پَرسه در پارسی۱
رفتن به کانال در Telegram
✒یادداشتها و درس گفتارهای ادبی مجتبی جعفری کاردگر نظرات و انتقادات خود را، از طریق آدرسهای زیر در میان بگذارید: @ordibehesht1979( تلگرام) @mojtabajafari1979(اینستاگرام) @V_A_Babaei
نمایش بیشتر555
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
-2230 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
دسامبر '24
دسامبر '24
+151
در 2 کانالها
نوامبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+10
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+3
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+4
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+9
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+6
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+10
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+12
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+18
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+13
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+36
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+34
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+32
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+36
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+14
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+9
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+12
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+4
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+9
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+11
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+34
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+31
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+25
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+24
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+6
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+9
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+8
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+6
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+11
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+20
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+12
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+29
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+54
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+95
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+42
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+3
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+5
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+1
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+56
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+33
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+20
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+21
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+37
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+1 094
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 12 دسامبر | +1 | |||
| 11 دسامبر | +9 |
پستهای کانال
تاثیر این محیط دور کردن ما از عالم است؛ از فهم، از ظرافت.
ما را با اندیشه و دانش و تبادلِ نظر بیگانه کردهاند. اینجا نه فکری هست، نه اندیشهای. فقط فرمانهایی که یکی از دیگری ابلهانهتر است، آمیخته با سرِسوزنی خشونت و بیرحمی. اینجا شاعران و فیلسوفان مطرودند و منفور. به پستترین غرایزمان فروکاسته شدهایم. به وحشیترین و حیوانیترین و غریزیترین قسمت از وجود خود رسیدهایم. هر کاری از دستشان برمیآمده کردهاند تا ما را تهی کنند از هر آنچه ممکن است به فکر کردن و اندیشیدن وابداردمان. شبها با خودم کلنجار میروم تا مثل هماتاقیهایم نشوم؛ مثل نظامیهای بیاراده شدهاند. بدون اینکه دم برآورند همه چیز را میپذیرند. گویی مغز خود را سپردهاند به صندوق امانات ایستگاهی گمشده. اینجا هستند. خرسند از چیزی که شدهاند، وقتشان را به شوخی و خنده میگذرانند یا آماده میشوند تا اوامر فرمانده را اطاعت کنند و سربازان خوبی باشند. ابداً امیدش را ناامید نمیکنند.
تادیب(روایت یک تحقیر)، طاهر بن جِلون، ترجمهی محمدمهدی شجاعی، انتشارات برج، چاپ پنجم، ۱۳۹۸، صص: ۱۲۴- ۱۲۵.
@parse_dar_parsi_1
| 2 | کهکشانهی متروک
من پر از نمیدانم، ناشکیب و ناخرسند
چون حماسه بی رستم، با سقوط خویشاوند
«در مداری از باطل» گرد خویش میگردم
کهکشانهای متروک، طرد و سرد و بیآوند
چون ترانهی «فرهاد» بی نشاط و دلخسته
آسمانهای بد رنگ، محو و گنگ و بیلبخند
«منزوی»تر از «سهراب»، «نصرت»ی به کارم نیست
بی«فروغ» و پژمرده، عاشقانهای در بند
یوسفم بن چاهی، ناچشیدهی شهوت
بیکرانه در خواهش، نبض تند پستان بند
در حصاری از تردید، شهربندِ تشویشم
چون حباب سرگردان، در تلاطم اَروَند
جاودانه خواهم ماند، در سکوت و گمنامی
همچو ماه در مرداب، بیمروّتی تا چند؟!
حاجتی به «بود»م نیست، من که خوب میدانم
تا ابد زمستانم، عُزلتی شرافتمند
ای سعادت غمگین، دیرپای خشمآهنگ
سایهات چه سنگین است، همچو برف در اسفند
زادهی غم و دردم، هم پیاله با افسوس
با امید «بیگانه»، با سراب هم پیوند
دکتر مجتبی جعفری کاردگر
@parse_dar_parsi_1 | 0 |
| 3 | چون دلقکانِ شهر، پیِ لوت و لقمهای
روزی هزار بار در آن جامهها شدن،
همراهِ دزد و جانی و جنگیر و فالبین
رسوایِ خاص و عام، به هنگامهها شدن
چون نقشهای الفیه شَلفیّه در قرون
اسطورهٔ وقاحت، در چامهها شدن،
در عرصهٔ قیامت و هنگامهٔ حساب
در زمرهٔ گروهِ سیهنامهها شدن،
آسانتر است، این همه، ای دوست! نزدِ من
تا زینتُالمجالسِ خودکامهها شدن
پ.ن:
لوت: غذا، طعام، اصطلاحی متداول خانقاه و تکیه درویشان و صوفیان
استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
از مجموعهی «طفلی به نام شادی»، انتشارات سخن، چاپ ششم، تابستان ۱۳۹۹، صص ۱۰۷- ۱۰۸
@parse_dar_parsi_1 | 0 |
| 4 | (ادامه از فرسته قبل 👆👆)
رمان با صحنهی رانندگی «الما» شخصیت اصلی و راوی داستان، آغاز میشود که با روحی نژند و جسمی پژمرده، تنها و مضطرب به همه چیز پشت میکند و در حالیکه همسر و دو فرزندش را ترک گفته؛ به ظاهر از زندگی خود؛ اما در واقع از «خود» دور میشود. طُرفه آنکه در این مسیر نه تنها نویسنده بلکه مخاطبان خود را نیز نه به عنوان قاضی، بلکه به عنوان همراه با خود میبیند.
