fa
Feedback
داستانڪده📝

داستانڪده📝

رفتن به کانال در Telegram

"ʜɪ ᴀss-ᴋɪssᴇʀ @durov'ɪ sᴡᴇᴀʀ ᴛʜᴀᴛ ᴛʜɪs ᴄʜᴀɴɴᴇʟɪs ɴᴏᴛ ᴘᴏʀɴᴏɢʀᴀᴘʜɪᴄ! ارتباط با ادمین : @Arash_Moradiiiiiiii . . . محافظ و زاپاس کانال https://telegram.me/joinchat/AAAAAD98E9aPuFbJnCeF6g

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام داستانڪده📝

کانال داستانڪده📝 (@dastankade_2021) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 13 566 مشترک است و جایگاه 24 637 را در دسته ایراتیک و رتبه 23 882 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 13 566 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 17 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 269 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 3 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 36.55% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً N/A% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 4 955 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 0 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند سینه, وقت, شوهر, ک*ر, چیز تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
"ʜɪ ᴀss-ᴋɪssᴇʀ @durov'ɪ sᴡᴇᴀʀ ᴛʜᴀᴛ ᴛʜɪs ᴄʜᴀɴɴᴇʟɪs ɴᴏᴛ ᴘᴏʀɴᴏɢʀᴀᴘʜɪᴄ! ارتباط با ادمین : @Arash_Moradiiiiiiii . . . محافظ و زاپاس کانال https://telegram.me/joinchat/AAAAAD98E9aPuFbJnCeF6g

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 18 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته ایراتیک تبدیل کرده‌اند.

13 566
مشترکین
+324 ساعت
-57 روز
+26930 روز
آرشیو پست ها
سارا، خاله ی دوستم #دوست_دختر من اسمم فرزاده. ۳۳سالمه. مجردم. قدم ۱۸۴ وزنمم ۸۶ کیلوه. من یه رفیق دارم به اسم مهدی‌. تقریبا ۱۵سال میشه که با همدیگه رفیق هستیم در این حد که تموم اهالی محل و فامیل های نزدیک می‌دونستن که من و مهدی خیلی با همدیگه رابطه نزدیکی داریم. مهدی یه خاله داشت به اسم سارا که خاله دوم مهدی محسوب می‌شد. تقریباً ۱۰ سال پیش شوهرش رو توی تصادف از دست داد. خیلی کم پیش میومد که من خاله سارا رو ببینم. چند سال پیش در خونه پدر مهدی منتظر مهدی بودم که خاله سارا رو اونجا دیدم. خیلی احوالپرسی گرمی با من کرد و از کارم پرسید بعدش پرسید که زن گرفتم یا نه؟ منم خیلی تحویلش گرفتم و گفتم بله همون شرکت قبلی کار می‌کنم و هنوز تصمیمی برا ازدواج ندارم. اون روز به همین شکل گذشت و تموم شد ولی یه حسی و دلم می‌گفت که بازم میبینمش ولی به شکلی دیگه!! تقریباً دو سال پیش صبح زود که داشتم می‌رفتم سر کارم توی خیابون اصلی دیدم خاله سارا داره میره سمت چهارراه منم تا متوجه شدم سریع رفتم سمتش و شیشه رو پایین دادم و گفتم سلام خاله سارا فرزادم سوار شین جایی می‌خوایم برسونمتون. وقتی خودمو معرفی کردم خیلی خوشحال شد و خیلی زود داره عقب رو باز کرد و نشست. دقیقاً وسط صندلی نشست طوری که کامل از توی آینه می‌تونستم ببینمش. اون روز خیلی به خودش رسیده بود و خیلی خوشگل به نظر میومد بوی عطر و آرایشش که با همدیگه قاطی شده بود یشتر مجابم می‌کرد که نگاش کنم اونم کامل داشت منو نگاه می‌کرد کم کم داشتم داغ می‌شدم و دوست داشتم می‌تونستم برم صندلی عقب تا می‌تونم ببوسمش و لمسش کنم. ولی چون مسیر کوتاهی بود و خیلی با همدیگه تعارف داشتیم نمی‌تونستم کاری کنم وقتی به مقصد رسیدیم بهش گفتم می‌خواین منتظرتون باشم؟ گفت که نه ممکنه کارم طول بکشه شما برین. خیلی ازم تشکر کرد و رفت. ولی من خیلی جذبش شده بودم و دوست داشتم مال من باشه ولی نتونستم کاری کنم. بعد اون روز دیگه ندیدمش. من پارسال پدرم را از دست دادم و این موضوع قطعاً به گوش خاله سارا رسیده بود ولی تو مراسم ختم با اینکه خیلی از فامیلای نزدیک مهدی به مراسم اومده بودند ولی خاله سارا نیومده بود. منم تقریباً کلاً فراموشش کرده بودم و اصلاً توی ذهنم نبود تا اینکه تقریباً دو هفته پیش توی شیرینی سرای کنار خونمون دیدمش و کلی با همدیگه احوالپرسی کردیم و بهش گفتم اگه جایی میرین برسونمتون. با اینکه دخترش که کلاس دومه همراهش بود ولی فوراً قبول کرد و گفت زحمتتون میشه البته مسیرم زیاد دور نیست می‌خوام برم خونه دختر خالم. که تقریبا دو کوچه پایین تر از ما هستن. از شیرینی سرا تا خونه دختر خالش مسیر زیادی نبود و خیلی زود رسیدیم به اونجا وقتی خواست پیاده بشه بهم گفت که بهت تسلیت می‌گم که پدرت را از دست دادی و معذرت خواهی کرد که نتونسته توی مراسم ختم شرکت کنه بعدش گفت شماره‌م رو نداشته که بهم تسلیت بگه منم فوراً حس کردم منظورش اینه که شمارت رو بهم بده منم فوراً بهش گفتم شمارتون بدین که اگه کاری داشتین براتون انجام بدم. گوشیمو دستم گرفتم و به عقب چرخیدم و صفحه گوشیو گرفتم سمتش گفتم که شمارت رو برام بزن اونم دستشو آورد گذاشت روی دستم و شمارش رو وارد کرد. یه حس خیلی عجیبی توی دلم به وجود اومد و فوراً بدنم گر گرفت دوست داشتم همون لحظه و همونجا بغلش کنم ولی نمی‌شد. خیلی حس جالبی داشتم و خیلی هیجان داشتم. همون روز دم غروب دیدم که با دخترش داره به سمت خونه میره منم با ماشین پشت سرش بودم بهش زنگ زدم بهش گفتم که داری پیاده‌روی می‌کنی که شکمتو آب کنی؟ اونم با خنده جواب داد که فرزادی؟ گفتم آره خودمم گفت مگه کجایی؟ گفتم پشت سرتونم اونم گفت که باید برم چند تا خرید کنم و برم خونه منم گفتم باشه خوب مراقب خودت باش و خداحافظی کردیم. شبش بهش پیام دادم احوالپرسی کردم و اونم خیلی تحویل گرفت آیدی اینستاگرامشو داد و گفت بیا اونجا پیام بده منم فوراً رفتم تو اینستاگرام و بهش پیام دادم. اولای صحبتامون در مورد زندگی و سختی‌هاش و اینجور مسائل بود ولی من خیلی دوست داشتم زودتر بحث رو ببرم به سمتی که بتونم بغلش کنم لمسش کنم به خاطر همین تمام تلاشم رو می‌کردم که باهاش یه قرار بزارم وقتی بحث رو به این سمت بردم خیلی زودتر از چیزی که تصور می‌کردم شرایط پیشرفت رفت و قرار شد که دو روز بعد توی محل کارم ببینمش. پیشنهاد محل کار به خاطر حالت رسمی بودنش خیلی محترمانه‌تر به نظر می‌رسید. خوشبختانه محل کار من نه توی ساختمون و نه توی فضای شرکت دوربین نداره و خیلی وقتا پیش اومده که همین جا با خیلیا س** داشتم. خاله سارا قبول کرد که دو روز دیگه ساعت ۵ همدیگرو ببینیم. خیلی اتفاقی روز بعد مادرم رفت خونه خالم و من توی خونه تنها بودم. تو اینستاگرام به خاله سارا پیام دادم و گفتم که کجایی و چه میکنی؟ دیدم گفت که می‌خوام برم

اینم دخترم گفت دوست داری دختر باشه؟ گفتم آره گفت خیلی دوست دارم محسن دوست دارم برای خوب بودنت امشب تا صبح بهت کوس بدم اما زر میزد بعد از دومین بار کردن کوسش دوتایی خوابمون برد دو سه ماهی گذشت که یه روز رفتم خونه دیدم خوشحاله گفت من حاملم گفتم از کجا میدونی؟ گفت میدونم دیگه گفتم باشه فردا میریم سونوگرافی رفتیم راست می گفت باردار بود چند وقت بعد فهمیدیم دختره دوران بارداری بشدت خوبی سپری کرد و دخترم آتوسا به دنیا اومد و مثله خالش چشماش سبز بود و هم اینکه صحیح و سالم بود. واقعا خوشبختی الانمو مدیون برادر زنم موسی هستم برای اینکه باعث آشنایی من و شیدا شد. واقعا دو تا زن داشتن سختی های خاص خودشو داره اما لذت هاش به سختی هاش می ارزید به خصوص اینکه شیدا زن دومم بود که لذت هر سکس باهاش بیشتر از سکس یه سالم با مهرنوش بود الان یه پسر از مهرنوش دارم یه دختر از شیدا تازه پسر موسی هم پیش من داره زندگی میکنه. هیچ دو نفری تصادفی با هم آشنا نمیشن. نوشته: محسن فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021

