FROMSOFTWARE
رفتن به کانال در Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
نمایش بیشتر1 701
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-97 روز
-2130 روز
آرشیو پست ها
1 701
79
_ شاید... احتمالاً...
_ ...
گویی که نمای آن دست نحیف و بنظر خاکستری به قدر کافی غافلگیرکننده نبود، که یکهو صدایی نیز از داخل آن به گوش سکیرو میرسد. چطور فردی قادر بود در آن فضای جمع و جور جای گیرد؟
سکیرو که به کلی از ماهی یادش رفته بود، آرام به سمت کوزه نزدیک تر میشود.
_ هی، تو...
تابحال پولک کپور دیدی؟؟؟
_ ...پولک کپور؟!!
_ آرهههه... مثه یه تیکه سنگ قرمزن، ولی خیلی خیلی با ارزش تر..
_ ....
اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که چگونه حضور سکیرو را تشخیص داده بود. با وجود چنین سر و صدایی امکان نداشت صدای پای او را بفهمد و حتی جهت ایستادن او را تشخیص دهد.
سکیرو بعد از کمی فکر کردن به حرف های او، بنظرش یک شیئ قرمز، درخشان و کوچک را که با توصیفات کوزه نیز هماهنگ بود در آن سوی پل چوبی و پشت سنگی بزرگ در لبه خشکی کوچکی در آنجا دیده بود، اما چرا باید وقتش را هدر میداد و به موجودی که حتی نمیدانست هویت او چیست کمک کند؟
_ گوش کن...
من جای این چیزایی که ازت میخوام، بهت چیزای باارزشی میدم.. چیزایی که مطمئنا به کارت میاد..
دستش را در حین صحبت به داخل کوزه برده و سپس در انتهای کلامش، شیئی عجیب و بطری مانند را با دستش از داخل آن بیرون آورده و به سکیرو نشان میدهد.
_ ببیییین....!
آن شیئ کدو مانند، درست مانند هیلینگ گوردی بود که کورو به او داده و ساخته دست إما بود، با این تفاوت که رنگ آن قرمز و به قسمت استوانه ای بالای آن، نخی قطور بسته شده که از لابلای آن، دو مهره قرمز و زیبا نیز رد شده بود.
سکیرو نمیدانست کاربرد آن چه میتوانست باشد و چه تفاوتی با هیلینگ گوردش داشت ولی مطمئن بود در آینده به چنین چیزی نیاز پیدا میکرد.
دستش را دراز میکند تا آن را بگیرد ولی فرد داخل کوزه سریعا آن را به داخل کوزه باز میگرداند.
_ هی هی هی!!
نگو که فک کردی اینا مجانیه!..
_ ...
با چند تا میتونم اینو ازت بخرم؟
_ هممم... دو تا پولک کارتو راه میندازه!
_ باشه.
سکیرو کنار ماهی کپوری که شکار کرده بود مینشیند ولی هیچ چیزی متناسب با توضیحاتی که آن کوزه به او داده بود نمییابد..
_ اوهو هو هو نههههه...
باید اونو از توی شکمش بیاری بیرون..
_ ..!!
(این دیگه چجور پولکیه که باید از تو شکمش بکشمش بیرون.. !!)
سکیرو شمشیرش را به دور گردن ماهی انداخته و پس از جداکردن سر از تنش، شمشیر را از قسمت گردن در داخل بدن کپور فرو کرده و هنوز دل و روده اش را تشریح نکرده بود که با فریاد از روی انزجار کوزه، تمرکزش از بین میرود..
_ نهههه!! حالم بهم خورد !!
_ .... ؟؟؟؟
_ فقط کافیه قسمت بالای شکم و نزدیک گردنشو یه برش ساده بدی.. پولک خودش میاد بیرون..
_ ...
سکیرو طبق حرف او عمل میکند و پس از چند لحظه، تکه سنگی شبیه به مرواریدی قرمز و نسبتا سنگین، خود به خود و شناور در خون، از بدن آن ماهی کپور بیرون میآید.
