فریب کلاهبرداران را نخورید! تلمتریو این کانالها را شناسایی و برچسبگذاری میکند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید
رویایِ کور
رفتن به کانال در Telegram
رمان «رویای کور» 🖤 عشق | راز | گذشته | حقیقت بعضی حقیقتها، چشم نمیخواهند؛ جرئت دیدن میخواهند
نمایش بیشتر424
مشترکین
-124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+1130 روز
106
نمایش های پست
~ 7924 ساعت
~ 8048 ساعت
24.94%
نرخ مشارکت
اطلاعاتی وجود ندارد
پست های در روز
در حال بارگذاری دادهها
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+45
در 1 کانالها
سپتامبر '260
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '260
در 0 کانالها
Get PRO
مه '260
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '260
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '250
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '250
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '250
در 0 کانالها
Get PRO
مه '250
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '250
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '250
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '250
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '250
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+2
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+71
در 38 کانالها
Get PRO
اوت '24
+121
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+96
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+92
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+140
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+6 701
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+2 070
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+55
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+434
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+1 271
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '230
در 0 کانالها
Get PRO
مه '230
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '230
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '230
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '230
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '220
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '220
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '220
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '220
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '220
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '220
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '220
در 0 کانالها
Get PRO
مه '220
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '220
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '220
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '220
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+1
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+4
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '210
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+1
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '210
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+163
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+25 833
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 18 اکتبر | 0 | |||
| 17 اکتبر | 0 | |||
| 16 اکتبر | 0 | |||
| 15 اکتبر | 0 | |||
| 14 اکتبر | 0 | |||
| 13 اکتبر | 0 | |||
| 12 اکتبر | 0 | |||
| 11 اکتبر | +1 | |||
| 10 اکتبر | 0 | |||
| 09 اکتبر | 0 | |||
| 08 اکتبر | 0 | |||
| 07 اکتبر | 0 | |||
| 06 اکتبر | +19 |
پستهای کانال
#پارت_۹
روز شلوغ و پرکاری داشته و حالا فقط منتظر است برنامه تمام شود و به خانه برگردد.
بهمحض پایان کار، با آقای احمدی خداحافظی میکند و از ساختمان بیرون میآید.
هوا دم غروب کمی سرد شده و همین باعث میشود قدمهایش را تندتر کند.
کنار خیابان میایستد تا تاکسی بگیرد و در ذهنش برنامههای فردا را مرور میکند.
صدای بوق ماشینی نزدیکش باعث میشود کمی به سمت صدا خم شود.
— مستقیم؟
صدای مردی جواب میدهد:
— بفرمایید.
مارال عصایش را جمع میکند و دستش را به سمت در ماشین میبرد.
همین که دستگیره را لمس میکند، مکث میکند.
یک قدم عقب میرود.
— برو آقا.
مرد چند لحظه چیزی نمیگوید.
انگار انتظار نداشته مارال متوجه شود ماشینش تاکسی نیست.
مارال که حالا کمی عصبی شده، دوباره عصایش را باز میکند.
اما همان لحظه صدای مرد را میشنود:
— سلام خانم فخر.
سرش را به سمت صدا برمیگرداند.
صدا آشنا نیست.
یا شاید آنقدر کم شنیده که نتواند به خاطر بیاورد.
— سلام.
مرد میپرسد:
— منو شناختین؟
مارال کمی اخم میکند.
— نه، متأسفانه.
مرد نفس کوتاهی میکشد.
— راستش فکر کردم اگه اینجا ماشین نگه دارم و شما سوار بشید، راحتتر بتونیم صحبت کنیم… ولی ظاهراً خیلی باهوشتر از چیزی هستین که فکر میکردم.
اخم مارال عمیقتر میشود.
مرد سریع ادامه میدهد:
— من امیر بهرامیام. همونی که چند وقت پیش باهاتون تماس گرفتم.
مارال همان لحظه صدایش را به یاد میآورد.
گوشی تلفن.
آن شب.
اسم کاوه.
حالت صورتش تغییر میکند.
— آقای محترم، من حرفی برای گفتن به شما ندارم.
میخواهد از کنارش رد شود که امیر صدایش میزند:
— قول میدم فقط چند تا سؤال.
مارال میایستد.
این بار صدایش دیگر آرام نیست.
— شما متوجه نمیشید من چی میگم؟
| 2 | #پارت_۸
ناهید یک قدم دیگر جلو میرود.
— تو راهی گذاشتی من دورت نندازم؟ تو همهی ناحقی دنیا رو یهشبه در حق مارال کردی. انتظار داشتی بابتش ازت تشکر کنم؟
آقا و خانم شریفی نگران میان دو فرزندشان نگاه میکنند.
فکر میکردند بعد از این همه سال، خشمها فروکش کرده؛ اما حالا میفهمند اشتباه فکر می کردند.
کاوه با انگشت به خودش اشاره میکند.
— تو منو، برادرت رو، مثل یه تیکه آشغال انداختی دور. الانم جوری نگام میکنی انگار دشمنت جلوت وایساده.
ناهید تلخ میخندد.
— دشمن؟ تو حتی یه پل سالم پشت سرت نذاشتی. انگار یادت رفته چه بلایی سر زندگی من آوردی.
کاوه یک قدم عقب میرود و پوزخندش پررنگتر میشود.
— زندگی تو؟ زندگی تو شده اون دختر کور؟
همهچیز در یک لحظه اتفاق میافتد.
خشم سالها در کف دست ناهید جمع میشود و سیلی محکمی روی صورت کاوه مینشیند.
صدای «وای» مادرشان در خانه میپیچد.
خود ناهید هم برای چند ثانیه مات میماند.
به کف دستش نگاه میکند و بعد دوباره چشم در چشم کاوه میدوزد.