ود که گفتم بریم توی اتاق گفت نه یکم دیگه بخور بریم توی اتاق دیگه نمی خوری پستونشو گاز گرفتم گفتم بریم توی اتاق بریم توی اتاق گفت باشه باشه بعد میگه امشب حرف حرف تو گفتم من الان کوس می خوام باید بکنم توش گفت میدونم بزن بریم محسن جانم دوست داشتم داگی بشه که گفت دوست داره بخوابه پاهاشو باز کنه بکنم توی کوسش و منم همینکارو کردم داشتم تلمبه میزدم توی کوسش نگاش توی نگام بود گفت بکن بکن تمام عقده هاتو توی کوسم خالی کن عقده کوسایی که می خواستی بکنی اما زنت بهت نداد اون حرف میزد من شهوتم بیشتر میشد و تند تر تلمبه میزدم بهش گفتم آبمو میریزم توی کوست گفت بریز من تشنه آبتم تندتذ تلمبه زدم آبم اومد ریختم توی کوسش و افتادم روش نای بلند شدن نداشتم و خوابم رفت از اون روز در هفته یکی دو بار به شیدا و عرفان سر میزدم و با سکس با شیدا خودم شارژ می کردم و میرفتم کم کم بهش علاقمند شدم واقعا زن خوبی بود هر وقت هر چیزی می خواستم نه نمی گفت و به بهترین شکل انجامش میداد و هر دو راضی بودیم یه روز بهم زنگ زد گفت خواهرم اومده پیشم میشه نیای؟ گفتم آره باشه عزیزم نمیام دو سه روزی گذشت که زنگم زد گفت خواهرم بعد از فوت پدرم پیش مادر بزرگم زندگی می کرده می خواستن به زور شوهرش بدن فرار کرده اومده پیش من گفت می خوای بیای بیا اما جان شیدا شب نمون می خوام بهش بگم تو خیری هستی که اینجا بهمون داده و خودش کلی داستان ساخته بود در جهت موجه جلوه دادن رابطه منو خودش رفتم اونجا خواهرش دیدم دقیقا شبیه خودش بود اما با چشم سبز گفتم خب از نظر من مشکلی نداره اما این پیشت بمونه چطور ما؟ که گفت نگران اون نباش حله حالا چیکار کنم بنظرت؟ واقعا چیزی به ذهنم نمیرسید و یه نیم ساعتی نشستم و رفتم شب بهم زنگ زد محسن جانم منو صیغه نمیکنی فدای سرت حاضری خواهرم سمانه عقد کنی؟ گفتم عقد؟ نه بابا جواب مهرنوش چی بدم؟ والا من زندگیم با تو و مهرنوش راضیم همه جوره اونو دیگه نمی تونم گفت واقعا ازم راضی؟ گفتم آره تو بهترینی گفت خیلی خوشحال شدم محسن جانم گفتم فدات بشم شیدا جانم گفتم برای سمانه می تونم یه کار کنم چی خونده؟ گفت انسانی گفتم ببین چه رشته ای دوست داره می تونم به یه بهانه هایی از مهرنوش پول بگیرم خرج دانشگاه آزادشو بدم درس بخونه گفت باشه بهش میگم جوابشو بهت میدم که فرداش دوباره زنگ زد گفت میگه نمی خواد درس بخونه گفتم شرمنده دیگه نمی تونم کمکی کنم اولش خواستم سمانه بگیرم و مهرنوش طلاق بدم چون روز به روز مشکلاتمون بیشتر میشد و میگفت من اینجا غریبم و می خواست بره پیش خالش ترکیه اما خب من شیدا میشناختم اما از سمانه شناختی نداشتم چون به ظاهرش و نوع حرف زدنش معلوم بود از اون پدرسوخته های درجه یکه و امکان داشت همه چیزو خراب کنه و حتی رابطم با شیدا لو بره و مهرنوش بفهمه واسه همین دور این فکر خط کشیدم بعدش فهمیدن کجاست و فامیلاشون اومدن بردنش و ما یه نفس راحت کشیدیم روز تولد شیدا بردم صیغش کردم و گفتم بیا اینم صیغه خیالت راحت شد؟ گفت صیغه برام مهم نبود دوست داشتم بهم احساس مالکیت داشته باشی گردنم بگیری بگی ماله خودتم گفتم عه؟ اینجوریاست؟ پس حالا من یه بچه هم می خوام شوکه شد گفت شوخی میکنی؟ گفتم نه جدی گفتم پرید بغلم کرد و کلی گریه کرد گفتم چته دیووونه گفت بعد از عرفان خیلی به موسی گفتم بذار بازم بجه دار بشیم شاید اون یکی سالم بود قبول نمی کرد کفتم حالا میریم توی کار بچه سازی گفت من پایه ام رفتیم شام خوردیم و برای عرفان هم آوردیم عرفان خوابید شیدا گفت بیا قبلش بریم حموم بعد گفتم باشه پس من اول بعدش اون رفت و اومد بیرون و با همون حوله اومد توی اتاق با حوله خودشو خشک کرد و حوله انداخت و لخت ایستاد جلوم منم مات و مبهوت نگاش می کردم گفت دوست داری؟ گفتم خیلی گفت پس بهن رحم نکن کیرتو یه جوری بکن تا ته توی کوسم که 2 قلو بشه بچمون گفتم دو قلو؟ نه بابا چه خبره؟ خوابید روی تخت پاهاشو جفت کرد خوابیدم روش کیرمو گذاشتم لای کوسش گفتم امشب چه حسی داری؟ گفت حس خوشبختی گفتم آخ جووووون من امشب یه زن خوشبخت میکنم اومدم بالاتر و کیرمو گذاشتم توی دهنش گفتم زیاد سر کیرمو با زبونت تحریک نکن می خوام یه کاری کنم اول تو ارضا بشی گفت باشه یکم که خیسش کرد آروم کردم توی کوسش و آروم آروم تلمبه میزدم و حرف میزدیم گفت خیلی دوست دارم محسن جانم امشب بهترین شب زندگیمه هم ماله تو ام هم می خوام بجه دار بشم گفتم قبلا هم ماله من بودی گفت نه اون موقع زنی بودم که بخاطر رفاه خودش و پسرش با یه مرد غریبه می خوابید الان من واقعا زنتم تو ماله منی محسن و اینو خیلی دوست دارم گفت یه چیزی بگم؟ نکنه دوباره بچمون؟ گفتم نه بچه من سالمه گفت پس تندتر بزن دارم میام گفتم آخ جووووون و تند تند تلمبه زدم تا هم اون ارضا شد هم من آبم اومد و ریختم توی کوسش گفتم

فرشته خوشبختی من شیدا #مرد_متاهل #صیغه #اقوام بعد از فوت ناگهانی برادر زنم موسی همسرم مهرنوش که تنها کس و کارش بود در حال عزاداری و گریه بود که ازش یه وکالت گرفتم که کارهای کفن و دفن و غیره انجام بدم البته الکی بود می خواستم ببینم شکم بهش درست بود یا نه؟ موسی تا 40 سالگی که فوت کرد نه زنی داشت نه بچه ای و من تنها یه پسر 6 ساله داشتم بنام آرین اما خیلی وقت بود بهش شک داشتم که حتما زن داره اما نمیدونم چرا پنهانشون میکنه و نمی خواد کسی اونارو بشناسه حتی ما که تنها افراد زندگیش بودیم توی گاو صندوق خونش یه صیغه نامه پیدا کردم که هر 5 سال تمدید شده بود و هنوز 3ماهش مونده بود و بنام خودش و خانم شیدا فلانی که 35 سالش بود و از فامیلش معلوم بود دختره ماله یکی از روستاهای اطرافه و عکسش خیلی قشنگ نبود یه قولنامه اجاره یه خونه هم بنام موسی بود که حدس زدم باید خونه اون خانم باشه چون یه منطقه فقیر نشین شهر بود رفتم به اون آدرس گفتم منزل خانم شیدا فلانی؟ گفت بله گفتم من شوهر خواهر موسی هستم تعارف کرد رفتم داخل دیدم یه خانم زیباتر از عکس صیغه نامه و یه پسر سندروم داون هم هست که گفتند این پسرمه عرفان گفتم ایشون پسر موسی هستن؟ گفت بله وضعشون خیلی خوب نبود وسایل خونشون وسایل قدیمی خونه ما بود که موسی گفته بود مستحق سراغ داره میده به اونا. نمیدونستم الان باید چیکار کنم برم بگم که موسی پسر داره؟ یا نگم؟ با این دو تا زن بخصوص زن موسی که مادر بچشه چیکار کنم؟ در گام اول بهش گفتم که موسی فوت کرده و همگی رفتیم سر خاکش بعد از اون شیدا خیلی گریه می کرد که من با این بچه چطور زندگیمو بگذرونم؟ چیکار کنم؟ و از این حرفا خلاصه روز اول به اشک و آه و گریه گذشت و رفتم خونه خواستم به مهرنوش درباره پسر موسی بگم که گفتم برای چی بگم؟ چرا برای خودم سر خر اضافه کنم میرم دوزار میندازم جلوشون و دکشون میکنم و تمام البته خود اونا هم بخاطر شرایط پسرش تمایلی نداشت که شناخته بشن فرداش یه سر دیگه رفتم خونشون دیدم کارشون با یه قرون دوزار راه نمیفته اما می تونم یه جوری کارشون راه بندازم که بساط عیش و نوشم فراهم باشه و چه کسی بهتر از شیدا بردمشون ویلای دوستم که یه تلویزیون بزرگ هم داشت گفت خدا خیرت بده پسرم تلویزیون خیلی دوست داره بخصوص دیدن برنامه کودک گفتم پس از اینجا خوشتون اومده؟ گفت آره خیلی خوبه گفتم پس خدا رو شکر برای عرفان برنامه کودک گذاشتم و صداشو بلند کردم و گفتم بشین نگاه کن و با شیدا رفتم توی اتاق لخت شدم گفت آقا من هنوز صیغه موسی م بعدشم چند ماه عده است الان نمی تونم گفتم شرط من همینه با من می خوابی این خونه زندگی ماله خودت بچتم از اون سگدونی نجات پیدا میکنه و میتونه هر روز کارتون ببینه قبول نمی کنی برتون می گردونم توی همون سگدونی خودتون یکم نگاه کرد چیزی نگفت کیرم کردم توی دهنش گفتم خوب بخورش و خیسش کن چون می خوام بکنمش توی کونت خوب نخوری کون خودت پاره میشه یه جوری خوردش از کیرم آب می چکید روی تخت خوابوندمش و کیرم فرو کردم توی کونش تنگ بود گفتم جووووون این یعنی کووووون شروع کردم تلمبه زدن تلویزیون داشت عمو پورنگ نشون میداد اردک تک تک و عرفان داشت میدید و باهاش میخوند منم داشتم توی کون خوشگل و تنگ شیدا تلمبه میزدم با اینکه فشار زیادی تحمل میکرد اما سعی می کرد صدایی ازش در نیاد فکر می کرد عرفان میشنوه که انقدر محکم زدم به کونش که جیغ بزن جیغ بزن نمیزد کیرمو تا ته توی کونش چندین بار محکم کوبیدم که جیغ زد بازم یکم تلمبه زدم آبم اومد ریختم توی کونش و خوابیده بودم روش بهش گفتم انقدر حال داد که دوست ندارم بلند بشم می خوام یه بار دیگه بکنم هیچی نمیگفت حس کردم داره گریه میکنه که از روش بلند شدم بغلش کردم و ازش لب گرفتم دست زدم به کوسش موهاش بلند بود گفتم برو حمام تمیزش کن خیلی بهم حال دادی الان امشب هر چی تو گفتی هر چی تو خواستی ازم پرسید آقا شما نمی خوای منو صیغه کنی؟ گفتم از الان آقا نداریم بهم میگی محسن جانم نه نمی خوام صیغت کنم شیدا جان من برات رفاه و آسایش فراهم میکنم تو هم باهام می خوابی همین روشنه نیاز به صیغه نداره قراره برام بچه بیاری که صیغت کنم؟ گفت نه گفتم آفرین پس قرار نیست اتفاقی بیفته که صیغه لازم باشه تو نیاز منو برطرف میکنی منم نیاز تو رو اینجوری بی حسابیم چیزی نگفت و عرفان هم برد حمام و عرفان بعد حمام خوابید بعدش شیدا اومد بیرون رفت توی وسایلش یکم آرایش کرد و اومد پیشم نشست گفتم اینجا پیشم نشین برو توی اتاق گفت خودت گفتی محسن جانم که امشب حرف حرف من و اومد روی پام نشست و پسوناشو می چسبوند به صورتم گفتم دوست داری برات بخورم گفت اوهوم یه نگاهش کردم گفتم درباره اون موضوع مشکلی نداری؟ گفت فعلا نه حرف شما درسته همه جوره روم حساب کنید پسوناشو گاز میدادم و می خوردم اونم کوسشو روی کیرم میمالید کیرمم راست شده ب

ه بار بهم کون داد اونم آروم کردم دزدش اومد دیگه نداد اوایل سکس وحشی با ریحانه بهم حال میداد اما بعدش جلوی یاشار کردنش بیشتر بهم حال میداد یاشار توی هال روی مبل می خوابید منو ریحانه روی تخت و تا صبح سکس نمیدونم چرا با اینکه با الهه زودتر ازدواج کرده بودم اما ریحانه حامله شد گفت می خواد بچه نگه داره که یاشار مخالف بود اما بعدش ریحانه راضیش کرد گفتم بچه نگه ندار شر میشه گفت بچه ماست مامانش منم باباش تویی شر بشه که هیچ جنگم بشه نگهش میدارم حاصل سکس هاییه که زیرش کوسم جر خورد اما تحمل کردم تا تو ارضا بشی حالا چرا باید حاصلشو به این راحتی از دست بدم؟ راستم می گفت خداوکیلی بد جور می کردمش اگر فیلمش بود یه جنایت جنگی محسوب میشد اما واقعا دوستم داشت خیلی خوب دوام آورد منم عاشقش شدم یعنی عاشق هر دوشونم هم ریحانه هم الهه دوستم نداشتم هیچ کدومشون از دست بدم اما نمیدونم کار ریحانه بود یا واقعا یه اتفاق که الهه تصادف کرد و دچار مرگ مغزی شد و با رضایت خانوادش اعضاشو اهدا کردن. آخه جای مشکوکش اینجاست که یاشار دقیقا سه ماه قبل از این حادثه ریحانه طلاق داده بود و بعد از فوت الهه رفت آلمان منم ریحانه عقد کردم و بعدش هم برای پسرمون رادین به اسم خودم شناسنامه گرفتم الان از ریحانه دو تا پسر دارم و یه دختر. گاهی با خودم فکر میکنم من که از اولش باید با ریحانه ازدواج میکردم چرا رفتم سراغ الهه؟ شاید اگر زن من نمیشد الان زنده بود و هزار جور فکر دیگه… گاهی از ریحانه میترسم که مبادا اون کشته باشتش… گاهی هم میگم نکنه کار… . کاش از همون اول با ریحانه ازدواج می کردم… کاش کاش… و الهه الان زنده بود. نوشته: کامی فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021