_ (این دیگه چیه؟...)
_ هه هه خودشه... ردش کن بیاد!
_ (این چیزی که گفت... بنظر جائیه که جیگر ماهی باید باشه...
یا نه...)
_ بسیار درخشان و خاص!!!!
_ (هممم.. بنظرم قلبشه...)
_ ردش کن بیـ...
_ نع. وقتی که پولک بعدیم پیدا کردم اونوقت...
سکیرو به سمت پل شنا میکند و پس از مدتی کوتاه، با یک پولک سرخ و سفید دیگر بازمیگردد.
_ بیا اینم دو تا پولک.
حالا ردش کن بیاد..
_ تقدیم به شما...
ولی بهتره بدونی من غیر از اینا..
هی!!!
سکیرو بدون هیچ حرف دیگری از حضور کوزه مرخص شده و به مسیرش ادامه میدهد.
کمی آن هیلینگ گورد قرمز را بررسی کرده و تکانش میدهد. پر بود.
سر آن را باز کرده و حرارتی ملایم از داخل آن بیرون میزند. کمی از آن را مینوشد و بلافاصله محتویاتش را تف کرده و بعد از شیرجه ای بلند به سمت رود، کمی از آب را مینوشد و حال و هوای دهانش را خنک میکند.
_ اح!
داغ بود!!!..
از آنجایی که هیچ اطلاعی از کاربرد آن نداشت، تصمیم گرفت تا در اولین فرصت ملاقات با إما از او در این باره سوال کند و سپس آن را در جیبش قرار داده و به راهش ادامه میدهد.
مسیری سنگی با شیبی طبیعی و کوتاه در نزدیکی خشکی بود. از آن بالا رفته و به محض رسیدن به بالای آن، سه گرگ و یک راهزن را میبیند که جلوی دروازه ورودی املاک را گرفته و نگهبانی میدادند...
@FromSoftware
1 701
78
از این بابت که اینبار پس از زنده شدن همچنان ته آب باقی مانده بود شوکه شده بود، ولی با این حال به محض زنده شدنش خود را به سرعت به سطح آب رساند.
بنظر، آب او را کمی با خود کشانده بود و خود را در پایین و سمت چپ پل میابد.
تا چشم کار میکرد در آن سوی پل و بخش انتهای رود، غیر از صخره و دیواره بلند اطراف آن، چیز دیگری نبود. پس دوباره به همان سمتی بازمیگردد که همین چند لحظه پیش آنجا غرق شده بود.
پس از عبور از پایه های قطور، متعدد و چوبی پل، چشمش به خشکی کوچکی کنار آن رود عریض میخورد.
خود را شناکنان به آنجا میرساند. چند قایق با بدنه های شکسته شده که تکه هایشان بعضاً همانجا افتاد بود، بروی ساحل قرار گرفته بود.
سکیرو خیس خالی شده بود و سنگینی خاصی بعد از بیرون آمدن از آب را در لباس هایش حس میکرد. ذهنش در پی همین افکار بود که لحظه ای منحرف شده و به یاد خستگی شدیدش بعد از هربار پس از زنده شدن از مرگ میافتد.
چرا هردفعه پس از اینکه به آن رویای عجیب برمیخورد، حس میکرد انرژی و اصلاً قدرت بدنی اش، حتی اگر به مقدار خیلی کمی، بیشتر میشد؟ شاید هم این صرفاً تصوری بود که از خود داشت و اصلا چنین اتفاقی به این شکل رخ نداده بود.
هرچند هوا تاریک بود و غرش آبشار در نزدیکی همان محل حسابی پر سر و صدا بود و علاوه بر آن، جریان پر جوش و خروش رود و وجود تکه سنگ های متعدد در طی مسیر آن نیز صدای آن را دو چندان میکرد، اما سکیرو انگار که حتی حواس و مهارت های طبیعی اش هم ارتقا پیدا کرده باشد، به آسانی یک راهزن را در کنار درختی خشکیده کمی جلوتر از خود تشخیص میدهد.