انگشت اشارهاش را به نشانهی تهدید بالا میآورد و شمرده میگوید:
— یک بار دیگه به مارال بگی «کور».
کاوه چیزی نمیگوید.
ناهید ادامه میدهد:
— اون موقع مجبور میشم برم برای زن آیندهات تعریف کنم مارال چرا دیگه نمیبینه.
برای اولین بار، پوزخند از صورت کاوه محو میشود.
ناهید تعجب را در نگاهش میبیند.
اشکی را که روی گونهاش لغزیده با پشت دست پاک میکند.
— بهتره قبل از من، خودت براشون توضیح بدی.
دیگر ماندن را جایز نمیداند.
برمیگردد و با قدمهای تند از خانه بیرون میزند، بیآنکه به صدای پدرش که نامش را صدا میکند توجهی کند. | 55 |
| 3 | #پارت_۷
وقتی صدای مارال قطع میشود، ناهید خودش را به سرویس بهداشتی میرساند و مشتی آب به صورتش میزند؛ شاید التهاب درونش کمی فروکش کند.
میداند پدر و مادرش به خواست کاوه، خبر برگشتنش را از او پنهان کردهاند.
برای ناهید، برگشتن کاوه یعنی شروع دوبارهی جنگی که سالها آرزو کرده بود تمام شده باشد.
دیگر تعلل را جایز نمیداند.
شالش را برمیدارد و بیآنکه چیزی به مارال بگوید، راهی خانهی پدری میشود.
آنقدر در فکر فرو رفته که اصلاً متوجه طی شدن مسیر نمیشود.
وقتی به خانهی پدری میرسد، حتی زنگ هم نمیزند. دستش را داخل کیفش میبرد و کلید زاپاسی را که مادرش برای روز مبادا به او سپرده، بیرون میآورد.
کلید را در قفل میچرخاند و وارد خانه میشود.
صدای خندهی مادرش از داخل به گوش میرسد.
ناهید چند قدم جلو میرود، نگاهش را در خانه میچرخاند و همان لحظه چشمش به کاوه میافتد.
چند ثانیه فقط نگاهش میکند.
شش سال گذشته، اما انگار بعضی خشمها با گذشت زمان کوچک نمیشوند؛ فقط جایی پنهان میمانند تا دوباره صاحبشان را ببینند.
ناهید با لحنی سرد میگوید:
— مهمونی گرفتید بدون من؟
کاوه اما از دیدن خواهرش متعجب نمیشود؛ انگار از قبل منتظر آمدنش بوده است.
نگاه کوتاهی به او میاندازد.
— آره، دقیقاً مهمونی. غریبهها هم دعوت نیستن.
صدای پدرشان بلند میشود:
— کاوه!
اما ناهید دیگر صدای هیچکس را نمیشنود.
تمام اضطرابی که تا چند دقیقه پیش در وجودش بود، حالا جایش را به خشم داده است.
دو قدم جلو میرود.
— آره، من غریبهام. غریبهام که اومدی و دوباره شر انداختی تو زندگی من.
کاوه پوزخندی میزند.
— شر؟ من با زندگی تو چیکار دارم؟ انگار یادت رفته این تو بودی که منو دور انداختی.
ناهید دستهایش را مشت میکند.
سالها حرف ناگفته پشت دندانهایش جمع شدهاند.
و حالا دیگر قصد ندارد هیچکدامشان را فرو بخورد. | 41 |
| 4 | #پارت_۶
مارال انگشتهایش را دور دستهی عصا جمع میکند.
— قبلاً هم بهت گفتم… دوست ندارم به خاطر من با برادرت قطع رابطه کنی. فقط اگه میشه، من هیچ اثری از بودنش توی زندگیم نبینم.
این حرف را میزند، اما ته دلش چیز دیگری میخواهد.
دلش میخواهد ناهید باز هم او را انتخاب کند.
مثل تمام این سالها.
بگوید کاوه برایش وجود ندارد.
مارال در این خواسته، خودش را خودخواه نمیبیند. در برابر چیزهایی که خودش از دست داده، محروم شدن کاوه از محبت خواهرش تاوان بزرگی به نظر نمیرسد.
ناهید حتی مکث نمیکند.
— من برادری به اسم کاوه ندارم.
مارال لبهای خشکشدهاش را با زبان تر میکند و گوشهی لبش اندکی بالا میرود.
برای لحظهای از شنیدن این جمله احساس آرامش میکند و بلافاصله از خودش میپرسد آیا این حس بدجنسی است؟
نه.
نمیخواهد اینطور فکر کند.
— من باید برم ناهید جون. دیرم میشه، بچهها منتظرن.
ناهید دیگر چیزی نمیگوید.
فقط رفتنش را نگاه میکند؛ با فکری که از صبح مثل خوره به جانش افتاده است.
مهدی با همان شمارهای که شب گذشته تماس گرفته بود صحبت کرده و حالا هر دوی آنها میدانند کاوه چرا برگشته است.
و مارال هنوز چیزی نمیداند.
⸻
دو شب میگذرد.
دو شبی که برای مارال با خاطرههایی میگذرد که دوباره سر باز کردهاند.
میترسد هرچه در این سالها از عزتنفس و غرورش ساخته، یکباره فروبریزد.
صدای گیتار از اتاق دنیز میآید.
لبخند غمگینی روی صورتش مینشیند.
دنیز معمولاً در اتاق او تمرین میکند. حتماً این چند روز آنقدر حال عمهاش را آشفته دیده که ترجیح داده مزاحمش نشود.
مارال ناگهان تصمیمش را میگیرد.
از جا بلند میشود و به سمت اتاق دنیز میرود. مثل همیشه، دستش را آرام روی دیوار میکشد تا به در برسد و چند ضربهی کوتاه میزند.