ز توی کونم بریز توی کونم و صدای آه بلند عمو ولی اومد که انگار آبش اومد منم ترسیدم گوشی استپ زدم و اومدم از خونه بیرون. وااااای باورم نمیشد چی دیدم امروز. زنگ زدم به ریحانه گفتم تو از کجا میدونستی خونمون چه خبره؟ گفت بماند فیلم گرفتی؟ گفتم آره گفت من خونه تنهام بیارش برام یکم دیر رسیدم که زن عموم از خرید اومده بود گفت کامی چی شده؟ گفتم فلش ریحانه امانت دستم بود آوردم بهش بدم که رفتیم توی اتاق ریحانه فیلم از گوشی من کپی کرد و گفت برو به الهه بگو نهایت دو سه هفته دیگه میایم خواستگاری گفتم می خوای با فیلم چیکار کنی؟ مامان من توشه گفت نترس فقط به اونی نشون میدم که باید ببینه بعد پاکش میکنم گفتم حتما؟ گفت نه فیلم سکسی زن عمو و بابامو توی کل شهر پخش می کنم برو دیگه تو به فکر خواستگاری الهه باش کت شلوار داری؟ گفتم نه گفت باهات هماهنگ میکنم با هم میریم میخریم. از خونشون که اومدم بیرون پشیمون شدم که چرا فیلم بهش دادم اما خب من الهه می خواستم حالا به هر قیمتی دو سه روز گذشت یه روز عصر بود که زن عموم و ریحانه اومدن خونمون منم خونه بودم زن عموم گفت کامی برو بیرون منو مامانت حرفایی داریم که تو نباشی بهتره داشتم میرفتم بیرون که ریحانه چشمک زد که برو حله وقتی برگشتم خونه زن عموم تا می خورد مامانمو زده بود و گفته بود سمت اونا بریم آبرو مامانمو همه جا میبره با فیلمش که چه جنده ایه آثار زدن مشخص بود اما اون حرفا ریحانه برام گفت ازش پرسیدم مامان چشمت چی شده؟ گفت سرم گیج رفت خورد به کابینت توی دلم گفتم به مادر یه دختر بدبخت تهمت جندگی زدی بعد الان خودت بخاطر جندگی کتک خوردی و دیگه هم حق نداریم به خانواده عمو و حتی خود عمو نزدیک بشیم. چند هفته بعد که چشم مامانم بهتر شد با هم رفتیم خواستگاری الهه و بعد از چند ماه با الهه ازدواج کردم برای عروسیم مامانم رفت به پای زن عموم افتاد که بیان عروسی اما اونا نیومدن از مامانم پرسیدم چی شده بین تو و زن عمو؟ گفت یه سو تفاهمه حل میشه توی دلم گفتم سوء تفاهم چی؟ توی فیلم رسما… مهم این بود که الان الهه ماله من بود و این برام از همه چیز مهم تر بود ریحانه می گفت من دنبال یه پسر بی غیرتم سراغ نداری؟ گفتم چرا بی غیرت؟ خندید گفت خوشم میاد به تو چه؟ تو چیکاره منی؟ گفتم باشه بابا بی خیال یکی دو ماه بعد با داداش دوستش بنام یاشار ازدواج کرد یه شب بهم زنگ زد گفت امشب بیا خونمون تنها برای الهه یه بهونه بیار که یکی دو روز نیستی گفتم یکی دو روز؟ واسه چی؟ گفت بیا بهت میگم گفتم باشه الهه پیجوندم رفتم خونشون یه شورت و سوتین سبز تیره تنش بود اومد دم در بغلم کرد و رفتیم داخل دیدم یاشار روی مبل نشسته ترسیدم گفت نترس گشتم یه خوبشو پیدا کردم یاشار پاشو لخت شو یاشار لخت شد دیدم تخم نداره کیرشم خیلی کوچوعه و مچاله است گفت یاشار مرد نیست قراره یه مدت کنارم باشه بعدش بفرستمش بره آلمان الانم داره زبان آلمانی می خونه ریحانه گفت یاشار پاشو اونجوری که بهت گفتم از کامی جون شوالیه من پذیرایی کن که اومد بردم توی اتاق لختم کرد و ریحانه هم اومد خوابید روی تخت گفت امشب شب عروسی واقعی منه پرده منم مثله الهه تو باید بزنی گفتم نه! گفت جز تو به هیچ کس نمیدم شوهرمم که دیدی من ماله خود خودتم کامی من سرم لای پای ریحانه بود و یاشار داشت کیرمو می خورد گفتم میشه یاشار این کارو نکنه؟ دوست دارم فقط نگاهمون کنه ریحانه بهش گفت بشین پایین تخت نگاهمون کن و افتادم به جون کوسش انقدر خوردم و انگشت کردم تا حسابی خیس شد بعد فرو کردم توی کوسش ریحانه جیغ زد گفتم دوست داری؟ گفت آره خوبه با تو همه چیز خوبه حتی درد کشیدن گفتم یاشار خان چطوره؟ کیرم تا خایه توی کوسشه تازه میگه دوست داره این دختر عموی من واقعا عاشقه منه اما من قدرشو ندونستم الان جبران می کنم و شروه کردم تند تند تلمبه زدن اون جیغ میزد و التماس می کرد منم فقط تلمبه میزدم از یاشار کمک می خواست گفتم بیای جلو میام میکنم توی کونت بیا پتو بذار لای دندوناش که بتونه گاز بگیره کوسش تنگ بود و بشدت لیز کیرم بازی لذت بخش رفتن و اومدن خیلی خوب انجام میداد تا آبم اومد ریختم توی کوسش و افتادم روش گفت خیلی نامردی کامی مادر جنده گفتم من الهه هم همینجوری کردم باید تحمل کنی اما دروغ می گفتم مثله باباش که مامانمو می کرد کردمش که خیلی حال داد تا اسم الهه میاوردم که با اونم همون کارو کردم سعی می کرد بیشتر تحمل کنه اما نمی تونست اون شب دو بار از کوس کردمش اونم به وحشیانه ترین شکل ممکن که یاشار میگفت گناه داره آروم تر بهش گفتم من سکسم خشنه دوست نداری دیگه نمیام گفت دوست دارم دوست دارم کامی من از اون شب هفته ای یکی دو بار میرفتم خونشون و می کردمش خیلی حال میداد بخصوص اینکه وحشی بودنم خیلی خوب تحمل می کرد در صورتی که الهه همون موقع فقط ی

هنوز نفهمیدم ازدواج با الهه درست بود یا غلط!؟ #دختر_عمو می خواستم با یکی از دخترای دانشگاه مونن الهه ازدواج کنم که مامانم قبول نمی کرد می گفت حتما باید با دختر عموم ریحانه ازدواج کنم اما من از ریحانه خوشم نمیومد به ریحانه هم گفته بودم اما مامانم می گفت عموت خیلی به گردن ما حق داره بهتره با ریحانه ازدواج کنی چون بعدا هر چی دارن به ریحانه میرسه و قدرت مالی خوبی داری از این حرفایی که تهش این بود که ریحانه پولداره اما الهه یه دختر پاپتیه با هزار زور قبول کرد بیاد خواستگاری گفت قبلش باید دربارشون تحقیق کنیم بعد پا میشم میرم خونشون گفتم باشه الهه شهرستانی بود حالا نمیگم کجا که بحثی پیش نیاد تحقیق هم بابای ریحانه عمو ولی انجام داد اومدن گفتن مادرش جنده بوده مامان باباش طلاق گرفتن و صد جور داستان ضد و نقیض که مجبور شدم خودم برم تحقیق که فهمیدم مادرش چون شوهرش ده سال میفته زندان طلاق میگیره با پسر خالش ازدواج میکنه تا هزینه زندگی و بزرگ کردن الهه داشته باشه اما پسر خالشم یه میوه فروشی محلی کوچیک داشت که وضعشون خیلی هم زیاد خوب نبود و الهه با تلاش خودش تهران قبول شده بود با اینکه راستشو به مامانم گفتم بازم میگفت این مامانش جندست دخترشم جنده میشه بعد دیگه برامون آبرو نمی مونه خلاصه قضیه منتفی شد نمیدونستم چی به الهه بگم! از اون روز ریحانه خیلی سعی میکرد بهم نزدیک بشه اما زیاد تحویلش نمی گرفتم یه روز توی انبار خونمون بهم گفت الهه چقدر دوست داری؟ گفتم خیلی گفت چقدر؟ گفتم از همه دنیا بیشتر گفت حتی از مامانت؟ گفتم حتی از مامانم بغلم کرد گفت من می تونم کاری کنم که به راحتی به الهه برسی اما شرط داره گفتم چه شرطی؟ گفت کاری ندارم با کی ازدواج میکنی اما هر وقت خواستم باید ماله من باشی قبوله؟ بدون اینکه جوابی بدم ازم لب گرفت گفت توی این جهان جز من هیچ کس نمی تونه کاری کنه به الهه برسی پس منو از دست نده به کارت میام همه جا حتی بعد از رسیدن به الهه در آینده خواهی دید نمیخوای با من ازدواج کنی باشه اوکی برو با الهه ازدواج کن اما هر زمان بهت نیاز داشتم باید ماله من باشی و دوباره ازم لب گرفت گفت الان بهت نیاز دارم کامی سفت بغلم کن منم سفت بغلش کردم اومده بود روی پام ایستاده بود و کیرم به کوسش چسبیده بود گفت الان ماله توام دوست داری چیکار کنی باهام؟ دوست داری چیکار کنی کامی؟ گفتم دوست دارم لختت کنم نگات کنم همه لباساشو کند و لخت لخت جلوم ایستاده بود منم نگاهش می کردم می چرخید میگفت خوووب ببین کامی من خوووب ببین گفت میدونی من چی می خوام؟ می خوام تو هم لخت بشی بغلم کنی گفتم پس تو لختم کن لختم کرد منم بغلش کردم گفت این شیر آتش نشانی بذار لای پام بد جور آتیش گرفته کیرم لای کوسش بود و عقب جلو می کردم گفتم آبم اومد آبمو می خوری؟ گفت هم می خورم هم برات مکش میزنم تا قطره آخرشو می خورم کیرم گذاشتم توی دهنش و شروع کرد با زبون سرشو لیس زدن که آبم اومد و لباشو دور کیرم حلقه کرد و آبمو مک میزد گفت شوالیه من بهت حال داد؟ گفتم خیلی گفت با من باش در آینده بیشتر بهت حال میده گفتم باشه قبول من تا ابد ماله تو هم هستم کمکم کن به الهه برسم گفت دوشنبه دانشگاه نرو حدود ساعت ده و یازده یواشکی یه سر به خونه بزن فقط مراقب باش یواشکی فقط یادت باشه از هر چیزی که دیدی فیلم بگیر بده من، بعدشو بسپار به من کمتر از یه هفته شیر آتش نشانی لای پای الهه میذاری بغلش کردم بوسیدمش گفتم نگران نباش لای پای هر دوتون میذارمش گفت حالا شدی شوالیه مهربون من دوشنبه طبق گفته ریحانه حدود یازده آروم اومدم خونه دیدم کفش عموم دم دره آروم در باز کردم رفتم داخل در آروم بستم صدای مامانم که می گفت ولی تندتر مگه نون نخوردی؟ مثله همیشه نیستی ولی اینجوری من بهت نمیدم ولی خودمو رسوندم پشت در اتاقشون واااای چی میدیدم مامانم و عمو ولی ریحانه از کجا میدونست امروز و این ساعت اینجا چه خبره؟ یادم اومد فیلم بگیرم اما زاویه ام خوب نبود مامانمم ناراحت شد گفت پاشو برو امروز خبری نیست صد بار بهت گفتم مشکلاتت با زنت به من ربطی نداره الان پیش منی باید فقط روی من تمرکز کنی الان دیگه کامی میاد پاشو برو خونت که عمو ولی گفت می کنمت خوبم میکنمت فریبا من باشه مثله همیشه پاشو بخور برام مامانم داشت کیر عمو ولی که پشتش به من بود می خورد البته فقط کون عمو ولی پیدا بود منم گوشیمو گذاشتم روی فیلم برداری کج گذاشتم روی زمین کنار در اون پایین و شروع کردم فیلمبرداری بعد از خوردن مامانم داگی شد و عمو ولی توی کوسش تلمبه میزد و مامانم بهش میگفت تندتر تندتر نمیدونم عمو ولی چی مصرف کرده بود این تلمبه ها تمام نمی شد تازه هر چی می گذشت تندتر میشد مامانم می گفت آخ جون شدی همون ولی خودم همینو ادامه بده بعدش دیگه حرفی نبود فقط آه و ناله هاشون بود تا اینکه عمو ولی گفت آبم داره میاد کجا بریزمش؟ مامانم گفت بری