خود را به آرامی پشت سر او میرساند و در حین اینکه موفق به کشتن بی سر و صدای او میشود، گرگی از سمت جلوتر ساحل پارس کرده و با دندان هایی تیز شده، شروع به دویدن به سمت او میکند.
سکیرو هنوز خودش را جمع و جور نکرده بود و هرچه در جیب لباسش میگشت، شوریکن هایش را در هیچ کجای آن پیدا نمیکرد.
_ همف...
ناگهان دست چپش را آماده و با استایلی عجیب کنار صورتش میبرد و به محض اینکه سگ با پرشی بلند و از کمی دورتر بروی او میپرد، دست چپش را مانند شلاق به سمت چپ برده و در همین حین یک شوریکن، با سرعت از آن به سمت گرگ بیرون میپرد.
شوریکن به گردن او برخورد و کارش را تمام میکند.
_ هممم... بد نبود.
نگاهی به آن چرخ عجیب که در دست مصنوعیش با مهارت جاساز شده بود میکند. سرعت پرتاب با آن بسیار سریعتر از وقتی بود که میخواست با دست سالمش شوریکنی را پرتاب کند. آیا قطع شدن دستش برای او نعمت بود یا زوال؟
وقتی که به گذشته اش فکر میکرد، چیزی بجز یکنواختی و سردرگمی نمییافت. تمام چیز هایی که میدانست انجام کارهای روزمره از جمله نگهبانی و گوش به زنگ بودن برای هرگونه خطر بود. اما از وقتی که آن نامه برایش توسط إما به داخل چاه پرت شد و برخلاف تمام کمبود ها و نابرابری هایی که بر او وارد بود، تصمیم به ایستادن و مبارزه ای هدفمند گرفت، زندگی اش زیر و رو شد.
باید راهش را ادامه میداد. باید با آنچه که خاطرات خود برایش مهیا کرده بود روبرو میشد. اینکه واقعا چه اتفاقی افتاده و چه بلایی پس از آن واقعه بر سرش آمده بود؟
هرچند قبل از اینکه دوباره راه بیافتد، باید آن ابزار شوریکن را میسنجید. اینکه برد و قدرت پرتاب آن چقدر بود، هنوز برای سکیرو نامعلوم بود.
هیچ هدف دیگری در نظرش وجود نداشت و با اینکه آن را کار احمقانه ای میدانست، اما تصمیم گرفت تا به ماهی های کپور انگشت شمار داخل رود که با لجبازی برخلاف جریان پرفشار آن حرکت میکردند و گهگاهی قسمت هایی از بدن هایشان بروی آب میآمد، شلیک کند.
چند لحظه ای در نزدیکی خشکی کوچک کناره رود منتظر ماند تا اینکه یک ماهی کپور با آرامی بروی آب آمد. دستش را آرام کنار صورتش برد و دومین شوریکنش را آماده پرتاب کرد و وقتی که موقعیت را مناسب دید، محکم دستش را به سمت چپ حرکت داده و شوریکن مستقیم به پوسته پولکی ماهی برخورد و او را میکشد.
سکیرو نزدیک تر میرود تا بتواند شوریکنش را بازیابی کند ولی در همین هنگام کوزه ای سنگی، آبی رنگ و نسبتا بزرگی را میبیند که هرچند جسد ماهی نزدیک آن افتاده بود، ولی تا پیش از این از آن زاویه ای که ایستاده بود قابل رؤیت نبود.
پس از اینکه سکیرو بسیار به آن دو نزدیک میشود، کوزه ناگهان تکانی میخورد و دستی لاغر و استخوانی از داخل آن بیرون میآید...
@FromSoftware
1 701
کی میبره؟؟
anonymous poll
Yhorm – 52
👍👍👍👍👍👍👍 59%
Ivory King (Buffed) & 100 Eleum Loyce Knight – 36
👍👍👍👍👍 41%
👥 88 people voted so far.
