fa
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

رفتن به کانال در Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

نمایش بیشتر
3 295
مشترکین
+324 ساعت
+277 روز
+11630 روز
آرشیو پست ها
بهمن سال سه.
بهمن سال سه.

And at the end of the day what was left was the young love we found, wishes we made to the dim light of sunsets, people who'v
And at the end of the day what was left was the young love we found, wishes we made to the dim light of sunsets, people who've been there to pull us out, melodies that never turned out the way they should but we kept playing anyhow, and poets who reached out to elevate our soul. And you know what a mesmerizing little life it is: To be young, and in love.

A rose for Emily, William Faulkner .pdf3.22 MB

یک_گل_سرخ_برای_امیلی،_ویلیام_فاکنر.pdf7.57 MB

داستان نهم: گل سرخی برای امیلی اثر ویلیام فاکنر گفته‌شده معروف‌ترین و محبوبت‌ترین اثر فاکنره. بعد از این‌که خوندین بیاین در موردش صحبت کنیم.💗 داستان، غافل‌گیر‌ی‌ای از جنس رمان امیلی‌ ال داره.

این داستان شبیه تجسم یک فیلم سینمایی بود. یک فیلم آروم ژاپنی. دوست داشتم تمامش رو این‌جا تایپ کنم.

من به هیچ‌وجه نمی‌دانم در دنیا باید چه‌کار کنم. بی‌دردسرترین کار این است که بلافاصله فنجان قهوه‌ام را در نعلبکی بگذارم. گفت‌وگو را با یک نکته‌ی بامزه فیصله دهم، صورت‌حساب قهوه را بپردازم و بعد به اتاقم بازگردم. اما درون سرم، همیشه چیزی چرخ می‌خورد. بعضی‌وقت‌ها این‌طور می‌شود. توضیح‌دادنش سخت است. شبیه یک شم درونی است. نه، آن‌قدر واضح نیست که بتوان آن را شم نامید. یک چیز پنهان است که بعد از آن لحظه، دیگر نمی‌توانم به‌خاطرش آورم. در چنین مواقعی، معمولاً ترجیح می‌دهم شخصاً وارد عمل نشوم. وقتی از پیشرفت موقعیت خسته می‌شوم، از جریان امور کناره می‌گیرم. [سگ کوچک آن زن در زمین، هاروکی موراکامی]

همه‌چیز در این داستان close-up بود. پر از صحنه‌های داستانی زیبا🤍🤍

سه‌شنبه، وقتی روی کاناپه نشسته بودم، پیرمردی از پله‌ها پایین آمد. به‌نظرم هفتادوپنج‌ ساله بود، با موهای خاکستری و یک عینک. او دمپایی پوشیده بود، شلوار راحتی خاکستری و یک لباس آستین بلند. لباس‌ش هیچی لکی نداشت و با وقت اتو شده‌‌بود. پیرمرد قد بلندی داشت و سرحال به‌نظر می‌رسید. من را یاد یک مدیر دبیرستان می‌انداخت که به تازگی بازنشسته شده‌است. گفتم: سلام جواب داد: سلام - می‌توانم این‌جا سیگار بکشم؟ گفتم: البته، راحت باشید. پیرمرد کنار من نشست و یک سیگار از جیب شلوارش بیرون آورد. کبریتی آتش زد، سیگارش را روشن کرد. به کبریت فوت کرد و آن را در زیرسیگاری انداخت. در حالی‌که به‌آرامی دود را بیرون می‌داد، گفت: من در طبقه بیست و ششم زندگی می‌کنم، با پسرم و همسرش. آن‌ها می‌گویند خانه پر از دود می‌شود؛ برای همین همیشه وقتی می‌خواهم سیگار بکشم، این‌جا می‌آیم. شما سیگار می‌کشید؟ به او گفتم: دوازده سال پیش ترک کردم. پیرمرد جواب داد: من هم باید ترک کنم. من هر روز فقط دو نخ سیگار می‌کشم، برای همین نباید زیاد سخت باشد. اما می‌دانی، رفتن به مغازه برای سیگار خریدن و آمدن به این‌جا برای سیگار کشيدن، خودش کمک می‌کند وقت بگذرد. من را به تحرک وامی‌دارد و نمی‌گذارد زیاد فکر کنم. گفتم: یعنی می‌گویید برای سلامتی‌تان سیگار می‌کشید. پیرمرد با نگاهی جدی گفت: دقیقاً. [کجا ممکن است پیدایش کنم، هاروکی موراکامی]

راستی! انتخاب امروز.
راستی! انتخاب امروز.