صدای گیتار قطع میشود.
— بله مامان، بیا تو.
مارال دستگیره را پایین میدهد.
دنیز با شنیدن صدای باز شدن در با تعجب میگوید:
— عمه، تویی؟
مارال لبخند کمرنگی میزند.
— مگه قرار نبود تو بزنی، من بخونم؟
خندهی گرم دنیز اتاق را پر میکند.
با ذوق از جایش بلند میشود و مارال را روی صندلی مینشاند.
— چی بزنم؟
مارال انگشتهایش را در هم میپیچد.
چند ثانیه سکوت میکند و بعد آرام میگوید:
— مینای دل.
دنیزبه سرعت دوربینش را روشن می کند و با عجله تنظیمش می کند سپس شروع به نواختن میکند.
با شنیدن اولین نتها، مارال از انتخابش پشیمان میشود.
اما دیگر دیر شده است.
بغضی که چند روز در گلویش حبس کرده، همراه صدایش بیرون میریزد.
صدایش آنقدر پر از درد است که آن سوی دیوار، ناهید بیاختیار اشک میریزد.
خیلی با خودش کلنجار رفته که سراغ کاوه برود و یکبار برای همیشه تکلیفش را روشن کند.
اما هنوز نمیداند روزگار، اتفاقی بسیار غیرمنتظرهتر برایشان کنار گذاشته است. | 53 |
| 5 | #پارت_۵
شب عجیبی بود.
ناهید تمام شب دعا کرده بود صبح که بیدار میشود، اتفاقات شب گذشته فقط یک سوءتفاهم بوده باشد.
هنوز هم وقتی به مارال فکر میکرد، حس شرمندگی گوشهای از دلش جا خوش میکرد. هر بار او را میدید، زخمی قدیمی در سینهاش تیر میکشید.
بیشتر از همه کاوه را مقصر میدانست؛ آنقدر که بعد از آن ماجرا حاضر نشده بود هیچ ارتباطی با برادرش داشته باشد.
مارال هیچوقت از او نخواسته بود بین او و کاوه یکی را انتخاب کند.
این خود ناهید بود که سالها پیش انتخابش را کرده بود.
صدای مهدی او را از فکر بیرون میآورد.
— تو چرا نخوابیدی؟
ناهید به سمتش برمیگردد. نگرانی حتی از چشمهای خوابآلود مهدی هم پیداست.
— نگرانم.
ناهید آهی میکشد و زیر لب میگوید:
— مادر و پدر من چه گناهی کردن همچین بچهی ناخلفی گیرشون اومد؟
مهدی لبهایش را روی هم فشار میدهد. انگار میخواهد چیزی بگوید، اما منصرف میشود.
ناهید نزدیکش میشود و خودش را در آغوش او جا میدهد.
— خودم پیداش میکنم. بهش میگم بدون هیچ حرف و حدیثی بذاره بره.
اما خودش هم به حرفی که زده اطمینان ندارد.
صدای باز شدن درِ اتاق مارال باعث میشود سریع از مهدی فاصله بگیرد.
مارال آمادهی بیرون رفتن است.
ناهید با دیدنش دلش فرو میریزد. انتظار داشت بعد از حال شب گذشته، امروز مارال حتی از اتاقش بیرون نیاید؛ اما او درست مثل همیشه لباس پوشیده و آمادهی رفتن شده است.
جلو میرود.
— مارال جان، کجا شال و کلاه کردی؟
مارال خیلی عادی جواب میدهد:
— مؤسسه. دیرم میشه.
همین خونسردی بیشتر ناهید را میترساند.
حس میکند مارال باز هم تصمیم گرفته تمام غمش را بهتنهایی روی دوشش بکشد.
— میشه یکم با هم حرف بزنیم؟
مارال چند ثانیه سکوت میکند.
شب گذشته هنوز مثل زهری در تمام جانش پخش است، اما نمیخواهد دوباره همهچیز از نو شروع شود.
نفس آرامی میکشد.
جملهای را که از دیشب بارها در ذهنش مرور کرده، بالاخره به زبان میآورد:
— فقط یه چیزی ازت میخوام، ناهید… | 48 |
| 6 | #پارت_۴
چند دقیقه بعد، صدای چرخیدن کلید در قفل، سکوت خانه را میشکند.
ناهید هراسان وارد میشود و مهدی پشت سرش در را میبندد.
دنیز هنوز همانجا، مقابل تلویزیون روشن، ایستاده است. آنقدر آشفته که حتی یادش رفته صدای تلویزیون را قطع کند.
ناهید با دیدنش بیمقدمه میپرسد:
— چی شده مامان؟ عمت کو؟
دنیز از جایش بلند میشود. صدایش کمی میلرزد.
— رفت تو اتاقش.
مهدی جلوتر میآید.
— کی زنگ زده بود؟
— نمیدونم… یه آقایی بود. میخواست با عمه حرف بزنه. منم تلفن رو دادم بهش.
مهدی بیطاقت میپرسد:
— خب؟
دنیز چند لحظه به صورت پدرش نگاه میکند. خودش هم هنوز نمیداند چه اتفاقی افتاده، فقط یک اسم را شنیده؛ اسمی که کافی بود حال مارال را زیرورو کند.
— هرچی بود، به دایی کاوه ربط داشت.
مهدی ابرو درهم میکشد.
ناهید ناخودآگاه دستش را مقابل دهانش میگیرد.
برای چند ثانیه هیچکس حرف نمیزند.
اسم کاوه در این خانه فقط یک اسم نیست؛ انگار کسی دست برده باشد و زخمی را که سالها با زحمت بسته شده، دوباره باز کرده باشد.