تغییر اساسی زندگی «الما» از جایی شروع میشود که با اکانت اینستاگرامی زنی خوشرنگ و لعاب و در ظاهر بینقص به نام «سلست» آشنا میشود. جایی که ظاهر زندگی او را با باطن زندگی خود میسنجد. این زن رفتهرفته به یکی از مهمترین دغدغههای ذهنیِ «الما» بدل میشود. او با «سلست» تمرین میکند که زن دیگری باشد. میخواهد قوانین را زیر پا بگذارد، در لحظه زندگی کند و به جای توبیخ شدن، تشویق شود. حتی گرایشات «همجنسگرایانه» و نیروی ربایش عجیبی نسبت به او احساس میکند. از همین رو در جستجوی «هویت» گمشدهی خود دست به کار شگفتی میزند. به شوق دیدار او و رسیدن به آرمانشهر خود، همسر و فرزندان و ملال حاصل از این زندگی را رها میکند و تازه در پایان داستان است که میفهمد در آرزوی چیزی بودن، از رسیدن به مقصود بهتر است.
خواندن «شرم» خواندن ذهن یک زن در هزارتوی «تردید به خود» است. استعارهای است از به آگاهی رسیدنِ زن. شاید بیراه نباشد اگر بگوییم «گودمن» به تأسی از «سیمون دوبوار» معتقد است که «هیچکس زن متولّد نمیشود، بلکه تبدیل به زن میشود. این تمدن و جامعه است که زن را میسازد.»
راوی با سَیَلان مداوم به گذشته و حال(فلاشبک) و فراز و فرودهای خوشساخت، رکود و سکونِ برزخوار زندگی امروز و ذهنِ سرگردانِ زنی درمانده ميان خود و زندگی، ترس و عدم اطمینان از مهرِ مادری، احساس تنهایی و شکست، شیفتگی فزایندهی او به یک همزاد مجازی -که مثل یک ویروس، تمام زندگی زن امروز را درگیر کرده است-، هویت، فردیت، وفاداری، انتخاب، ازدواج، جبر زندگی در دایرهی قسمت و سایر مفاهیم عمیق فلسفی بشر مدرن را بر ژرفساخت داستانش گرته میزند.
دکتر مجتبی جعفری کاردگر
@parse_dar_parsi_1 | 0 |
| 5 | خوانشی از رمان «شرم»
این درست است که «هنر» مرزبندی جنسیتی نمیپذیرد؛ اما داستانهای «زنان» از لونی دیگر است و رمان «شرم» از آن دست کتابهای «زنانه» است، زنان واقعی؛ زنان خانهداری که با زندگی روزمره، همسر و فرزندانشان دست و پنجه نرم میکنند.
«شرم» -که به همّت نشر «بیدگل» و با برگردانِ شایستهی «نیلی انصار» رونمایی شده است- داستانی تلخ و پرتعلیق در ژانر «رئالیسم اجتماعی» از «مکِنا گودمَن» روزنامهنگار و نویسندهی آمریکایی است که در سال ۲۰۲۰ منتشر شد که البته با جنبههای روانشناختی قابل توجهی که دارد؛ به عنوان نخستین رمان این نویسنده توانست استقبال مخاطبان و تحسین منتقدان را به دست آورد.
«شرم» داستان تأمّل برانگیز، تأثیرگذار و پر از تعلیق زنی در انزوا است. راوی، زنی است سرشار از نگرانی و ترس که در میانهی هیاهو و بیداد نظامهای سرمایهداری(کاپیتالیسم)، در آشفتهبازارِ نقش مادری و جستجوی هنر معنادار، مانده و درمانده است. زنی در آستانهی میانسالی، با ظاهری آرام اما سرشار از تلاطم، با شخصیتی درهم شکسته و خودناباور، با روحی زخم خورده از جاهطلبیها و آرزوهایِ بزرگِ از دست رفته که ظاهر زندگی دیگران را مبنایی برای باطن زندگی خود قرار داده و در «هیچ» غرق است. در «نمیدانم» لزج و چسبندهای دست و پا میزند. کلاف سردرگم پرشها و پرسشهای ذهنی آرامش از او ربوده است و تلاش و ممارست او برای تغییر راه به جایی نمیبرد.
