fa
Feedback
اِغما

اِغما

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
1 557
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-67 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها
به گمانم در طولِ زندگی، هیچ آهنگی را بیشتر از این دوست نخواهم داشت..

"در وجودِ او چنان نازکی و ظرافتی حس می‌شد، در چشمانِ زلالش، اندکی درشت و خیره، و در لطافتِ هر حرکتِ شانه‌اش چنان معصومیتی بود که ناگهان جهان به گرد تو سبک‌تر و حملش آسان‌تر می‌نمود، و عاقبت ممکن می‌شد که آن را در بغل بگیری و به‌سوی سرنوشتِ بهتری ببری.." رومن گاری ترجمۀ ابوالحسن نجفی

"از شب‌هایت برایم بگو؛ نترس.. به چشم‌های من از نزدیک نگاه کن. برای چشم‌هایم حرف بزن.."
"از شب‌هایت برایم بگو؛ نترس.. به چشم‌های من از نزدیک نگاه کن. برای چشم‌هایم حرف بزن.."

حالا تو همین سن، شرایط و لحظه، وزنِ کدوم یکی بیشتره برای شما؟!
Anonymous voting

از عزیزترین شاعرا و دلنشنین‌ترین صداهای زندگیم؛ احمدرضا احمدی

"در وجودِ او چنان نازکی و ظرافتی حس می‌شد، در چشمانِ زلالش، اندکی درشت و خیره، و در لطافت هر حرکتِ شانه‌اش چنان معصومیتی بود که ناگهان جهان به گرد تو سبک‌تر و حملش آسان‌تر می‌نمود، و عاقبت ممکن می‌شد که آن را در بغل بگیری و به‌سوی سرنوشتِ بهتری ببری.." رومن گاری ترجمۀ ابوالحسن نجفی

"هیچ‌چیزِ این جهان که پیشِ روی ماست به ظرافتِ شگفت تو نمی‌رسد.."

"هیچ رویایی به شکلِ خوابِ چشمِ تو نیست.."

"موهای بلندش را روی گوشِ راستش گیس كرده بود. دنباله‌ی گیس روی سینه‌اش افتاده بود. نمد را روی تیرکِ اصطبل گذاشت و كفِ دستهایش را به گردنم مالید. بعد تا جای خالی زین كشید. كف دستهایش از روی كپل‌هایم گذشت و عرق رانها تا مچ پاهایم را خشك كرد.از جیبِ دامنش یك حبه قند در آورد و آن را زیر لبهایم گرفت. نتوانستم بخورم. انگشتانش بوی عرقِ تنم را می‌داد.و خودِ آسیه بوی جنگل. گفت: بخور دیگه. گفت: چیه؟ از من بدت میاد؟ من فقط زین را نگاه می‌كردم. گفت: از اون بدت میاد؟ بدونِ زین میذاری سوار شم؟ ____ سطل كنارِ دیرک بود. آسیه سطل را وارونه كرد. روی آن ایستاد و مثل یك مشت ابر سوار اسب شد. گرمایش را به تنِ اسب مالید. گردنِ اسب را بغل كرد. موهایش را روی آرواره‌ی اسب ریخت.همین كه گفت ‌<هی> اسب و آسیه دهكده را بهم ریختند.." از داستان "روز اَسب‌ریزی" از زبانِ اسب بیژن نجدی

"نگاهش دست مرا می‌گرفت و می‌نشاند و آرام می‌کرد.."

"تمومِ صدف‌های دِریا که خلخالِ تو پاتِن امشو.."

"سلام. می‌گویند باران و آفتاب، یک‌جا جمع نمی‌شوند. جمعِ اضداد است. بگذار بگویند. ما را با دنیای کسالت‌بارِ اینان چه کار؟ شاعران از عهده‌‌اش برمی‌آیند: تنت، حرارتِ خورشید و بوی باران داشت!" از نامه‌های نادر نادرپور

"سلامِ آذرخش به زمین مرا به یادِ بوسیدنِ تو می‌اندازد.."
"سلامِ آذرخش به زمین مرا به یادِ بوسیدنِ تو می‌اندازد.."

"بالِ تو را می‌بوسم پرنده‌ی قلبم.."

"به پهلوی خود غلتید و سرش را روی بازوی من گذاشت. به او نگاه کردم. تمام آسمان و زمین در چشمانش منعکس شده بود. احساس می‌کردم می‌توانم در چشمانش غرق شوم. بعد صورتش را نوازش کردم، همدیگر را بوسیدیم، او را به سمت خودم کشیدم. دست دیگرش را محکم گرفتم. این یک بوسه عشق بود، یک بوسه طولانی از عشقِ خالص.." بوکوفسکی

"بیا تا از تنهایی‌ام با تو بگویم و تو نیز از چشمانِ غمگینت بگو.."
"بیا تا از تنهایی‌ام با تو بگویم و تو نیز از چشمانِ غمگینت بگو.."

https://t.me/l_Peanuts_l یه رفیق دارم خاطرش برام عزیزه تازگی یه کانال زده برا شروع دلی، ادبی، فوتبالی(از اون قدیمی متعصبا)، فیلم و.. هر کدوم از شما که دوست داشتید اونجا عضو باشید..🤍

برا اینکه بمونه اینجا و بمونه یادم: هیچوقت کسی به اسم "پدر" نداشتم، ندارم و نخواهم داشت، درواقع هیچ معنی نداره برام جز نفرت.. هروقتم رفت اگه روحی وجود داره، روحش در عذاب انشاالله. البته در کمال احترام به بزرگترها منم اگه زودتر رفتم که رفتم.. میتونید ذخیره داشته باشید پیام رو🌱

"آبی رنگِ تنهایی، آبی رنگِ رویاهاس.."