🚷 تـــرجــمــه هـــای هــــیــمـــو | FINN | POSSESSION 🚷
♥️خوش اومدید♥️ 🎈کانال رمان های ترجمه شده هــــیـــمو🎈 🎀رمان های بی ال🎀
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام 🚷 تـــرجــمــه هـــای هــــیــمـــو | FINN | POSSESSION 🚷
کانال 🚷 تـــرجــمــه هـــای هــــیــمـــو | FINN | POSSESSION 🚷 در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 17 247 مشترک است و جایگاه 2 072 را در دسته کتب و رتبه 19 124 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 17 247 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 08 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -1 444 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -26 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 6.63% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 3.73% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 1 144 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 644 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 110 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند رمان, صدا, خوندن, وقت, سینه تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“♥️خوش اومدید♥️
🎈کانال رمان های ترجمه شده هــــیـــمو🎈
🎀رمان های بی ال🎀”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 09 ژوئیه, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 09 ژوئیه | 0 | |||
| 08 ژوئیه | 0 | |||
| 07 ژوئیه | 0 | |||
| 06 ژوئیه | 0 | |||
| 05 ژوئیه | 0 | |||
| 04 ژوئیه | 0 | |||
| 03 ژوئیه | 0 | |||
| 02 ژوئیه | 0 | |||
| 01 ژوئیه | 0 |
| 2 | #POSSESSION
#PART_53
🔪🩸
آبدهنم و قورت میدم.
نمیدونم باید چی کار کنم.
«من… من لوکاسم.»
باز هیچی نمیگه. هنوزم تکون نمیخوره.
«اسمت چیه؟»
میپرسم.
همون لحظه دستش و دراز میکنه.
دست بزرگ و قویش دور گلوم حلقه میشه.
هیچ فایدهای نداره بخوام مقاومت کنم، پس نمیکنم.
تازه، این منم که وارد محیط اون شدم.
نه این که با انتخاب خودم باشه، ولی بازم… من مزاحم بودم.
دوباره آب دهنم و قورت میدم، از فشار دور گلوم.
نمیدونم داره امتحانم میکنه یا چی،
ولی وقتی من هیچ کاری نمیکنم،
با یه غرش کوتاه دستش و میکشه عقب.
«باید برگردی تو تخت»
بهش میگم.
بازم یه صدای کوتاه از بینیش درمیاره،
ولی نمیدونم یعنی چی.
سر جاش میمونه و فقط نگاهم میکنه.
تازه میفهمم شاید اصلاً نمیدونه من چرا اینجام.
«من… من قراره… ازت مراقبت کنم.»
یه پوف دیگه میکنه،
و من واقعاً نمیدونم یعنی نمیتونه حرف بزنه؟
🔪🩸 | 531 |
| 3 | بچههااااا هیــمو صحبت می کنههه♥️
رمان فین تو VIP به پارت 306 رسیده و ۴ پارتم اضافهتر شدهههه، میتونید همین الان عضویت تهیه کنید🌻♥️
قیمت 100t
واسه خرید به آیدی زیر پیام بدید
@heemothetranslator | 666 |
| 4 | #FINN
#PART_159
🍷🍷
قلبم تند میزنه و پشت گردنم عرق میکنه.
خواهرم نفسش و بیرون میده.
«نمیدونم…»
زمزمه میکنه.
«چند روز پیش اومد خونه
و خیلی عجیب رفتار کرد،
بعدشم یهو رفت،
از همون موقعم تقریباً باهام حرف نزده.
گفتم شاید چیزی بهت گفته باشه.»
«وی، اون رئیسمه.
چرا باید بیاد با من در مورد رابطهش حرف بزنه؟»
خنده کوتاهی میکنه و میگه
«آره، راست میگی،
ببخشید.
فقط حس میکنم این چند وقت انگار یکم کشیده عقب.»
نباید بپرسم، ولی نمیتونم جلو خودم و بگیرم.
«چجوری مثلا؟»
«نمیدونم.
یعنی قبلاً حداقل هفتهای یه بار همدیگه رو میدیدیم،
ولی تازگیا خیلی کم هم و میبینیم،
وقتیم دیدیم،
دیگه… میدونی… حتی نزدیک همم نشدیم.»
کیر داخلش.
«ویولت،
دوستت دارم ولی لازم نیست آمار سکست و بدی بهم.»