فه شد منم از سرعتم کم کردم دیدم انگار داره به ارضا نزدیک میشه تند تند تلمبه زدم تا با هم ارضا بشیم که چه لذتی داشت دیگه جونی برامون نمونده بود من که یادم نمیاد کی خوابم برد صبح ساعت 10 صبح که از خواب بیدار شدم دیدم مرضیه نیست رفتم حمام اومدم بیرون دیدم اومده یه میز صبحانه خوشگل مثله خودش چیده صبحانه خوردیم گفتم دیشب بهترین شب زندگیم بود گفت واسه منم خیلی دوست دارم بهادر گفتم منم همینطور گفت یه خواهشی ازت کنم؟ گفتم بله گفت فرید کسیو نداره تو براش پدری کن هر اتفاقی بینمون افتاد تو براش پدری کن گفتم من همین الانم پدرشم دیشب مامانشو گایدم از تو می پرسم مامان فرید کی گایید؟ خندید گفت استعداد شاعریتم خوبه به جز اون شب سه شبه دیگه هم با هم سکس داشتیم مرجان بهم می گفت بهت نمیومد انقدر هات باشی گفتم مرضیه که از من هات تره گفت پس خدا درو تخته برای هم ساخته گفتم دقیقا گفت باشه برید خوش باشید اما برنامتون برای اومدن زنت چیه؟ بعدش می خواید چیکار کنید؟ گفته باشم امروز زنت بیاد دیگه اجازه نمیدم چون گندش زود در میاد با این تابلو بازی های شما دیدم راست میگه توی همین فکرا بودم که مادر ندا فوت کرد و رفتم تهران بعد از مراسم ندا مونده بود و یه خونه قدیمی و داداش اسکولش فرشید پسره یه تخته اش کم بود مثله کوس خولا رفتار میکرد بعد ندا میگفت بریم مرجان براش بگیریم! به خدا اون دختر حیفه راضیشون کردم خونه بفروشن بریم شهری که من دانشجو ام که ندا قبول کرد و خونه فروختیم و اومدیم ندا برای فرشید کوس خوله از مرجان خواستگاری کرد مرجان شوکه بود منم یواشکی کشیدمش کنار بگو نه این پسره کوس خوله هیچی حالیش نیست گفت اتفاقا این خوبه گفتم از چه نظر؟ گفت اسما زن اون میشم می خوام با تو باشم اگه کارهایی که با مرضیه کردی با منم نکنی خودم جرت میدم همه فیلما هم نشون زنت میدم گفتم نگفته بودی؟ گفت چیو؟ گفتم که چشمت دنبالمه گفت چشمم دنبالت نبود که ازت مدرک جمع نمی کردم در گوشم گفت کسی که کوس زشت ترسناک مرضیه رو جوری میکنه که مرضیه ای که حتی می ترسید توی حموم شورتشو دربیاره هر شب برات لخت میشه ماله منو ببینی می پرستیش یه تیکه الماس تراش نخورده است که اگر زن این کوس خوله بشم قبلش میدم خودت تراشش بدی گفتم تو دیگه کی هستی دختر شیطون باید بیاد پیشت شاگردی گفت فقط هیچ کس نفهمه حتی مرضیه وگرنه الماس بی الماس. نوشته: بهادر فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021

و اونم زود میرفت که کسی نفهمه نیست یه شب دست گذاشتم روی کوسش و میمالیدم گفت نه نه نه گفتم پس کی؟ منو تحریک میکنی میری حداقل یه جور ارضام کن یه نگاهی بهم کرد و خندید گفت باشه خب از اول بگو شلوار و شورتمو کشید پایین و شروع کرد خوردن کیرم گفتم بریم توی اتاق می خوابم روی تخت بخور گفت بریم رفتیم روی تخت خوابیدم اونم شروع کرد خوردن وای که اون دهن کوچولوش چه لذتی داشت وقتی کیرم میرفت داخلش اون لبهاش که دور کیرم حلقه می کرد بهترین حس دنیا بود بهش می گفتم کیرم چه طعمی میده گفت کیوی نمکی هم ترشه هم شور آبم که اومد ازش پرسیدم چرا کوست نه؟ هیچی نگفت گفت من باید برم و فوری رفت چند بار دیگه اومد و برام می خورد احساس می کردم یه نفر داره مارو نگاه میکنه چون مرضیه پشتش به در بود و سرش لای پام بود منم پاهامو دور سرش حلقه می کردم و اون می خورت منم از لذت چشام بسته بود اما گاهی که باز می کردم سایه یه نفر روی در اتاق بود اما توی اون وضعیت نمی تونستم بلند بشم ببینم کیه تا اینکه به مرضیه گفتم نخوره منم الکی آه و ناله می کردم که احساس کردم الان پشت دره با مرضیه رفتیم از اتاق بیرون دیدیم مرجان خواهر کوچیکشه گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟ گفت این سوالیه که من از این خانم باید بپرسم؟ اینجا با یه مرد غریبه تنها نصف شبی چیکار میکنی مرضیه؟ چرا فکر آبرو خودت و ما نیستی؟ گفتم الکی شلوغش نکن کا کاری نکردیم داشتیم حرف میزدیم گفت میدونستم حاشا می کنید اما خر خودتونید ازتون فیلم دارم گفتم آره من مرضیه رو می خوام اصلا همین فردا صیغش میکنم تو چیکار میکنی آبروی خواهرتو میبری؟ که مرضیه زد زیر گریه بغلش کردم گفتم اشکال نداره فردا میریم صیغت میکنم مرجان گفت باشه بابا من برای خودتون میگم آقا بهادر شما اهل اینجا نیستی ما اینجا زندگی می کنیم میدونید اگر کسی بفهمه و آبرو ریزی راه بندازه ما توی این محل نمی تونیم سر بلند کنیم؟ گفتم هیچ کس نمی فهمه جز اینکه تو بگی گفت من که آبروی خواهرمو نمی برم گفتم پس حله دیگه نگران هیچی نباش به مرضیه گفتم برو توی اتاق و مرجان بردم دم در گفتم حالا که تو فهمیدی مرضیه امشب اینجا بمونه فقط یه امشب گفت خیییلیییی گفتم به خدا اونم دوست داره بمونه برو بپرس گفت باشه اگه یه امشبه باشه فقط بخاطر مرضیه هاااا وگرنه که گفتم دمت گرم رفت بیرون در بستم پیرهنمو کندم گفتم هورا که یهو آروم در زد گفت قبل از 7 صبح باید خونه باشه چون فرید می خواد بره مدرسه گفت مامانم کو چی بگم؟ گفتم چشم چشم زود میاد در بستم لخت شدم رفتم توی اتاق گفتم امشب دیگه نه نه نداریم تا صبح اجازتم گرفتم بی استرس تا خود صبح نمیذارمت بخوابی فرشته ریزه میزه من گفت اگر یه چیزی ببینی خوشت نیاد چی؟ گفتم مثلا چی؟ گفت نمی خوای لختم کنی؟ لختش کردم دیدم کوسش انگار یه جوراییه یه علامتی روش سوزوندن مثله یه حرف انگلیسی گفت شوهر قبلیش جانباز اعصاب و روان بوده و یه روز با یه چیز داغ کوسشو سوزونده البته جراحی کرده بود اما جاش مونده بود گفت چی شد؟ برم؟ گفتم کجا؟ گفت بدجور خورد توی ذوقت از نگاهت فهمیدم چندشت شد گفتم نه بابا این حرفها چیه؟ بلند شد بره انداختمش روی تخت رفتم لای پاش شروع کردم خوردن کوسش برای بار اول یکم سخت بود چون تصویر کوسش قشنگ نبود اما وقتی به قیافه خوشگل و اون رونهای سفید تپلی نگاه می کردم و دست میمالیدم یادم میرفت کوسش زشته وقتی داشتم کوسشو می خوردم می گفت بهادر از زمان این اتفاق تا الان هیچ کس کوسمو نخورده بود گفتم از الان خودم هر شب برات می خورم گفت باشه پس جواب مرجان با تو گفتم باشه حلههههههههه گفت یه چیز دیگه هم هست گفتم دیگه چیه؟ گفت یکمم دیر ارضا میشم گفتم اونم چشم عشق ممنوعه خیلی خوردم کوسشو بعدش کلی انگشت کردم می گفت بهادر دو انگشت کمه دستت تا مچ بکن توش گفتم کیرمو میکنم توش چرا دست کنم کیرمو کردم توی کوسش شروع کردم تلمبه زدن واااای که چه حالی میداد باورم نمیشد مرضیه دارم میکنم بهش می گفتم کثس مادر فرید کی گاید؟ کس مادر فرید کی درید؟ می گفت کیر تو کیر تو میگفتم جوووونم مادر فرید دارم میگام چه لذتی داره مرضیه میگفت فدای کیرت بشم بهادر من مرد من قربون این کیر بشم کیرت کوس پاره کنه باهاش کوسمو پاره کن که از شدت لذت آبم اومد اومدم بکشم بیرون که آبم ریخت توی کوسش خوابیدم روش گفتم تو محشری کوست بهشتیه گفت پس چی شد؟ چه زود از بهشت سیر شدی بیا انگشتاتو بکن توش وای که چه حالی میده راست نکردی؟ کیرتو بکن توش سوارم شو کیرمو کردم توی کوسش و شروع کردم تلمبه زدن این بار انقدر تند تند میزدم احساس می کردم کیرم میره داخل می خواد ازم جدا بشه و بره تا ته مرضیه هم میکفت تو رو خدا آبت زود نیاد تلمبه بزن بزن بزن گفتم خفه شو دهنتو ببند با حرفات آبم زودتر میاد گفت باشه خفه میشم تو فقط آبت نیاد من خفه میشم خ

