fa
Feedback
Clair de lune

Clair de lune

رفتن به کانال در Telegram

"My dear, Here we must run as fast as we can, Just to stay in place." – Lewis Caroll ‌

نمایش بیشتر
إيران154 913دسته بندی مشخص نشده است
202
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
photo content

Parvaneei Dar Mosht.mp38.61 MB

حالا واسه من اونقدرا روز بدی نبود. یه کتاب تموم کردم، ماه رو دیدم و بوی عید می‌اومد. اما این خیلی برام بامزه بود. دهنتو ببندی و هیچی نگی!

روز بدی بود روز بی‌حوصله‌گی وقت خوبی که می‌شد دهنتو ببندی و هیچی نگی. امین vs شهریار قنبری

5) No One (Hich Kass).mp311.30 MB

معشوقِ جان، به بهار آغشتۀ منی که موهای خیس‌ات را خدایان بر سینه‌ام می‌ریزند و مرا خواب می‌کنند یک روزَمی که بوی شانۀ تو خواب می‌بَردم معشوقِ جان به بهار آغشتۀ منی تو شانه بزن هنگامۀ منی من دست‌های تو را با بوسه‌هایم تُک می‌زدم من دست‌های تو را در چینه‌دانم مخفی نگاه داشته‌ام تو در گلوی من مخفی شدی صبحانۀ پَنهانی منی وقتی که نیستی من چشم‌های تو را هم در چینه‌دانم مخفی نگاه داشته‌ام نَحرم کنند اگر همه می‌بینند که تو نگاه گلوگاه پَنهانی منی آواز من از سینه‌ام که بر می‌خیزد از چینه‌دانم قوت می‌گیرد می‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم تو خواندنِ منی باران که می‌وزد سوی چشمانم باران که می‌وزد باران که می‌وزد، تو شانه بزن! باران که می… یک لحظه من خودم را گم می‌کنم نمی‌بینمَم اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم، نمی‌بینمم معشوق جان به بهار آغشتۀ منی اگر تو مرا نبینی من هم نمی‌بینمم آهو که عور روی سینه‌ی من میفتد آهو که عور آهو که عور آهو که او، او او که آ او او تو شانه بزن! و بعد شیر آب را می‌افشاند بر ریش من و عور روی سینۀ من او او میفتد و شیر می‌خورد می‌گوید تو شیر بیشه‌ی بارانیِ منی منی و میفتد افتادنی که مرا میفتد هنگامه‌ی منی هنگامه‌ی منی که مرا میفتد آغشتۀ منی معشوق جان به بهار آغشتۀ منی تو شانه بزن اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم می‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم می‌خوانم خونم را بلند می‌کنم به گلوگاهم می‌خوانم خونم را مثل آوازی می‌خوانم نحرم کنند اگر همه می‌بینند که تو نگاه گلوگاه پَنهانی منی اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی، من هم نمی‌بینمم من هم نمی‌خوابانمم زانو بزن بر سینه‌ام تو شانه بزن پاهای تو چون فرقِ باز کرده از سرِ زیباییِ به درون برگشته بر سینه‌ام تو شانه بزن زانو! من پشت پاشنه‌هایت را چون میوه‌‌ی دوقلو می‌بوسم می‌بوسم هر پایت را در رخت‌خواب عشق جداگانه می‌خوابانم بیدار می‌شوی می‌خوابانم ببین! آری ببین تو مرا ببین تا ته ببین زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی‌بینمم با وسعت نگاه برگشتۀ به درون، به درون برگشته، تا ته ببین تو شانه بزن اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم نمی‌بینمم اگر تو مرا حالا بیا تو شانه بزن زانو من هیچگاه نمی‌خوابم از هوش می‌روم دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می‌روم افتادنی که مرا میفتد هنگامۀ منی که میفتد معشوق جان به بهار آغشتۀ منی، منی، منی که مرا میفتد و می‌روم از هوش منی اگر تو مرا تو شانه بزن زانو منی از هوش می... و. - رضا براهنی / از هوش می‌روم.

Reza.barahani.mp36.09 MB

از_هوش_می‌روم_علیرضا_قربانی_@AlefSokout.mp36.76 MB

1098061012.mp34.72 MB

پای چپم آسیب دیده، بستمش و یه کوچولو درد می‌کنه، حالا می‌خوام پاشم با Modern Talking برقصم چون امروز بهترین روز زندگیم بود.

۱۰ اسفند، جمعه. Ich wart' seit Wochen auf diesen Tag.❤️❤️❤️

باور نمی‌کند دل مرگ خویش را نه، نه من این یقین را باور نمی‌کنم تا همدم من است نفس‌های زندگی من با‌خیال مرگ دمی سر نمی‌کنم. آخر چگونه گل خس و خاشاک می‌شود؟ آخر چگونه این همه رؤیای نونهال نگشوده گل هنوز ننشسته در بهار می‌پژمرد به جان من و خاک می‌شود؟ در من چه وعده‌هاست در من چه هجرهاست در من چه دست‌ها به دعا مانده روز و شب این‌ها چه می‌شود؟ آخر چگونه این همه عشاق بی‌شمار آواره از دیار یک روز بی‌صدا در کوره‌راه‌ها همه خاموش می‌شوند؟ باور کنم که دخترکان سفیدبخت بی‌وصل و نامراد بالای بام‌ها و کنار دریچه‌ها چشم انتظار یار سیه‌پوش می‌شوند؟ باور کنم که عشق نهان می‌شود به گور بی‌آنکه سرکشد گل عصیانی‌اش ز خاک باور کنم که دل روزی نمی‌تپد نفرین بر این دروغ، دروغ هراسناک. پل می‌کشد به ساحل آینده شعر من تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند پیغام به بوسه‌ی لب‌ها و دست‌ها پرواز می‌کند باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی یک ره نظر کنند. در کاوش پیاپی لب‌ها و دست‌هاست کاین نقش آدمی بر لوحه‌ی زمان جاوید می‌شود. این ذره‌ذره گرمی خاموش‌وار ما یک روز بی‌گمان سر می‌زند ز جایی و خورشید می‌شود. تا دوست داری‌ام تا دوست دارمت تا اشک ما به گونه‌ی هم می‌چکد ز مهر تا هست در زمانه یکی جان دوست‌دار کی مرگ می‌تواند نام مرا بروبد از یاد روزگار؟ بسیار گل که از کف من برده است باد اما من غمین گل‌های یاد کس را پرپر نمی‌کنم من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی‌کنم. می‌ریزد عاقبت یک روز برگ من یک روز چشم من هم در خواب می‌شود - زین خواب چشم هیچ‌کسی را گریز نیست- اما درون باغ همواره عطر باور من در هوا پر است. - باور / سیاوش کسرایی با دماوند خاموش.