این که با هم نبودن نباید خوشحالم کنه،
ولی میکنه.
🍷🍷 | 652 |
| 5 | #FINN
#PART_158
🍷🍷
«چیز خاصی نگفت.»
میگه.
«خیلی وقت نداشت حرف بزنه،
داشت تاکر و میبرد بخوابونه.»
«آها. خب چی شده؟»
وقتی برمیگردم خونه،
از پلهها بالا میرم
و رو پله آخر میشینم،
چون فعلاً حال ندارم برم داخل.
«میخواستم ببینم با کار جدید چطوری پیش میری.»
نرم میگه،
و همین باعث میشه حس گناهم بیشترم بشه.
عمدی ازش دوری نکردم، اتفاقی شد.
«خوبه.»
میگم و به حیاط نگاه میکنم
و با گوشه شلوارکم ور میرم.
«حال میده.
تاکر بچه باحالیه و خیلیم مودبه.»
«خوبه پس. خوشحال شدم.»
و ساکت میشه.
اما یه چیزی تو صداش هست
که میگه میخواد یه چیز دیگه هم بگه،
پس صبر میکنم.
بالاخره میپرسه
«بین تو و فین چیزی شده؟»
اخمام میره تو هم.
«منظورت چیه؟»
چرا این و میپرسه؟
🍷🍷 | 639 |
| 6 | رمان مالکیت تو VIP به پارت 84 رسیدههههههههه و یه اتفاقاتی قراره بیفته🫣
بدویید همین الان عضویت تهیه کنید🌻♥️
قیمت 100t
واسه خرید به آیدی زیر پیام بدید
@heemothetranslator | 792 |
| 7 | #POSSESSION
#PART_52
🔪🩸
برش داشتم، تکونش دادم و انداختم روش.
حواسم جمع بود که ببینم تکون میخوره یا نه. ولی نخورد.
رفتم سر جای خودم نشستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم.
حتماً خوابم برده بود،
چون وقتی چشمام و باز میکنم
یه حس مبهم دارم، انگار یه چیزی درست نیست.
چشمهام و باز میکنم.
«اَاَاَاَ!»
از دیدن یه هیکل بزرگ که جلوم مچاله شده جیغ میکشم.
یهو میدوئم به راست، بعد به چپ،
ولی جایی واسه فرار نیست.
دستام و میبرم بالا.
اون فقط نگام میکنه.
نور پشت سرشه، واسه همین صورتش و خوب نمیبینم،
ولی میتونم اخمش و حس کنم.
پایه سِرمم با خودش کشیده و با یه دست نگهش داشته.
دست دیگهش رو زانوشه.
تو یه حالت نیمخیز و آماده نشسته،
شبیه گارد جنگ. آلتش بین پاهاش آویزونه.
نفسنفس میزنم، قلبم هنوز داره تند میزنه،
ولی کمکم که میگذره و اون هیچ کاری نمیکنه، آرومتر میشم.
«تو… تو نباید از جات بلند میشدی»
میگم.
یه صدای خفیف از بینیش میده بیرون، ولی تکون نمیخوره.
🔪🩸 | 790 |
| 8 | #POSSESSION
#PART_51
🔪🩸
از اولم نباید بهش اعتماد میکردم.
چرا انقدر ساده و کودنم؟
گلوم گرفت.
چشمام شروع کردن به سوختن و اشکام رو زمین سیمانی چکید.
با آستین هودیم سریع صورتم و پاک کردم.
نمیخواستم به فرانک فکر کنم،
واسه همین دوباره نگاهم رفت سمت مبارز.
دلم نمیخواست بهش بگم هیولا.
این اسم درست نبود.
اون که حیوون نبود. آدم بود.
آدمی که درد کشیده بود.
آدمی که زخمی شده بود.
آدمی که ازش سوءاستفاده کرده بودن.
و حالا، دقیقا مثل من، تو این قفس گیر افتاده بود.
حتی حیوونم نباید اینجوری باهاش رفتار بشه.
من که تا حالا هیچوقت اینطوری باهام رفتار نشده بود.
کتک خورده بودم، شلاق خورده بودم، بهم مواد زده بودن...
با وجود این چیزا، واقعاً مسخرهست
که دلم به حال خودم میسوزه.
شاید مامانم راست میگفت. شاید واقعا خوششانس بودم.
