fa
Feedback
بهرام هیمه

بهرام هیمه

رفتن به کانال در Telegram

https://t.me/bahram_heema001 نقد و نظر

نمایش بیشتر
1 028
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+187 روز
+2630 روز
آرشیو پست ها
به صلح شعر بگویم؟ به جنگ شعر بگویم؟ قلم‌ شکسته مگر با تفنگ شعر بگویم و یا که سر بگذارم به روی میز قمار و به تنگ آمده از عار‌
به صلح شعر بگویم؟ به جنگ شعر بگویم؟ قلم‌ شکسته مگر با تفنگ شعر بگویم و یا که سر بگذارم به روی میز قمار و به تنگ آمده از عار‌ و ننگ شعر بگویم به واژه واژه ببندم درخت ‌و مزرعه‌ات را به چشمه و جبروتت، به سنگ شعر بگویم به ماه خیره بمانم، به صخره مویه‌کنان از_ جنون سر به هوای پلنگ شعر بگویم اگر زمانه زمان داد دستِ من، به زمان که گلایه‌ای نکنم بی‌درنگ شعر بگویم به سبز کردن تو معتقد اگر شده باشم به بیل شعر شوم با کلنگ شعر بگویم چه افتخار بزرگی اگر که خواسته باشی برای من که به تو رنگ رنگ شعر بگویم هدایت حاذق

روزی که مرگ بی‌‌ خبر از راه می‌رسد آن پلک آخری که بهم میزنم تویی حمیده رضایی

و دلم را به سوی چیزهایی که خیر من در آن‌ است متوجه گردان حضرت امیر علیه السلام نهج البلاغه

photo content

می‌بینم که بعضی‌ها چت ناشناس می‌گذارند تا دیگران آزادانه در آن بنویسند. این جالب است؛ اما وای به حال‌شان که دیگران نمی‌توانند رو در رو همراه‌شان حرف بزنند. یا ترسناک هستند، یا نقدناپذیر و یا ظرفیت شنیدن مستقیم را ندارند.

Repost from N/a
این کتاب صوتی غزل‌های مجموعه‌ی شعری "خاک و خون" را در بر دارد که با صدای شاعر به خوانش گرفته شده اند.

Repost from N/a
این کتاب صوتی غزل‌های مجموعه‌ی شعری "خاک و خون" را در بر دارد که با صدای شاعر به خوانش گرفته شده اند.

با سر افکنده بر پایین، به جای اسلحه هر زمان که جنگ برپا شد قلم برداشتیم

به بهرام هیمه بارها از شانه‌هامان بارِ غم برداشتیم ما نجیبان را چه شد بارِ ستم برداشتم؟ دیگران با سر به سوی رستگاری می‌دوید ما چرا با پای خود سویش قدم برداشتیم؟ امتحانِ عشق شد، بی‌اعتنا از جانِ خود دست را برداشتیم و ساده هم برداشتیم! تشنگی از پای در می‌آورَد ما را، ببین! دشتِ بی‌رحمی‌ست بهرام! آب کم برداشتیم! دست‌مان کوتاه بود ارچند از دامانِ او با چه ذوقی دست بر دامانِ قنبر داشتیم آن شبی که زاغ‌ها در باغ‌مان پر باز کرد چشم‌های آسمان بودیم، نم برداشتیم با سرِ افکنده بر پایین، به جای اسلحه هر زمان که جنگ برپا شد قلم برداشتیم هر زمان! جنگی میانِ ما و دژخیمان فتاد در قطارِ دشمنان رفته علم برداشتیم یک طرف زهرِ هلاهل، یک طرف رطل گران خاطراتِ خسته‌ای از سرخوشی در قلب‌مان جام می را دور مانده، جام سم برداشتیم. مجید خاکسار

یا من حکی الماء لفرط رقته ابن الطباطایی ای آنکه از لطافت بسیار آب را به یاد می‌آوری....