آن طرف در، مارال گوشهی تخت مچاله شده است.
گاهی فکر میکند کاش آدم انتقام گرفتن بود. شاید آنوقت تحمل گذشته برایش آسانتر میشد. اما سالهاست بهجای انتقام، صبر را انتخاب کرده؛ سالها جنگیده تا فراموش کند زمانی مردی به نام کاوه در زندگیاش بوده است.
گاهی با خودش فکر میکند کاش نابینایی میتوانست خاطرهها را هم از جلوی چشم ذهنش بردارد.
اما تاریکی، خاطره را پاک نمیکند.
گاهی یک بو، یک اسم یا حتی مکث کوتاه کسی میان جمله، تصویری را روشنتر از هر عکس مقابل ذهنش میآورد.
تصویرهایی که برای فراموش کردنشان سالها جنگیده است.
مارال زانوهایش را بیشتر در آغوش میگیرد.
درد عجیبی قفسهی سینهاش را فشرده است.
و بیرون از اتاق، هیچکس جرئت نمیکند در بزند. | 48 |
| 7 | این فقط شروع ماجراست…
بعضی گذشتهها، هرچقدر هم دفنشان کنی، بالاخره راه برگشتن را پیدا میکنند. | 172 |
| 8 | #پارت_۳
مارال درِ اتاق را میبندد و پشتش را به آن تکیه میدهد.
بوی کتابها و عطر صبح هنوز در اتاق مانده است، اما ذهنش فقط یک چیز را تکرار میکند:
کاوه.
نامش در ذهن مارال شبیه صدای چکهی آب در اتاقی خالی است؛ آرام، منظم و غیرقابلتحمل.
شش سال پیش فکر میکرد نابینایی بدترین اتفاق زندگیاش است. آن روزها هر بار که دستش را جلوی چشمهایش میگرفت و چیزی نمیدید، وحشت مثل موجی از معدهاش بالا میآمد. اما بعدها فهمید چیزی که بیشتر از بیناییاش از دست داده، اعتمادش بوده است.
اعتماد به کسی که قرار بود دستش را بگیرد.
اعتماد به صدایی که در تاریکی به آن پناه برده بود.
اعتماد به جملهای که کاوه همان شب، پیش از آنکه همهچیز فروبریزد، در گوشش گفته بود:
«من اینجام. نترس.»
مارال هنوز آن جمله را به یاد دارد. نه فقط کلماتش را؛ گرمای نفس کاوه را کنار گوشش، فشار انگشتهایش را دور مچ دستش و لرزش بسیار خفیفی را که آن زمان خیال کرده بود از ترس خودش است.
حالا نمیداند کدام بخش آن شب واقعی بوده و کدام بخش را ذهنش برای زنده ماندن ساخته است.
بیرون اتاق، دنیز برای مادرش پیام میفرستد:
«مامان، میاین خونه؟»
ناهید تقریباً بلافاصله تماس میگیرد.
— چی شده؟
— نمیدونم. یکی زنگ زد با عمه حرف زد. بعد حال عمه بد شد.
— دربارهی چی؟ کی بود؟
دنیز به درِ بسته نگاه میکند. صدای تلویزیون آرام در خانه پخش میشود، اما او بیتوجه به آن میگوید:
— دربارهی دایی.
ناهید با گیجی میپرسد:
— کدوم دایی؟
— کاوه.
آن طرف خط، ناهید سکوت میکند.
و همان لحظه، تصویر شش سال پیش در ذهنش جان میگیرد؛ مارال روی تخت بیمارستان، با صورتی رنگپریده، پلکهایی بسته و دستهایی که بیقرار ملحفه را چنگ میزدند.
کاوه پشت شیشه ایستاده بود.
ناهید هنوز صدای خودش را به یاد داشت که ملتمسانه از او خواسته بود:
— برو باهاش حرف بزن.
اما کاوه با همان سردی مقابل در ایستاده و گفته بود:
— من دیگه نمیخوامش.
آن روز ناهید خیال کرده بود کاوه از اتفاقی که افتاده شوکه شده و نمیداند چطور با شرایط کنار بیاید. اما زمان زیادی نگذشت تا بفهمد ماجرا بسیار تلختر از چیزی است که تصور میکرد.
فقط میگوید:
— داریم میایم.
تماس قطع میشود.
دنیز هنوز به در خیره است. نمیداند چه کاری باید انجام بدهد؛ فقط یک چیز را میفهمد:
بعد از این تماس، دیگر هیچچیز مثل قبل آرام نخواهد ماند. | 200 |
| 9 | #پارت_۲
— خانم فخر؟
صدای امیر، مارال را به حال برمیگرداند.
— بله؟
— چند سؤال دربارهی آقای شریفی داشتم.
— من حرفی دربارهی ایشون ندارم.
صدایش سردتر از چیزی است که خودش انتظار دارد. اما پشت این سردی، چیزی میلرزد؛ همان لرزش کوچکی که سالهاست یاد گرفته پنهانش کند. مارال میداند اگر فقط یک کلمهی اضافه بگوید، صدایش تغییر میکند و طرف مقابل میفهمد این اسم هنوز زنده است.
— مسئله برای من خیلی مهمه.
— برای من نیست.
این دروغ را با چنان سرعتی میگوید که خودش هم از آن میترسد. اگر واقعاً برایش مهم نیست، چرا کف دستش عرق کرده؟ چرا شانهاش بیاختیار منقبض شده؟ چرا صدای امیر، با اینکه غریبه است، حالا در ذهنش کنار صدای کاوه قرار گرفته؟
— آیندهی خواهرم به این موضوع بستگی داره.
مارال مکث میکند.
