متلهف
رفتن به کانال در Telegram
4 174
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-77 روز
-2230 روز
آرشیو پست ها
4 174
راه در جنگل اوهام گم است
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتو خورشید حقیقت باید
وقتی از جنگل گم
پا نهادی بیرون
و رها گشتی
از آن گره کور گمار
ناگهان آبشاری از نور
بر سرت میریزد
و آسمان
با همه پهناوری بیمرزش
در تو میآمیزد
ای فراز آمده از جنگل کور
هستی روشن دشت
آشکارا بادت
بر لب چشمه خورشید زلال
جرعه نور گوارا بادت
4 174
اى لحظات خوش كه هنوز از راه نرسیدهاید
آيا نمیشود راه كوتاهترى در پیش بگیرید؟
قبل از اینكه دلهایمان فرتوت شوند؟
4 174
یاد گرفتم که در پایان یک علاقه، ما کسی را از
دست نمی دهیم، خودمان از دست می رویم.
آن خودِ دلبسته ی خوشحالِ سرسختِ امیدوار.
4 174
فهمیدم دنیا دقیقا همونطوریه که هست، بی هیچ دلیلی.
آفتاب طلوع میکنه، آدمها به دنیا میان، میمیرن، و هیچچیز تغییر نمیکنه.
تمام این سال ها فکر میکردم باید دنبال معنایی باشم، ولی حالا میدونم....هیچ معنایی نیست.
آرامش عجیبی داره وقتی بفهمی واقعا مهم نیستی، که هیچکدوم از این چیزها، حتی مرگت، هیچ اهمیتی نداره.
4 174
_می گذرد.
+می گذرد؟ کی؟ یک سال دیگر؟ دو سال دیگر؟ ده سال دیگر؟ باور کن من دلم زندگی کردن میخواست، نه انتظار کشیدن برای تمام شدن دردی که معلوم نبود کی کجا و چطور دستش را از بیخ گلوی زندگی ام بر میدارد. من دلم گذشتن نمی خواست، امید واهی نمی خواست، دلم آرامش می خواست نه یک زندگی عالی فقط کمی آرامش...
- مریم دولتیاری
4 174
Repost from آنائل
درست مثل نبات چوبداری که در یک فنجان چای فرومیپاشد یک روز، یک زمان، یک لحظه که کسی تصورش را نمیکند آنجا را ترک میکنی. همه گمان میکنند به یکباره رفتی در حالی که مدتهاست از قرار با خودت برای رفتن گذشته است. میروی و دیگر میدانی که چیزی بخاطر نبودنت در جهان تغییر نخواهد کرد.
