Clair de lune
رفتن به کانال در Telegram
"My dear, Here we must run as fast as we can, Just to stay in place." – Lewis Caroll
نمایش بیشترإيران154 913دسته بندی مشخص نشده است
202
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
شهریور. نمیدونم ازت بترسم، یا که دوستت داشته باشم. خوشبختانه زندگی همهی گزینهها رو پیش از تصمیم از من میگیره. زمان من رو به جایی میرسونه که نه برای آدمها، بلکه برای ماهها نامه بنویسم. الان هم به خودم اومدم و دیدم شهریوره، هر تغییری که از این ماه در زندگیم به یادمه یک تحول بده، یک جور مجبور شدن، خزیدن روی زمین، انتخابی نداشتن. همهچیز دوباره از اول، عوض شدن فصل عوض شدن توئه، فکر نکن میتونی از دست زمان فرار کنی. هیچکس قسر در نمیره. درست همونطور که همه میگن.
you can't get away with anything. همهش یک جایی بهت برمیگرده.
حالا گریه کن. غصه بخور. صبر کن. نمیدونم. به نظر میرسه بدترین کار صبر کردنه. همه در سپتامبر به من میگن که غمگین هستم. همه درست قبل از سرد شدن هوا تموم میشن. هر گوشهای از دنیای من یک جسم کپکزدهی سفت و محکمه. یک سنگ کپکی. یک آرزوی نهفته، عشقی که ابراز نمیشه، فراموش شدن.
هوا خنکتره. شاید هر سال همینه. هر سال همین موقعست. یه حسی بهت میگه تازه اولاشه، یه حسی بهت میگه به آخراش نزدیکی. نمیشه بهش گفت آسودگی ولی خب، هنوز یک چیزهایی داری. میترسی، اشتباه نکن. هنوز نه، اما در مسیر قطعاً وحشت خواهی کرد. ولی صدات در نمیآد. شاید چیزی بخونی، اما حرف نمیزنی. ترانهها واسه چیان؟ واسه این که حرفهای تو رو بزنن. شاید. امشب عصبی بودی، سراب نرو، دلت نگرفته؛ فقط خالی و خشمگین هستی. ولی مگه خشم چیه؟ خشم چیه جز یک التماس، جز یک صدای محو ملتمسانه، برای دوست داشته شدن؟ برای تنی که تن تو رو ازت بگیره، بهت بگه وجود داری. نه. درست نمیتونی نفس بکشی، عزیز من. نفس کشیدن بدون حرکت هنوز هم به درد میخوره، این رو میدونستی؟ ناخودآگاه تو ذهنت میگی: غم دنیا به صورت چرخشی روی سینهی تکتک آدمها سنگینی میکنه، امشب نوبت توئه. امشب، در این شب کمتر گرمِ تابستانی، مرداد، تو اونی هستی که تنها میشه. نه من، بلکه تو؛ چون یک جوری حرف میزنی که انگار جدا هستیم.
Socrates, apparently: if you don't get what you want, you suffer; if you get what you don't want, you suffer; even when you get exactly what you want, you still suffer because you can't hold on to it forever. Your mind is your predicament. It wants to be free of change. Free of pain, free of the obligations of life and death. But change is law and no amount of pretending will alter that reality.
علاوه بر این اعتراف میکنم که حس کنجکاویام بهمنتها درجهی خود رسیدهاست.
آیا این زن عقلش را از دست ندادهاست؟ من بهاستعاره نمیگویم، بلکه منظور من مفهوم حقیقی و پزشکی این کلام است.
بهشما که گفتهبودم که او همیشه تا حدی مستعد این حال بودهاست.
بدون آنکه چیزی بگوید، مشت بزرگ گرهدار و پر رگ و پی خود را، که با کرکی از موی زرد پوشیده شدهبود، بهرخ وی کشید.
لبدف گاه حاضر بود قسم بخورد که در همهی امور مختار و مجازند؛ اما در دقایقی دیگر احتیاط میکرد و لزوم بهیادآوردن برخی اصول و مقررات را، مخصوصاً آنهایی که دلگرمکننده و اطمینانبخش بود، احساس مینمود.
واقعاً چقدر بیشرم هستی! من هم چندان خوب نیستم، اما تو از من بدتری.
من اکنون سرخوش هستم، ژنرال! میخواهم تفریح کنم! امروز روز من است!
او فقط همان مردی است که باید باشد...
آخر، چرا پنج سال از عمرم را با چنان خشمی بهسر آوردم!
چه اندیشههایی که آن وقتها بهذهنم خطور نمیکرد!
آه، نمیخواهم، بهتر است خیابانگردی کنم، جایم همانجاست!
این هم یک شوخی تازه، باید انتظارش را میداشتم!
شما بیهوده نشستهاید و ناله و شکایت میکنید،
فکر میکنم که شما بهمن افتخار خواهیدداد، نه من بهشما.
شما رنجها بردهاید و از چنین دوزخی پاک و بیآلایش بیرون آمدهاید و این خیلی ارزشمند است.
نکند هذیان میگوید؟ واقعاً اینجا چه دارالمجانینی است!
کنجکاوی عمومی.
اکنون زندگی واقعی را دارم شروع میکنم.
او مست است و شما را بسیار دوست دارد.
شما تا چند لحظه پیش، در حال تب و هذیان بودید. اکنون هم انگار تب دارید و هذیان میگویید.
خوب میفهمم که افتخار یعنی چه و یقین دارم که عین حقیقت را بهشما گفتهام.
چرا پیوسته به این نکتهها اشاره میکنید؟
ناراحتی روحی.