کلمهی «خواهر» چیزی درونش را میخراشد. شش سال پیش هم کاوه بارها از خانوادهاش حرف زده بود؛ از مادری که نگرانش بود، از خواهری که همیشه طرف او را میگرفت. آن روزها مارال فکر میکرد شناختن خانوادهی یک نفر یعنی شناختن خود او. بعدها فهمید بعضی آدمها در خانهشان یک چهره دارند و بیرون از آن، چهرهای دیگر.
— منظورتون چیه؟
— خواهر من میخواد با کاوه ازدواج کنه.
پس برگشته بود.
این فکر مثل ضربهای آرام اما دقیق، زیر دندههایش مینشیند. کاوه برگشته بود و حالا میخواست با زنی تازه، زندگی تازهای بسازد؛ با گذشتهای که احتمالاً آن زن چیزی از آن نمیدانست.
مارال برای لحظهای به زنی فکر میکند که قرار است کنار کاوه بنشیند، به صدای خندهاش گوش بدهد و خیال کند مردی را انتخاب کرده که گذشتهاش را میشناسد. دلش برای آن زن نمیسوزد؛ نه هنوز. چیزی تلختر از دلسوزی درونش شکل میگیرد: حس آشنای بیعدالتی.
کاوه همیشه بلد بود خودش را از وسط آتش بیرون بکشد و دیگری را میان دود جا بگذارد.
— به من مربوط نیست.
— فقط میخوام بدونم چیزی که دربارهی گذشتهش گفته، درسته یا نه.
مارال انگشتهایش را دور گوشی محکمتر میکند. ناخنهایش در پوست کف دستش فرو میروند. درد کوچک و واقعی دستش کمک میکند در خاطره فرو نرود.
— آقای بهرامی، هیچ مسئلهای دربارهی آقای شریفی به من مربوط نیست.
— ولی…
— شب بخیر.
گوشی را به سمت دنیز میگیرد.
— قطعش کن.
بعد بلند میشود. دو قدم برمیدارد و پیش از رسیدن به اتاق، دستش را روی دیوار میگذارد.
سطح سرد دیوار زیر کف دستش میلرزد؛ یا شاید این دست خودش است که میلرزد. نمیداند. فقط میداند اگر همانجا بماند، دنیز متوجه میشود. اگر حرف بزند، صدایش میشکند. اگر حتی چند ثانیه بیشتر بایستد، شاید خاطرهای که سالها با زحمت پشت در نگه داشته، وارد خانه شود.
دنیز چیزی نمیپرسد.
فقط میفهمد اسم کاوه هنوز میتواند حال عمهاش را بههم بریزد. | 195 |
| 10 | #پارت_۱
مارال، قبل از شنیدن صدای در، صدای قدمهای دنیز را از راهرو میشنود.
قدمهای سریع. کمی سنگین. بیملاحظه.
لبخند میزند.
آخرین کلمه را تایپ میکند و دستهایش را از روی صفحهکلید برمیدارد. درد خفیفی از گردنش تا شانهاش کشیده میشود؛ همان درد آشنایی که معمولاً بعد از چند ساعت کار سراغش میآید. اما امشب، پیش از آنکه فرصت کند گردنش را ماساژ بدهد، سه ضربهی کوتاه به در میخورد.
— بیا تو.
در باز میشود.
— من هنوز هیچی نگفتم! از کجا فهمیدی منم؟
— چون فقط تو طوری راه میری که انگار کف خونه بهت بدهکاره.
دنیز میخندد و وارد اتاق میشود.
مارال از صدای خندهاش میفهمد حالش خوب است. خندهی دنیز وقتی خسته باشد، کوتاهتر و گرفتهتر میشود؛ اما این یکی بلند و بیپرواست.
شش سال است مارال آدمها را از روی صدا، بو و مکثهایشان میشناسد.
از قدمها.
از عطر.
از کلیدی که روی میز گذاشته میشود.
از نفسی که آدمها خیال میکنند شنیده نمیشود.
شش سال است هیچ تصویری مقابل چشمهایش نیست؛ اما دنیا برایش تاریک نشده. فقط شکل دیگری پیدا کرده است.
اوایل، تاریکی برایش مثل اتاقی بیدر و پنجره بود. هر صدایی از گوشهای ناشناخته میآمد و هر دستی که به سمتش دراز میشد، میتوانست دست یک غریبه باشد. ماههای اول حتی از صدای باز شدن در هم میترسید؛ چون نمیدانست چه کسی وارد شده و چهرهاش چه چیزی را پنهان میکند.
بعد، کمکم یاد گرفت به چیزهای دیگری اعتماد کند.
به مکث کوتاه دنیز پیش از دروغ گفتن.
به نفسهای ناهید وقتی نگران بود.
به صدای مهدی که همیشه پیش از گفتن خبر بد، کلیدهایش را دو بار روی میز میگذاشت.
دنیز کنار میز میایستد.
— شب زود بیا. مامان و بابا میرن خونهی مامانبزرگ.
مارال عصایش را باز میکند.
— تو هم طبق معمول قصد داری خونه رو روی سرت بذاری؟
— قول میدم فقط نصفش رو.
مارال لبخند میزند. صدای دنیز هنوز همان گرمایی را دارد که در روزهای سخت، خانه را قابلتحمل میکرد. بعد از حادثه، وقتی همه با احتیاط با او حرف میزدند، دنیز تنها کسی بود که رفتارش را تغییر نداد؛ نه با ترحم، نه با سکوتهای سنگین. فقط همان دنیز همیشگی بود، با قدمهای بیملاحظه و شوخیهای بیموقع.
چند ساعت بعد، هر دو روی زمین نشیمن نشستهاند. دنیز صحنههای فیلم را با آبوتاب تعریف میکند.
— الان دختره داره میره سمت پسره… وای عمه، لباسشو ببینی!
