شهرزاد
رفتن به کانال در Telegram
3 282
مشترکین
-224 ساعت
-117 روز
+9430 روز
آرشیو پست ها
3 282
آرام؟ آرام برای چه باید گرفت؟ وقتی بمیریم، خود به خود آرام میگیریم، پیش از آنکه بمیریم که نباید بمیریم.
[ کلیدر، جلد پنجم، محمود دولتآبادی ]
3 282
- فراموش کن ارباب! دنیا هزار رنگ دارد!
- فراموش؟ بله فراموش؛ باید فراموشش کرد. دنیا چار صباح بیشتر نیست اصلن. میگریزد دنیا. میبینی چه تند میگریزد؟ مثل سایۀ آدمیزاد است دنیا! هر چه تو چارنعل خودت را بتازانی، باز هم سایهات پیشاپیش تو میتازد.
[ کلیدر، جلد پنجم، محمود دولتآبادی ]
3 282
صبح حین کش و قوس دادن به بدنم، با یادآوری کیک موزیای که خودش درست کرده و برایم آورده لبخند روی لبانم نقش بست.
بعد از صبحانه هم میخواهم با فراغ بال صفحات پایانی جلد ششم کلیدر را بخوانم.
3 282
درست در روزی که با پدرم بحث کردیم، نمایش «پدر» با بازی «رضا کیانیان» را دیدم، بیشک برای این بحث از قبل برنامهریزیای نشده بود. در صحنهای دختر با همسرش گفتگو میکند و میگوید روزی پدرش بسیار باابهت بوده تا این حد که از او حساب میبرده، اما حالا باید پدر را که به کودکی میماند، تر و خشک کند. در این لحظات بغض کرده بودم، فکر میکردم چقدر دوست دارم به محض رسیدن به خانه پدرم را در آغوش بگیرم.
همان دم متوجه شدم که در آغوش گرفتن پدرم به روزهای دوری برمیگردد. ما لبخند میزنیم، دستهای یکدیگر را می فشاریم و روبوسی میکنیم، اما یکدیگر را در آغوش نمیگیریم.
وقتی برگشتم خانه سلام کردیم، سر سفره نشستیم تا غذای محبوب هردویمان را که خودش پخته بود بخوریم.
آرام گفتم ببخشید داد زدم. غذا با بغض از گلویم پایین میرفت. پدر من هم شیوه در آغوش گرفتن خاص خودش را دارد!
نمیدانم چه حکمتیست دنیا سعی میکند در چنین مواقعی به تو درس اخلاق بیاموزد و اشک تو را در بیاورد.
3 282
در رویاهایم همیشه خانهام در انتهای کوچهی بنبست عریضی بوده. از آن کوچهها که هر رهگذری را حتی مشغولترینشان را برای ثانیهای از تکاپو میاندازد. در این خانهی بنبست درخت سیب، انجیر و انگور کاشتهام. ما هر سال از محصول درخت انجیرمان مربا درست میکنیم. با برگهای درخت انگور خوشمزهترین دلمههای برگ دنیا را میپزیم. در حیاط این خانه تاب هست؛ از آن تابهای فلزی کودکیم که با زنجیر، از سقف آویزان شدهاند. من هر بار با پا روی صفحهی تاب میایستم و با چشمان بسته تاب میخورم. حتی در خانهی خودم هم مادرم پشت هم تذکر میدهد که اینطور نکنم! میافتم! مثل آدمیزاد بنشینم روی تاب.
دیوارهای خانهی من یا پنجرهاند یا کتابخانه و آویختن هیچ پردهای سهم من را از آسمان نمیگیرد.
از آنجایی که من همیشه سردم است مهمترین قسمت این خانه گرمبودنش است. در این خانه دیگر سردم نیست ولی مطمئنم که همچنان از گوشوارههای صدف بیزارم.
در این خانه آدمها دور هم جمع میشوند، چای مینوشند، مربای انجیر درست میکنند و خوشمزهترین دلمههای برگ دنیا را میخورند.
