ch
Feedback
متلهف

متلهف

前往频道在 Telegram

متلهف"غم زده و افسره" https://t.me/BChatBot?start=sc-caa63406a3

显示更多
4 174
订阅者
无数据24 小时
-77
-2230
帖子存档
من بار ها از این همه خویشتن را داشتن و از این همه داشتنِ نداشتن های زیاد ترسیدم. ‌

Repost from آنائل
‌تمامِ من رفت تا تمامم کند!! 

راه در جنگل اوهام گم است سینه بگشای چو دشت اگرت پرتو خورشید حقیقت باید وقتی از جنگل گم پا نهادی بیرون و رها گشتی از آن گره کور گمار ناگهان آبشاری از نور بر سرت می‌ریزد و آسمان با همه پهناوری بی‌مرزش در تو می‌آمیزد ای فراز آمده از جنگل کور هستی روشن دشت آشکارا بادت بر لب چشمه خورشید زلال جرعه نور گوارا بادت

اى لحظات خوش كه هنوز از راه نرسیده‌اید آيا نمی‌شود راه كوتاه‌ترى در پیش بگیرید؟ قبل‌ از اینكه دل‌هایمان فرتوت شوند؟

و در نهایت قلب گفته های مغز را می‌پذیرد و بازی برای همیشه به پایان می‌رسد.

photo content
+3

هزارمرتبه از ریشه، ریشه‌کَن شده‌ام؛ اگر که خم نشدم تو استخوان منی!

یاد گرفتم که در پایان یک علاقه، ما کسی را از دست نمی دهیم، خودمان از دست می رویم. آن خودِ دلبسته ی خوشحالِ سرسختِ امیدوار.

بعد ویران شدنم ساخت مرا اما رفت! فرض کن بار دگر زلزله در بم بزند...

تاریک نه، فقط عمیق‌تر از آن بود که نوری برای سطح باقی بماند.

این را از آغوش تو فهمیدم؛ که می‌شود در میانه‌ی اقیانوس از تشنگی مُرد..

فهمیدم دنیا دقیقا همون‌طوریه که هست، بی هیچ دلیلی. آفتاب طلوع می‌کنه، آدم‌ها به دنیا میان، می‌میرن، و هیچ‌چیز تغییر نمی‌کنه. تمام این سال ها فکر می‌کردم باید دنبال معنایی باشم، ولی حالا می‌دونم.‌‌‌...هیچ معنایی نیست. آرامش عجیبی داره وقتی بفهمی واقعا مهم نیستی، که هیچ‌کدوم از این چیزها، حتی مرگت، هیچ اهمیتی نداره.

_می گذرد. +می گذرد؟ کی؟ یک سال دیگر؟ دو سال دیگر؟ ده سال دیگر؟ باور کن من دلم زندگی کردن میخواست، نه انتظار کشیدن برای تمام شدن دردی که معلوم نبود کی کجا و چطور دستش را از بیخ گلوی زندگی ام بر میدارد. من دلم گذشتن نمی خواست، امید واهی نمی خواست، دلم آرامش می خواست نه یک زندگی عالی فقط کمی آرامش... - مریم دولتیاری

Repost from آنائل
من آدم اعتراف کردن نیستم، همه چیز شناور در قلبم باقی خواهد ماند تا زمانی که تنم هزار تکه شود.

Repost from آنائل
درست مثل نبات چوب‌داری که در یک فنجان چای فرومیپاشد یک روز، یک زمان، یک لحظه که کسی تصورش را نمی‌کند آنجا را ترک می‌کنی. همه گمان می‌کنند به یکباره رفتی در حالی که مدت‌هاست از قرار با خودت برای رفتن گذشته است. می‌روی و دیگر می‌دانی که چیزی بخاطر نبودنت در جهان تغییر نخواهد کرد.

و چه رازی بالاتر از روزی که حضورت، جهان را روشن‌تر کرد؟