— چرا؟ چی پوشیده؟
— هیچی! دقیقاً مشکل همینه!
خندهشان خانه را پر میکند.
مارال سرش را به پشتی مبل تکیه میدهد و برای چند ثانیه اجازه میدهد صدای دنیز تمام فضای ذهنش را پر کند. این لحظهها را دوست دارد؛ لحظههایی که هیچکس از گذشته حرف نمیزند و هیچکس با احتیاط دور اسم حادثه نمیچرخد. فقط صدای خنده است و بوی چای سردشده و گرمایی که از فرش به کف دستش میرسد.
تا اینکه تلفن زنگ میزند.
دنیز بلند میشود.
— مامانه. صددرصد زنگ زده ببینه شام خوردیم یا نه.
اما با دیدن صفحه مکث میکند.
— شماره ناشناسه.
مارال دستش را جلو میآورد.
— بده من.
گوشی را کنار گوشش میگذارد.
— بله؟
— سلام، خانم فخر.
— سلام.
— خانم مارال فخر؟
— بله.
— ببخشید این وقت شب مزاحم شدم. امیر بهرامی هستم. بهسختی تونستم شمارهتون رو پیدا کنم.
مارال نام را در ذهنش جستوجو میکند.
هیچ.
نه صدایی، نه خاطرهای، نه تصویری که بتواند این اسم را به آن وصل کند.
— من شما رو نمیشناسم.
— طبیعیه. فقط چند سؤال داشتم.
— دربارهی چی؟
مرد چند ثانیه سکوت میکند.
همین سکوت کوتاه، چیزی سرد را در دل مارال مینشاند. آدمها وقتی سؤال سادهای دارند، اینطور مکث نمیکنند. این مکث، شبیه مکث کسی است که میداند جملهی بعدیاش میتواند چیزی را خراب کند.
بعد اسمی را میگوید که شش سال است هیچکس در این خانه، مقابل مارال به زبان نیاورده.
— دربارهی کاوه شریفی.
لبخند از صورت مارال محو میشود.
انگشتهایش روی گوشی بیحرکت میمانند. برای یک لحظه، بوی تند الکل و فلز خیس به مشامش میرسد؛ بویی که سالهاست خیال میکند فراموشش کرده. صدای دور آژیر. فشار انگشتهایی روی دستش. و صدایی که آن شب، درست پیش از فرو رفتن همهچیز در تاریکی، نامش را فریاد میزد.
گذشته، بعد از شش سال، دوباره صدا پیدا میکند. | 150 |
| 11 | بعضی قصهها تمام نمیشوند؛
فقط مدتی سکوت میکنند تا این بار درستتر روایت شوند.
«رویای کور» برمیگردد؛
از ابتدا، با روایتی تازه، منسجمتر و متفاوتتر.
این بار قرار است قصه را از همان جایی شروع کنیم که باید شروع میشد.
به «رویای کور» خوش آمدید. 🖤 | 143 |
| 12 | ❤️🔥سلام خدمت دوستان تاپ سرچ🌹
دوستان عزیز برای تمامی کار های تبلیغاتی تخفیف پاییزه گذاشتیم 🎉
که به خیلی از کسب و کار ها تا روز عید رونق داده باشیم✅
از جمله کار های 🏷️
📌ارسال بنر شما داخل 2000 گروه و کانال(روزی ۲۴ بار ارسال به مدت یک هفته یا یک ماه) کیفیت عالی مناسب برای تمامی محتواها
📌اسپانسری پروکسی و اسپانسری سایت (کمترین اتصال از 100K تا 1000K آمار)
📌ارسال همگانی بنر ، متن یا عکس به پی وی افراد دلخواه شما (کمترین مقدار سفارش یک میلیون سفارش میباشد و برای هر ۲ میلیون ارسال همگانی یک میلیون ارسال هم به عنوان اشانتیون و عیدی برای شما انجام میشود)
📌ورود به تاپ سرچ تلگرام(با استفاده از ابزار و الگوریتم های تلگرام که در اختیار ما هستش)
📌ممبر آپلودری ، ممبر کیفیت بالا ، ممبر اجباری و ...(ممبر فیک نداریم)
بالاترین کیفیت و پایین ترین تعرفه در تلگرام⚡
👑*تیم ما تضمین کیفیت کار شماست!*👑
آیدی ادمین تیم ما برای مشاوره و ثبت سفارشات:⬇️⬇️
👨🏻💻Admin: @l6l9lOl6l9l ❤️❤️
کانال تیم ما:⬇️⬇️
@top_serch ❤️❤️ | 0 |
| 13 | ✅تضمین کیفیت کسب و کار و درآمد شما با تیم ما💰
پیشنهاد بهترین و جدید ترین راه های تبلیغاتی ☎️برای شما نسبت به محتوای کار شما💵
انجام بهترین و جدیدترین🆕 کار های تبلیغاتی در تلگرام 📈برای رونق کسب و کار با هر محتوایی💵
✅کار ارسال بنر یا پست کانالتون در گروه👨💻🤳
انجام کار ارسال بنر تبلیغاتی شما ✏️با کیفیت بالا 💯و بازخورد عالی ❤️در نزدیک به 2000 گروه تلگرامی🌐 به صورت مداوم و 24ساعته 🕦به مدت یک هفته تمام📆
دوستان این کار بازخورد بالایی داره 📈و مناسب با تمامی کسب و کار ها می باشد⚜️
امکان عوض کردن بنرتون هم در مدت یک هفته وجود داره👍
تضمینی هستش و تضمینی بودنش با رضایت دوستانی که با استفاده از این روش جواب گرفتن ثابت شده می باشد 📈🤝
✅برای دیدن بقیه کار های تبلیغاتی ما به کانالمون مراجعه کنید 📢یا با مشاور تیم ما مشورت کنید🤵
👑*تیم ما تضمین کیفیت کار شماست!*👑
آیدی ادمین تیم ما برای مشاوره و ثبت سفارشات:⬇️⬇️
👨🏻💻Admin: @l6l9lOl6l9l ❤️❤️
کانال تیم ما:⬇️⬇️
@top_serch ❤️❤️ | 0 |
| 14 | - این بچه رو رو سقطش میکنی من نمیخوامش!🔥❌
https://t.me/+IUM5GCqCpr80NzJk
https://t.me/+IUM5GCqCpr80NzJk
با چشمهای غم زده به مرد بی رحم روبه روم خیره شدم :- توروخدا بزار به دنیاش بیارمش،اصلا من از زندگیت میرم
بدون هیچ ترحمی لب زد:- دلم نمیخواد بچه داشته باشم میفهمی؟من خودت و میخوام خاک پاتم هستم ...هر کاری ام بخوای در خدمتتم .....ولی نمیخوام ازت بچه داشته باشم
هق هقی کردم و دستاش و تو دستام گرفتم :- بخدا اگه سقطش کنم بدون اینکه بهت بگم میزارم میرم!