اولی رو خودم خواستم اما دومی جذاب تر بود #زن_بیوه #مرد_متاهل برای ارشد توی یه شهر دیگه قبول شدم چون تجربه تلخی از خوابگاه دانشجویی در دوره کارشناسی داشتم دنبال گرفتن خونه بودم که بودجه ام کم بود مجبور شدم اجاره خونمون توی تهران تمدید نکنم و با همسرم به اون شهر بریم یه خونه بزرگ حیاط دار دو طبقه اجاره کردیم که مالک طبقه پایین بود که یه پیرمرد بود و دو تا دختراش و که هر دوشون بالای 30 سال میزدن و یه پسر بچه 10 ساله که بعدها از خانمم شنیدم که بزرگتره اسمش مرضیه و بیوه است و شوهرش فوت کرده و این پسر اونه که اسمش فرید بود اما کوچیکه که اسمش مرجان مجرده و ازدواج نکرده که زنم اصرار داشت بگیریمش برای داداشش چون خدایش دوتاشون قشنگ بودن بی هیچ آرایش و عملی شیش هفت ماه گذشت پیرمرد سکته کرد یه مدتم توی بیمارستان بستری بود و فوت شد بعد از فوتش ما خواستیم بلند بشیم که مرضیه گفت من تازه پدرم فوت شده کلی هزینه کردیم الان پول رهن شما نداریم بدیم اما بمونید توی این شرایط کی بهتر از شما؟ حداقل شناخت خوبی ازتون داریم که زنم هم گفت بمونیم بهتره که موندیم سه چهار ماه بعد مادر زنم بدجور مریض شد چون قلیون می کشید اوضاع جسمیش وخیم تر شده بود و زنم گفت مامانم مریضه می خوام پیشش باشم و خدایی نکرده اتفاقی افتاد من برای بار آخر ندیده باشمش حسرتش به دلم میمونه و هزار جور داستان و اشک و آه که گفتم برو عزیزم برو برو. گفت یکی دو هفته ای ازش مراقبت میکنم زود برمیگردم اما یکماه گذشت هر روز بهم زنگ میزد اما خبری از اومدن نبود که نبود بعد یه مدت مرضیه فهمید که زنم ندا نیست گفت آقا بهادر ندا خانم نیستن دانشگاه میاید خسته اید من براتون غذا درست کنم بیارم؟ اولش تعارف کردم گفتم نه و اینا که از همون شب شروع کرد غذا آوردن البته فرید پسرش برام میاورد واقعا خیلی خوب بود چون وقت آشپزی نداشتم دستپختشم معرکه بود کم کم با فرید دوست شدم پسر خوبی بود تا اینکه یه شب خود مرضیه اومد دم در یه چادر گلگلی سرش بود که بلد نبود جمش کنه و تاپ و شلوارش کامل مشخص بود و اون سینه های جذابش چون قدشم کوتاه بود رون های پری داشت شلوارشم تنگ بود و اون رونها تصویر خیره کننده ای ساخته بودن منم تشنه انقدر بد زوم کردم روی روناش که حتی اونم فهمید چادرشو جمع کرد و غذا داد و رفت از اون روز دیگه همیشه خودش میاورد هر بار هم با یه لباسی و هر بار بیشتر از قبل دم در با هم حرف میزدیم که مرجان از پایین صداش می کرد که بیاد غذا یخ کرد چه شبهایی که رونهاش دیووونم می کرد یه روز از دانشگاه مستقیم نرفتم خونه رفتم کتابخونه درس بخونم چون توی خونه فقط به رونهای مرضیه فکر می کردم و پورن میدیم نمی تونستم درس بخونم و تا شب اونجا موندم بعدش رفتم یه ساندویچ کالباس خریدم خوردم یه دوری توی بازار زدم فکرش از سرم بپره بعدش رفتم خونه رسیدم در باز کردم رفتم داخل بعدش شنیدم آروم در میزنن در باز کردم دیدم مرضیه است ازم پرسید چرا دیر اومدی؟ شام خوردی؟ دیدم آخ جون دیگه چادر سرش نیست گفتم کتابخونه بودم نه شام نخوردم گفت بیارم برات؟ سرد شده باید بیام اینجا برات گرمس کنم پایین بچه ها خوابن گفتم باشه رفت غذا آورد ماکارانی بود گرم کرد با هم خوردیم و حرف زدیم بهش گفتم چقدر این تاپ بهت میاد موهای به این خوشگلی چرا زیر چادر قایمشون می کردی؟ گفت کجا قایم می کردم؟ من که چادرم دائم میفتاد و با هم خندیدیم ظرفا هم شست می خواست بره گفتم امشب بهترین شام زندگیم خوردم گفت نوش جانت رفتم نزدیکتر گفتم کاش میشد نری گفت دوست داشتی؟ بازم میام بشرطی که شبها دیر بیای خندیدیم و رفت تا دم در گفت کاری نداری؟ گفتم فردا شبم دیر میام تا همیشه دیگه شبها دیر میام گفت پس همشو با هم دو نفره می خوریم و خندید و رفت از خوشحالی اون شب تا صبح خوابم نبرد و صبح بود که بیهوش شدم تا ظهر خوابیدم بیدار شدم رفتم کتابخونه اونجا هم فکر مرضیه نمیذاشت درس بخونم انقدر توی شهر گشتم تا آخر شب بعدش رفتم خونه که با غذا دم در واحد منتظرم بود درو باز کردم رفتیم داخل گفت چرا انقدر دیر؟ زودتر بیا گفتم باشه یه تاپ و شلوار گشاد گل گلی پاش بود گفتم چه بامزست شلوارت خندید غذا گرم کرد خوردیم موقع رفتن گفت فردا زودتر بیا منو پشت در نذار که دستشو گرفتم چسبوندمش به دیوار و ازش لب گرفتم فقط نگام می کرد دستاشو دور گردنم حلقه کرد و با فشردن لبهاش به لبهام می خواست بوسه ها طولانی تر باشه که نفس جفتمون قطع میشد تا ول کنیم یه نفس می گرفتیم دوباره لب می گرفتیم دو سه بار اینکارو تکرار کردیم گفتم میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم؟ خندید گفت میدونم از همون روز اول که خودم برات غذا آوردم بغلش کردم دستمو بردم سمت کوسش که گفت نه نه نه الان نه گفتم باشه باشه آروم باش هر چی تو بگی تا خودت نخوای کاری نمی کنم گفت فعلا فقط بوس و بغل گفتم چشم از اون شب هر شب کارمون بوس و بغل بود

رفتم راستی اینم نگفتم که مدرسه رو ول کرده بودم و میکانیکی میرفتم شنبه از اوستام مرخصی گرفتم گفتم من باید برم خرید گفت برو باشه قلبم خیلی تند میزد خیلی استرس داشتم رفتم در خونه به زندایی پیام دادم گفتم من اومدم ساعت۷و نیم صبح زنگ زدم رفتم داخل توی راحت ترین حالت زنداییمو دیدم فقت یه تاب با یه شلوارک خیلی کوتاه همون لحظه که دیدمش داشتم میمردم از استرس خیلی میلرزیدم سلام و احوال پرسی کردیم من دستشو بوسیدم چون به خودم قول داده بودم همیشه توی هر حالتی احترام زنداییو نگه دارم اونجا که بودم خیلی عذاب وجدان داشتم به زندایی گفتم من عذاب وجدان دارم گفت درسته که داییت با تو رفتار خوبی داری ولی این دلیل نمیشه که تو عشقو حال نکنی منم دلگرمی گرفتم یخم واشد رفتم سرکمد لباساش هر چی لباس داشت بر داشتم اوردم توی حال به زنداییم گفتم لطفا چشاتو با پارچه ببند من خیلی خجالت میکشم گفت باشه منم یه رخت خواب کنار پنجره پهن کردم افتاب افتاده بود توی خونه منم لباساشو سریع در آوردم رفتم یه تاب و ساپورت کرمی آوردم تنش کردم شروع کردم از روی ساپورتش کسشو لیس میزدم و اینم بگم که خیلی استرس داشتم یکم گذشت ساپورتش کلا خیس شد منم لباساشو در آوردم سریع رفتم حدود بیست دیقه ممه هاشو میک میزدم خیلی خوشش میومد همش لبخند میزد قلقلکش میومد گفت بسه الاناس که شیرم بیاد رفتم سراغ گلوش انقدر گلوشو لیس زدم که گفت بسه اه یه جا قفلی نزن دیگه منم که لخت پریدم روغنو سرخ کردنی آوردم ریختم رو بدنش کل بدنشو روغنی کردم شونه هامو دادم زیر روناش کلی ماساژش دادم حشری شده بود دستام رد کردم با زبونم کسشو لیس میزدم با دوتا دستام نوک سینه هاشو قلقلک میدادم دیگه خیلی داشت آه و ناله میکرد منم پاشدم از اونجا که خیلی زود انزال بودم و آبم سری میومد گفتم زندایی آبمو کجا بریزم گفت برو دستمال کاغذی بیار بریز روش نریزی تو کسم یهو بعد بیست سال حامله میشم گفتم باشه آب زندایی که اومد یهو آب منم اومد این کارایی که میگم حدود پنج ساعت طول کشید بعدش رفتم توی بغلش کلی موهاشو نوازش کردم کلی روی شکمش رو نوازش کردم آروم که شد رفتیم دوش بگیریم گفتم زندایی بزار من میشورمت توی حموم سکس نکردیم چون من کیرم درد میکرد اومدیم بیرون لباساشو با حوصله تنش کردم ازش تشکری کردم گفتم ایکاش میشد دوباره هم اینکارو انجام بدیم گفت نه امکان نداره داییت بو میبره از اون موقع دیگه از زندایی خجالت نمی کشم هر وقت میدیدمش راست میکردم پایان نوشته: مجید فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021

از بهترین خاطرات شمال با زندایی #شمال #زندایی سلام خدمت دوستان من بخاطر ایمنی اسم ها و مکان هارو عوض میکنم اگه دیدید اسم جابجایی شد بخاطر ایمنیه داستان برمیگرده به سال 92 من۱۵سالم بود زنداییم۳۵سالش بود اونجا ما توی فامیل بیشتر با داییم‌ رفت و آمد داشتیم من انقد جق زده بودم کمر نداشتم نمیدونستم چیکار کنم همیشه به عشق زن دایی جق میزدم ولی فکر کردنش نبودم اون از زمان ازدواج با داییم کلا آدم راحتی بود و اینم بگم که خانواده مادری من خیلی مذهبین مادر بزرگم خیلی از این قضیه شاکی بود وقتی بچه تر بودم همیشه چاک سینش تا آخر جلوم باز بود و این گذشت همه مستقل شدن ما و داییم از مازندران اومدیم تهران روز ها میگذشت یه روز ما میخواستیم بریم مازندران مامانم به داییم گفت بیا با هم بریم ما یه ماشین 206 داریم داییم میخواست ماشینشو بیاره مامانم گفت چه کاریه با هم میریم خلاصه داییم با بابام جلو نشست منو مامانمو زن داییم عقب اول راه از من خیلی فاصله میگرفت ولی وسط راه دیگه به هم چسبیده بودیم وای من کل بدنم میلرزید حسابی خشری شده بودم قبل اون به هیچ بدنی نچسبیده بودم بعدش از این فرست استفاده کردم خودمو زدم دست چپم افتاده بود رو پای زندایی دستمو برگردوندم افتاده بود دقیقا رو کسش وقتی بیدار شدم خیلی آروم انگشت فاکمو میمالیدم روی ساپورتی که پوشیده بود این کارو حد اقل ده دقیقه انجام دادم ولی خیلی آروم که حساس نشه اونم واکنشی نشون نداد منم پامو از گلیمم پراز تر نکردم راستی اینم نگفته بودم زندایی از من قد کوتاه تره سایز سینه هاش رو هم وقتی سوتینشو برداشتم نوشته بود 95 همیشه خاله هام و زاندایی هام به اندام این زندایی که روش کراش داشتم حسودی میکردند بگزریم وقتی رسیدیم اونجا مادر بزرگم نبود رفته بود خونه خاهرش فقط خاله کوچیکم اونجا بود ما رفتیم زنداییم که مانتو شو در آورد فقط یزره چاک سینشو میشد احساس کرد خلاصه من کلا از کون خوشم نمیاد من فقط از ممه و کس خوشم میاد تو اون چند روز بیش از حد سینه های زندایی رو دید میزدم زندایی هم خودش متوجه شده بود و هر وقت حواسش بود روسریشو میزاشت روی قسمت لختی وقتی داشتیم برمیگشتیم تو راه خودمو چسبوندم به زندایی ولی اون لامصب همراهی نکرد خودشو جمع کرد و من تا تهران دیگه خودمو نچسبوندم بهش بقض گرفته بودم من از اونجایی به کردن زندایی امید وار شدم که همیشه با داییم دعوا میکرد اونا هیچ وقت بچه دار نمیشدن فک کنم چون سکس نداشتن یه روز توی پیشنهادی اینستا رو دید میزدم که پروف داییم رو پیدا کردم رفتم تو دنبال کننده هاش دیدم بله زنداییه فالوش کردم و بعد مدتها یه استوری گذاشتم زندایی اومد ریپ زد سلام کردیم خلاصه همینجوری این چتو ادامه دادیم یه دوماه گذشته بود و یخ من و زندایی باز شده بود ولی نه تا اون حد که جوک سکسی بگه منم از اون قضیه یادم اومد گفتم زندایی من از شما کینه دارم خندید گفت چرا گفتم موقعی که میرفتیم شمال داشتم اونجاتونو میمالیدم چرا چیزی نگفتین حتا اخم نکردین ولی موقع برگشت خودتونو جمع کردین گفت : موقع رفتن تو کارتو ادامه ندادی منم بدم اومد میخاستم به داییت بگم ولی خب و موقع برگشت میخواستم بهت بفهمونم داری زیاده روی میکنی داییت حساس شده بود منم که تو کونم عروسی بود گفتم زندایی شما خیلی مهربونین خیلی خوب منو درک میکنین نیاز های منو میبینین گفتم همیشه فامیل به بدنتون حسودی میکردن شما هنوز هم بدنتون خیلی عالیه خیلی خوش اندامید خیلی دست پخت خوبی دارین گفتم راستی زندایی یه سوال دارم ولی خجالت میکشم گفت با من راحت باش گفتم چشم گفتم شما با داییم سکس میکنید گفت اوایل که ازدواج کردیم یه ۱۰/۱۲بار سکس کردیم ولی دیگه طرد شدیم اون الان جق میزنه منم نیاز جنسیمو با جق برطرف میکنم گفتم. زندایی یه درخاست دیگم دارم گفت چیه گفتم من تاحالا کسیو بغل نکردم گفت آخی مگه میشه گفتم آره من تا حالا تو عمرم کسیو بغل نکردم کسشر گفته بودم چند بار با دختر عمو لب بازی کردم گفت خیلی دلم برات سوخت گفتم زندایی نمیخاید یه کاری کنید گفت چه کاری گفتم جق داره کمر منو جرر میده دارم میمیرم چشام داره کور میشه خنندید گفت من چکار کنم گفتم لطفا بزار بیام بغلتون بیام بوی تونو استشمام کنم خیلی دوستون دارم گفت منم دوست دارم گفتم لطفا با من وارد رابطه شد گفت بزار فکرامو بکنم گفتم باشه ۵روز بعد اومد گفت فقط همین یه بار فقط همین یه بار منم گفتم زندایی منم شرط دارم گفت چی گفتم اگه همین یه بار باشه باید طبق فانتزی های من انجام بشه ولی اگه بخای مدام رابطه داشته باشیم هر جور تو بخای همونو انجام میدم گفت امکان نداره دوبار این کارو انجام بدیم اونم چون دلم برات سوخت وگرنه هیچ وقت این اتفاق نمیفتاد گفتم باشه کی بیام پیشت گفت در زود ترین فرست خبرت میکنم صبح ها داییم زود میره سر کار و ۷شب میاد بهم پیام داد شنبه بیا منم شنبه