3 282
گفت: حالا که به طبیعت پناه آوردی چند ساعتی کتاب را کنار بگذار و از این هوا لذت ببر.
در جوابش چیزی نگفتم، کتاب را بغل کردم.
تا چشم کار میکرد گاو بود، برای خود میرفتند و میآمدند. پیرمردی که معلوم بود در جوانی برای خودش کسی بوده است از در خانه اش خارج شد. در چهرهی آن مرد، کنستانتین دمیتریچ لوین را میدیدم.
خیال کردم الآن کیتی با موهای سپیدش در آن کلبهی روستایی، یک سر و هزار سودا دارد. بعد فکر کردم آیا این پیرمرد هم مثل لوین، زمانی در عشق همسرش سوخته است یا نه، یا در مورد عقاید مذهبیاش دو به شک است یا نه. به خودم که میآیم پیرمرد دور شده است.
کتاب را باز میکنم؛ لئون تالستوی نوشته است:" لوین عطر گرم و پرطراوت هوا را حریصانه به بینی میکشید و به دیدن هر یک از درختهای خود که خزه بر تنشان جان گرفته بود و شاخههایشان از جوانههای هنوز ناپیدا، متورم بود، از نشاط بیقرار میشد."
من هم عطر هوا را را حریصانه به بینی کشیدم و از نشاطی که تنها خودم علتش را میدانستم، بیقرار شدم.
[ متنی که آن روز نوشتم، فکر میکنم فروردین ۹۹ ]
3 282
یاد روزهای دوری افتادم که آناکارنینا را در کلبهای دور از هیاهو میخواندم و تجسم میکردم پیرمرد کلبهی کناری، همان لوین است.
3 282
Repost from • رایمون
توی مترو داشت آناکارنینا میخواند! پوزخند زده بود به ادبیات. آن هم به ادبیات کلاسیکِ سختِ روسیه. خواستم بروم جلو و بگویم کتابش را بگذارد توی کولهاش. نرفتم. خواستم بگویم این کتاب را باید اول صبح و بعد از دو شات قهوه، بخوانی. نگفتم. فقط دعا کردم کاش تولستوی از کیلومترها دورتر از قبر برمیخاست و دست میکشید به ریشهایش و کتاب را همانجا، توی مترو، میسوزاند.
3 282
امروز صبح تقویمِ آبان روی مانیتور محل کارم حسابی خودنمایی میکرد. چشم روی هم گذاشتیم و مهر گذشت. هر چقدر هم از روزهای پاییز استفاده کنم باز نگرانی این را دارم که کافی نبوده باشد. کاش پاییز تمام ناشدنی بود. قرار است از این ماه یکی از مهمترین برنامههای زندگیام را عملی کنم.
میدانید چرا نطق من حالا باز شده؟ چون بالاخره قهوه خوردهام و حالا آدم خوش اخلاقی شدهام و کلمات راه خودشان را باز کردهاند.
3 282
نور پائیزی دلچسبی به خانه میتابد. گلدانِ برگ بیدیام سرحال آمده، اولین گلدانیست که داشتهام؛ سالها پیش خالهام چند برگ از گلدان بزرگ خودش قلمه زد و داد به من. نامش «نازداره» است؛ آخر خیلی ناز دارد و اگر کمی حواسم از او پرت شود برگهایش بیجان میشوند. پادکست جدید دیالوگباکس پسزمینهی این تصویر است. متفاوتترین پادکست دیالوگباکس! با شنیدن خاطرات خوش و غمانگیز آدمها لبخند میزنم، بغض میکنم. دارم غذا میپزم. پیاز خیلی تند است و اشک از چشمانم جاریست. میگوید بوی غذا تا پایین پلهها میآید و دلش ضعف رفته.
پریروز خیلی گرفته بودم اما حالا دوباره سرشار از حس زندگیام. الحق که هیچوقت هیچ حالی به یک قرار نمیماند.
