fa
Feedback
پیرنگ | Peyrang

پیرنگ | Peyrang

رفتن به کانال در Telegram

گروه ادبی پیرنگ بدون هر نوع وابستگی، به مقوله‌ی ادبیات با محوریت ادبیات داستانی می‌پردازد. https://t.me/peyrang_dastan آدرس سايت: http://peyrang.org/ Email: info@peyrang.org

نمایش بیشتر
2 258
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-530 روز
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+9
در 0 کانال‌ها
ژوئن '26
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+25
در 2 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+24
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+30
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+29
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+10
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+39
در 3 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+37
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+15
در 2 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+22
در 2 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+21
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+32
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+14
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+28
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+128
در 2 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+35
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+81
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+43
در 2 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+53
در 4 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+77
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+61
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+37
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+37
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+64
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+35
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+39
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+58
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+108
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+38
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+51
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+44
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+57
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+64
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+76
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+80
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+70
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+68
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+73
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+49
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+53
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+67
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+68
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+137
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+62
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+1 646
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
12 ژوئیه0
11 ژوئیه+1
10 ژوئیه+1
09 ژوئیه0
08 ژوئیه+1
07 ژوئیه+1
06 ژوئیه0
05 ژوئیه0
04 ژوئیه+1
03 ژوئیه+2
02 ژوئیه0
01 ژوئیه+2
پست‌های کانال
. #یادکرد انتخاب و متن: گروه ادبی پیرنگ بیست و سوم فروردین ماه، سال‌مرگ شاهرخ مسکوب (۱۳۸۴-۱۳۰۴)، نویسنده، مترجم، جستارنویس و پژوهش‌گر ایرانی است. روی سنگ قبر شاهرخ مسکوب نوشته شده است: «فرهنگ ایران وطن من است.» گویی او با نوشتن زنده بود. تبعید اجباری هم باعث نشد او لحظه‌ای از فکر و نوشتن به زبان فارسی باز بماند.
«ایرانی بودن با همه‌ی مصیبت‌ها به زبان فارسی‌اش می‌ارزد. من در یادداشت‌هایم آرزوی زبانی را می‌کنم که وقتی از کوه صحبت می‌کند به سختی کوه باشد و وقتی از جان یا روح... از سَبُکی به دست نتواند آمد».
کتاب «هویت ایرانی و زبان فارسی» ادای دین او است به زبان فارسی که در آن احساس ملی را مورد واکاوی قرار داده و ارتباط آن با زبان فارسی را در دوره‌های تاریخی مختلف ایران مورد بررسی دقیق قرار می‌دهد.
«ما ملیت یا شاید بهتر باشد بگوئیم هویت ملی، «ایرانیت» خودمان را از برکت زبان و در جان‌پناه زبان فارسی نگه داشتیم. علیرغم پراکندگی سیاسی در واحدهای جغرافیائی متعدد و فرمانروائی عرب، ایرانی و ترک، ایران و به ویژه خراسان آن روزگار از جهتی بی‌شباهت به یونان باستان یا به آلمان و ایتالیا تا نیمهٔ دوم قرن نوزدهم نبود. در همهٔ این کشورها يک قوم و يک ملت با زبان و فرهنگی مشترک، نوعی فرهنگ یک‌پارچه توأم با اختلاف در حکومت وجود داشت. وحدت فرهنگی بدون وحدت سیاسی یگانگی در ریشه و پراکندگی در شاخ و برگ.»