«الما»، همسر یک استاد دانشگاه است که دستی بر آتش نوشتن دارد. شبها پنهانی بدون اطّلاع دیگران روی کتابی کار میکند. کمی نقاشی میداند و میتواند با همین مایه از هنر، با نوشتن و تصویرپردازی کتاب کودکان، قراردادی نسبتاً پرسود با یک شرکت ببندد اما از آن سر بازمیزند و به جای آن با کارهای روزمره، شب و روزهایش را در خانهای روستایی در ایالت «ورمونت» میکُشد و خود و زندگی خود را وقف بزرگکردن فرزندانش «ادن» و «فین» میکند.
احساس تنهایی، شکست، روزمرگی و تکرار -که همچون هالهای شوم تمام زندگی او را فرا گرفته- از یکسو و به سرمنزل مقصود نرساندن هنری که پایه و مایهاش را داراست از دیگر سو، از او موجودی سرخورده و ملول و آزرده ساخته و همین تنشهای نامتوازن ذهنی، «الما» را به سمت پرتگاه «فرار از خود» سوق میدهد. ضربِ ضربانِ اضطرابِ ناگوارِ ناشی از بحران هویت، او را که حتی دریچهای به ازدحام کوچهی خوشبخت ندارد؛ به جنگ با «خود» فراخوانده است. او شرمسار وجود «خود» است. «شرم»ی که ملموس و محسوس است. در خلسهای از بيهودگی و استيصال تنها مانده و «خود»ش را نمیخواهد و کدام یک از ما پیش آمده که حتی برای لحظاتی خواستیم خودمان نباشیم؟!
«شرم» تصویری بنیادی و گیرا از زنی است که گرفتار فشار روانی است. دلزده از موسیقی تکرار، میکوشد تا با توسّل به هر طريقی، ذهن آشفته و پر تلاطمش را نظم ببخشد. او روح تازهای از این زندگی میخواهد اما نمیداند کیست و از زندگیاش چه میخواهد و تکرار این سؤال بیپاسخ او را در هم میشکند. استيصال، ترس از آينده و عدم اطمينانش از مادر خوب و کامل بودن، او را در تشویشی دمادم نگه داشته است. «شرم» واگویههای زنی است که میخواهد «خودش» نباشد. دست بستهی سرشت و سرنوشت زنانهی خود است که رویِ رهایی از آن نیست.
ساختار گره در گره «شرم» تصویری بنیادی و گیرا دربارهی فروپاشی آهستهی ذهنی زنی ارائه داده است که دندانههای برّان چرخهی تبلیغات نظام سرمایهداری(کاپیتالیسم) -که به خصوصیترین فضاهای انسان رخنه کرده است- و هجمهی گستردهی شبکههای مجازی او را بلعیده و از او موجود ناکامی ساخته که خود را کوچک و بیارزش میانگارد. «گودمن» با چابکدستی تحسینبرانگیز توانسته است تزلزل شخصیت و مختصات لايههای پيچيدهی روح و روان يک زن تحت تنش روانی را به خوبي ترسیم کند.
«شرم» حکایت یک تاول در حال ترکیدن است. چرخهی تکراری ذهن مشوّش زن خانهداری است مملو از حس جهانشمولِ ترس و نداشتن اعتماد به نفس که خودش به جان خودش افتاده است. ترس از مسئولیت، ترس از مادر بودن. ترس از محو شدن؛ ترسی که سرِ بازایستادنش نیست. در این فکر است که اطرافیانش او را به راستی دوست دارند یا محبتشان از سرِ نیازِ به اوست؟! با نوشتن میخواهد از تلخیِ جانکاهِ زندگی لبالب از کسالتِ روستاییِ خود بکاهد. از بدفرجامیِ بچهداری و خانهنشینی و حمایت بیحد و حصر شوهری که روی همه چیز سایه انداخته است؛ رهایی یابد. دریافت فاصلهی عميق ميان خود و همسرش که نقش او را به عنوان يک انسان گرفتار که در عين حال به دنبال معنای هنر، معنای عميق مادری و نقش مهم همسری است نمیبيند؛ شايد يکی از دلايل بارز او برای اين عصيان و آشفتگی ذهنی باشد.
(ادامه در فرسته بعد👇👇) | 0 |
| 6 | بدون متن... | 0 |
| 7 | +3 kharazmi-6-farsi.docx | 0 |
| 8 | بدون متن... | 0 |
| 9 | 📌 بینندهی این انیمیشن فوقالعاده باشید | 0 |
| 10 | ◾️پویانمایی «شام اقلیت»
◾️کارگردان: ناسوس واکالیس
شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi | 0 |
| 11 | #تیزهوشان
#نمونه
📣 آزمون نمونه دولتی و تیزهوشان ۱۴۰۳ به صورت مشترک برگزار خواهد شد.
مرکز ارزشیابی و تضمین کیفیت نظام آموزش و پرورش از برگزاری آزمونهای مشترک ورودی مدارس استعدادهای درخشان و نمونه دولتی برای سال تحصیلی ۱۴۰۴ – ۱۴۰۳ خبر داد.