کشوندتم تو اتاق خوب و دوباره هولم داد و افتادم رو تخت و با لحن خیلی شیطانی گفت امروز قراره همینجوری فقط شل بمونی ، شلوارمو در آورد و شورتمو کشید پایین با دستش کیرمو گرفت بهم نگاه کرد و یه لبخند زد بعد آروم آروم سرشو برد نزدیکتر و شروع کرد به خوردنش چه ساکی میزد نگم براتون کیرم میخورد ته حلقش حال تو حال شده بودم که ساک زدنو تموم کرد بهم گفت دراز بکش رو تخت دراز کشیدم دیدم شلوارشو کشید پایین اون کص تپل بهشتیشو در آورد چهار دست و پا اومد رو تخت و نشست رو کیرم و بعد خودشو آروم بلند کرد و با دستش کیرمو جلو کصش تنظیم کرد روش بالا پایین شد ، من که دو سه دقیقه بود نگذشته بود میخواست آبم بیاد گفتم بلند شه بلند که شد اینبار من خوابوندمش و شروع کرد خوردن کصش و انگشتامو میکردم داخلش که همون دقیقه اول آبش اومد و بدنش به لرزه افتاد ، پاهاشو انداختم رو شونم و کیرمو تنظیم کردم شروع کردم تلمبه زدن که کم مونده بود آبم بیاد و بهش گفتم تشنت نیست گفت خیلی تشنمه با یه لحن نیازمندی گفت که دیوونم کرد سریع کشیدم بیرون سرشو آورد جلو آبمو ریختم رو صورتش و رفت خودشو تمیز کنه و اون شب هم موندم پیشش و تا صبح چهار بار سکس کردیم . امیدوارم که خوشتون بیاد نوشته: دانیال فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021

دیگه اینجا بود که من فهمیدم این خانوم داره قشنگ میخاره ، گفتم شیوا جون مگه با استاد جعفری کاری داشتین میکردین که میگین سر وقتش رسیدی ، خندید و هیچی نگفت و گفت میره بخوابه دیگه ، بعد منم خوابم برد و فکرم فقط درگیر شیوا بود و تو دانشگاه راجب اینم با کسی حرف نزدم کلا ، که دوباره شب روز بعدش رسید و ایندفعه خودم یه کلیپ عاشقونه به شیوا فرستادم که یه دقیقه نگذشته بود دیدم پیامی بهم ارسال کرد ، دیدم که نوشته دانیال انگار اشتباهی بجا دایرکت دوس‌دخترت اینو برا من فرستادی ، منم برگشتم خندیدم و بهش گفتم نه شیوا جون اینو برا خودتون فرستادم نگین پس بی کس موندین که اونم خندید ، بهش گفتم خوب جواب سوالمو دیروز ندادین، گفت کدوم ؟ و قضیه آقای جعفریو یادآوری کردم ، که خندید گفت منو آقای جعفری تا سه ماه قبل داخل رابطه بودیم و اونروز اومده بود تو کلاس و یاد و خاطره ی دوران رابطمونو میخواست زنده کنه که منم بهش گفتم اینبار آخره و یه کمکی بهش کردم ، من که از شنیدن این حرف جا خورده بودم گفتم عجب ، گفت آره دیگه ،بعد بهش نوشتم شیوا جون من خوابم میاد ولی قبل خوابیدن اینو بهت بگم که اگه فردا بعد از ظهر اوکی باشی بریم باهم کافه اینروزا هوا بارونی هست یه قهوی تلخ لب پنجره ی کافه میچسبه که گفت باشه ولی ساعتشو فردا هماهنگ میشیم گفتم چشم و بعدش شب بخیر و خوابیدم و فردا با استرس و هیجان رفتم دانشگاه که ساعت ۲ ظهر اونروز کلاسام تموم میشد که دیدم یه پیام از اینیستا برام اومد که دیدم شیوا جون نوشته امروز ساعت ۶ عصر فلان کافه خوبه؟ گفتم زمانش خوبه ولی چون من دعوتت کردم بریم فلان کافه که خندید و گفت باشه ۶ میبینمت ،ساعت ۱۰ دقیقه مونده ۶ بود رفتم کافه دیدم هنوز نیومده و رفتم نشستم دور یکی از میزا که مشخص بود میز دیته ، چون کلا دوتا صندل بود کنار میز که دیدم پنج دقیقه بعد رسید ، منم یه شاخه گل گرفته بودم که همونجا بهش دادم و گفت مرسی چرا زحمت کشیدی ، گفتم کاری نبود که چی میل دارین ، گفت شیک نوتلا ، گفتم باشه سفارش خودمو و شیوارو رفتم به بارتندر گفتم و برگشتم سر جام کلی گفتیم و خندیدیم ، کم م داشت میشد ساعت ۷ که گفت میخواد بره ، بهش گفتم اگه امکانش باشه بار آخری نباشه که همو میایم بیرون از دانشگاه میبینیم ، گفت تازه امروز سه شنبس و این هفته یبار دیگه هم همو میبینیم به شرطی که اینبار مکانشو خودش بگه و منم قبول کردم ، شب شد و یخورده تو اینیستا حرف زدیم و کلیپ عاشقانه فرستادیم ، فردای اونروز چهارشنبه شب دیدم گفت که فردا وقتت خالیه گفتم اره شیوا جون گفت خونه ی من مجردیه اگه مشکلی برام نباشه برم خونشون و از بالکن خونش عکس فرستاد و گفت بارونم بگیره اینجا بیشتر از کافه می‌چسبه ، من که تو کونم عروسی شده بود گفتم چشم ، برگشت خندید و گفت یه ذره مقاومت میکردی حداقل که منم ایموجی خندرو فرستادم خلاصه لوکشینشو فرستاد بعد شماره هم دیگرو هم گرفتیم که فردا وقتی رسیدم محلشون زنگ بزنم در آپارتمانشو باز بذاره برم داخل ، خلاصه زمان موعود رسید و رفتم داخل آپارتمانش دیدم یه لباس خیلی شیک ولی به شدت باز پوشیده و موهای سیاه خوشرنگشو از پشت بسته و بهم گفت بیزحمت درم ببند گفتم چشم رفتم نشستم رو مبل ، گفت نمیای بالکن بریم ، گفتم نه همینجا خوبه ، یه چایی و یخورده میوه آورد گذاشت رو میز و یخورده هم تخمه ، گفتم تخمه برا چیه ، گفت دیدم نشستی اینجا روبرمون هم تلویزیونه نظرت چیه بشینیم فیلم ببینیم ؟ گفتم باشه که رفت فلششو آورد و به تی وی وصل کرد و گفت اگه فیلمیم خودت مد نظرت داری بگو دانلود کنما گفتم نه هرچی خودت دوس داری باز کن که گفت باشه دیدم رفت روی فایل ۳۶۵ روز که تو دلم گفتم امشب انگار قراره واقعا پنجشنبه شب بشه ، زد رو فیلم و فیلم شروع شد که کلا فیلمه شروع عجیبی هم ، همینطوری داشتیم نگاه میکردیم که دیدم رو مبل پاهاشو جمع کرد و سرشو آورد گذاشت رو شونم و پرسید اذیت که نمیشی منم دستمو انداختم دور گردنش و با یه لبخند گفتم نه عزیزم راحت باش ، پنج دقیقه بود که گذشته ببود کم کم شروع کردم بازشو ماساژ دادن که یهو یه صحنه ی لب تو فیلمه رسید که برگشتم طرفش دیدم خودشم به من زل زده ، اون یکی دستمو بردم زیر چونش یخورده بالا آوردمش آروم آروم رفتم رو لباش و شروع کردیم به مکیدنای لباس هم انگار رو ابرا بودم ، اینکه استاد دانشگام الان لباش تو لبامه و خط سینش جلو چشمام و خط کص تپلش از اون شلوار تنگش معلوم بود برام مثل یه رویا بود ، همینجور که داشتم لباشو میخوردم دستمو بردم سینشو مالیدم که یهو بلند شد هولم داد عقب جورس که کامل بچسبم به مبل و اومد نشست روم و پیراهنشو در آورد و اون ممه های ۷۵ خوشگلشو گذاشت جلو صورتم و شروع کردم به خوردنش و اونم تو اون حین با کونش کیرمو از رو شلوار میمالید بعدش بلند شد و دستمو گرفت و