او نویسنده‌ای بود که تا آخرین لحظات عمرش، به رسالت خود که نوشتن بود پایبند بود. به گفته‌ی حسن کامشاد دوست صمیمی‌اش، دلیل پیشرفت بیماری‌اش کار کشیدن از خود، نوشتن «ارمغان مور» با دست‌های لرزان بود و به قول حسن کامشاد «بدرود شاهرخ بود با شاهنامه و فردوسی». آخرین وصیتش نوشتن کتابی درباره‌ی مادرش و مرتضی کیوان بود که کتاب مرتضی کیوان قبل از مرگش تمام شد و «سوگ مادر» به کوشش حسن کامشاد از بین دست‌نویس‌های شاهرخ مسکوب، پس از مرگ او منتشر شد. برای آشنایی بیشتر با مسکوب و آثارش «زمان در من می‌وزد» کاری از بی‌بی‌سی فارسی را ببینید. #شاهرخ_مسکوب @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/

2
پیشکش به کودکان ایران‌، آنها‌ که ایران را ادامه می‌دهند. انتشارات میرماه در راستای مسئولیت اجتماعی خود، نسخۀ پی‌دی‌اف کتاب «باغ ایران»، سرودۀ زنده‌یاد دکتر حسین گل‌گلاب را ‌رایگان در دسترس قرار داده است تا کودکان با این شعر ساده و زیبا هم‌نفس شوند، با میهن خویش آشناتر گردند و فرزاندانی شایسته برای آن باشند. هر بند از این شعر به تصویرگری برجسته سپرده شده است؛ از پیشکسوتانی چون استاد نورالدین زرین‌کلک و زنده یاد استاد پرویز کلانتری تا هنرمندان نسل میانه و نو. تصویرها دریچه‌ای تازه به زیبایی‌ها و فرهنگ ایران گشوده‌اند: زبان فارسی، معماری، کوه دماوند، جانوران و گیاهان در خطر، نقشه و پرچم، نوروز، بازار ایرانی و عشق جاودانه. این اثر چونان قطره‌ای است از دریای بیکران و ژرف فرهنگ ایران. پس بیایید با کودکانمان این شعر را بخوانیم، به‌ویژه این بیت را: تا مهر و مه تابنده است ایــران مـا پاینــده است انتشارات میرماه بهمن ۱۴۰۴
336
3
. برای چهلم کشته‌شدگان دی‌ماهِ خونین ۱۴۰۴، عزیزترین فرزندان ایران‌زمین. سوگِ ما دادخواهان، تمامی ندارد. بکندند موی و شخودند ر
. برای چهلم کشته‌شدگان دی‌ماهِ خونین ۱۴۰۴، عزیزترین فرزندان ایران‌زمین. سوگِ ما دادخواهان، تمامی ندارد. بکندند موی و شخودند روی از ایران برآمد یکی های‌وهوی همانا برین سوگ با ما سپهر ز دیده فرو بارَدی خون به مهر شما نیز دیده پر از خون کنید همه جامهٔ ناز بیرون کنید «فردوسی» اثری از فرزاد ادیبی
530
4
. #داستان_کوتاه کافه لوپ نویسنده: بن لِرنِر مترجم: فاطمه ثابتی پدر که شدم، کم‌کم این نگرانی مثل خوره به جانم افتاد که نه‌تنها ممکن است بمیرم و دیگر نتوانم از دخترکم مراقبت کنم، بلکه ممکن است با چنان خفتی بمیرم که دخترکم، آسترا ، تا عمر دارد شرمنده باشد. مثلاً در آینده، البته اگر آینده‌ای در کار باشد، با کسی سر قرار باشد، حتی تصورش هم برایم سخت است. و طرف از دخترکم می‌پرسد: «بابات چی‌کاره‌ست؟» دخترکم جواب می‌دهد: «وقتی بچه بودم، مرد.» طرف هم با دودلی می‌گوید: «متأسفم.» و بعد محض ایجاد صمیمیت می‌پرسد چطور مردم و آسترا سرش را از شرمندگی پایین می‌اندازد، به شراب آبی‌اش چشم می‌دوزد، محض اطلاع در آینده شراب آبی داریم و بعد می‌گوید: «تو دست‌شویی آنوریسم کرد.» که از قضا یکی از مرگ‌هایی است که اغلب می‌ترسم گریبانم را بگیرد. (شک ندارم بخش دست‌شویی را در دل نگه می‌دارد، دست‌کم در قرار اول، اما این کار فقط اوضاع را بدتر و شرمندگی‌اش