شهرزاد
رفتن به کانال در Telegram
3 281
مشترکین
-224 ساعت
-117 روز
+9430 روز
آرشیو پست ها
3 281
ما پدربزرگم را «دَده» صدا میزدیم.
وقتی میخواست صدایم بزند با لحن شیرینی میگفت " دده جان. بعد که با ذوق به سمتش برمیگشتم رویش را آنور میکرد که انگار او نبوده که صدایم زده. این پروسه آنقدر تکرار میشد تا بالاخره میتوانستم ثابت کنم خودش بوده و بعد غش غش میخندیدم...
از آخرین باری که صدایم زده خیلی میگذرد؛ چیزی حدود ۱۴۶۰ روز، کمی بیشتر یا کمتر..
حالا تنها میتوانم او را در یکسری جزئیات خاص پیدا کنم، مثلن این پیشدستی ملامین و سیب سبز که بوی او را دارند، آخر در خانه دده همیشه سیب سبز بود و پیشدستی ملامین.
3 281
دبیرستانی که بودم، از سرگرمیهایم تماشای کیدراما بود. یکی از این سریالها داستان زندگی چهار، پنج دختر همخانه بود؛ یکی از این دخترها خیلی سخت کار میکرد و شخصیت قویای داشت، در برابر بزرگترین مشکلات زندگیاش هم قطرهای اشک نمیریخت، یک روز اما ناخنش به طرز دردناکی شکست و شروع کرد گریه کردن.
آنشب من هم با او گریه کردم، دقیقن خاطرم هست که ساعت از سه گذشته بود و من لپتاپ به بغل زیر پتو بودم تا کسی به این جرم فیلم تماشا کردن تا طلوع صبح، پی نبرد.
حالا که بزرگتر شدهام میفهمم گاهی فقط دنبال بهانهای برای ترکیدن هستیم؛
مثلن چند دقیقه پیش ناخن انگشت اشارهام به طرز دردناکی شکست..
3 281
امروز شعری از غاده السمان خوندم که؛
منم آن زنی که تمام کشتیها
در او غرق گشته و تنهایش گذاشتند
و آنگاه که هیچ بادبانی
جز بالهایش برای او نمانده بود
آموخت که چگونه از زنبودن رها شود
و به پرنده دریایی بدل شود...
3 281
من عادت دارم کتاب را بخوانم، بعد فیلم ساختهشده از آن را ببینم؛ تجربه ثابت کرده کتابها از فیلمشان بهترند، در مورد «صبحانه در تیفانی» اما برعکس، بیشتر از کتاب از تماشای فیلم آن با بازی دلنشین «Audrey Hepburn» لذت بردم.
3 281
۲ ساعت و ۳۹ دقیقهست که ۲۴ سالهم.
ف سیبزمینی نگینی سرخ میکند. قرار گذاشتهایم که در عوض من ظرفها را بشویم. Bobby Caldwell در پسزمینه فریاد میزند که I guess you wonder where I've been. نشستهام روی اُپن، زانوهایم را بغل کردهام و به این صحنههای کوچک زندگی نگاه میکنم؛ من همیشه شیفتهی جزئیات بودهام.
هنوز نتوانستهام بعد از تمام کردن کتاب «تصویر یک زن» کتاب جدیدی بخوانم، فقط کتاب «صبحانه در تیفانی» را دنبال خودم میکشم تا بلکه بخوانم.
اینجا روی اُپن جدا از هر بندی به زندگی، مثل دختربچهی کوچکی انتظار سیبزمینیها را میکشم.
اینچنین لحظاتیست که خوشبختم از زنده بودنم.
