FROMSOFTWARE
رفتن به کانال در Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
نمایش بیشتر1 697
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-1430 روز
آرشیو پست ها
1 697
46
علی رغم حرف مادرش مبنی بر عدم تلاش بیش از حد و دست بر کاری مانند گدایی زدن برای تهیه غذا، گنیچیرو بدون گفتن هیچ حرف دیگری با صورتی مصمم و آرام، از اتاق بیرون رفته، کمان خود را برداشته و به شکار میرود. شاید این دفعه شانسش میگرفت و حیوانی را شکار میکرد...
میتوان گفت هیچ امیدی در شکار و بدست آوردن طعمه ای نداشت اما، نمیتوانست یکجا بنشیند و با صرف دعا و ثنا خواندن، شاهد تلف شدن مادرش - تنها فردی که بعد از فوت پدرش برایش باقی مانده بود - باشد.
روند تهیه غذا چندان خوب پیش نمیرفت.
چندین بار در جنگل به خرگوش ها یا سنجاب های کوچکی برمیخورد، اما با تراکم درختان و شاخه و برگشان، ابدا قادر به شکار هیچ چیز نبود.
نمیتوانست خودش را گول بزند. حتی با قدرتی که در حال عادی داشت هم نمیتوانست با کمانی با آن عظمت تیری پرتاب کند چه برسد با آن حال که از شدت گرسنگی رمقی برایش نمانده بود. حتی تیردانی هم برای نگهداری تیر هایش نداشت و همواره سه تیر طویل خود را در دستش و کمانش را بواسطه رشته طنابی که به دور بدن خود پیچانده بود بر پشتش میگذاشت.
نه تنها بسیار گرسنه بود، بلکه چند روزی بود از شدت مشغولی ذهنی بدرستی نخوابیده بود.
اصلا میتوانست بجای تمام آن کار ها و زحمت دادن به خودش، به نزدیک ترین آبادی رفته و از آنجا حداقل چند عدد نان بدزد و به خانه برود، اما میدانست که مادرش آن را قبول نکرده و حاضر بود بمیرد اما لب به چنین غذایی نزند.
مدتی میشد که بی هدف مشغول قدم زدن در جنگل بود تا شاید به حیوانی بربخورد اما هیچ خبری نبود. به قسمتی بسیار کوچک از جنگل میرسد که درختان بامبو مقابل هم صف آرایی کرده بودند و مسیری راهرو مانند بدون هیچ مانعی را پدید آورده بودند.
ناگهان در همان لحظه، سنجابی در پیش رویش ظاهر میشود. بی مهابا کمانش را آماده میکند و با زحمت در دستش میگیرد و تیر را بعد از گذاشتن در چله، با تمام توانش میکشد. زه چندان جلو نیامده بود و مطمئنا بعد از پرتاب صرفا چندین قدم جلو میرفت اما باید تلاشش را میکرد. حسش نسبت به آن لحظه و آن شکار عجیب و متفاوت بود.
ناگهان از شدت ضعف تیر از دستش ول شده و درست بر بدن سنجای فرود میآید. باورش نمیشد.
با وجود اینکه تقریبا نیمی از گوشت سنجاب بخاطر بزرگی و نامناسب بودن سلاح از بین رفته بود اما باز هم از هیچ بهتر بود.
بی آنکه حتی به خوردن خام سنجاب در همان لحظه و بازیابی توان و شکار حیوانی دیگر برای مادرش فکر کند، با تمام سرعت شروع به دویدن به سمت خانه اش میکند. با وجود اینکه بسیار ضعیف و پاهایش سست شده بود اما با هر بار نگاه کردن به شکاری که دو دستی آن را محکم گرفته بود توانی دو چندان پیدا میکرد.
به انتهای جنگل رسیده بود. چیزی نمانده بود تا به خانه برسد. روزگار بالاخره به او و مادرش روی خوشی نشان داده بود.
آخرین درخت را نیز رد میکند و اکنون پس از خروج از جنگل، از دور میتوانست روستای ویران خود را در علفزاری وسیع ببیند اما، انگار فردی با قدی بلند در حالی که چیزی جلوی پایش افتاده بود را میدید که اطراف خانه های روستا ایستاده بود.
طی یک سال اخیر حتی راهزنان هم به آن ویرانه نرفته بودند.. پس آن مرد که میتوانست باشد؟
شاید هم اشتباه میکرد.
با هر قدم که به خانه نزدیک تر میشد از حضور فردی غریبه در آنجا نیز مطمئن میشد تا اینکه تقریبا به نزدیک او میرسد..
مردی قد بلند با نقاب تنگویی قرمز، روپوشی ساده و از جنس حصیر و البته کاتانایی در غلاف، پیش جسد زنی در جلوی خانه آنان ایستاده بود.
