شهرزاد
رفتن به کانال در Telegram
3 286
مشترکین
+424 ساعت
+267 روز
+10430 روز
آرشیو پست ها
3 286
شهرزاد عزیز
هرکاری هم کنیم زندگی اونی نمیشه که براش برنامهریزی میکنیم، بلکه زندگی اونیه که اتفاق میوفته و ما تماشاش میکنیم. این به همون اندازه که ترسناکه امیدوار کننده هم هست. تو خیلی خیلی شجاعی و میدونم این شجاعت اتفاقی نیست و براش تلاش کردی. عاشق تجربه کردن باش و عاشق اون آدمی که بعد از هر تجربه میشی
❤️
3 286
خروس خیلی کوتاه بود، همینامروز تموم شد.
در حال حاضر چندتا موازیخوانی دارم🙇🏻♀
تاریخ بیهقی
آثار ربیحاوی
بازخوانی مجموعه داستان سگ ولگرد صادق هدایت
نمایشنامههای رادی
3 286
در حال حاضر ادبیات یک کشور، بعد کتابهای یک نویسنده رو انتخاب میکنم و پشت هم میخونم. بهترین راه برای آشنایی با جهانبینی یک نویسنده و زمان رسیدن به بلوغش در نویسندگی و دیدن تغییرات جامعهای که تو اثرش تصویر میکرده، برام همین بوده.
الآن همونطور که مشخصه ایرانم.
3 286
وای😭
من همیشه منتظر بودم لینک بزارید تا بتونم ازتون راجع به سبک وسیاق کتابخوندنتون سوال بپرسمم😭✨
3 286
گفت: "با دعوا و با درافتادن جواب و ربطی هس، اما با بیاعتنایی ربطی نمیمونه. احساساتیه این کار. میل شماس ولی، یککم، همچی، احساساتیه اینکار. هیچ ربطی وار؟ آدم تو کارهای خصوصیش احساساتی باشه یا بشه، یهچی. اما در ربط با روزگار و با مردم؟"
گفتم: "چهچیز خصوصیتر از ربط با روزگار و با مردم؟"
یکهخورده نگاهم کرد. انگار دیدهباشد که بحث بیهوده است.
گفت: "میل شماس. من سر در نمیارم. مصلحت هم نمیبینم. مصلحت تو زندگی همیشه در مدارا هس، در سازش. در هر حال احساساتی بودن زیاد دُرُس هم نیس. ما اینجا کارمون مشخصه، این نیس. حساب باید تو کار باشه نه احساسات."
گفتم: "از هم جدا نیسن. الگوی هردو پیش هرکسی به عینه فقط یکیه. هر حساب از حسّه. از هم جدا نیسن."
خروس، ابراهیم گلستان
3 286
Repost from N/a
من هم اون دورانی که کلاسیکهای افق رو میخوندم، فکر میکردم کیوان عبیدی آشتیانی یک آقاست!
3 286
وقتی دو برادر دینارو به دنبال هم از تب و لرز و استفراغ شدید توی رختخواب افتادهبودند، زارغضبان نمیدانست چهکار کند. تنها چیزی که تا آنوقت به ذهنش رسیدهبود شب و روز نشستن کنار بسترشان بود و التماس كردن به درگاه خدا تا آنها را شفا بدهد. اولى كه مرد زارغضبان دومى را روى دست گرفت و به هرجا كه میتوانست سر زد اما به ماه نكشيده دومى هم مرد. آنوقت زار غضبان تفنگ ساچمهاىش را برداشت و رفت سر پشت بام و پى در پی به آسمان شليک كرد. آنقدر شليک كرد تا همه فشنگهايش تمام شد. درتمام آن مدت فرياد میكشيد: گواد ابن گواد.
دينارو كه فكر مى كرد زار غضبان كلک خدا را كندهاست خواست برود جلو و داستان مرگ خدا را براى پيرزن بگويد. نرفت. آرام از كنار او گذشت.
قفس طوطی جهانخانم، نسیم خاکسار
3 286
به سیاق آخرهفتههای پیشین، روز جمعه تصمیم گرفتم کتاب «قفس طوطی جهانخانم» را از اول صبح دست بگیرم و تا آخر شب تمامش کنم. نسیم خاکسار سفر درونیای را ترتیب دادهبود که از ذهن اسداللهخاننامی آغاز میشد، بعد مدتی در ذهن جهانخانم جولان میداد، اقامتهای کوتاهی در ذهن دیگر شخصیتها داشت و در نهایت باز به ذهن اسداللهخان برمیگشت. نمونهی اینچنین راوی دانای کل محدودی را اولینبار بود که میخواندم.
صبح زود در ذهن اسداللهخان بودم؛ این مرد جوان پرزور و قدرتطلبی که شخصیت اسطورهای اسکندر را زنده میکند. در اواخر دورهی قاجار و اوایل پهلوی اول که طبق روال همیشگی تاریخ معاصر ایران، خاک جنوب، زیر پای سربازان نیروی دریایی بریتانیایی بوده، خان، فرش قرمزی برایشان پهن میکند. همهی اینکارها هم بهنظر برای جهانخانم است؛ تا بتواند خانهای قصرمانند برای او بسازد. اما در راه فرصتطلبیهای او جوانان معترض و مساواتطلبی که تجاوز انگلیسیها را برنمیتابند، موی دماغ او میشوند. جوانانی مثل رمو و جواد که یکیشان جان میدهد و دیگری تبعید میشود. صحنهی بیتابیهای مادر جواد -نارنجخانم- مادر خالدِ همسایههای احمد محمود را برایم تصویر میکرد؛ آنزمان که بیاطلاع او خالد را مستقیم از زندان به جایی بینام و نشان تبعید کردند. انگار نارنج بهجای او مویه میکرد که:"ای جانعلی ظالم. پسرمو کجا فرستادین؟ زیر کدوم افتو؟"
عصر، وقتی شهر سوختهزار در دامدام صدای سازها مثل اناری رسیده پوست میترکاند، در ذهن جهانخانم بودم. چندروز پیش از آنکه مردم شهر برای خورشیدگرفتگی کوچهها و خیابانها را روی سرشان بگذارند، طوفانی از ژاپن پروانههایی را به جنوب کشاندهبود؛ پروانههای زیبا و شکننده تا بعدازظهر بیشتر دوام نیاوردند. از زیر پا لگدشدن پروانهها میخواندم و جوانان آزادیخواهی را تصویر میکردم که زقر پای هیولای قدرت و دیکتاتوری جان میدهند. دوستی دارم که از شهریورماه در یادداشت اینستاگرامش، نام بهقتلرسیدگان را مینویسد؛ لیستی که انگار ته ندارد. جهانخانم هم آزادیطلبیست که اگرچه به سرنوشت پروانهها دچار نمیشود ولی شبیه به طوطی زیبایش در قفس قصرمانند اسداللهخان کتابهای کلاسیک ایرانی میخواند.
3 286
Repost from کرم شبتاب
«شما رنج خودت رو داری من رنج خودم رو دارم من میفهمم شما چته شما میفهمی من چمه اما حسش نمیتونی بکنی.»
بله آقای ارشادی هیچ کس نمیتونه حسش کنه و خداحافظ.
3 286
Repost from Salinebook
سالینه برگزار میکند:
بررسی کتاب «دانیال و پدرش» نوشتهی قاضی ربیحاوی
با حضور نویسنده
۱۸ نوامبر(۲۸آبان) ساعت ۵ به وقت لندن و ۸ شب به وقت ایران
در بستر گوگل میت