شما هماکنون تحت تأثیر این ناراحتی هستید و بهتر است بهبستر بروید.
شما زنی مغرور هستيد، ناستاسیا فیلیپونا! اما شاید آن قدر درمانده شدهاید که واقعاً خود را مقصر میدانید.
بهنظرم آمد که شما مرا بهسوی خود میخوانید...
– چه مرد مهربانی!
او ابله است. اما میداند که با چاپلوسی بهتر میشود پیش برد؛ طبیعت آدمی است دیگر!
آدم تربیتشدهای است، اما حیف که تلف شد!
گویی اینجا سدوم است. ما اکنون در شهر سدوم هستیم!
خوب، چرا گریه میکنی؟ مگر خیلی دلت میسوزد؟
بهنظرم، تو باید مثل من بخندی.
ناگهان بر گونههای خودش نیز دو قطره اشک درشت درخشید.
زن زیبای آلمانی ناپدید شد.
آخر، تو که میدانی بعدها از پشیمانی خود را حلقآویز خواهی کرد...
۱. [پاورقی] الکل را برای بههوشآوردن بهکار میبردهاند، درست مانند «کاهگل» در ایران.
شاهزاده، خداحافظ! این اولین بار بود که با یک انسان مواجه شدم!
و بهفرانسه اضافه کرد:
– مرسی!
بیشک آنچه در آنجا روی داد، صحنهای رمانتیک و گذرا بود. با این حال تصدیق بفرمایید که عجیب و حیرتانگیز بود!
خدا میداند که با چنین خویی، در کنار این همه زیبایی، چهها میشد کرد!
او یک الماس تراشنخورده است!
- ابله، داستایفسکی، ترجمه مهری آهی
Pick yourself up kid
I can't bare the weight
[...]
I don't want a love that holds us back
I don't want a life that I can't have.
خسته و بیچاره و تهکشیده!
ببخشید. من خودمم، نمیدونم، ببخشید!
ماههای پیش از رسیدن به مقصود بسیار مایه اضطراب و دلشوره است.
گفتم خیلی مواظب باشید. گفت خودمان هم نگرانیم.
دنیای عقلیم؟ پر شدهام از محدودیت خانواده و کلهام بوی قصاص و جاهلیت و شاش شتر میدهد.
از بس گفته بودم زود باش، دیر شده، حوصلهام سر رفته بود.
با داد و بیداد و هیاهو گفتم از دست تو دیوانه شدم، حوصلهم سر رفت، نمیخواهی نرو، هر روز همین داستان، همین بازی است، هر روز همین معطلی، همین ترس و...
حتماً باید با سرافکندگی و رسوایی راستش را گفت!
دیگه همهمان آخرهای خطیم. ول کن و چهار صباحی نفس آزاد بکش.
گفتم میدانم سختترین کار است که آدم قلم قرمز روی گذشته خودش بکشد.
برای خودش از روز روشنتر است که یک عمر راه عوضی رفته ولی حالا هم ادامه میدهد چون یک عمر رفته، باز هم میرود. برای او بودن یعنی رفتن به همان راه رفته.
انگار من همیشه با تو بودم، با تو به دنیا آمدهام، با تو زندگی کردهام.
همانطور که میشنیدم، صدا توی تنم جاری میشد.
من هم مهربانتر و بهتر شده بودم، اما آخر شب گندش را درآوردم.
آن وقت از ولخرجی و اصرافی که در مورد سلامت و جسمش میکند عصبانی شدم.
آمدم توی اطاق خواب و با سرزنش گفتم آخر چقدر قهوه، چقدر سیگار! شب و حال خوشش را خرابِ خراب کردم.
گیتا میگوید حالتهایی دارد که از زمستان پارسال تا حال نداشته. پارسال بدترین زمستان و بدترین حال او بود.
تماس من با دنیای بیرون از خودم تا حد زیادی از راه خواندن است. از این راه با زمان حال چطور میشود رابطه داشت؟
نوشتههای جاندار و خواندنی باید آزمایش زمان را گذرانده باشند، کلاسیک شده باشند.
از آن میان آنچه را دوست دارم دستچین میکنم و با پدیدهها، آدمها، حقیقتهای دلخواه و برگزیده زمان حالم را پر، معنیدار و زیستنی میکنم.
بدبختانه این سه چهار سال اخیر گذشتهام "انتخابی" نبود، بر من تحمیل شد.
به قول شکسپیر "در این زمستان سرد نامرادیهای ما."
اگر کسی ایدهای دارد باید به توانایی و قدرتی دست یابد که بتواند آن را ناپیدا، ساده و در میانه بگوید، ساده و روشن.
زندگی اجتماعی یک بازی بزرگ است و قواعدی دارد که نمیشود آن را به هم ریخت.
[اشاره به فیلم La règle du jeu، قواعد بازی.]
از مُد فرار میکند گمان میکنم برای همین pain au chocolat را ندیده و Archipel des Goulags را نخوانده و...
سؤال غزاله: ستاره که پر نداره، چطور اون بالا میمونه؟
آخه من هم میتونم از خودم دفاع کنم، مگه چی میشه، میخورم زمین، خب پامیشم. یک کمی هم گریه میکنم.
من رفتم توی دستشویی تا گریههای خودم را بکنم و تنها گذاشتمان. از بیچارگی، از فرط عجز گریه میکردم.
سؤال غزاله: چرا همهی فرانسویها در فرانسه هستند، اما همه ایرانیها در ایران نیستند؟
- روزها در راه، شاهرخ مسکوب