گفت: این روزها کمی افسرده به نظر می‌رسی. گفتم: واقعاً؟ گفت: حتماً نیمه‌شب‌ها زیادی فکر می‌کنی. من فکر کردن‌های نیمه‌شب را کنار گذاشته‌ام. - چه‌طور توانستی این‌کار را کنی؟ او گفت: هر وقت افسردگی به سراغم می‌آید، شروع به تمیز کردن خانه می‌کنم. حتی اگر دو یا سه صبح باشد. ظرف‌ها را می‌شویم، اجاق را گردگیری می‌کنم، زمین را جارو می‌کشم، دستمال ظرف‌ها را در سفیدکننده می‌اندازم، کشوهای میزم را منظم می‌کنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد اتو می‌کشم. درحالی‌که با انگشت، مشروبش را هم می‌زد ادامه داد: آن‌قدر این کار را می‌کنم تا خسته شوم، بعد چیزی می‌نوشم و می‌خوابم. صبح بیدار می‌شوم و وقتی جوراب‌هایم را می‌پوشم، حتی یادم نمی‌آید شب قبل به چه فکر می‌کردم. گفت: آدم‌ها در ساعت سه صبح به هرجور چیزی فکر می‌کنند. همه ما این‌طور هستیم. برای همین هر کدام‌مان باید شیوه مبارزه‌ی خود را با آن پیدا کنیم. گفتم: شاید حق با تو باشد. [فاجعه معدن در نیویورک، هاروکی موراکامی]

یک روز دیگر مثل باقی روزهاست. صبح شیر را در ظرف ملامینی گرم می‌کنم، قهوه را در موکاپات می‌ریزم و تا دم بکشد کمی از جدول شرح در متنی که گوشه‌ی میز ناهارخوری‌مان جای گرفته، حل می‌کنم؛ این قسمت به اتاق انتظار می‌ماند. خانم سارا در کانالش از آیین‌های خاصی نوشته‌است که مثلن دوست دارد بچه‌اش بداند شام غروب‌ جمعه همیشه پیتزاست و این‌که خوب است آدم‌ها آیین‌های ختم به آرامش خود را پاس بدارند. بعد از خواندن متن او، به تکاپوی یافتن آیین‌های خودم افتادم و دیدم ایستادن مقابل کابیت ماگ‌ها و فنجان‌ها یکی از همان‌هاست. مقابل قفسه‌ ایستادم تا مناسب با احوالاتم یک فنجان انتخاب کنم مثل باقی روزها، اما ناراحت می‌شوم از این‌که فقط همین یک آیین را در بساط دارم. دیشب خواب دیدم دندان پیش‌م افتاده‌است و دهان‌م پر از خون شده و خون طعم آهن دارد. صبح در گوشی تعبیر خواب افتادن دندان را چک می‌کنم؛ ترسناک‌‌ است. شانه بالا می‌اندازم و در ذهن می‌گویم "من که باور ندارم و فقط تفننی سرچ کردم" که نترسم. بعد بلافاصله داستان کوتاهی از موراکامی می‌خوانم که درباره‌ی مرگ است و دلم می‌خواهد گوشی را بردارم و به کسی زنگ بزنم. دلم خیلی‌چیزهای دیگری هم می‌خواهد، اما فعلن دور، دور خواستن و نشدن است. کسی برای‌م ناشناس فرستاده که نظرت در مورد بالا رفتن دلار چیست و فکر می‌کنم چرا یک‌ نفر باید از من چنین سؤالی بپرسد. من فقط دوست دارم آیین صبح خودم را به‌جای بیاورم، فایل داستان‌های روز سه‌شنبه را آماده کنم، بنویسم، به میم فکر کنم و در جایی که بارقه‌ی نوری روی آن افتاده بنشینم، مثل باقی روزها.

photo content
+1

عمر شادی امروزم به کوتاهی عمر همان دانه‌های برفی بود که ننشسته، آب شدند. صبح که دیدم طلوع نارنجی همیشگی روی دیوار نیست، پرده را کامل کنار کشیدم؛ برف تمام شب بی‌صدا باریده‌بود. همه را خبر کردم. فکر کردم امروز توپ هم نمی‌تواند تکان‌م دهد، اما چیزهایی کم‌تر از توپ هم توانستند و همین یک ساعت پیش از نهایت ناتوانی در حرف زدن، از نهایت داشتن حس تقصیر در عین بی‌گناهی و اضطراب از وضعیتی که همه در آن رنج می‌بریم و به منزوی‌شدن می‌کشاندمان، دستان‌م را جلوی صورتم گرفتم و بی‌صدا گریه کردم. انگار هر روزی که از خواب بیدار می‌شوم، با ذهنی بکر و روحیه‌ای دست‌نخورده خانه را ترک می‌کنم و این روح تا به خانه برگردد هزار بلا سرش می‌آید.

Repost from N/a
یه برفی اومده که نگو. و من خیلی خوشحالم. انگاری داره قلبم لمس می‌شه.

بالاخره پشت پنجره برف نشست..
بالاخره پشت پنجره برف نشست..

بچه‌ها خیلی خوشحال شدم صحبت کردیم، از حضور تک‌تک شما ممنونم باز به رسم هر بار؛ هر کتابی این‌جا معرفی می‌شه سلیقه‌ی یک کتاب‌خوان معمولیه، لطفن قبل از خرید باز هم تحقیق کنید. بقیه رو هم تو بات جواب می‌دم💗 شبتون به‌خیر

نه، اولین‌باره می‌شنوم

از سایت زبان مهر شما تا حالا خرید کردی؟ کلا نظرت چیه

حمایتی میذارید؟ نیازمند حمایت ِ شما🎀✨. https://t.me/Varesh_nevis