photo content
+3

photo content
+9

دوری‌ات نی می‌کشد نی هم اسیرم می‌کند در شبی اندازه‌ی صد سال پیرم می‌کند دسته‌ای از لاله‌ام در زیر پا له می‌شوم نامه‌ی ناخوانده‌ای‌ام، چیر چیرم می‌کند مثل یک گنجشک زخمی می‌گریزم، عاقبت کودکی دنبال من افتاده گیرم می‌کند من جوانم، سربلندم، با غرورم، زندگی گوشه‌گیر و نامراد و سر به زیرم می‌کند خالی‌ام از شعر، اینکه می‌نویسم ساده نیست عشق شاید گاه‌گاهی ناگزیرم می‌کند هیمه

شعر می‌خوانم، تو را گرچه معذب می‌کنم با زبان بی‌زبانی حل مطلب می‌کنم شعر می‌خواند حواسم می‌رود روی لبش شعر می‌ماند خودم را غرق آن لب می‌کنم کار، خانه، خانواده، دوستان و دشمنان... می‌نشینم زندگی‌ام را مرتب می‌کنم می‌رسد چون نوبت تو، داغ می‌آید سرم چار دست و پا میفتم از غمت تب می‌کنم شام را تا صبح در اندوه تو سر می‌کنم صبح را با بی‌قراری‌های تو شب می‌کنم هیمه

اما هیچ کس به قدر من تو را دوست نداشت حتا خودت

هیهات منا‌ الذله! تنها گریه‌ای که پس از آن نه سر دردی داشت و نه حال آدم را خراب کرد، گریه برای حسین بود. این تجربه‌ی همگانی است. گریه برای حسین عجیب است! بیدار‌کننده است، آرام‌بخش است، عاشقانه است و دل را به ملکوت می‌رساند. آنانی که با حسین نا‌آشنا هستند، این گریه‌ها به نظرشان عجیب می‌آید، ولی با اندکی معرفت از او، متوجه می‌شوند این لطف از جانب اوست، این گریه را خود او می‌بخشد، سنگ‌دل‌ترین آدم، بسیار به‌آسانی به گریه می‌افتد. واقعا این گریه چه رازی دارد؟ من کسانی را می‌شناسم که با تکرار سه بار اسم حسین اشک بر چشمان‌شان جمع می‌شود. این نه از پرهیزگاری است و نه از معرفت بسیار. اهل بیت پیغمبر علیه‌السلام، همه کشتی نجات‌اند، اما کشتی حسین سریع‌تر و وسیع‌تر است، برای همه جا دارد و عوام و خواص را زودتر به مقصد می‌رساند. به قول مشهور، امام حسین تنها امام خوبان نیست. آنانی که امام شهید را دوست می‌دارند، خود دوست‌داشتنی‌اند. دل‌های مهربانی دارند، استوار و سرسخت‌اند، عدالت‌خواه و انقلابی‌اند و هرگز تسلیم نمی‌شوند!

به جوانمردی و مرام حضرت عباس دست‌هایش کو؟ اگرچه دست هم در بر نداشت آه عباس از برادر دست هرگز بر نداشت الّعین بن الّعین در رو‌به‌رویش منتظر لشکر ابلیس اول داشت و آخَر نداشت م بسم رب النّور ای ماه بنی هاشم بتاب! ای که به زیبایی‌ات پور دگر حیدر نداشت ای که مثل تو ندارد در کنار خود حسین مثل پیغمبر که مانند علی دیگر نداشت آب را با چشم خود دیدی، چه شد که چشم‌هات آن زمان که تشنه بودی آب را باور نداشت تو خودت یک لشکری! قربان تو عباس جان کیست می‌گوید حسین بن علی لشکر نداشت؟ خوب شد تنهایی سردار را.... ای بگذریم! آه از آن لحظه‌ای که جز خدا یاور نداشت خوب شد پیش از برادر راهی میدان شدی وای بر حالی که می‌دیدی حسینت سر نداشت هیمه