باور - سیاوش کسرایی.mp35.57 MB

۹ اسفند، پنجشنبه.

۸ اسفند، چهارشنبه. آهنگ کودکانه با صدای شاعرِ ترانه! یک سری قسمت‌های این ورژن، با مال فرهاد فرق می‌کنه. عاشق اون جایی‌ام که در ترانه‌ی اصلی هم اومده: با اینا بهارو باور می‌کنم. در واقع حرف اصلی هم همینه.

هر شاخه‌ای روزشو داره.
+1
هر شاخه‌ای روزشو داره.

در فاصله‌ی دو روزه‌ام با ۱۹ سالگی، این را دیدم و دلم خواست سال بعد در این فاصله‌ همان‌جایی باشم که در سیصد قدمی‌اش گریه می‌کنم. تلاقی پیدا کردن این پست و حال امشبم جالب بود. خیلی خوشم آمد. هنوز هم بزرگسال نیستم، فقط شادم. و.

دانشکده هنرهای زیبا / ۸ ام اسفند ۱۴۰۳
در فاصله‌ی دو روزه‌ام تا ۲۰ سالگی، این تجربه‌ی وصف‌نشدنی حسابی به‌دلم نشست. واقعاً احساس عجیبی دارم، انگار همین دیروز بود که ۱۱ ساله بودم و در خیابان به جوانان سرکش زل می‌زدم و می‌گفتم «خوش به‌حالشان، بزرگ شدن و هرکاری دلشان بخواهد می‌کنند» حرف‌هایم شاید به‌شدت کلیشه‌ای به‌نظر‌‌ برسند، اما شوق و عطش بزرگ شدن به‌وضوح در من دیده می‌شد، چیزی که حتی دغدغه کودکان دیگر در آن سنین نبود. ۱۷ ساله شدم، ۱۸ ساله شدم، ۱۹ ساله شدم و دیگر خودم را نوجوان حساب نمی‌کردم و همچنان از نگاه‌م به کلمه‌ی «بزرگ شده» نرسیده بودم؛ اما حالا… حالا بسیار ترسناک است. انگار که زندگی واقعاً رنگ جدی بودن گرفته، کم کم باید به‌خودت بیایی و خامی‌هایت را ریشه‌کن کنی! زیرا تو دیگر «۲۰ ساله» هستی، مرز کودکی و بزرگ‌سالی که واقعیت زندگی را نمایان کرده. فرصت‌های جدید برای کشف دنیا، خودشناسی و تجربه‌های نو که هرکدام به نحوی به‌سراغ آزمایش کردن تو می‌آیند. 📈 @EnglishWithArya

۷ اسفند، سه‌شنبه. وقتی پخشش کردم مامان گفت این آهنگیه که من تو نوزده سالگی گوش می‌دادم. حالا بیست و یک سال گذشته و من تو نوزده سالگی گوشش می‌دم.

قلب من زندان است نقب در نقب فروبسته به هم غنچه‌ای ساخته از آهن سرخ قلب من قفل بزرگی‌‌ست ز خون. داغگاهی‌ست دلم غیرت، آن‌جا مجروح بی‌گناهی مصلوب و شجاعت در آن سیلی‌خور. قتلگاهی‌ست شقایق‌ها را. زخم‌ها را وَرَم آورده دلم [پای تا سر همه قلبم، قلبم می‌تپم، می‌تابم، می‌توفم] ای گلابی کبود! ای حباب تاریک! چه هواها که به سر داری در این خفقان. نه کلیدی جادو تا درِ قلعه‌ی فریاد بدان بگشایم نه چراغی پیدا که من این گود سیه‌چال به کس بنمایم. نهر خون جاری از آنست و جز بستر خون راه بر قلبم نیست. قلب من قاره‌ی مدفونی‌ست آرزوها اندر آن شبحی آدمگون عشق بی‌عطر، گدا خشم بی‌دندان، پیچان در خویش کینه، بی‌حربه، سر در کف، گم بیم، در اوج، عقابی‌ست عبوس. آه قلبم، چه هراسستانی‌ست. پشت دیوار دلم آسمانی‌ست چو نیلوفر سبز بال پرواز در آن همهمه‌ساز آفتابش خندان کهکشانش شط روشن در شب ای جدار عبث! ای یاوه حصار من چه نزدیک و چه دورم از نور! همه شب برمی‌آید از این شب صوت غمگینِ محبوسی از حجره‌ی تنگ: آه ای آزادی وطنم قلب منست قلب من زندانی‌ست. - شعر یونانی / سیاوش کسرایی هزار و سیصد و چهل و هفت‌.