تمام نفس هاش رو جمع کرد و عربه زد :- تو گوه میخوری منو ول میکنی!
همین امروز این حرومی رو سقط میکنی.
- این بچه سقط بشه دیگه زنی به اسم نیلوفر نداری سام!
بهت زده تو چشمهام نگاه میکنه که هولش میدم و میخوام برم که با هل دادنم....
https://t.me/+IUM5GCqCpr80NzJk
برای بار آخر به درخواست شما لینک رمان نیلوفر مرداب رو گذاشتم جوین شین تا پاک نشده❌❤️🔥
۱۶پاک | 0 |
| 15 | - پسرم این بچه تازه ده روزشه بزار شیر مادرشو بخوره.
بی رحم نگاهی به مادرش انداخت و بی توجه به من که داشتم زار میزدم فریاد کشید:- این توله سگ رو ببرید بندازید کنارِ پرستارش نیلوفر حق نداره به این بچه شیر بده!
- بخدا نزاری به بچم شیر بدم خودمو میکشم...
گستاخانه روبه روم وایستاد و غرید:- اون روی سگم رو بالا نیار نيلو!
با مشت کوبیدم تو سینش و با گریه نالیدم:- بچم داره هلاک میشه تیام...
- دلم نمیخواد شیر تورو بخوره عوضی!
بهت زده نگاهش کردم و....
https://t.me/+IUM5GCqCpr80NzJk
https://t.me/+IUM5GCqCpr80NzJk
۷صبح پاک | 0 |
| 16 | -با من ازدواج کن....❤️🔥
https://t.me/+IUM5GCqCpr80NzJk
دخترک مبهوت دست از چیدن جواهرات در ویترین فروشگاه کشید
به سختی و با لکنت کوچکی حین زل زدن در چشمان تیام زمزمه کرد:_من..منظو..رتون چی..چیه آقا تیام؟! متوجه نمیشم
آری متوجه نمیشد!نکند تیام نیز همچون نیلوفر عاشقش شده بود و این درخواست ازدواج پشتش علاقه ای بزرگ خوابیده بود؟!
_منظورم واضحه نیلوفر خانم...میخوام ازت در برابر اون پسره محافظت کنم. همونی که همش مزاحمت میشه. آدمی هم نیست که با پلیس و این چیزا پا پس بکشه که اگه بود تا الان رفته بود. اگر ازدواج کنی و بدونه مرد بالای سرته ، دیگه سراغت نمیاد ...فقط یه ازدواج سوری برای تموم شدن مزاحمت هاست...
پس خیال خام کرده بود که تیام نیز عاشقش شده است... اصلأ از همان اول معلوم بود...جواهر فروش معروف تهران را چه به دختر تاجر ورشکسته؟!؟
_نیازی نیست...من خودم از پس خودم بر میام.
این را گفت و همانطور که سری کیفش را بر میداشت و روانه بیرون میشد نیز حرفش را که اگر نمیگفت همچون سرطان در گلویش غده میشد را نیز زد:_همینطور استعفا میدم تا دیگه پای پلیس و این چیزا به فروشگاهتون هم باز نشه و مخل آرامشتون نشم.خدانگهدار.
از شرکت که بیرون رفت ناگهان ماشینی با تمام سرعت به سمتش حرکت کرد ...مات و مبهوت از ترس روی زمین میخکوب شده و به ماشین زل زده بود که محکم به سمت پیاده رو کشیده شد...صدای برخورد جسمی با ماشین در فضا پیچید و این تیام بود ! که غرق در خون پخش زمین شده بود ....
https://t.me/+IUM5GCqCpr80NzJk
۱۹پاک | 0 |
| 17 | - فکر کردی عاشق سینه چاکت شدم؟❌
https://t.me/+IUM5GCqCpr80NzJk
بهت زده نگاهش کردم که نیشخندی زد و به لباس عروس توی تنم اشاره کرد:- عروس خانم امشب از حجله خبری نیست!
اشکام بی اراده روی گونه هام ریخت و فقط تونستم بگم:- گولم زدی؟ من دوست دارم تیام...
بی حس نگاهم کرد و دیگه خبری از اون نگاه عاشقانه نبود...:- قراره انتقام نیمه تموم داداشمو خودم تمومش کنم!
این زندگی رو زهرمارت میکنم نيلو!
