Clair de lune
رفتن به کانال در Telegram
"My dear, Here we must run as fast as we can, Just to stay in place." – Lewis Caroll
نمایش بیشترإيران154 913دسته بندی مشخص نشده است
202
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
هنوز ساعت شیش نیست و هوا روشنه. ما موفق شدیم بچهها. خورشید دیگه به ساز ما میرقصه. بهار مبارک.
And there she sighed awhile,
And told him all the sadness
Of those years that numbered three.
Well you know I think my fate's belated
Because of all the hours I waited
For the day when I'd no longer cry.
I get myself to work by eight
But oh, was I born too late,
And do you think I'll fail
At every single thing I try?
بلندیاش که بلندی ناب گیسوهاست
به آن صراحت یک استعاره میماند
که آفتاب بر آن گرم و نرم تافته باشد
من از سلاست دستانش
تمام زندگیام را سوال خواهم کرد
و در سلامت چشمانش
یتیم ماندگیم را تمام خواهم کرد
چگونه نرم در آید که گُل،
که گُل،
حتی،
چو صبح صادق پاهای او نمیآید؟
چو بال نرمی پاهای او نمیآید؟
چگونه نرم در آید که من،
که من،
حتی،
- منی که منتظرش در تمام شب هستم -
صدای آمدن از شاهراه پایش را
نمیشناسم از نرمش نیامدنش
چگونه باز آید،
چگونه نرم درآید؟
کنار من که درآید، دو بال میروید:
دو بال بافته از برف
دو بال بافته از خواب، خواب کفترها
دو بال نرم برافراشته
دو بال نرم حمایت
کنار من که درآید
جنازه راه میفتد
و پلهپله از آن پلکان گورستان
فرود میآید
کنار من که درآید
هوای مرده، مقدس، چو آب، میگردد
هوای مرده نفس میزند
هوای مرده صلا میدهد ز اعماقش
جنازه راه میافتد، جنازه میگوید:
مرا،
به دور گیسوی طولانیش طواف دهید
که من شفای خود از آن ضریح برگیرم
کنار من که درآید
تمام ساعت را میترسم
لباسهایم حتی میترسند
و دستهایم از دستهاش میترسند
چرا نترسم آخر، چرا نترسم؟
چراغ سبز تخیل،
کنار خرمن پنبهست
که گر بگیرد در من، تمام گردم من؛
و آفتاب تموز است در نهایت اوج
که گر بگیرد در برف، برفهای تمیز
که گر بگیرد در من، تمام آب شوم؛
و کهکشان غریبی است
به دور خلوت هذیانی شبانهی من
که گر بگیرد در من، تمام کاه شوم
و شب که راه بیفتم
صدای نرمی از آن جویبار بیمانند
به من، به لحن غریبی، که چون عبور نسیمی است،
عبور چلچلهای، بالبال شب پرهایست
سکوتوار صدا میزند:
نگاه کن!
درون خلوت هذیانی شبانهی تو
دو پای نیمه کج از آفتاب میآید
دو پای نیمه کج از آفتاب میآید
خدای من، همهجا روشن است!
و شب، شبانهترین شب، چو صبح صادق و صالح شکفته بر آفاق
دو پای نیمه کج از آفتاب میآید!
- رضا براهنی / چراغ سرخ تخیل کنار خرمن پنبه
I used to write before because everything was so real and I wanted to make it less intimidating by giving it form and turning it into paragraphs. I don't write these days because everything is just the reality itself, and I'm trying desperately to make it less real, not think about it, and toss it away; And if I write, I won't be able to do that. I won't be capable of ignoring it any longer, I will see it, vivid at my side. And it will always be there. I don't care for reviewing anymore, I don't want to come back and realise that I've been able to overcome this, I just need it to be non existent. Therefore I don't write that I haven't tracked anything properly like I used to for months (no diaries, no meals, no dates, no memories and not a single moment), and I don't write that I've recognised a pattern that scares me to death. Or that it turns out I have no other choice other than to accept it. It's faith. And I'm doomed. I won't write any of that.
I'm running from nothing, no thoughts in my mind
Oh my heart was all black
But I saw something shine
Thought that part was yours, but it might just be mine💛💛💛