استادی که یهو رنگ عوض کرد #شوگر_ددی #عاشقی #میلف سلام این داستان ماله ترم قبله (اسامی فیکه) دانیالم ۲۴ ساله و دانشجو دانشگاه ما یه دانشگاه پسرانه ، کلا دختر نداره ولی چند تا استاد خانوم داره ، منم تجربه ی خوبی از استاد خانوم نداشتم چون یبار سر نمره یکیشون مشروط شده بودمو هرچقدر زنگ زدم نمرمو بالا نبرد ، انتخاب واحد ترم قبل بود دو تا درس تو چارتام بودن برا روز شنبه که فقط یه استاد برا هر دو درس معرفی کرده بودن و پشت سر هم بود از ساعت ۸ صب تا ۱۲ کلا طول میکشید از شانس منم استادش خانوم بود به اجبار انتخابش کردم ، دو هفته گذشته بود از ترم تازه رفتم سر کلاس ، اواخر کلاس اول که ساعت ۹:۳۰ تموم میکرد تا ساعت ۱۰ میرفتیم سلف یه صبونه ای بخوریم حضور غیاب کرد وقتی به اسمم رسید گفت دو جلسه غیبت داریو یه جلسه هم نیای حذفت میکنم ، با خودم گفتم کارم زاره گفتم باشه استاد ، از استادمون براتون بگم که یه زن مجرد ۳۸ ساله بود و اخلاق خیلی گندی تو کلاس داشت ، تا یه جینگی میشنید از کسی شروع میکرد ده دقیقه چسناله گفتن و هار میشد ، خلاصه ۵ ۶ جلسه گذشته بودم استاد ساعت ۸:۴۰ رسید ولی تو گروه تلگرامی اعلام کرده بود داره میاد پس کسی نره ، من دو جلسه قبلش یه ربع دیر کرده بودم سر کلاس نذاشت وارد شم ولی حضورمو بخاطر اینکه تو کلاس بعدی شرکت کرده بودم زده بود ، وقتی استاد ساعت ۸:۴۰ رسید و نشست سر صندلی من بهش گفتم استاد الان ما بودیم سر کلاس نمیذاشتین و اجازه ی ورود نداشتیم باز این هار شد و ۳ نمره منفی برام ثبت کرد ، زنگ که خورد رفتم صبونه اونروز هوا بارونی بود منم جزو ادماییم که زود سرمایی میشم صبونمو سریع رفتم خوردم هنو ده دقیقه به ساعت ۱۰ مونده بود رفتم سر کلاس دیدم در قفله با اینکه میدونستم استاد سر کلاس میشینه و جایی نمیره ، در رو زدم دیدم کسی جواب نمیده چند ثانیه گذشته بود میخواستم برگردم دیدم صدا قفل در اومد و باز شد و یکی از استادای مردمون که که دو ترم قبل ترش استاد خودمم بود با خوش و بش با استاد از کلاس ما بیرون اومد منم تعجب کردم چون وقتی در زدم کلا صدایی از کلاس نمیومد وارد که شدم استاد گفت در و نبندش و عصبانی به نظر میرسید و برگشت بهم گفت آرامشمو بهم زدی ، چند دقیقه وقت استراحت داریم اونم تو امروز ازم گرفتی، ازش معذرت خواهی کردم نشستم سر صندلی که دیدم رفت در رو بست و بعدش دوباره باز کرد گفت همین باز بمونه بهتره یموقع فکر دیگه میکنن و وقتی این حرفو زد با لبخند عجیبی که رو صورتش بود و با لحن خاصی گفت ،من که از شنیدن و دیدن این حرف و رفتار استاد تعجب کردم، گفتم هر جور صلاح میدونین ، همینجوری داشتم با گوشیم میچرخیدم گفت با دوست دخترت کم چت کن سر کلاسم میبینم که زیاد با گوشی ور میری ، گفتم استاد دوس دختر کجا بود و خندید گفت باشه تو راس میگی ، بعد گفت اینیستاگرام داری گفتم بله ایدیشو با ماژیک رو وایت بورد نوشت گفت فالو کن و منم فالو کردمش بعد ایدیشو پاک ، یکی دو دقیقه نگذشته بود که تایم کلاسش شروع شد و اون جلسه تموم شد ، شب تو اینیستا داشتم میپلکیدم که دیدم نوتیف پیام از طرف استاد اومد رفتم دیدم یه پست اینیستاگرامی برام فرستاده و منم پست رو لایک کردم حوصلم نکشید کلا نگا کنم چون تو ذهنم طبیعتا این بود که یه کسشر آموزشیه ، که بعد لایکم دیدم پیامی از طرفش اومد ، گفت بخواب کم با دوس دخترت چت کن ، گفتم با سلام استاد ، بخدا دوس دختر ندارم ، اونم خندید و گفت پست رو نگاه کردی ؟ که دیدم قراره ضایع بشم رفتم داخل پست که دیدم یه کلیپ عاشقونس ، گفتم بله استاد نگاه کردم ، گفت اینو فرستادم بفرستی برا دوس دخترت منم دیگه کفری شده بودم رابطه دو سالم با رلم تازه تموم شده بود کلا حال و حوصله ی رابطه نداشتم ، برگشتم گفتم استاد نکنه اینو یکی برا خود شما فرستاده ، خندید و برگشت گفت نه بابا منم عین خودت بی کس موندم ، من بازم جا خوردم چون قصدم از اون پیام این بود که هارش کنم نصف شبی ولمون کنه که دیدم خیر انگار استاد رفته تو فاز معنوی ، گفتم استاد چرا بی کس ، گفت جلسه ی اول بهتون گفتم که مجردم ، گفتم بله استاد یادمه ، که برگشت گفت از اول مجرد نبودم ، پرسیدم یعنی چی؟ گفت الان ۴ ساله طلاق گرفتم با همسرم ، منم یه ایموجی سر پایین فرستادم و گفتم متاسفم استاد ولی اگه فضولی نباشه میتونم بپرسم چرا ؟ برگشت گفت اینجا مجازیه کم استاد استاد بگو راحت باش با اسم کوچیکم صدا کن ، اسمش شیوا بود ، که منم گفتم چشم شیوا و دوباره رو سوالی که فرستاده بودم خودم ریپلای زدم و علامت سوال گذاشتم ، برگشت گفت بین خودمون بمونه ، گفت من و همسرم مشکل داشتیم و بچه دار نمیشدیم و مجبور به طلاق شدیم منم دوباره یه ابراز تاسف کردم ، بعد حرفو کشوندم سر کلاس که تایم استراحت مزاحمش شده بودم به قول خودش و ازش بابت اون معذرت خواستم ، خندید گفت عیبی نداره سر وقتش رسیدی ،

احساس نوعروسی رو داشتم که روز اول ازدواجش هست و مثل یه پروانه سبکبال بودم و از ذوق روی پنجه هام راه میرفتم… ساعت تازه ۱۱ بود و تا آخر شب کلی وقت داشتیم… فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021

باباجی پدرشوهرم (۳) #پدر_شوهر قسمت قبل ... (کلیک کنید) خیلی ها تون نظرات مثبت و یا منفی داشتید ولی اینو بدونید زندگی طبق سلیقه شما پیش نمیره. اونجور که شما دوست دارید یا دوست ندارید. کسی رو الکی قضاوت نکنید، چون در آینده خودتون در شرایطی قرار میگیره که فکرشو هم نمی کردید. کون لق تمام کسانی که نفرت پراکنی میکنند و در کودکی مشکلات زیاد داشتند و الان دارن با بد دهنی مردم رو آزار میدهند.. وقتی پدر شوهرم وارد شد چنان بغلش کردم و زدم زیر گریه که انگار سالهاست بغضی که گلوم رو فشار داده بود ترکیده بود و امکان تنفس داشتم… کلی نازم کرد و گفت بابایی اومدم پیشت ، گفتم دیگه نمیذارم هیچ جایی بری و با هق هق نگاش میکردم و نازش میکردم و یهو کبودی گونه ام رو دید و گفت چی شده؟ نگاهی به اون احمد دیوص کرد و فحش و بد و بیراه کشید بهش و گفت یکبار دیگه دست روی این زن بلند کنی روزگارتو سیاه میکنم مرتیکه بی لیاقت… احمد هم سرشو انداخت پایین و رفت تو آشپزخونه و صبونه اش رو کوفت کرد و گفت من شب دیر میام، یه رفیقم از زندان آزاد شده و شب دعوت کرده، و میدونستم میره برای مصرف مواد… تا رفت از خونه پریدم روی بابایی و ناز و نوازشش و نمیدونستم از کجا شروع کنم، داشتم از شهوت میمردم و لای پام خیس بود… تا بابا گفت میخوام برم دوش بگیرم عروس، این چند روز که اونجا بودم ابگرمکن شون خراب بود و نرفتم حمام و بوی عرق گرفتم، با اینکه بوی عرق تندی نمیداد،منم الکی دست گرفتم که آره آره بیا برو حمام تازه شی باباجی جونم… لباساشو از پشت در گرفتم و گفتم میخوام بریزم ماشین، و طبق همون نقشه رفتم داخل حمام که پشتشو مثلا بکشم… تا منو دید هول کرد و برگشت و گفت عروس در بزن حداقل ،منم غش غش میخندیدم نمیدونم چرا،شاید از هیجان بود، مثل زمانی که بچه بودم و شیطنت میکردم… حسابی لیفش کشیدم و این وسطا مثلا آب یهو میریخت روی لباسام و تیشرت و شلوار نخی خونگی که تنم بود کاملا چسبیده بود به تنم و از هیجان داشتم از حال میرفتم‌. بابا جی رو برگردوندم و دیدم کلی پشماش دراومده و تیغ برداشتم و گفتم وایسا شیو کنم برات و تعارف و اینا که نمیخاد و از من اصرار… کامل شیوش کردم و دیگه کیرش شق شده بود و آب گرفتم روش تا کف رو بشورم دیگه طاقت نیاوردم و سرشو به دهن گرفتم و داغیش رو توی دهنم احساس کردم انگار ارضا شده باشم … دیوانه وار براش ساک میزدم و اون سعی میکرد مثلا جلوی منو بگیره که دیگه دیدم سرش رو برده بالا و با دوتا دستش سر منو گرفته و منم دارکوبی پر تف براش میزدم که یهو تو دهنم پر از آب بد مزه با اون بوی بدش شد… تف کردم و دهنم رو شستم و شروع کردم لباسامو درآوردن و دیگه نای نداشتم نشستم کف حمام و گفتم بابایی من دیگه حال ندارم گفت بیا آب بکش ببرمت بیرون و با حال خراب اومدیم بیرون و افتادم رو تخت و گفتم باباجی یکم ماساژم بده از حال نرم.اومد روی من نشست و شروع کرد شونه ها رو از جلو ماساژ دادن و حوله مثلا افتاد و سینه هام رو ماساژ داد و داشتم دیگه میمردم، دستشو گرفتم گذاشتم رو کصم و دیگه نخ رو داده بودم بهش و خودش شروع کرد و یهو با زبون به جون کصم افتاد و میکرد توش و میچرخوند توش و اون لحظه دوبار شدم… آب از کصم راه افتاده بود و هر لحظه تشنه تر میشدم و تمنای بیشتری برای ارضا شدن داشتم… بلندش کردم و کشیدمش روی خودم و کیرش رو با دستم گرفتم و به کصم هدایت کردم… فقط یه فشار کوچولو کافی بود تا تمام حجم کصم با کلفتی کیرش پر بشه روی دیواره های کصم حسش میکردم و کله اش می رسید به دهانه رحمم سالها بود این لذت رو نداشتم و احمدرضا شوهرم نمی کرد منو و اعتیاد مردونگی رو ازش گرفته بود… فقط میگفتم بابا بکن بکن عروستو مال خودتم بکن که جنده نشم بکن نرم تو خیابون کس بدم فقط بکن بکن منو سفت تر سفت بکن منو و لحظه ای که داشتم ارضا میشدم از شوق زیاد اشکم بند نمیومد و مثل ابر بهار گریه میکردم و باباجی ترسید و گفت سمیه جان بابا چی شد، چرا گریه میکنی؟ غلط کردم گوه خوردم بابا گفتم از شوق زیاده از خوشحالیه باباجی🥲🥰 بغلش کردم و حس کردم داره کیرش از کصم میاد بیرون و کوچک میشه… پرسیدم شما هم شدی؟ گفت اره عزیزم اون توی کصم ارضا شده بود و همه آبشو توش ریخته بود و من نه تنها ناراحت نبودم، خوشحال بودم و ذوق میکردم از آون آبی که توی کصم بود کلی هم روی ملحفه ریخته بود و بوی سکس توی اتاق به مشام میرسید

تم رو بازم داشتم تجربه میکردم اصن تو ی حال و هوای دیگ بودم ک حس کردم شکمش چسبیده بهم بعله کیرش کامل تو کونم بود و منم رو ابرا بودم همینطور یواش تلمبه میزد ک من بهش گفتم تندتر بزن داداشش ای جونم تند ترررر اونم سرعتش رو زیاد کرد و تند تند میزد ک حس کردم برای بار سوم دارم ارضا میشم، بازم سرعتش بیشتر شد و طی اتفاق جالبی باهم ارضا شدیم ، اون ریخت تو دستمال و منم تو شورت خودم ارضا شدم ک جلوم گرفته بودم، بهم گفت برو بشور خودتو ک من حال تکون خوردن نداشتم چون اینبار تا آخرش کرده بود توم، اولش اون رفت دستشویی و اومد و بعدشم من 3 بار ارضا شده بودم کمی حالم جا اومده بود سر جاش رفتم دستشویی و تمیز شستم، سوراخم اندازه قالب کیرش باز مونده بود و داشتم لذت میبردم و اومدم بیرون، داداشمم اومد رو تختِ من پیشم خوابید و شروع کرد به ماساژ کونم و ناز و نوازش ، نفهمیدم کی خوابم برد ، که صبح داداشم بیدارم کردم گفت کلاست دیر شده پاشو تنبل خانوم ، دست و صورت نشسته رفتم سر کلاس تو برنامه مزخرف شاد و داداشمم سر کلاسهای آنلاین دانشگاه خودش بود(دوره همه گیری کرونا) ،زنگ تفریح من بود و آنتراک داداشم ، رفتیم پای صبحونه ک صحبت از دیشب شد ک هر دو راضی بودیم از کارمون و قرار شد همین رو ادامه بدیم ولی من همیشه دنبال تنوع بودم تو سکس و میخواستم چیزای جدید رو امتحان کنم و خوب تو این دو سه روزی که تایم استراحت بود دنبال راه های جدید گشتم تو سایتا و چنلا و داستان هارو همچنان دنبال میکردم که بالاخره پیداش کردم چیزی ک میخواستم و یادمه که برادرمم یکبار ازم درخواستش کرده بود اما من قبلا مخالفت جدی کرده بودم و خوب برادرمم دیگ اصرار نکرد بخاطر من ، جلوتر میگم که ایده چی بودش…ادامه دارد خب دوستان گرامی مرسی که حمایت کردین،لطف کنید این داستان رو به ۱۵۰ لایک برسونید تا قسمت بعدی رو زودتر منتشر کنم.ممنون💜 ادامه دارد.... فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021

