fa
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

رفتن به کانال در Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

نمایش بیشتر
3 292
مشترکین
+724 ساعت
+367 روز
+11030 روز
آرشیو پست ها
Repost from شهرزاد
می‌دانم ممکن است حال دل بعضی از ما خوب نباشد، در میان جمع -اگر جمعی باشد- احساس تنهایی کنیم و فلسفه‌ی جمع‌شدن در شب یلدا را بی‌معنی بدانیم، اما یلدا از نیاکان ما، نسل به نسل گشته تا نوید بدهد که زور [نور] بر [تاریکی] می‌چربد، پس به قول چارلی چاپلین با صدای آرام‌تری غمگین باشید تا شادی [ تو بخوان نور] ناامید نشود. یلدایتان مبارک.

ای کاش که این نخل کهن را ثمری بود! این ناله و فریاد و فغان را اثری بود! ما چلّه‌نشین شب آزادی خویشیم ای کاش که یلدای وطن را سحری بود! «بیداد خراسانی» شب چلّه خوش! 🍉 سحرِ وطن هم سر خواهد زد!

این‌روزها برام تغییرات بزرگی رو دنبال داشتن، رو کاغذ کم ننوشتم. از فردا به میادین مطالعه برمی‌گردم.

من‌ یک‌ تصمیم بزرگ‌ گرفته‌ام؛ می‌خواهم‌ نویسنده شوم، شاید هم شاعر و دیگر آن‌که قسم خورده‌ام به میم به عشق بزرگ و ابدی‌ام وفاد
+2
من‌ یک‌ تصمیم بزرگ‌ گرفته‌ام؛ می‌خواهم‌ نویسنده شوم، شاید هم شاعر و دیگر آن‌که قسم خورده‌ام به میم به عشق بزرگ و ابدی‌ام وفادار بمانم، لااقل تا زمانی که زنده‌ هستم. آذر سال چهار

بهترین‌انتخاب برای شکستن مهر سکوت این‌جا. خیلی‌خوشحال شدم.

دیالوگ‌ باکس - عباس معروفی قسمت اول @dialoguebox
دیالوگ‌ باکس - عباس معروفی قسمت اول @dialoguebox

💌
💌

سعی می‌کنم فکر نکنم، یا اقلاً کم‌تر فکر کنم تا بتوانم زنده بمانم. تا به سرم نزند و پاک خودم را نبازم. نشسته‌ایم و تماشا می‌کنیم. می‌ترسم که آخر کار چیزی به اسم ايران فقط در تاریخ باقی بماند نه در جغرافیا. روزها در راه، شاهرخ مسکوب

