Clair de lune
رفتن به کانال در Telegram
"My dear, Here we must run as fast as we can, Just to stay in place." – Lewis Caroll
نمایش بیشترإيران154 913دسته بندی مشخص نشده است
202
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
بسیار مناسب برای رقصیدن و داد زدن باهاش به جای حرص خوردن و فحش دادن به این وضع. (رفتم حموم برق قطع شد.)
I learned how to say "I look forward to it" in German a few days ago, and I've been looking forward to something ever since. Ich freue mich. And it's been dismal and lonely. And terrifying. But I know damn well, that it's the only way to make life bearable, you can't do it unless you have something to wait for. Be it consciously, or unconsciously. Have something. Keep it in the palm of your hands. Share the excitement with your friends. Je suis ravie! I'm thrilled! My life is either getting better or worse! And I'm happy about it. Cause I have something to look forward to. Something that I can share with you.
I tried to laugh about it
Cover it all up with lies
I tried to laugh about it
Hiding the tears in my eyes💓💓
And maybe someday we will meet
And maybe talk, and not just speak
Don't buy the promises, cause there are no promises I keep
And my reflection troubles me
So here I go
الآن هم میخوام بخونم:
I'm not calling for a second chance
I'm screaming at the top of my voice
Give me reason
But don't give me choice
Cause I'll just make the same mistake, again.
فکر میکنم روشن میشه. فکر میکنم یه چیزی میشه. فکر میکنم نباید متنی رو با فکر میکنم شروع کنم. فکر میکنم پر از عشقم و عشق رو نمیشناسم. تو یک قطار به سمت زیبایی، دوست داشتن رو فراموش میکنم. یادم میره که روزی دستهای من هم جوان بودن. [و هستن.] گاهی هم فکر میکنم که خیرگی برام زیادی ساکت میزنه. سکوت رو تحمل نمیکنم. بیوقفه یک چیزی میخونم و نگاه میکنم، اگه تو حرف نمیزنی پس بذار من حرف بزنم، اگه تو زمزمه نکنی من زمزمه میکنم. در هر صورت باید یک صدایی باشه. نمیتونم در سکون بمونم. بالا و پایین میپرم و نفسم میگیره. میگم دارم کاری نمیکنم، اما همواره در حال انجام یک کاری هستم، یا میرقصم و یا زخمهام رو نگاه میکنم، یا به صورت فعالانه غصه میخورم و یا منفعلانه. مگه میشه کاری نکرد؟ مگه میشه اصلاً کاری نکنم؟ نمیتونم. نمیخوام. خیره نمیشم. دقیق نگاه نمیکنم. محو نمیشم، اما وجود هم ندارم. همون وسط یک جایی برای خودم میچرخم. میذارم فکرها بهم هجوم بیارن. میذارم نورونها تیکهپارهم کنن. میذارم یک پست حواسم رو پرت کنه، یا یک آهنگ. ازت سوال میپرسم، بهت جواب نمیدم، پیامها رو مرور میکنم، چیزی نمینویسم، بعد یک روز دوباره همهش رو مینویسم. غر میزنم. میگم که عصبانیام. گاهی حس میکنم دارم وسط قهقهه زدنم گریه میکنم. چایی دم میکنم، به جای یک قاشق بزرگ سه تا متوسط میریزم، بعد دو تا، و بعد شاید دوباره یکی. لیوانهام رو عوض میکنم. نوشیدنیها رو عوض میکنم. خودم هم عوض میشم. Knock knock knockin' on heaven's door. میخونم و میگم چه مسخره، کتاب برای چیمه؟ بعد دوباره میخونم و عاشق ادبیات میشم. یه شعر باعث میشه یک روز صبحِ بیخوابی فریاد بزنم من میخوام حتماً ادبیات بخونم، یک پاراگراف باعث میشه دلم بخواد هر چی کتاب دارم ببخشم. نمیدونم.
برای لحظهای عصبانیت و خشمم فرونشست و یکم احساساتی و دلتنگ شدم. دست چارلی جان درد نکنه. هر چیزی که تا دو ماه آینده قراره بهم بگید رو الآن میتونید بگید. بعدش دوباره غصهم میگیره و ممکنه سر همهتون داد بزنم. 🪨🪨🪨
Remember when we were younger we'd all sit and analyse
How we gonna make things add up and all our lives coincide
[...]
So maybe before too long then we should all reorganise
Start to make things add up and all of our lives coincide
For a while.
Been bitten twice as shy or
One thing or another that no one asks, "Why?"
These complications get me tired
(I've) I've seen it all with my own eyes, but
Still takes a moment to realize why
These situations they often arise