🔻متن این اطلاعیه به شرح زیر میباشد:
وزارت آموزش و پرورش، آزمون های ورودی مدارس استعدادهای درخشان و نمونه دولتی (پایه دهم دبیرستان ها و هنرستان ها)، برای سال تحصیلی ۱۴۰۴ – ۱۴۰۳ همزمان برگزار می شود و متقاضیان شرکت در این آزمون به سوالات مشترک پاسخ خواهند داد.
پیشتر، آزمون مدارس نمونه دولتی و مدارس استعداد درخشان به صورت جداگانه برگزار میشد. مطابق بخشنامه معاونت آموزش متوسطه وزارت آموزش و پرورش، ملاک شرکت در آزمون ورودی پایه دهم مدارس نمونه دولتی، کسب حداقل معدل کتبی « ۱۷» در ارزشیابی پایانی نوبت دوم (معدل نمرات خرداد بدون اعمال نمرات تکوینی) برای فارغ التحصیلان پایه نهم است.
هر داوطلب صرفاً میتواند در نمونه برگ تقاضای ثبت نام، یک رشته تحصیلی از شاخه نظری(علوم تجربی، ریاضی فیزیک، ادبیات و علوم انسانی، علوم و معارف اسلامی) را انتخاب کند.
📆 داوطلبان برای دریافت شیوهنامه و ثبتنام در آزمون ورودی، از روز سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۳ تا روز جمعه ۲۵ فروردین۱۴۰۳به سامانه پنجره واحد خدمات الکترونیک وزارت آموزش و پرورش به نشانی my.medu.ir مراجعه کنند.
✅همه مراحل ثبتنام، دریافت کارت ورود به جلسه، اعلام نتایج، درخواست تجدید نظر و دریافت پاسخ آن، از طریق سامانه یادشده انجام خواهد شد. | 0 |
| 12 | بنشین تماشایت کنم
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کردهام، بنشین تماشایت کنم
الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم
گلهای باغ شعر را زیب سراپایت کنم
بنشین که با من هر نظر، با چشم دل، با چشم سر
هر لحظه خود را مستتر، از روی زیبایت کنم
بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم
بوسم تو را با هر نفس، ای بخت دور از دسترس
ور بانگ برداری که بس! غمگین تماشایت کنم
تا کهکشان، تا بینشان، بازو به بازویت دهم
با همزمانی، همدلی، جان را همآوایت کنم
ای عطر و نور توامان یکدم اگر یابم امان
در شعری از رنگینکمان بانوی رویایت کنم
بانوی رویاهای من، خورشید دنیاهای من
امید فرداهای من، تا کی تمنّایت کنم؟
فریدون مشیری
چارتار ( آرمان گرشاسبی)
@parse_dar_parsi_1 | 0 |
| 13 | (ادامه از فرسته نخست☝️☝️)
«استانیسواف» مملو از ابهام، دوگانگی و تردید در آستانهی فصل سرد زندگی خود ایستاده است تا اینکه «عشق» در هیئت «مالینا» خاطر ناسازش را برمیآشوبد. این جای خالی عشق است که دهان باز کرده و حال و گذشتهاش را میبلعد: «ناخوش احوال بود، اما نمیدانست از دردِ عشق بود یا بیماری. او از هیچکدام چیزی نمیدانست. هم عشق و هم مرگ را اولین بار بود که تجربه میکرد.»
در مقابل، «بولِسواف» نیز که با مرگ همسرش از نظر روحی نابود شده و خود را در جنگلی منزوی پنهان کرده و بر نبود همسرش حسرت میخورَد؛ با ورود برادر و دیدن عشقبازیهای او با «مالینا» به آغوش همیشه بازِ عشق پناه میبرد.
بهرهگیری هوشمندانهی «ایواشکیهویچ»در انتخاب طبیعت وحشی به عنوان «فضا» و درختان توس در وجهی «نمادین» تحسین برانگیز است. فضای سرد داستان به روابط سرد و اختلاف دیدگاه عمیق بین دو برادر دامن زده و درختان توس که مرکز ثقل داستان است؛ ضمن ایفای نقشی نمادین در خلق تصویر عناصر متضاد «هستی» و «نیستی»، به عواطف و احساسات دوپهلو و مبهم شخصیتهای داستان افزوده است. سفیدپوشی درختان توس، نمادی از امید و سرزندگی و ظرافت و شکنندگی آنها تداعیگر مرگ و نیستی است. توصیف عینی و جزئینگر آرامگاه «باشا»، همسر «بولِسواف» در مأمن درختان توس، به رازوارگی متن افزوده و عنوان داستان و حتی صلیب روی قبر «باشا» که از چوب درختستان توس است؛ وجههی افسونگرایانهای به ماهیت کلی داستان بخشیده است. ضمن آنکه، «اولا» فرزند خردسال «بولسواف» را نماد بکارت دست ناخوردهی زندگی برادران قرار گرفته که با بیتوجهی به او پژمرده و ناشکفته مانده و «پیانو»ی کرایهای برادر کوچکتر نیز، سمبل روح زندگی است که در جدال با مرگ است.