با جین و هودیم سردم بود،
پس اون مبارزم نباید همینجوری بدون لباس میموند.
ولی نمیتونستم پتو رو از زیرش بکشم بیرون.
بالا سر تخت، کنار پایه سِرم، یه پتو دیگه مچاله شده بود.
🔪🩸 | 751 |
| 9 | #FINN
#PART_157
🍷🍷
بعد شام تصمیم میگیرم برم تو مسیر بدوم
که ذهنم خالی شه.
بیشتر به خاطر این که
هنوز از روبهرو شدن با فین خیلی خجالت میکشم.
چرا انقدر مست کردم دیشب؟
و چه چیزای دیگهای شده که یادم نمیاد؟
تو راه برگشت به خونه،
گوشیم تو جیبم ویبره میره.
درمیارمش و وقتی اسم روی صفحه رو میبینم،
با احساس گناه جواب میدم
و گوشی و میذارم بغل گوشم.
«سلام، وی.»
«خب سلام غریبه.»
«چطوری؟»
«چطور ممکنه حالا که فقط یه ربع باهام فاصله داری کمتر میبینمت؟
تا وقتی اون سر دنیا زندگی میکردی؟»
اخم میکنم و حس گناه مثل دود غلیظ میپیچه تو دلم.
واقعاً حق داره.
«ببخشید.»
«شنیدم دیشب حسابی مست کردی.»
لحنش خندهداره ولی حرفش باعث میشه نبضم تند شه.
«از کی شنیدی؟»
«فین.
قبل این که به تو زنگ بزنم با اون حرف زدم.
گفت رفتی بدوئی،
تعجب کرده بود هنوز میتونی بعد دیشب بدوئی.»
«دیگه چی گفت؟»
🍷🍷 | 785 |
| 10 | #FINN
#PART_156
🍷🍷
هی دورشون میدوید،
به خدا انگار داشت بدترش میکرد،
همزمانم داشتم تلاش میکردم دوباره بالا نیارم.
وقتی تاکر همه اینا رو با جزئیات براش تعریف میکنه،
فین بهم نگاه میکنه،
و برق خنده تو چشماشه.
چرا انقدر حالش خوبه؟
چرا اینجوری نگام میکنه؟
و اصلا در مورد این که دیشب پشت در مونده بودم
چی داشت میگفت؟
ناهارمون و میخوریم،
البته بیشتر اونا میخورن تا من،
بعد فین برمیگرده چراگاه
که کارش و کنه.
تازه وقتی من و تاکر برمیگردیم خونه میفهمم…
دیشب برگشتم
و کلید خونه رو پیدا نکردم.
از دوربین دم در با فین حرف زدم.
در و واسم باز کرد و بعد برام غذا درست کرد.
کیرم توش.
چه افتضاحی.
چی بهش گفتم؟
بعد غذا خوابیدم؟
اصلاً چرا واسم غذا درست کرد؟
الان فکر میکنه همهجوره فاجعهام.
🍷🍷 | 771 |
| 11 | رمان مالکیت تو VIP به پارت 80 رسیدههههههههه و یه اتفاقاتی قراره بیفته🫣
بدویید همین الان عضویت تهیه کنید🌻♥️
قیمت 100t
واسه خرید به آیدی زیر پیام بدید
@heemothetranslator | 838 |
| 12 | #POSSESSION
#PART_50
🔪🩸
و با این حال هنوز انقدر خطرناک باشه که همه ازش حساب ببرن؟
و بدتر از اون...
چرا وقتی بیهوش و بیدفاع رو اون تشک افتاده،
بیشتر دلم واسش میسوزه تا این که ازش بترسم؟
نمیدونم چرا نمیتونم چشم ازش بردارم.
نمیدونم چرا حس میکردم گرمایی داره تو کل تنم پخش میشه.
احتمالاً از خجالت بود.
بالاخره آدم نباید به کیر یه نفر زل بزنه،
حتی اگه هیچکس نباشه که مچت و بگیره.
کار عجیبیه.
به زور خودم و مجبور کردم نگاهم و برگردونم.
چشمم به مچ پاهاش افتاد؛ اونام پر جای زخم بودن.
خدایا...
کل این داستان خیلی اشتباه بود.
درسته که به حد وحشتناکی ترسناک بود،
ولی بازم این وضعیت درست نبود.
تو قفس جوری میجنگید که انگار عاشق جنگیدنه،
ولی معلوم بود که انتخابیم نداشته.