دنو دوست داشتم، دستشو دراز کرد شامپو نرم کننده رو برداشت زد به سوراخ من و کیر خودش با یک فشار کم سرش رفت تو ، چون تو کمتر از 24 ساعت، این سومین سکسمون بود دیگ سوراخم باز بود دیگ راحت رفت تو ولی بخاطر شامپو کمی سوختش و شروع کرد ب تملبه زدن، من هم خوشحال بودم و هم ناراحت، خوشحال از سکس اما ناراحت بودم ک اون درد و لذتی ک قبلا میبردم دیگ نیست، سکس میکردیم انگار زیر بارون داشتیم سکس میکردیم و کصم رو میمالید ، کم کم خودش ارضا شد و ریخت کف حموم ولی من هنوز ارضا نشده بودم ، نشست کف حموم منو کشوند سمت خودش و ایستاده بودم برام میخورد و میک میزد چوچولم رو اینقد تند تند این کارو کرد ک منم ارضا شدم تو دهنش و همش رو قورت داد و تموم شد ، دوباره همدیگ رو لیف زدیم و شستیم و اومدیم بیرون ، ی کم ک گذشت داشتم موهام رو خشک میکردم اومد تو اتاقم بهم گفت ی چیزی میخوام بهت بگم ولی قول بده که ناراحت نشی، گفتم بگو داداش جونم، گفتش که ما چند وقته زیادی از حد رابطه داریم و خب کمر منم تا ی حدی جواب میده برای سکس با این حرفش خندم گرفت کمی و در ادامه گفت که کون توهم احساس میکنم کمی گشاد شده قبلا اول با انگشت و کلی زحمت باز میکردم ک‌ بتونم تو کون قشنگت تلمبه بزنم ولی جدیدا دیگ نیاز ب انگشت نیست و با ی حرکت میره تو ، نظرم اینه ک بین سکسامون وقفه بندازیم و پشت سر هم نباشه، میخوای شروعش با هفته ای 3 یا 2 بار باشه بعد ببینیم چه جوریه حس و حالمون( عاخه تقریبا هر روز هفته سکس داشتیم مگر من پریود میشدم یه هفته ای کنسل بود سکس وگرنه اون بیستو چند روز دیگ در ماه رو سکس داشتیم) منم بهش گفتم تو حموم رو گذاشتی توم منم این حسو داشتم و میخواستم بهت بگم ولی خب گفتم شاید ناراحت بشی داداش و بگی سرد شدم از این رابطه، گفت که این رابطه دوطرفه هست و هر دو باید راضی باشیم عزیزم ، حالا که خودتم راضی ای بیا فاصله بندازیم، گفتم ک منم موافقم داداش میدونی چیه چون اون اولا که تنگ بودم و انگشت میکردی بعدشم میخواستی بکنی تو اون درد و لذتی که داشتم رو دوسش داشتم میخوام دوباره حسش کنم ، داداشمم گفت منم تنگ بودنت رو دوست دارم پس حله دیگ، ی چشمک زدم و لبخند زدم اونم چشمک زد و رفت بیرون، بهم قول داده بودیم فاصله بیوفته ، ی 3 روزی خبری از سکس نبود و دوباره هم دل من میخواست و هم دل داداش سکس میخواست، بهش گفتم امشب میای مثل قدیما اجراش کنیم ی چشمک زد و گفت باشه آبجی سکسی و شیطون بلای خودم، شب شد منتظر شدم پدر و مادرم بخوابن وقتی ی مدتی گذشت رفتم اتاق برادرم ک دیدم جام آماده هست ینی ب اندازه من رفته عقب تا من جا بشم تو تختش، رفتم تو بغلش و شروع کرد ناز و نوازش کردن من ، بعد منو برگردوند شروع کرد لب گرفتن زبونامون رو تو دهن همدیگ میچرخوندیم ، دستش رفت پایین کصم رو میمالید منم دستمو بردم سمت کیرش ی کم از رو شلوار مالیدم و بعد دست کردم تو شرتش و میمالیدم ی کم ک گذشت دست کشید از کار منم دیدم برعکس شد و رفت پایین تخت ینی پاهاش رو بالش بود و کله اش پایین منوهم یکمی ب سمت پایین کشید بعد فهمیدم میخواد پوزیشن 69 بریم ، شلوارو شورت خودشو تا زانو کشید پایین و واسه منو هم کشید پایین و شروع کردیم واسه همدیگ خوردن تا اینکه ی کمی کصمو خورد و دستش رفت پشتم ک انگشت کنه کونمو منم ی کمی خودمو سفت کردم، وقتی دید ک تنگ شده با ولع بیشتری برام میخورد و میک میزد با همون آب کصم ک از پشت میریخت شروع کرد انگشت کردن هی انگشتش رو لای کصم میکشید و بعدش انگشت میکرد با تلاش فراوان ی انگشتش رفت تو منم احساس خوبی داشتم از درد و لذتش و کم کم روان شد و رفت سراغ انگشت دوم ، انگشت دوم هم مث اولی با درد و لذت و وارد شد و دیگ کم کم روان شده بود با آب کصم و تند تند انگشت میکرد ک یهو ارضا شدم و پاهام رو سفت کردم و تمام آب کصمو لیس زد ، یکدفعه جابجا شد و از کشو تخت وازلین برداشت و برگشت سرجای اولش رو بالش خوابید و ازم ی لب جانانه گرفت دهنش مزه آب کصمو میداد ، بعدش منو برگردوند جامو درست کردم و قمبل کردم اونم پشتم بود وازلین رو برداشت و مالید به کیرش و سوراخم ،و کیرش رو تنظیم کرد و شروع کرد ب فشار دادن منم دردم گرفت ی کمی خودمو دادم جلو بهش گفتم تو حرکت نکن بذار خودم جاش بدم، اونم جای خودشو ثابت کرد و من دستمو بردم عقب و کیرشو رو سوراخم تنظیم کردم و کم کم عقب و جلو میشدم تا اینکه بالاخره کلاهکش وارد کونم شد با همون درد و لذتی که میخواستم ک داداشمم بیکار نبود و با دستش داشت کصم رو میمالید که برای بار دوم ارضا شدم و خودمو تکون دادم و کیرش پرید بیرون ، چون باز شده بود راهش دوباره تنطیم کردم و رفت توش بهش گفتم من دیگ نمیتونم جون ندارم خودت بیا تلمبه بزن ولی یواش ، اونم یواش یواش شروع کرد ب عقب و جلو کردن و همزمان درد و لذتی ک من دوسش داش

بود و این ارضای دومش بود کمی طول کشید تا آبش بیاد منم کمی خسته شده بودم منتظر بودم ک تموم بشه این سکس نسبت به صبح خیلی طولانی تر شده بود ، از فعالیت خسته نشده بودم از اینکه مدت زیادی تو پوزیشن به بغل خوابیده و قمبل کرده بودم خسته شده بودم ، چون پدر و مادرم خواب بودن خیلی بی سر و صدا بودیم، برای همین حرکت اضافه ای انجام نمیدادیم تا صدا در بیاد. احساس میکردم که کمی بیشتر از صبح داخلم کرده کیرشو تقریبا از نصف بیشتر رفته بود و چون بدنش رو ک نزدیکم میشد حس میکردم و بالاخره آبش اومد و تو دستمال ریخت و کمی دوباره ماساژ داد و من بوسش کردم و با خوشحالی رفتم خوابیدم ، صبح که داداشم بیدار شد دیدم کمرش رو گرفته با خنده گفتم چی شده شب سختی رو پشت سر گذاشتی که اونم گفت بعضیا خودشون رو تکون نمیدادن ک کارا نصف نصف بشه،زدیم زیر خنده و صبحونه رو خوردیم. و رفتیم سراغ کلاسای آنلاینمون، کلاسای آنلاین داداشم کم بود، زود تموم شدن یک ساعت بعدش هم کلاسای من تو شاد تموم شد، بدنم از سکس دیشب بو گرفته بود و دیشب هم نشستم خودمو و خوابیدم یعنی جفتمون از خستگی نشستیم و خوابیدیم، خواستم برم حموم ک گفتم داداشی من میرم حموم بدنم خیلی بوی آبتو میده ک اونم پشت بند حرفم گفتش ک نظرت چیه دوتایی بریم حموم که منم لبخندی زدم و گفتم انگار کمرت بهتر شده و سریع رفتم تو حموم در حال درآوردن لباسم بودم ک اونم درو باز کرد و اومدش تو و لباساشو درآورد ، دوتایی لخت تو حموم بودیم، آب باز کرد و دماش رو تنظیم کرد منو فرستاد زیر دوش خودشم اومد ی کم ک خیس شدیم دوتایی، موهای خیسمو کنار زد و شروع کرد زیر دوش لب گرفتن اما کوتاه بود و رفت سراغ شامپو زد ب سر و زیادی زده بود و کف کرده بود هرچی میشستیم کفش تموم نمیشد و حسابی ام خندیدیم حالا نوبت من بود ک سرش رو شامپو بزنم اولش کم زدم و شروع کردم شستن ک کمی کف رو زدم به چشمش تا بسوزه وقتی سوخت رفت زیر آب ک بشوره چشاشو و سرش رو منم هی شامپو خالی میکردم رو سرش اونم غرغر میکرد بسه تورو خدا بسه منم غش غش میخندیدم دیگ دلم سوخت دست کشیدم و شست خودشو اما کف ها تموم شدنی نبود که اما بالاخره اومد از زیر دوش کنار و لیف منو برداشت و شامپو بدن رو بهش زد و شروع کرد بدن منو شستن منم کیف میکردم ک ی دست مردونه داره منو محکم میشوره، میمی هامو حسابی کف مالی میکرد و باهاشون بازی میکرد نسبت ب قبل که هیچی میمی نداشتم و همش سوتین اسفنجی میبستم ، میمی هام ی کمی رشدی کرده بودن ولی بازم بخاطر اینکه کوچیک بودن اسفنجی رو هنوز میبستم موقع بیرون رفتن، اومد پایین تر شروع کرد لیف کشیدن کصم ولی بجای لیف کشیدن همش دستشو میکشید ، بعدشم از رون پاهام رو تا کف پام لیف کشید و منو برگردوند کمر رو لیف کشید سریع ک بیاد سراغ کونم اول ی لپ کونم رو لیف کشید بعد اون یکی لپ رو و بعدشم تا تونست وسطش رو لیف کشید ک با خنده بهش گفتم فقط اونجا کثیف نیستا ک خودشم خندید و رفت تا پایین لیف کشید و بعدشم زیر دوش منو شست و حسابی ام انکولگ کرد منو ، منم کیف میکردم ک تو حموم این کارا رو میکنم ، بعدش لیف خودش رو شامپو بدن زد و داد دستم ک یعنی منم بدن اونو بشورم منم شروع کردم به شستن بدنش از بالا شروع کردم اومدم رو سینه ها کمی مالیدم گفت مگه جون نداری، محکم تر بکش و منم ومی محکم تر لیف میزدم اما من زور داداشم رو نداشتم کمکم رفتم پایین تر و رفتم سراغ کیرش ی کمی شُل بود کیرش اما وقتی لیفش ک زدم کم کم سفت و سنگ شد ی نگاهی بهش کردم اونم شونه هاشو بالا انداخت و بعد پاهاش رو لیف زدم تا پایین و پشتش رو کرد بهم و کمرش رو لیف زدم تا رسیدم به کونش ی کمی پشمالو بود پایین تنه اش که کونشم لیف کشیدم ک بهم با طعنه گفت جای اشتباهی رو داری زیادی لیف میرنی منم یه نیش خند زدم و پشت پاهاش تا پایین رو لیف زدم و دوباره کیر و تخماش رو لیف زدم گفتم خوبه ببین تمیز شد داداش ک خندید ، رفت زیر دوش ب من نگاه کردم فهمیدم باید بشورمش زیر دوش ، پشتش بهم بود از بالا گردنش شروع کردم تا پایین رو شستم و بعد برگشت از سینه اش شروع کردم و رفتم پایین تا رسیدم ب کیرش ی حالی بهم دست داد ، زانو زدم و زیر دوش براش شروع کردم ب خوردن، انگار ک زیر بارون براش داشتم میخوردم ، یکمی ک خوردم بلند شدم اصن فرصت نداد من حرف ی بزنم خودش زانو زد و منو برگردوند و شروع کرد لیس زدن کص و کونم ، یواش یواش زبونش رو کرد تو کونم چون دیشبش سکس داشتیم هنوز جمع نشده بود سوراخم و خیلی بهتر داشت زبون میزد توش و حس میکردم ک بیشتر زبونش نسبت ب قبل رفته تو کونم و بعدش بلند شد و از زیر دوش اومدیم کنار ی کم تف زد ب کیرش چون زیر دوش بودیم هرچی من ساک زده بودم و تف بود پاک شده بود ، کیرش رو گذاشت دم سوراخ کونم و سعی کرد بکنه تو که نشد زیر دوش بودیم منم این حس زیر دوش بو