«درختستان توس» داستانی است خواندنی و فراموش نشدنی؛ واقعگرا با نثری شیوا، روان و جذّاب؛ با توصیفات و فضاسازیهای پرمایه و جاندار؛ از درهم پیچیدن و فرو ریختن «جسم» و «روح». توصیف لحظات پیش از مرگ استانیسواف و تصویر اضطرابها و ترسهای پیش از مرگ که بهمنوار از ابتدا تا انتهای داستان گسترش مییابد؛ به اثر جنبهی تراژیک داده و صحنههای تلخی را رقم زده است.
دکتر مجتبی جعفری کاردگر
@parse_dar_parsi_1 | 0 |
| 14 | «یاروسواف ایواشکیهویچ»(۱۹۸۰-۱۸۹۴م.) شاعر، نمایشنامهنویس، مترجم و نویسندهی لهستانی است که فراز و نشیبهای دو جنگ جهانی و دورهی جنگ سرد را تجربه کرده و در کارنامهی خود حواشی و وقایع جنجالآمیز بسیاری دارد. فرصتطلبیهای سیاسی، قرار گرفتن در بدنهی حکومت، همسویی با نیروهای سرکوبگر، مشارکت فعال در تهمت و افترا به لهستانیهای جلایِ وطن کرده طی حاکمیت کمونیسم، از او نویسندهی نامحبوبی ساخته که موجب شده تا اندکی پس از فروپاشی بلوک شرق، نام او از کتابهای درسی حذف شود. با این احوال «ایواشکیهویچ» به یُمن خلق آثار داستانی روانکاوانهی خود چهاربار نامزد دریافت جایزهی نوبل شده است.
تا پیش از جنگ جهانی دوم شعر او مورد ستایش قرار میگرفت، اما پس از آن و به طور خاص، به نثر داستانی، به ویژه داستانهای بلند(نووِلا) و کوتاه خود شهره شد.
«درختستان توس» از جمله داستانهای بلند(نووِلا) اوست که از سوی نشر چشمه، تحت عنوان مجموعه کتابهای «برج بابِل»، با ترجمهی «شبنم سعادت» پیشکش بازارِ ادب شد و با استقبال مخاطبان مواجه گردید.
«درختستان توس» یک رمان فلسفی و نمادین است که بر مبنای تفکرات و عقاید روانکاوانهی «زیگموند فروید» شکل گرفته و اقتباس سینمایی «آندره وایدا» فیلمساز برجستهی لهستانی را در پی داشته است. داستانی است با ظاهری ساده، ساختی محکم، روایتی خوندار و پیرنگی یکدست که بر خطّی مستقیم استوار است. آغاز، میانه و فرجام دارد و هیچ رویداد نامحتملی که خواننده را به حیرت وا دارد و منطق باورپذیری اثر را خدشهدار کند؛ در آن دیده نمیشود. زبان این اثر در تعاملی دلنشین با فُرم و ساختار، ساده و بیپیرایه و به دور از حشو و زوائد کلامی است. گرهها و کشمکشهای داستانی با موضوع اصلی آن یعنی «مرگ» و «زندگی» همخوان است و نویسنده در ایجاد وحدت درونی اثر و ارتباط حوادث و اشخاص، موفّق عمل کرده است.
اتمسفر ذهنی «ایواشکیهویچ» در آفرینش داستان، ییلاق سرمازدهی دوردستی در لهستان است. فضاسازی، گفتگوها و ساحت توصیف داستان، کاملاً متّکی بر صحنهپردازی است. «فضا» در این داستان تابع رویدادهاست. فضایی کم تحرّک و مسکوت که بهجای توصیف روایت میشود.
«درختستان توس» که از منظر دانای کل روایت میشود؛ داستان دو برادر است که هر یک شیوهای منحصربهفرد در رویارویی با مرگ در پیش میگیرند. برادر بزرگتر(بولِسواف) به شدت افسرده و دلسرد، با روحی درهم شکسته از مرگ همسرش «باشا» که با دست خودش در جنگلی پرت دفن کرده و تارِک دنیا شده و با دختر خردسالاش، «اولا»، در ملک شخصی جنگلیاش زندگی میکند و آن یکی(اِستانیسواف) سرشار از شور و هیجان زندگی امّا با جسمی درهم شکسته از بیماری سِل، از آسایشگاه مسلولین به کلبهی جنگلی برادر آمده تا آخرین نُتهای نوشته و نانوشتهی زندگی خود را بر پیانویِ اجارهایِ خود بنوازد و بگذرد. یکی رودرروی مرگ و دیگری زخم خوردهی مرگ. یکی اسیر چنگال مرگ اما تشنهی زندگی و دیگری مبهوت ابهت مرگ. یکی میتواند زنده بماند و به زندگی ادامه دهد اما در آرزوی مرگ است و دیگری خواهان زندگی است، اما باید بمیرد.
