرض کنید شما یک میانگینی از مهارت ریاضیات دوم دبیرستان داشتید که مثلا به اندازه نمره ۱۹ بوده. اگر در یک امتحان شما بطور غیرعادی ۱۴ می‌گرفتید، به احتمال زیاد بدون اینکه هیچ کار خاصی انجام بدید در امتحان بعد نمره بهتری باید می‌گرفتید. مشاهده قبلی با میانگین‌تون فاصله زیادی داشته، و در دفعه بعد انتظار این بوده که به سمت میانگین تعدیل بشه. - دومین دسته از مثال‌ها، در سطح یک گروه (یا جامعه آماری) هست. مشخصا مثال خود کانمن در این سطح وام گرفته از آقای مکس بیزرمن در کتاب قضاوت در تصمیم‌گیری مدیریتی Judgment in Managerial Decision Making مطرح میشه: اگر میزان فروش سالانه چند شعبه از یک فروشگاه رو در یک شهر خاص داشته باشید و بدونید که در سال بعد ۱۰٪ افزایش فروش در انتظار شرکت است، برای برآورد فروش در تک تک فروشگاه‌ها نباید به مقدار فروش هر کدوم از فروشگاه‌ها ۱۰٪ اضافه کنید. لازمه «میانگین فروش کل فروشگاه‌ها» رو هم در محاسبات‌تون دخیل کنید - فروش فروشگاهی که عملکرد بسیار درخشانی داشته، در سال بعد احتمالا کمتر از ۱۰٪ افزایش فروش تجربه خواهد کرد (از میانگین جامعه آماری مربوطه فاصله داشته و با همین توضیح ساده، در مشاهده بعدی احتمالا نتیجه کمتر افراطی در انتظارشه). ۲. پس تا اینجا حرف‌های کانمن در فصل ۱۷ بود. بیاید از کتاب دور بشیم. مثال قهوه فروشی‌های خیابان شانزده آذر رو در نظر بگیرید. اینکه هر کدام یک درآمد دارند و اون درآمد به حداقل مقدار لازم برای اداره مغازه نمی‌رسه و مجبور به تعطیلی می‌شن، و بعد از اون‌ها قهوه‌فروشی‌های بعدی دوباره همین مسیر رو طی می‌کنند؛ چنین روندی، یه مثال از «در نظر نگرفتن base rate» هست. در نظر نگرفتن نرخ پایه موفقیت کسب‌و‌کار برای اون جامعه آماری مشخص. یعنی ما نوعی داده از گذشته داریم که بر اساس تکرار رویدادها در گذشته به دست اومده، از نظر آماری وجود داره و احتمال رو برای یک گروه نشون میده، اما ما به این احتمال در برآوردهامون وزن کافی نمی‌دیم. (یه مثال عالی دیگه برای این مفهوم، نرخ طلاق و جدایی عاطفیه. به هر حال یک عددی داره. درسته؟ اما معمولا اون دو نفری که رابطه جدیدی رو می‌خوان شروع می‌کنند به این فکر نمی‌کنند که اونها هم احتمال داره جزو این گروه باشند). ۳. آیا مثال قهوه‌فروشی‌های خیابان شانزده آذر رو نمیشه به عنوان یک مثال برای «بازگشت به میانگین» یا همون regression to the mean در نظر گرفت؟ با اون مدل که من تعریف کردم، نه. نمیشه. اما مگه هر دو مفهوم مربوط به اطلاعات گروه مرجع نیستن؟ چرا مرتبط هستن و اینجا دقیقا اونجایی بود که من این دو پدیده رو اشتباه گرفتم. چون ممکنه با نوشتن کمی پیچیده باشه، به نظرم حتما این ویدیو یوتیوب رو ببینید. از اول ویدیو تا حوالی دقیقه ۵ به نظرم کافیه: What is Regression to the Mean? اگه ویدیو رو دیدید، بعد احتمالا می‌تونید بگید که کجای توضیح قهوه‌فروشی‌های خیابان شانزده آذر رو اگه عوض کنیم، می‌تونه یه مثال برای regression to the mean باشه (مثلا اگه بگیم: اون قهوه‌فروشی که فروش بالایی داشته در یک سال خاص و سود ده بوده، اگه عامل سود بالایی که داشته پایدار نباشه (مثلا یک رانت قوی ثابت که بقیه ازش بی‌بهره‌ان نباشه)، انتظار میره در سال بعد فروشش به سمت میانگین کل گروه تعدیل بشه. و اگر اون میانگین بسیار کمتر از میزان لازم برای اداره کسب‌وکار هست، میشه حدس زد که احتمال تعطیلی قابل توجهی هم خواهد داشت). در واقع، مثال کافه شانزده آذر حرف اشتباهی نبوده. بلکه با اون بیان، برای توضیح پدیده دیگری باید زده می‌شد. هر دو پدیده مهمن و درک اون‌ها در زندگی روزمره نیاز به تلاش و دقت داره. ‌ ‌‌
‌ ‌ ‌

آقای Bojangles در کتابفروشی بودم با یک دوست کتاب‌خوان. گفتم: کدوم کتاب هست که تازگی خونده باشی و دوست داشته باشی. کمی فکر کرد
آقای Bojangles در کتابفروشی بودم با یک دوست کتاب‌خوان. گفتم: کدوم کتاب هست که تازگی خونده باشی و دوست داشته باشی. کمی فکر کرد. دستش رو برد سمت یک کتاب قطع کوچک ۱۵۰ صفحه‌ای. اما مردد شد و انگار که با خودش بخواد حرف بزنه، گفت: ولی شاید خیلی مناسب این روزها نباشه. چون تلخه. مثل خود زندگی... کتاب رو برداشتم و به خونه اومدم. اولین صفحه رو که باز کردم، با چیزی که در عکس می‌بینید، مواجه شدم. [کتاب در انتظار بوجانگلز - نشر ماهی]