این، کاری بود که مجبورش کرده بودن انجام بده.
اون یه زندانی بود.
نه زندانی قانونی.
یه اسیر.
... دقیقا مثل من.
واقعا فرانک و گاییدم.
🔪🩸 | 841 |
| 13 | #POSSESSION
#PART_49
🔪🩸
ولی اینا فقط یه بخش از ماجرا بودن.
رو بدنش رد بریدگی بود، جای چاقو، سوختگی...
پشتش و الان نمیدیدم،
ولی اون ردهایی که قبلاً دیده بودم
و فقط میتونستن جای شلاق باشن، هنوز یادم نرفته بودن.
رو شکم عضلهای و بازوهای قویشم بانداژهای تازه بسته شده بود.
نگاهم رفت پایینتر.
از گوشه چشمم بانداژ سفیدی و دیدم
که بالای رون راستش بسته شده بود،
اما نگاهم روش نموند.
تو رختکن و دستشویی، بدن مردهای دیگه رو دیده بودم،
ولی هیچوقت واقعاً به بدن مردی، غیر از بدن خودم، دقت نکرده بودم.
واسه چند ثانیه فقط ماتم برده بود.
بعد با دستپاچگی سعی کردم نگاهم و بندازم یه جا دیگه.
حتی بیهوشم که بود،
از سر تا پاش داد میزد که چقدر بزرگ و قویـه.
موهای بدنش اونقدری که با توجه به شرایطش انتظار داشتم زیاد نبود،
ولی پایین شکمش سایه موهای تیره دیده میشد
که تا زیر نافش ادامه پیدا میکرد.
نفسم و آروم دادم بیرون
و دوباره به صورتش نگاه کردم.
واقعاً این مرد کی بود؟
چطور ممکنه یکی این همه زخم و گذرونده باشه،
مثل حیوون تو قفس نگهش دارن،
🔪🩸 | 795 |
| 14 | بچههااااا هیــمو صحبت می کنههه♥️
رمان فین تو VIP به پارت 306 رسیده و ۴ پارتم اضافهتر شدهههه، میتونید همین الان عضویت تهیه کنید🌻♥️
قیمت 100t
واسه خرید به آیدی زیر پیام بدید
@heemothetranslator | 816 |
| 15 | #FINN
#PART_155
🍷🍷
پوف میکنم و همین باعث میشه بخنده.
«اصلاً انتظار نداشتم بعد دیشب امروز از خونه بزنی بیرون.»
ابروهام جمع میشه و با سردرگمی نگاش میکنم.
«منظورت چیه؟»
ابروش و میندازه بالا.
«یادت نمیاد دیشب اومدی خونه
پشت در گیر کرده بودی؟»
«آم… نه.»
چی چرند میگه؟
تاکر میپره وسط حرفمون
«بابایی حدس بزن چی شده؟»
«چی؟»
«صبح آژیر آتیش گرفتن روشن شد.»
من آهی میکشم.
«خیلی بلند بود!»
دستم و میکشم رو صورتم و میگم
«حواسم نبود تخممرغا رو سوزوندم.»
تاکر ادامه میده
«خیلی بوی بدی میداد.
اَش در پشتی و باز کرد
چون بوی گندش همه جا بود
بعدش مرغا بدو بدو اومدن تو خونه.»
معمولا خنده ریزش باعث میشه منم بخندم،
ولی الان فقط خجالت کشیدم.
صبح واقعاً افتضاح بود.
بیرون کردن مرغا از خونه،
خیلی سختتر از اونی بود که باید،
بوبا ام کمکی نکرد.
🍷🍷 | 823 |
| 16 | #FINN
#PART_154
🍷🍷
یه لحظه طول میکشه ویندوز مغزم بیاد بالا
و بفهمم چی گفت
وقتی میفهمم، بیاختیار پوفی میخندم.
«خودت بِکش اگه بهتری.»
مسخرهبازی درمیارم.
«بابایی، ببین!»
تاکر میگه و توجهمون و به خودش جلب میکنه.
«خودم تنهایی پوستش و کندم!»
«آفرین کوچولو.»
فین با یه لبخند واقعی بهش نگاه میکنه
و دلم پُر پروانه میشه.
خیلی چیز جذابیه
که یه مرد اینجوری بچهش و دوست داره.