محور اصلی کتاب، تقابل «مرگ» و «زندگی» است با وساطت معجون دلفریب «عشق». در یکسویِ ماجرا «اِروس»(غریزهی زندگی) ایستاده است و در سوی دیگر «تاناتوس»(غریزهی مرگ) جولان میدهد. در منظومهی فکری «فروید» تمام غرایز به یکی از دو طبقهی اصلی میرسند: «اِروس» به معنی عشق جنسی، که در اسطورههای یونان خدای عشق بود؛ زندگی را حفظ میکند و بقای فردی و اجتماعی را تضمین میکند و دیگری قطب مقابل آن یعنی«تاناتوس» که در اساطیر یونانی برادر خدای خواب (هوپنوس) پنداشته میشد و الههی تخریب و مرگ بود. فروید مدعی بود که لذت، نه تنها با بقا و زندگی که با مرگ هم در ارتباط است. به این ترتیب، اصل «لذّت» که در تفکّر فرویدی جایگاهی مرکزی داشت، به طور همزمان با دو نیروی متعارض زندگی و مرگ پیوند میخورد. مطابق با تعریف زیگموند فروید از نحوهی عملکرد غرایز انسانی، تمامی جهت گیریهای اعمال و رفتارهای انسان از عملکرد متضاد دو غریزه اروس و تاناتوس سرچشمه میگیرد؛ «اروس»، مظهر سازندگی است و زندگی میبخشد و در تقابل با آن «تاناتوس»، مظهر مرگ و تخریب است. در داستان مورد بحث نیز، جلوههای تقابل و نبرد بین غرایز دوگانهی فرویدی آشکارا مشاهده میگردد. انسان در داستان «درختستان توس» موجودی است که مابین نبرد دایمی دو غریزهی متضاد مرگ و زندگی گرفتار آمده که در تعامل و تقابل با یک دیگر معنا مییابند.
«یاروسواف ایواشکیهویچ» در این اثر داستانی -که به شدت همذاتپنداری خواننده را با خود همراه میبیند- روایتگر داستانی عمیق و دروننگر از تقابل یا همراهی انسانها در برابر مقولههای ازلی و ابدی احساسات، عشق، روابط انسانی، گذر زمان در برابر مرگ و زندگی است.
(ادامه در فرسته دوم👇👇) | 0 |
| 15 | بدون متن... | 0 |
| 16 | كه جان را فرشِ مادر میتوان كرد...
#مولانا
#روزمادرخجسته
@parse_dar_parsi_2 | 0 |
| 17 | (ادامه از فرسته دوم👆👆)
تفاوت حجم اصلی و ترجمهی کتاب شاهد صادقی است که با وجود شخصیتهای کاریکاتوری، شوخ، نامأنوس، هتّاک، بیآداب و ترتیب، کودن، بیشعور، عبوس و بسیار بددهن، جناب آقای پیمان خاکسار، مترجم کتاب، راه دشواری را برای عبور از تیغ تیز ممیّزی و سانسور پیموده و با رِندی تام و تمام، از پس دقایق ظریفش برآمده است.
«عامه پسند» برخلاف نامش داستان عوام فهم و همه شمولی نیست. بیان صریح، گفتمان گزنده، نثر ناخوشایند و لحن چرکینش خود هجویهای است بر بد نوشتن، بر عامیانه نوشتن. هزل نامهای است در رثای رمان امروز. مِتافلسفهای است با نگاهی دیگرگون به بنیاد آفرینش. دهانکجی تمسخرآمیزی است بر ذائقهی دهان دریدهی مخاطبِ ادبیات نافهمِ زبان نادانِ دمِ دستی خوانِ مدرن. نقد طنزگونهای است بر شیوه و سلیقهی چرندیات نویسان عصر که در غث و سمینشان بازماندهاند. کمدی سیاهی است از سبکهای رايج و جريانهای نثر. نیشخند بیرحمانهای است بر پیکرهی رو به نابودیِ جامعهی سرمایهداری و فرهنگ و هنر و سیاست و فلسفه. «عامه پسند» با چنین تخیّلی قوی، موسیقیِ تکرارِ ناهنجاری است که فرا و ورای یک داستان معمولی رخ مینماید. قلم طنّازانه و زهر کلام فوقالعادهاش، پتک محکمی است بر شیوه و سبکهای رایج و فلسفهی نگارش رمان در حیات نویسنده. ساختار فانتزیوارَش، گویای مفاهیم تلخ و ناخوشایندی است که به مذاق مخاطب عامی امروز خوش نمینشیند. تصویرِ عیان و نمایش برهنهی ذات حقیقی و زَروَرَق پیچ آدمهای امروز است. چارلز بوکفسکی محصول خشونت عریان مدرنیسم است؛ از همینرو تمام خشونتش را در قلمش جاری و ساری میسازد. «عامه پسند» وداع تلخ اما عجیب بوکوفسکی است از نویسندگی و زندگی. دعوت نامنتظرهای است از نویسندهی دگراندیش آمریکایی که با لحنی خشن، بدبینانه، کنایهآمیز و تکاندهنده، خوانندگان و خواهندگانش را برای آخرینبار به صحنههایی آشنا از روابط جنون و مرگ فرامیخواند. بر همین اساس برای خواندن «عامه پسند» باید بتوانید با ذهنیت نویسنده ارتباط برقرار کنید؛ وگرنه این کتاب برای شما جذابیتی نخواهد داشت. برخی از کتابها نباید از فرهنگ خود خارج شوند. و «عامه پسند» چنین کتابی است.