را بیشتر می‌کند.) اگر فردا در دست‌شویی بمیرم، حدس می‌زنم اینما جزئیات را با آسترا در میان نگذارد، زیرا آسترا مثل بیشتر بچه‌های سه‌ساله، هر موضوع مربوط به توالت را خنده‌دار و بامزه می‌داند. اما هرچه بزرگ‌تر می‌شود، حتماً می‌خواهد بیشتر از کم‌وکاست مرگم بداند و آنجاست که اینما چاره‌ای ندارد جز اینکه یا دروغ بگوید یا جزئیات را بیرون بدهد («در دل نگه داشتن» و «بیرون دادن»، خود این عبارات بوی شوخی‌های توالتی می‌دهند). مطمئنم اینما در نهایت حقیقت را به آسترا می‌گوید. راستش، می‌توانم گفت‌وگوی صمیمانه و شیرینشان را تصور کنم؛ اینما بالاخره به آسترا می‌گوید که پدرش در دست‌شویی مرد (مثلاً «موقع مطالعه در دست‌شویی مرد»). لحظه‌ای سکوتی عجیب حاکم می‌شود، بعد هر دو قاه‌قاه می‌زنند زیر خنده، سپس هر دو اشک می‌ریزند، یکدیگر را بغل می‌کنند، می‌خندند و گریه می‌کنند و من را همچون احمق خوش‌نیتی به یاد می‌آورند که سعی می‌کرد شاعر و آدمی جدی باشد یا دست‌کم وانمود می‌کرد این‌طور است، اما در واقع پایانی بغایت مضحک نصیبش شد و چیزی جز همان «بابای احمق» نبود که آسترا همیشه می‌گوید. شاید آن‌قدرها هم برای آسترا بد نباشد؛ اینکه آدم بتواند به پدرش بخندد خودش نوعی هدیه است، شاید بزرگ‌ترین هدیه‌ای است که پدری به فرزندش می‌دهد. اما نگران بودم نکند که اگر در دست‌شویی بمیرم یا هر نوع مرگ خفت‌بار دیگری نصیبم شود ـ آن‌هم وقتی آسترا هنوز کوچک است و خاطرات چندانی از من ندارد، دست‌کم خاطرات واضحی ندارد ـ آن‌وقت در ذهنش کاملاً با مرگم تعریف می‌شدم. به‌عبارتی، حداقل برای او کل زندگی‌ام در پایان خنده‌دارم خلاصه می‌شد. «مردی که در سی‌وپنج‌سالگی می‌میرد در هر نقطه از زندگی‌اش هم که باشد، باز مردی است که در سی‌وپنج‌سالگی مرده است.» مردی که در دست‌شویی می‌میرد در هر نقطه از زندگی‌اش هم که باشد، باز مردی است که در دست‌شویی مرده است. شعرهایش شعرهای مردی است که در دست‌شویی مرده است. عشق‌ها، آرمان‌ها و تنش‌هایش؛ عشق‌ها، آرمان‌ها و تنش‌های مردی است که مقرر شده بود دنیا را در دست‌شویی ترک کند. متن کامل این داستان، در سایت پیرنگ از طریق لینک زیر در دسترس است: https://www.peyrang.org/1798/ @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/
347
5
. #مطلب_برگزیده آخرین گفتگوی میلان کوندرا فیلیپ راث، نویسنده‌ی نامدار آمریکایی، دوبار با میلان کوندرا، نویسنده‌ی برجسته‌ی چک‌‌تبار، دیدار و گفتگو کرده بود. این هر دو دیدار- یکی در لندن و دیگری در ایالات متحده – به سال ۱۹۸۰ صورت گرفته بود، یعنی پنج سال پس از مهاجرت کوندرا به فرانسه. انگیزه‌ی این دیدار‌ها با خواندن برگردان انگلیسی «کتاب خنده و فراموشی» برای نویسنده‌ی آمریکایی پیدا شده بود. گفتگوی زیر حاصل این دو دیدار است. طنز تلخ سرنوشت کوندرا شاید در آن است که پس از یک عمر نوشتن در باره‌ی «مسئله‌ی متافیزیکی فراموشی»، خود در آخر عمر به این بیماری بی‌علاج گرفتار شد و سرانجام پس از سال‌ها درگیری با آلزایمر در یازده ژوییه امسال در پاریس درگذشت. *** فیلیپ راث: آیا فکر می‌کنید جهان به‌زودی در خطر انهدام قرار خواهد گرفت؟ میلان کوندرا: تا منظور شما از «به‌زودی» چه باشد؟ ف.ر: فردا یا پس‌فردا. م.ک: حس از دست رفتن جهان حسی است بسیار کهن. ف.ر: پس جای نگرانی نیست. م.ک: درست برعکس! وقتی روح انسان از دیرباز درگیر چنین هراسی باشد، بی‌شک پایه و اساسی جدی برای آن وجود دارد. متن کامل این گفت‌وگو را در بارو بخوانید: https://baru.ir/mag-contents/milan-kundera-last-interview/ @peyrang_dastan www.peyrang.org https://instagram.com/peyrang_dastan