لباس های زن... درست همانند...
_ نه...
نههههههههههه!!!!!!!
سنجاب را به گوشه ای پرتاب میکند، اینبار تمام وجودش از خشم پر شده بود و انرژی اش برای کشتن آن مرد غریبه چندین برابر شده بود...
با هول و عجله به سمت دو تخته سنگ بسیار نزدیک به هم میرود و کمان خود را بین آن دو جای میدهد.
گویا از قبل از موقعیت این دو سنگ باخبر بود.
سپس هر سه تیر خود را در چله قرار داده و با دو دستش با تمام توان و تا جایی که زه میرسید آن را میکشد. باید او را میکشت اگر این آخرین کاری بود که در زندگی اش انجام میداد..
سرانجام درست قبل از اینکه از حال برود زه را رها کرده و تیر ها با شدت به سمت تنگو پرتاب میشوند...
@FromSoftware
1 697
45
_ با این طرز چینش نیروهامون، بنظرم قوای وزارت تو هجوم بعدی کاملا تو منگنن.
هیچ جوره نمیتونن هیچ گونه خسارتی بهمون وارد کنن.
_ با حرفت موافقم.
ولی یچیزی همش منو نگران میکنه.. انگار که همه این تلاشامون بی فایدس.
_ ما تا جایی که میشد تلاشمونو واس مقاومت انجام دادیم. از الان به بعد به عهده لرد گنیچیروست که...
_ کمککککککککک!!!!!!
آن دو نفر به محض اینکه صدای پیرزن را از داخل سالن شنیدند سریعا ً از جایشان بلند شده و از شدت عجله، شوجی (Shoji) اتاق را شکسته و وارد سالن میشوند.
شوجی به درب های کشویی که از مواردی مانند چوب درخت بامبو و کاغذی تشکیل میشد میگفتند که صرفا مردمان شرق آسیا و علی الخصوص ژاپنی ها از آن استفاده میکردند. معمولا این درب ها به آسانی شکننده و نابود شدنی بودند.
_ اینجاست..
پیرزنی که لباسی همانند پیشگویان و یا راهبان بر تن داشت، در حالی که شمع کوچکی از دستش افتاده بود و ردی از خون کنار جسدش روان بود، بروی زمین افتاده بود.
_ کی همچین بلایی سرش آورده!؟
_ مطمئنا کار یه نینجاست.
ولی با این همه موانع صفت و سخت اصلا چطوری یه خارجی تونسته وارد قلعه بشه؟
_ بهتره اطرافو بگردیم، شاید هنوز همین جاها باشه.. سعی کن خیلی آهسته رفتار کنی..
سکیرو مدت کوتاهی بود که پس از کشتن پیرزن، در پشت دیوار اتاق بی در و پیکری، دیوار به دیوار اتاق ورودش به ساختمان پنهان شده و سعی در استراق سمع آن دو نفر از راه دور داشت.
ظاهر آن دو سامورایی کاملا شبیه به نگهبانی بود که چندی پیش او را پس از ورودش به برج کشته بود.
پس قطعا تعدادشان از این بیشتر بود و به احتمال زیاد از شاگردان و دنباله رو های گنیچیرو محسوب میشدند.
(( در دوره ای تاریک از کل ادوار ژاپن، در سرزمینی کوهستانی موسوم به آشینا، اوضاع اجتماعی و سیاسی به شدت نابسامان بود. مردم از حکومت ناراضی بودند و وزارت داخلی را مسئول تمام ننگ ها و بدبختی هایشان از جمله قحطی، ناامنی و از این قبیل میدانستند.
برای نسل ها بود که قبیله آشینا با اقتدار جای جای سرزمین را اداره میکرد اما اکنون اوضاع به نحو دیگری به نفع حکومت مستبد مرکزی میچرخید.
هرچند، علی رغم تمام این احوالات، عده ای هم بودند که اصلا تحولات سیاسی و بازی قدرت برایشان معنا و اهمیتی نداشت. آنها کشور و وطن خود را خانواده و عزیزان خود میدانستند و با جان و دل به آن خدمت و از حریم آن دفاع میکردند..
پسر کمان خود را کنار درب ورودی رها میکند و وارد کلبه میشود
_ گنیچیرو...
_ ... متاسفم مادر
امروز نتونستم غذا جور کنم...
میرم ببینم میتونم چیزی از یه رهگذر گدایی کنم یا نه..
میدانست که مادرش از کار های او آگاه بود. با وجود اینکه در بستر بیماری افتاده بود، اما چهره خسته فرزندش خود گویای تمام سختی ها، ماجرا ها و موانعی بود که برای خدمت به مادرش و زنده ماندن در آن روزگار کشیده و پشت سر گذاشته بود..
@FromSoftware