«ای بیخبران! شکل مجسّم هیچ است
وین طارم نُه سپهرِ اَرقم هیچ است
خوش باش که در نشیمن کون و فساد
وابستهی یک دَمایم و آن هم هیچ است»(خیّام)
دکتر مجتبی جعفری کاردگر
@parse_dar_parsi_1 | 0 |
| 18 | (ادامه از فرسته نخست☝️☝️)
«عامه پسند» -که بوکفسکی در پیشانیِ کتاب آن را به «بد نوشتن» پیشکش میکند- داستانی شخصیتمحور، شوخ، تلخ، پراستعاره و پارادُکسیکال از برش چندروزهی زندگی یک کارآگاهِ خصوصیِ دون پایه و ناامید و جاهلنما و الکلی و شکست خورده و بدبینِ عجیب با مشتریهایی عجیبتر به نام «نیکی بلان» است که کاملاً تهی، تنها و بدون معنا زندگی میکند که در هر لحظه تداعیگر نویسندهاش است.
او در ابتدا به وسیله زنی به نام «بانوی مرگ» استخدام میشود تا رماننویس فرانسوی، «لویی فردینان سلین» -که سالها پیش درگذشته است- را پیدا کند. سپس، سر و کلهی مردی پیدا میشود که به همسر خود مشکوک است و از بلان میخواهد تا از راز خیانت او پرده بردارد؛ بلان هم افزون بر سلین، مجبور میشود به دنبال یک بیگانهی فضایی که جسم دیگران را میرباید، بگردد. در آخر، یک مشتری دیگر هم به سراغ بلان میرود و از او میخواهد فردی یا چیزی را به نام «گنجشک قرمز» پیدا کند و بلان در تلاش است این پروندهها را همزمان حل کند.
«بلان» با اخلاق لاقیدانه، روحیهی آزادمنشانه و سخنان طنّازانه و شخصیت پارانوئید که به شدّت یادآور شخصیت «نوذر» در رمان «مدار صفر درجه» احمد محمود است؛ استعارهی تمام عیاری است از ابتذال، تیرگی، تنهایی، رکاکت و بیهودگیِ دلمشغولیهای انسانِ عصر نوین در چنبرهی زندگی بیروح و ماشینزدهاش. نیکی بلان افسرده، بلاتکلیف و سردرگم است. انسان گریز و هستی ستیز است. در آسمان هستیاش هیچ ستارهای سوسو نمیزند. از آدمها دل خوشی ندارد و از آنها متنفّر است. ملول از یکنواختی و بیمعنایی زندگی است و با روحیهای ساکن و پوچ مآبانه، مرگ را پایان همه چیز میداند که دست کم در ادبیات کهن ما مفهومی دراز دامن دارد:
«هیچ اگر سایه پذیرد، منم آن سایهی هیچ
که مرا نام نه در دفتر اشیا شنوند» (خاقانی)
با این وجود عنصر نامآشنای «مرگ» که در این رمان حضوری پررنگ دارد؛ نه تنها به طریق معمول، شبحِ کریهِ مهیبِ داس به دست نیست؛ بلکه کاملاً برعکس، در شمایل بانویِ زیبارویِ فریبندهای جلوهگری میکند که در پی اغوای آدمهای قصّه است.
نثر ناپاکیزه و ویرایش نشدهی نویسنده بیانگر نوعی نگاه تیره و نیهیلیستی به همراه چاشنیِ طنزِ فلسفیِ تلخ نسبت به زندگی و آدمها است که بر سراسر داستان حکمفرماست. بوکفسکی هر جا که فرصت کرده بر اسب پوچی نشسته و شهسوارانه تاخته و فاجعهبار بودن این زندگی را گوشزد کرده و طُرفه آنکه در این مسیر، خواننده را نیز با خود همراه ساخته است. نگاه پوچگرایانی غیر فلسفی که به دنبال یافتن چرایی و پاسخ نیست. بیشتر زمان داستان از تکگویی و گفتوگوهایی با درونمایهی نگاه به زندگی و با چاشنی بذلهگویی تشکیل شده است که بین شخصیتهای قصّه ردوبدل میگردد.
«عامه پسند» داستانی است اَبزورد، که با ساختارهای قاعدهمندِ یک رمان تا حدودی فاصله دارد. نثر پراکنده، نبودِ یک پلات و خط داستانی مشخص که پراکندگی خرده روایات با ابعاد کوچک در تمام کتاب، خط سیر اصلی و روایت کلی کتاب را دچار نوعی اغتشاش و بیثباتی میکند. بوکفسکی با روایتی خطی و بدون بهره¬گیری از زمان¬پریشیِ مألوفِ رمان¬هایِ مدرن، با جابجایی عامدانهی مرزهای «رئال» و «سوررئال» مخاطب را درگیر فضایی جدید میکند.