379
6
. بهرام بیضایی درگذشت. #بهرام_بیضایی @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/
. بهرام بیضایی درگذشت. #بهرام_بیضایی @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/
395
7
. قسمتی از داستان فرودِ سیاوش از شاهنامه با صدای بهمن فرسی مدت: ۵ دقیقه #داستان_صوتی #شاهنامه @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/
465
8
. #ویدئو در این ویديو ارنست همینگوی از رمان‌ها و داستان‌های در دست انتشارش می‌گوید. او تاکید می‌کند که تا زمان انتشار کتاب‌ها
. #ویدئو در این ویديو ارنست همینگوی از رمان‌ها و داستان‌های در دست انتشارش می‌گوید. او تاکید می‌کند که تا زمان انتشار کتاب‌هایش نامی برای آن‌ها انتخاب نمی‌کند. #ارنست_همینگوی @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/
673
9
‍ . #داستان_کوتاه «بی ‌در کُجا» نویسنده: نغمه کرم‌نژاد آنِسه بعدِ سال‌ها برگشته بود. نشسته بود روی صندلی چوبی، پا روی پا انداخته و ساق روشن یک پاش بر زانوی چپ تاب می‌خورد. پشت سرش برج بلندی بود با ساعتی بزرگ بر بالا. پاندول ساعت برج همراه با ساق پای آنِسه چپ و راست می‌رفت. آنِسه دست‌هاش را از پناه گُرده‌ها بیرون آورد: «من رو نفروشی قشنگه‌خانوم!» بعد بلند شد، رو برگرداند و به دل برج ساعت رفت که تا آسمان سر کشیده بود. چند تکه ابر هم توی آسمان دید. آنِسه البته اسمش آنِسه نبود. کوتاه‌شده‌ی چیزی بود و سال‌ها بود دیگر نداشتش. از آشفته‌چُرتش پرید. برای بار چندم دورادورِ زیرپله را گشت. گوشه‌کنار دو تکه رختخواب بود و اجاقکی و دیگچه‌ای. بطری‌هایِ پشت ستون زیرپله را تکان داد؛ خالی بودند. کپه‌ی آشغال تهِ اتاقک را زیر‌ورو کرد؛ چیزی ندید. چشم‌های تیره‌اش پف کرده بودند و دهانش خشک شده بود. «اگر جایی ‌بالیده بودم...» لعنت فرستاد به هر چه آن‌جا بود و شعری که از صبح تکه‌تکه می‌آمد توی سرش. دست گذاشت روی پیشانیش که پهن و بلند بود و حالا داشت با درد کشنده‌ای در هم می‌پیچید. خزید سمت متکایِ لک‌افتاده‌ای. رویه‌ش را پاره کرد و از لابلای ابرِ تکه‌تکه، آنِسه را بیرون کشید. گرفت توی دست. انگشت کشید روی بدن آنِسه. «چیزی نیست درست مثل باقیِ چیزهاست.» از زیرپله‌ که خواست بیرون بزند نگاهش به تصویر محو خودش افتاد. توی شیشه‌ی مات درِ زیرپله، چیز زیادی نمی‌دید. ولی هاشم‌سیرابی یک‌بارگفته بود: «یه چیزی هنوز تهِ چشات قشنگه، قشنگه‌خانوم.» و اسمش توی راسته‌ی شیطان‌بازار شد قشنگه‌خانوم. باید انتخاب می‌کرد؛ خودش یا آنِسه؟ تن‌اش که خودش نبود. آنِسه هم که آنِسه نبود. اما چیزی در آنِسه که حالا داشت لابلای انگشت‌های لرزانش می‌چرخاندش، بود که می‌خواست همان‌طور بماند. نه مثل آنِسه که رفت. زیرپله تهِ کوچه‌ای برِ خیابان شهناز بود. هاشم‌سیرابی گفته بود بمان تا ببینیم چه می‌شود. چیزی نشده بود. فقط یکبار هاشم گفته بود: «ها قشنگه‌! دعوت هم نمی‌کنی به زیرپله‌ی خودمون!» قشنگه لیچاری تَشَروار بارش کرده و هاشم هم چندروزی روبرگردانده بود. همین. قشنگه‌خانم هر چه داشت را قبل‌ها تک‌تک برده بود بازار شیطان‌ها. زیرسیگاری برنزی؛ از مغازه‌ی سرای‌مشیر کِش رفته بود، کفش مردانه‌ای که چرمش درِ مسجدی برق می‌زد و یا آخرین کاسه‌بشقاب‌های مسیِ مامان‌اختر که مانده بود برای قشنگه‌خانوم در وصیتی به قد و قواره‌ی: «مادر خیرات کن برام.» اختر دیگر چشم و چار به‌نوری نداشت و ندیده بود که دو سوی گونه‌های دخترش دارد توی صورتش فرو می‌رود و زیر چشم‌هاش پف افتاده. وقتی مامان اختر مرد، کاسه بشقاب‌ها را کول گرفت و از خانه‌ی اجاره‌ای بیرون شد. مامان‌اختر که مُرد، مستمری بنیاد شهیدش هم انگار با او مُرد. متن کامل این داستان را می‌توانید در سایت پیرنگ از طریق لینک زیر بخوانید: https://www.peyrang.org/1794/ @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/
674
10
۰ #پاراگراف #کرت_ونه_گوت @peyrang_dastan www.peyrang.org https://instagram.com/peyrang_dastan
۰ #پاراگراف #کرت_ونه_گوت @peyrang_dastan www.peyrang.org https://instagram.com/peyrang_dastan
466
11
. #ویدئو مستند «در احوال این نیمه‌ی روشن» نگاهی دارد به آثار ادبی و زندگی هنری هوشنگ گلشیری، نویسنده و منتقد تاثیر گذار ادبیا
. #ویدئو مستند «در احوال این نیمه‌ی روشن» نگاهی دارد به آثار ادبی و زندگی هنری هوشنگ گلشیری، نویسنده و منتقد تاثیر گذار ادبیات معاصر ایران. در این مستند او را از نوجوانی و روزهای پر تلاطم کودتای ۲۸ مرداد تا روزهای سیاه و تاریک قتل هنرمندان و نویسندگان همراهی می‌کنیم و به دنیای آثار این نویسنده برجسته وارد می‌شویم. این برنامه بر اساس مصاحبه‌های فرج سرکوهی با او در فاصله سال‌های ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۵ ساخته شده و فیلمبردار آن کاوه گلستان است. این مستند با حضور محمد مختاری، رضا براهنی، محمد جعفر پوینده، محمدعلی سپانلو و ... است. از ورای این مصاحبه با بخشی از تاریخ ادبیات معاصر ایران آشنا شوید. کامل این مستند را اینجا ببینید. #هوشنگ_گلشیری @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/
826
12
‍ ‍‍ . #سخنرانی #یادکرد ۱۲ آذرماه سالگرد قتل محمد مختاری است. «آدمی‌زاد خیک ماست نیست که انگشت بزنیم توش و جای انگشت، هم بیای
‍ ‍‍ . #سخنرانی #یادکرد ۱۲ آذرماه سالگرد قتل محمد مختاری است. «آدمی‌زاد خیک ماست نیست که انگشت بزنیم توش و جای انگشت، هم بیاید. جای انگشتِ درد و فقر و رنج و بلا و تنهایی و بی‌پناهی و اینها در آدم می‌ماند. و ادبیات به‌هرحال اگر نتواند شکل این‌گونه رد انگشت‌های بلا را در درون انسان کشف کند خب پس چه‌کاره است؟ آدم وقتی می‌خواند که مثلا ایلام در خودکشی زنان رتبه‌ی اول را آورده است، خب از ابعاد فاجعه دلش می‌گیرد، مضطرب می‌شود، در قلم‌اش جاری می‌شود، در هنرش می‌آید. [...] من نمی‌خواهم پرده‌ی سیاهی جلوی چشمم بکشم و جلوی چشم دیگران بکشم، دوست دارم میهنم را خوب تخیل کنم. دوست دارم مردم‌مان را با نشاط ببینم. اما نمی‌توانم مثل بعضی‌ها وانمود کنم که آب از آب تکان نخورده است. همه پرنشاط و شاداب اند و پرشکوه، جای هیچ نگرانی هم نیست. این حرف‌ها کار سیاست‌بازان است. اما نویسنده نمی‌تواند این حقایق را در قلم‌اش جاری نکند و نادیده بگیرد و هشدار ندهد نسبت به آنها.» قسمتی از سخنرانی محمد مختاری (متن کامل‌تر در ویدئوی پیوست) #محمد_مختاری @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/
767
13
. #ویدئو «بزرگ‌ترین ترس ابوالحسن نجفی» ابوالحسن نجفی مترجم و زبان‌شناس ایرانی بود. او در فرانسه و ایران آموزش دیده و دارای کا
. #ویدئو «بزرگ‌ترین ترس ابوالحسن نجفی» ابوالحسن نجفی مترجم و زبان‌شناس ایرانی بود. او در فرانسه و ایران آموزش دیده و دارای کارشناسی ارشد «زبان‌شناسی همگانی» بود. نتیجه‌ی یک عمر فعالیت حرفه‌ای او؛ آثار ارزشمندی همچون «غلط ننویسیم»، «فرهنگ فارسی عامیانه»، ترجمه‌ی «شازده کوچولو»، «خانواده‌ی تیبو» و برخی از آثار سارتر و... است. شبلی نجفی فرزند او، پس از سی سال به او بازمی‌گردد و حاصل این دیدار مستند ابوالحسن نجفی است. کامل این مستند را از طریق این «لینک» ‌می‌توانید تماشا کنید. #ابوالحسن_نجفی @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/
686
14
چرا فردوسی ماندگار شد؟ سخنرانی ژاله آموزگار درباره‌ی تداوم فرهنگی در تاریخ ِ ايران منبع #ژاله_آموزگار @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/
643
15
. #ویدئو پل آستر، از نگاه ویژه‌اش به هنر و نویسندگی می‌گوید. آستر معمولاً داستان‌های پیچیده و متافیزیکی می‌نویسد. شخصیت‌هایش
. #ویدئو پل آستر، از نگاه ویژه‌اش به هنر و نویسندگی می‌گوید. آستر معمولاً داستان‌های پیچیده و متافیزیکی می‌نویسد. شخصیت‌هایش در جستجوی هویت و سرنوشت‌اند و زندگی‌شان با شانس و تصادف شکل می‌گیرد. #پل_آستر منبع @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/
719
16
. #مطلب_برگزیده قصه‌نویسیِ مدرن و زبانِ عامیانه جواد موسوی خوزستانی جمال‌زاده که پدرِ داستان‌ِ کوتاه و مدرنِ ایران ‌خوانده می‌شود با روحیه‌ای وطن‌پرستانه و عشقی عمیق به فرهنگِ ایران‌زمین، بسیار کوشید طرزهای بیانی، و آرایه‌های لفظیِ زبانِ قصه را به زبانِ محاوره و عامه‌فهم (زبان عامیانه) نزدیک کند و از زبان و نثرِ مطول و پرطمطراقِ دوره‌ی قاجار فاصله بگیرد. خودِ او در مقدمه‌ی کتابِ «یکی بود یکی نبود» انگیزه‌اش را این گونه بیان می‌کند: «هدفِ من نوشتنِ قصه‌ای با سبکِ ادبی است که از نظرِ زبان، شاملِ کلمات و اصطلاحاتِ روزمره‌ی عوام و مردمِ کوچه و بازار باشد» جمال‌زاده از افکار و ایده‌های ناسیونالیست‌های ایرانی، مشهور به حلقه‌ی برلین (حسن تقی‌زاده، حسین کاظم‌زاده‌ی ایرانشهر، رشید یاسمی، محمدعلی تربیت، علامه قزوینی و...) تأثیر گرفته بود. وی در همراهی با نگرشِ نوینِ ناسیونالیستیِ آن دوره ــ که به نوعی از نگره‌ی بومی‌گرایی‌ِ مجله‌ی «کاوه» و «ایرانشهر» هم تأثیر می‌گرفت ــ با اعتقادِ راسخ به «اصالتِ» زبانِ فارسی، مصمم بود که با اتکا به قانونِ نامیرایِ «فرآیندِ تغییرِ مداومِ زبان»؛ فارسی را از واژه‌ها و آرایه‌های عربی و فرنگی، پالوده سازد و ساده‌نویسی را در ادبیاتِ داستانیِ ایران بگسترد. متن کامل این یادداشت را می‌توانید در لینک زیر بخوانید: https://www.aasoo.org/fa/articles/3309 @peyrang_dastan www.peyrang.org https://instagram.com/peyrang_dastan