به سمتم هجوم اورد و دستش رو دور گلوم حلقه کرد و محکم به سمت دیوار هلم داد که سرم به آویز روی دیوار خورد و.....
https://t.me/+IUM5GCqCpr80NzJk
#لینک_بعد_یک_ساعت_باطل_میشه❌
۱۴پاک | 0 |
| 18 | -بهش بگو قاتل خواهرشه!
با قلبی اوج گرفته پشت درخت پنهان میشوم
-بگم نابود میشه...نمیتونم ! در ثانی مثبب اون اتفاق من بودم !
-به هر حال که دیر یا زود خودش میفهمه !
-اره ولی تا اون روز میخوام ازش مراقبت کنم !..
-چرا ..چرا اریک ؟ چرا ازش مراقبت می کنی ؟ عاشقش شدی ؟
چشمانم سو سو میزنند تا عقلم سر جایش بازگزدد
قاتل ؟راجب چه کسی حرف میزدنند ؟اصلا مگر اریک جز من به کس دیگری هم علاقه داشت که ...
-نه فقط دلم براش میسوزه ...برای همین نمیتونم ولش کنم !
قلبم آنچه شنیده را باور نمیکند ،او راجب من داشت حرف میزد ..آنهم در حالی که همین دیروز مرا بوسیده بود !
درک چیز خاصی که از زبان او شنیده بودم چند شک همزمان را به تنم وارد میکند ..
-برای همین هم امروز نجاتش دادی؟
به نفس نفس می افتم !
-من از اولین روزی که دیدمش دارم نجاتش میدم ! چون ما...بهش نیاز داریم ...
https://t.me/+D_Oy90s0qZRkMjVk
https://t.me/+D_Oy90s0qZRkMjVk
۹صبح پاک | 0 |
| 19 | -بهم دست نزن !
بی توجه کف دستش یخ زده اش را روی پیشانیه دخترک غرق در اشک گذاشت و خیره به صورت زخم و زیلیه مرد خشمگین با خنده ای شیطانی پر نفرت زمزمه کرد
-کارت تمومه اریک ..گفته بودم نقطه ضعفت رو پیدا میکنم !
مرد بزرگ جسته بلافاصله به تقلا افتاده در جواب با نگاهی گدازه ای و سرخ دندان روی دندان مییابد ..
- بلایی سرش بیاد گردنت رو میشکنم ..شک نکن!
از به یکباره به خنده افتادن آن دیوانه تن لرزان دخترک در خود مچاله میشود...
-مگه دیوونم معشوقت رو بکشم وقتی میتونم باهات شریکش بشم ؟هووووم ؟
-میکشمت اشغال چه غلطی کردی ؟؟؟؟
-چیه شریک شدن چیزی که مال کس دیگس اشتباهه؟
-بهت پیش میدم ، بزار بره !
-خوبه ولی ....حیف که دیگه نمیخوامش !
میگوید و قبل از اینکه کسی فرصت فکر کردن پیدا کند تنها با هل کوچکی به سر دخترک کاری میکند که خاک زیر پاهایشان ناگهان توسط نیرویی عظیم به داخل زمینی که به یکباره شکافته بود مانند آبشار فرو بریزد و...
دخترک با جیغی بلندی دوره سیاهی بلعیده شود ...
میان عربده های اریک انگشتان مرد خونسردانه مشتی شن از روی زمین برمیدارند و ...
- تو قاتل خواهرشی ، خواه ناخواه ازت متنفر میشد ،بهتره بزاری یه آدم ازش مراقبت کنه ربات احمق !
-قسم جونت رو بگیرم ! قسم میخورم .
https://t.me/+D_Oy90s0qZRkMjVk
https://t.me/+D_Oy90s0qZRkMjVk
۸صبح پاک | 0 |
| 20 | _به برادرت بگو عاشقمی!!!
در ثانیه پلکی زد و سریعا جواب داد:-روژیا دیوونه شدی نه؟؟من چطور میتونم این خیانت رو به حامی برادرم انجام بدم..من...
میون حرفش پریدم و گفتم:-به من ربطی نداره چی میشه،ربطی نداره قراره خیانت بشه یا هرچیزی!!!با من ازدواج کن و وجدان خودت رو راحت کن..هیچی نمیشه،نهایتا حامی یک هفته تو سر و کله ی خودش میکوبه!!در عوض میفهمه،وقتی من رو مقصر مرگ مادرش دونست برای همیشه از دستم داد..
جلو اومد و دستاش رو دو طرف شونه هام گزاشت:-تو الان عصبی روژیا،مغزت ارور میده،حال روحی خوبی نداری انقدر عجولانه تصمیم نگیر،اونم همچین تصمیمی،من مطمئنم حامی عاشقته،اگه همچین چیزی رو بفهمه،فکر های خیلی زشتی راجب من تو ذهنش میاد،من نمیخوام رابطه ی برادرانم اینجوری خراب بشه!!نمیخوام روژیا..
پوزخندی حواله اش کردم،دستاش رو از روی شونه هام کنار زدم:-میدونم دلته،پس این کارو انجام بده و مرد من شو....
نفس عمیق و کش داری کشید و زمزمه کرد:-روژیا من این کارو تنها بخاطر آرامش تو انجام میدم،چون در مدتی که مقصر مرگ مادرم بودی،خیلی بهت سخت گذشت این کارو برات انجام میدم،همین فردا میرم و از حامی میخوام ازت جدا بشه...خوبه؟؟راضی شدی!!
دستاش رو محکم تو دست گرفتم:-آخ...آریای مهربون از این بهتر نمیشه!
https://t.me/+FFtUPhPb0TdlMjA0
دختره میخواد زن برادر معشوقه اش بشه!❌❌
۲۴پاک | 0 |
این محتوا برای کاربران بالای ۱۸ سال در دسترس است
با ورود به سرویس، تأیید میکنید که ۱۸ سال یا بیشتر سن دارید.