مخصوصا وقتی این مَرد فقط کنار این بچه نرم میشه،
انگار داری یه رویی ازش میبینی که خیلیا نمیبینن.
شروع میکنیم خوردن،
ولی راستش اشتها ندارم.
حس میکنم دوباره میتونم بالا بیارم.
ولی باز مجبورم حداقل یکم از ساندویچم بخورم،
چون معدهم خالیه.
این بار آخریه که وسط هفته
اینجوری تا خرخره الکل میخورم.
فین انگار فکرم و خونده باشه
نگام میکنه و میپرسه
«امروز چطوری؟»
«عین گوه.»
🍷🍷 | 773 |
| 17 | رمان مالکیت تو VIP به پارت 76 رسیدههههههههه
بدویید همین الان عضویت تهیه کنید🌻♥️
قیمت 100t
واسه خرید به آیدی زیر پیام بدید
@heemothetranslator | 938 |
| 18 | #POSSESSION
#PART_48
🔪🩸
چرا اینجا نگهش میداشتن؟
من که داستانی که قبل مبارزه ازش تعریف میکردن و
باور نکرده بودم.
واضح بود که یه قسمت از نمایش،
واسه هیجانزده کردن تماشاچیهاست.
بهش میگفتن هیولا، انگار که اصلا آدم نیست.
البته میفهمیدم این اسم از کجا اومده.
صحنه مبارزهش هنوز از ذهنم نرفته بود.
وحشتناک بود.
قدرتش باورنکردنی بود و خشونتش واقعی.
و با وجود این که مواد بهش تزریق کرده بودن
- چیزی که بریگز خودش بهش اعتراف کرده بود -
بازم موفق شده بود برنده شه.
همین موضوع از همهچیز ترسناکتر بود.
چون اگر این نسخه نیمهبیهوش و مسمومشدهش
تونسته بود اونجوری بجنگه...
نسخه سالم و هوشیارش دقیقاً چهجوری میشد؟
با این که بریگز عملاً اعتراف کرده بود بهش مواد زده،
بازم تونسته بود حریفی و شکست بده که از خودشم درشتتر بود.
ولی الان، بیشتر از این که شبیه یه شکارچی باشه،
شبیه یه زندانی به نظر میرسید.
رو مچ دستهاش جای زخم بود.
تمام بدنش پر از رد زخم بود.
تو همون رختکنم اون زخم بزرگ و زشت رو سینهش و دیده بودم،
🔪🩸 | 938 |
| 19 | #POSSESSION
#PART_47
🔪🩸
البته نه که حالا بخواد هر لحظه از جاش بپره بیاد من و بگیره.
به پشت خوابیده بود و سرش یکم به سمتم چرخیده بود.
بیهوش بود.
آروم.
و واسه اولین بار از وقتی وارد این سگدونی شده بودم،
فرصت کردم واقعاً نگاهش کنم.
توی خود سلول چراغی روشن نبود،
ولی نورهایی که بیرون از میلهها بودن،
به اندازهای محیط و روشن میکرد که بتونم واضح ببینمش.
چشمهاش بسته بودن و بهجای اون نگاه شکاری و ترسناک
که تو رختکن یادم میاد،
فقط مژههای بلند و پرپشتش به چشم میومد.
پوستش از من تیرهتر بود و موهاش تقریباً مشکی.
همون موقعم که تو رختکن دیده بودمش،
متوجه شده بودم مرد خوشقیافهایه،
ولی حالا که عضلات صورتش از خشم خالی شده بودن
و فرصت داشتم درست نگاهش کنم،
واسم واضحترم شده بود.
صورتش پهن بود و استخوون گونههای برجستهش،
فرورفتگی گونههاش و بیشتر نشون میداد.
فک زاویهدار و خوشفرمی داشت و لباشم... خوب بودن.
زیر تیغه بینیش برآمدگی کوچیکی دیده میشد
که نشون میداد قبلاً شکسته و بد جوش خورده.
اصلاً این مرد کی بود؟
🔪🩸 | 859 |
| 20 | ✨کــانـــال هــــای هــــیــــمــــو✨
🎀لینک کانال رمان های ترجمه شده هیمو ( استریت )🎀
https://t.me/+Mt1EghTAwQg0NWQ0
🍓لینک کانال رمان های ترجمه شده هیمو ( بی ال )🍓
https://t.me/+15e5h5UouM5hYzNk | 906 |