549
17
«عشق سال کشف حجاب» نویسنده: شرمین نادری با صدای نویسنده مدت: ۱۲ دقیقه منبع: کانال تلگرام شرمین نادری #داستان_صوتی #شرمین_نادری @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/
519
18
. #داستان_کوتاه احتمالِ امکانِ من (یا؛ همه چیز از باغشاه شروع شد) نویسنده: الهام جوادی فرد همه چیز از باغشاه شروع شد. این نوبه. از نِفارِ میانِ باغ. مرتضی‌قلی‌خانِ صنیع‌الدوله در چای‌خانۀ میانِ باغ، چای را بی قند و نبات مزه‌مزه می‌کرد. در انتظارِ سوبلوف. معلمِ روسیِ مدرسۀ سالاریه. سالِ ۱۳۲۸ هجری قمری. در این سال، سوبلوف، سالارمَکارم، پدربزرگِ احتمالیِ مرا، کشت. همین‌طور مادرِمادرم را. و مادرم را. با دو گلوله، هر سه نفرشان را به قتل رساند. *** وجب به وجب و آجر به آجرِ مسجدفرح را از حفظم. خوردگی‌ها و سوراخ‌های روی آجرها را از بَرَم. ردِ سرخ را تا زیر گنبدِ آجری دنبال می‌کنم. از آجرهایی که نیستند، به آسمان، و ابرها که می‌روند، نگاه می‌کنم. این لزجِ خیس و کبودِ در گهوارۀ دستانم... . تا کجا دنبالِ خودم بکشانمت؟ تا کجا و کی؟ این که امکانِ من است در دستِ من را... . کودکِ کبود که مادرم باشد و بندناف و جفت را... . تا کی و کجا؟ همین‌جا زیر همین گنبد رهاش می‌کنم. نه. چمباتمه می‌زنم. نفرینِ شیرینِ من. موظفم. مکلّفم. مجبورم به نگاه‌داری‌ات. به تکرارت. به هر بار دلی پر امید آمدن و با دست خالی برگشتن. به تکرارِ مکرر. با دست گوشه‌ای از باغچۀ شمعدانی‌های حاشیۀ گنبد را بیل‌کن می‌کنم. به قدرِ کودکِ کبود که مادرم باشد و بندناف و جفتش. از بوی خونِ مانده بی‌تاب می‌شوم. با خاک می‌پوشانم روش را. نشد. باز هم نشد. همه رفتند. اسب و طفلِ خانه‌زاد و میرزافروغ و پسرکِ فال‌گوش و زنِ سفیدپوش و مادرِ مادرم. باز هم من ماندم. تنها. نادیدنی. بی‌چهره. آخرین خاطره، آخرین یاد، آخرین... نه... خیال بهتر است. آنچه احتمال نیامدنش بر امکانش می‌چربد، خیال است نه خاطره و یاد. روی پاهایی که ندارم، از دالانِ طولانی که گنبد را می‌رساند به درِ ورودی، می‌دوم. در پی نوبتی دیگر... . نه. که این تکراری مکرر است. خوب می‌دانم. که این کودکِ کبود اتمام‌حجت است. واقعیتِ من، امکان، پرواز... کلمات در نظرم هرلحظه فقیرتر از پیش می‌شوند. با این پدرکشتگی، با عطر دیمیتری، با واقعیتِ سوبلوف و سالارمَکارم چه کنم؟ با این نطفۀ خراب... . روی این ویرانه‌ها چه بنا کنم که بماند؟ چطور از حافظۀ جمعی، از کهن‌الگوهای ازلی، خالی‌اش کنم؟ چطور نسل‌کُشی کنم خودم را؟ محصورِ افکاری‌ام که انگار برای کُشتنم دوره‌ام کرده‌اند. یک راه برایم مانده. برگشتن. همین یک راه مانده برای گذشتن و گریز از این حال. از واقعیتی که ویران می‌کند. همۀ راه‌ها بسته شده. حتی دالانِ خیال و خاطره مسموم شده. تجربۀ امر نو ناممکن است. حتی توهّم‌اش. واقعیتِ من خلق نمی‌شود. اما برمی‌گردم. چاره چیست. برمی‌گردم. از همان راهِ همیشگی. به همان جای همیشگی. برگشتن به روزی، به جایی، که هنوز درخت بید بود. همان گوشۀ همیشگیِ کورِ خانه‌باغ. برگشتن به دنبالِ تو. برای تو. تو که مادری، تو که مادرِ مادرِ نیامده‌ام، تو که سالارمَکارمی، تو که دیمیتری. در پی تو که منم. برمی‌گردم از راهروهای مسجدِ فرح، به رودی که از میانۀ باغ می‌گذشت. برمی‌گردم به باغشاه. می‌لولم میان شمعدانی‌هاش. برمی‌گردم به سبزه‌میدان و چوبۀ دار و سرها. برمی‌گردم به خانه‌ای که در حیاطِ پشتی‌ش درخت گردو داشت. پای درختِ گردو... . برمی‌گردم به عمارتِ شیشه‌رنگی... دیوارۀ رنگین‌کمان. همه‌چیز از کجا شروع شد؟ از همه‌جا... . همه‌چیز از دالان‌های آجری مسجد فرح شروع شد. از بازارِ سبزه‌میدان. از طارُمیِ عمارتِ حکومتی. از زیرزمینِ مدرسۀ سالاریه. از اصطبلِ خانۀ زنِ سفیدپوش. از کِنارۀ رودی که از میانِ باغِ سالارمَکارم می‌گذشت. از جنونِ سوبلوف. از اتاق جلسۀ شرکت. از چشم‌های دیمیتری، همان دو تیلۀ آبیِ روشن. همه‌چیز از همه‌جا شروع شد... . متن‌ کامل این داستان، در سایت پیرنگ از طریق لینک زیر در دسترس است: https://www.peyrang.org/1789/ @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/
560
19
‍ . #برشی_از_کتاب انتخاب: گروه ادبی پیرنگ «استاوروگین»، گوش کنید، برابر کردن کوه‌ها، يك فكر مسخره نیست. من طرف‌دار «شیگالف»ام! آموزش و تعلیم ضرورت ندارد، علم دیگر بس است! حتى بدون علم، برای هزار سال مواد و مصالح داریم، اما باید اطاعت و فرمان‌برداری را به‌وجود آوریم و به‌آن نظم و نسق دهیم. اطاعت و فرمان‌برداری تنها امری‌ست که دنیا فاقد آن است. عطش آموزش و تعليم، يك عطش اشرافی است. با پیدایی خانواده و عشق، می‌بینیم که میل به تملک پدیدار می‌شود. ما میل را می‌کشیم؛ ما تخم می‌خوارگی، تفتین و جاسوسی را همه‌جا می‌افشانیم؛ نهال فسق و فجوری ناگفتنی می‌نشانیم؛ هر نطفه‌ای را در تخم خفه می‌کنیم. همه‌چیز در يك سطح قرار می‌گیرد؛ تساوی کامل. «ما حرفه‌ای آموخته‌ایم و مردمانی شریف‌ایم، به هیچ‌چیز دیگر احتیاج نداریم.» این بود جواب تازه‌ی کارگران انگلیسی. آنچه که لازمست و واجب، ضرورت دارد و ناگزیر است، از این لحظه، این است شعار مردم کره‌ی خاک. اما آشفتگی و تشنج، هم واجب است؛ وظیفه‌ی ما رهبران است که در این راه بکوشیم. برده‌گان باید راهبرانی داشته باشند و به اطاعت و فرمان‌برداری کامل تن در دهند و مطلقاً تشخص و تفرد خود را از یاد ببرند، اما برای پرهیز از کسالت و دل‌زدگی در هر سی‌سال یک‌بار، «شيگالف» آشوب و تشنج ایجاد خواهد کرد و همه تا حد و اندازه‌ی معین به بلعیدن یکدیگر مشغول خواهند شد. کسالت و دل‌زدگی يك احساس اشرافی‌ست؛ در مکتب «شيگالف» ميل و هوس وجود ندارد. میل و هوس و درد و رنج به ما تعلق خواهد داشت نه به برده‌گان مکتب «شیگالف». #تسخیر_شدگان #فئودور_داستایفسکی #علی‌_اصغر_خبره‌زاده @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/
491
20
+2
. نماز میت قسمت اول نویسنده: رضا دانشور با صدای ناصر زراعتی مدت: ۵۱ دقیقه منبع: کانال یوتیوب آقای ناصر زراعتی #داستان_صوتی #رضا_دانشور @peyrang_dastan www.peyrang.org http://instagram.com/peyrang_dastan/
606