993
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
993
حس بدیِ تو بدترین شرایط قرار داری بدترین حرفا میشنوی اما میترسی حرفی بزنی که باعث شه اون دیگه نباشه.
993
من آدم حساسی نیستم.
وقتی خانه ی والدینم را ترک کردم گریه نکردم،
وقتی گربه ام مرد گریه نکردم،
وقتی در ناسا کار پیدا کردم گریه نکردم
و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نکردم.
اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه کردم، بغضم گرفت.
با تردید با پرچمی که بنا بود روی ماه نصب کنم بازی میکردم.
از آن فاصله رنگ و نژاد و ملیتی نبود.
ما بودیم و یک خانهی گرد آبی.
با خود گفتم انسان ها برای چه میجنگند؟
شصت دستم را به سمت زمین گرفتم
و تمام دارایی ام و کره زمین با آن عظمت پشت شصتم پنهان شد
و من اشک ریختم...
993
وضعیت روحی خیلیامون، مثل یه خمیر دندون تموم شدست، مدام با زور و فشار، سعی میکنیم کمی اشتیاق و شوق از ته وجودمون بیرون بکشیم ولی کلا هیچی نیست.
993
یهو همه چی اینطوری نشد
یهو این آدم عوض نشد
یهو حسش به همه یجور نشد
یهو همه از چشمش نیفتادن
یهو احساساتش پودر نشد
یهو روحش تاریک نشد
این آدمی که جلوت میبینی یه روزه اینطوری نشده
آره خیلی چیزارو پشت سر گذاشته
خیلی چیزارو رد کرده
خیلی آدمارو تو قلبش کشته
این آدمی که میبینی:
با اونی که ازش تو فکرت ساخته بودی خیلی فرق کرده
این آدم خیلی محکم تر از قبله!
چیه فکر کردی میخوام بگم:
همهی اون اتفاقا و ادما موفق شدن شکستش بدن؟!
موفق شدن زمین بزننش؟!
نه اشتباه نکن این آدم از اونی که تو یادته خیلی قوی تره!
993
ناگهان یک شب سراغم آمد و با خنده گفت
نوشداروی توام
با طعنه گفتم زود نیست؟
دیر شد،
در من اگر هم شور و شوقی بود مرد!
993
همیشه تو قلبمحسش میکنم با این که نیست اسمش میاد قلبم کنترلشو از دست میده خودش به قفسی که دورش کشیدم میزنه که برگرده پیش معشوقش.