(ادامه در فرسته سوم👇👇) | 0 |
| 19 | بوکفسکی، «بدبین» یا «واقع بین»؟
«نبوغ، تواناییِ گفتنِ چیزی عمیق، به روشی ساده است.»( چارلز بوکفسکی)
«هاینریش چارلز بوکفسکی»(۱۹۲۰-۱۹۹۴م.) شاعر و نویسنده صاحب سبکِ آمریکاییِ زاده آلمان، -که در کارنامه شگفتانگیز خود بیش از هزار شعر، صدها داستان کوتاه و شش رمان دارد- هنرمند غریبی است. هم دوستش دارند و هم به همان میزان محبوبیتش مغضوب است.
ادبیاتِ ستیزنده و ستیهندهاش نیز عجیب و مخصوصِ خودش است. به همان شیوه مینویسد که زیسته است. آفرینشگری است که وجوه رنگینکمانیِ هنر را در سویههای تاریک و زشت و پلشت میجوید. در به تصویر کشیدن زشتیهای پنهان زیر زیباییها، مهارت زیادی دارد. تند، صریح و بددهن است. عاشق نوشیدن الکل است. در برابر هنجارهای قاعدهمند عصر مدرن میایستد. در پرداختن به دغدغههایش اِبایی ندارد. خطا بر قلمِ صُنعاش رواست. خشونت جزء ذاتی نوشتههایش است و در به کار بردن دُشواژههای دور از ادب، گستاخ و خیرهروی است. انزجار و مردم گریزی نیز آشکارا در اغلب نوشتههایش به چشم میخورد. نگران قضاوتهای دیگران نیست و کوچکترین اهمیتی برای انتقاد دیگران قائل نیست. اما با تمام این احوال، هرگز به دنبال ظاهر سازی نیست و در تمام آثارش «خود» واقعیاش را میجوید. این فلسفهی گزنده و تلخ از نویسندگی و مانیفست فکری او با نوشتهی روی سنگ قبرش یعنی « تلاش نکن»(Dont Try) خودنمایی میکند. با همین سبک خاص -که «رئالیسم کثیف»اش خواندهاند- شور و شر خاصی در سپهر ادبیات جهان به پا کرد. کتابهایش به دهها زبان مختلف ترجمه شدهاند و او را یکی از مؤثرترین نویسندگان زمان خودش میدانند. زمانی که درسال ۱۹۶۹ پس از ۱۱ سال، کار در ادارهی پُست را رها کرد تا نویسندهای تمام وقت شود؛ به دوست و مترجم آلمانی آثارش نوشته بود: «دو راه داشتم، در ادارهی پُست بمانم و ديوانه شوم، يا نويسنده بشوم و گرسنگی بکشم. انتخاب من گرسنگی بود.»
«عامه پسند» ششمین و آخرین رمان بوکفسکی است که در سال ۱۹۹۴ با نام اصلی (Pulp) به چاپ رسید.
این رمان -که برخی آن را بهترین اثر داستانی بوکفسکی میدانند- سوگنامهی انسان تهی از معنای عصر مدرن است که به رغم ساختار معمّایی-پلیسی گونهاش، بافتاری نهیلیستی(پوچ گرایی) دارد. نمود موتیفهای تکرار شوندهای همچون «معناگریزی»، «تنهایی»، «پوچی» و «مرگ» ماهیت رمان را به شیوهی تفکّر روانشناسان اگزیستانسیال نزدیک کرده است.
سنگینیِ مفهومِ مرگ، چون بختکی بر سراسر رمان سایه افکنده و خود تبدیل به یکی از شخصیتهای داستان شده است. مرگ اندیشیِ غالبِ نویسنده در این اثر شاید بیارتباط به نزدیکی فراوان نویسنده به مرگ نباشد که در عمر هفتاد و چهار سالهی خود بارها و بارها با آن چهره به چهره شده و هنگام نوشتن این رمان نیز با بیماری سرطان پنجه در پنجه شده است. در سی و پنج سالگی در اثر خونریزی حاد معده، در شرف مرگ بوده است، در چهل و یک سالگی اقدام به خودکشی کرده است، در شصت و هشت سالگی گرفتار بیماری مرگبار سل شده است، در هفتاد و سه سالگی به سرطان خون مبتلا شده است، و نهایتاً بر اثر ابتلا به بيماری ذاتالرّيه به دنبال ضعف جسمانی ناشی از سرطان درگذشته است. میتوان مدّعی شد که دیدگاه بوکفسکی در این کتاب نسبت به مرگ، متأثّر از بیماری اوست. زندگی و مرگ در سویههای آشکار و پنهان تفکّر بوکفسکی، دو روی سکّهی هستیاند که نمیتوان با تجاهل و تغافل به انکار آن برآمد.
(ادامه در فرسته بعد👇👇) | 0 |
| 20 | بدون متن... | 0 |