من اولین‌ تلفن‌همراه‌م را ترم دوم دانشگاه خریدم، ۳ میلیون تومان. بخشی‌ش از اولین حقوق‌م بود و بخشی هم پدرم کمک کرد‌؛ شیائومی miA2 رزگولد که هنوز هم درنظرم بهترین گوشی دنیاست. پیش از آن شب‌ها با خواهر کوچکم که بر طبقه‌ی دوم تخت می‌خوابید، آن‌قدر باهم حرف می‌زدیم تا بخوابیم. تا چشمان‌م را روی هم می‌گذاشتم، صدایم می‌زد برایش قصه بگویم. هیچ‌ یادم نیست چه می‌گفتم ولی آن‌قدر قصه به‌هم می‌بافتم که تا وقتی آخرین "بیداری؟" را از او می‌پرسیدم، دیگر خوابیده‌بود. بعد من می‌ماندم با خوابی که پریده‌‌بود‌. پشت هم فکر می‌کردم، فکر...فکر...مصاحبه‌های ذهنی برگزار می‌کردم، در جایگاه فلان برنده‌ی نوبل برای افراد خیالی به زبان اصلی سخنرانی می‌کردم، فلان نویسنده‌ی اثر برگزیده‌ی بی‌نام می‌شدم، گاهی نوازنده‌ای بودم که می‌توانست، بالش بزرگ را ویالون‌سلی جا بزند و با فشردن دکمه‌های خیالی روی بالش نوازنده‌ی پیانو‌ باشد. تمام روز که چه عرض کنم، تمام هفته و ماه را زیر نظر می‌گرفتم و با بالاخره با فکری پر از خیال و روحی رها می‌خوابیدم. هر صبح هم خواب می‌ماندم. اغراق نمی‌کنم، من تمام طول تحصیل خواب می‌ماندم، هر روز خدا راننده سرویس زنگ می‌زد، مادرم می‌گفت دارد می‌آید در حالی‌که من با موهای پریشان در تخت نشسته‌بودم، شوکه. در عرض چنددقیقه کفش و مقنعه‌ام را در ماشین می‌پوشیدم و دکمه‌هایم را پیش از ورود به مدرسه می‌بستم‌. البته این‌ها وقتی بود که راننده سرویس نمی‌رفت. یک‌بار که رفت و من رفتن‌ش را از وسط کوچه دیدم، همان‌جا نشستم روی زمین و در سکوت به خیابان خالی و نم‌دار از باران نگاه کردم. امشب، دل‌تنگی برای خلوت‌ها و رویاپردازی‌های آخر شب من را به نوشتن این‌ها واداشت. خیلی‌‌سال از آخرین مصاحبه‌ و سخنرانی خیالی‌ام می‌گذرد و حتا فکر نمی‌کنم که امروز اوضاع چه‌طور بوده‌. فقط گوشی دست می‌گیرم و اکسپلورگردی می‌کنم تا چشمانم گرم شوند، کمی از سریال‌م را می‌بینم، در آمیرزا کلمه می‌سازم، هرکاری می‌کنم تا فقط این چشم‌ها بسوزند و گرم شوند، هرکاری برای این‌که فقط فکر نکنم، بخوابم تا صبح زود و سر وقت در محل کارم حاضر شوم.

صحنه‌ی تکراری‌ای‌ست ولی خب زندگی من است، کاری‌ش نمی‌شود کرد.
صحنه‌ی تکراری‌ای‌ست ولی خب زندگی من است، کاری‌ش نمی‌شود کرد.

خیلی‌وقت است به این حقیقت پی برده‌ام که در بزرگسالی، زندگی خاکستری‌ست؛ منتها گاهی تنالیته‌ی آن به مشکی‌ مایل‌تر است و گاهی هم به سفید. امروز از رویای شیرینی برخاستم. نیرویی درونم جریان داشت که حس کردم می‌توانم کوه‌ها را جابه‌جا کنم. پرده‌ها را کنار کشیدم و آسمان خاکستریِ آلوده با یک بشکن، تمام نیروی‌م را در خود بلعید. حس کردم در یک شهر زامبی‌زده‌ زندگی می‌کنم و باید برای خانه‌نشینی‌ تحمیلی، تمام آن‌چه را که برای بقا لازم است، جمع کنم. باران اندک چندروز پیش هم که چیزی جز آب‌ دهان آمیخته‌ به تحقیر ابرها‌ نبود. پرده‌ها را باز کردم. تنالیته با دست‌آویزی رو به مشکی مایل می‌شد. هربار که چیزی در این کشورِ ناامیدکننده، به کشتن شوق درون‌م برمی‌خیزد، لوپ تکراری‌ای را طی می‌کنم. لیست راه‌های احتمالی رفتن را دورم می‌چینم و بعد تحت‌تأثیر دل‌تنگی برای خانه، مامان، بابا، خواهرم، خیابان‌ها و دلایلی که پشت هم می‌آیند، همه را خط می‌زنم. تا این‌جا، شدن یا نشدن کارها را به شرایط گره‌ زده‌‌‌ام، اما از دیشب و بعد از آن‌که گرداننده‌ی جلسه، چندباری قاضی ربیحاوی را نویسنده‌ای تبعیدشده خطاب کرد، دیگر نه‌. ربیحاوی گفت هرگز احساس نکرده که تبعید شده‌است، اتفاقن در سال‌های پایانی بودنش در ایران، بیشتر درگیر احساس غربت بوده‌. می‌گفت در ایران هم با عشق می‌نوشته و در لندن هم با عشق می‌نویسد. چنان از شوق نوشتن می‌گفت و از این‌که همیشه می‌خواسته نویسنده‌‌ای تمام‌وقت باشد، که خاک و آب و هوا و زمین و زمان و شرایط همه پوچ می‌آمدند. مهم این بود که بنویسد، زیر کدام آسمان؟ دیگر مهم نبود. در چه شرایطی؟ هیچ اهمیتی نداشت. از خودم که برای‌ش دل سوزانده‌بودم خجالت کشیدم. برای او مهم نبود که کتاب‌هایش پشت ویترین کتاب‌فروشی‌های ایران باشند. خوانندگان کمی می‌خواست و از صحبت با ما خسته نمی‌شد. خیلی‌وقت است به این حقیقت پی برده‌ام که در بزرگسالی، زندگی خاکستری‌ست؛ منتها باید اجازه داد تا وقتی که رنجی بزرگ به سراغ‌مان نیامده، تنالیته‌ی آن به سفید مایل‌ باشد.

.

برای من یک شب جادویی بود. [از ساعت ۸:۳۰ تا الآن پای صحبت‌های این نویسنده‌ی شریف.]
برای من یک شب جادویی بود. [از ساعت ۸:۳۰ تا الآن پای صحبت‌های این نویسنده‌ی شریف.]

💗💗💗

نمی‌دونی چه‌قدررر خوشحال شدم.💗💗💗💗

Repost from Salinebook
سالینه برگزار می‌کند: بررسی کتاب «دانیال و پدرش» نوشته‌ی قاضی ربیحاوی با حضور نویسنده ۱۸ نوامبر(۲۸آبان) ساعت ۵ به وقت لندن و
سالینه برگزار می‌کند: بررسی کتاب «دانیال و پدرش» نوشته‌ی قاضی ربیحاوی با حضور نویسنده ۱۸ نوامبر(۲۸آبان) ساعت ۵ به وقت لندن و ۸ شب به وقت ایران در بستر گوگل میت

آبان‌ به هم‌خوانی هشت داستان از «قاضی ربیحاوی» گذشت؛ داستانی‌هایی که هر کدام‌شان دری به‌روی یک بُعد نادیدنی از جنگ باز می‌کردند؛ ابعادی که زمین تا آسمان با تعریف ذهنی ما از آن‌چه در این‌سال‌ها از جنگ، دیده و شنیده‌‌‌‌بودیم، فرق داشت. حالا دیگر نمی‌دانم قربانی‌های جنگ دقیقن به چند دسته تقسیم می‌شوند؟! آن‌ها که خانه‌های‌شان را در کوله‌ای بار زدند و به اتاقک‌های چوب‌کبریتی ساختمان‌های نمور شهرهای پناه بردند، زنانی که مرد خانه‌شان در جنگ کشته‌شد، یا بدتر، مثل گوشتی سال‌های سال روی تخت افتاد و از جوانی زن‌ش تغذیه کرد؟ اما بدون‌شک یک‌گروه از قربانی‌های جنگ، همین عرب‌‌های از هر دو طرف رانده‌ای هستند که حتا زبانی مشترکی با این‌طرفی‌ها برای دریافت کمک‌ نداشته‌اند. کاش به‌ازای هر داستانی که علیه جنگ نوشته‌ می‌شود، یک‌‌‌مرد سیاست عقب می‌نشست. پ.ن: از آن‌جایی که فایل pdf کتاب ربیحاوی را هیچ‌کجا پیدا نکردم و چاپ نوشته‌های او در ایران ممنون است، خودم دست به کار شدم. امیدوارم از او بخوانید.

سلام، روزتون به‌خیر.⭐️

به پیام‌هاتون فردا عصر جواب می‌دم.