لیمو 🍋👩🏻⚕️
رفتن به کانال در Telegram
2 776
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
2 776
همونطور که فکرشو میکردم از صبح ۷ شهریور اوضاع فاکداپ شد و موجی از ب**یی ها به سمتم روانه شد :))
خیلی بهم ریختم واقعا! خصوصا چون ۴ روز دیگه امتحان پایان بخش اطفالمه و هیچی نخوندم براش و ادمینم غیبتش زده و دست تنها موندم. همیشه خدا سر و کله بدبختی ها دم امتحانام پیدا میشن و از این بابت اصلا سوپرایز نشدم.
میدونین شاید اگه سه چهارسال پیش بود الان از استرس اینکه نزدیک امتحان پایان بخشم و چیزی نخوندم رو به قبله دراز کشیده بودم و داشتم تشنج میکردم اما در حال حاضر تو تختم دراز کشیدم و دارم نقشه میکشم که چطور بتونم همه چیز رو با هم پیش ببرم و زیاد نگران امتحانم نیستم. مدیریت بحرانم خیلی خیلی قوی تر شده نسبت به منِ چندسال قبل و الویت هام خیلی فرق کردن.
احساس میکنم زندگی بزرگسالی خیلی سخته. اینکه کنار درسای زیاد، کشیکا و لایف استایل ب**یی پزشکی تصمیم گرفتم کار کنم و مستقل باشم و ذلت نپذیرم قدم بزرگی بود. منتها مشکل اینجاست که از یه جایی به بعد وقتی خونواده میبینن داری برای خودت میای و میری و خیلی هزینه ها رو خودت انجام میدی بدون اینکه باهاشون هماهنگی داشته باشی آروم آروم خودشون رو میکشن کنار و چشم باز میکنی میبینی 90% بار و هزینه زندگیت رو دوش خودته.
اون موقع حتی اگر بخوای برگردی عقب و بشی همون دختر بچه ای که منتظر نشسته ببینه باباش چقدر پول میزنه به حسابش، متاسفانه دیگه فایده ای نداره. برگشتی در کار نیست! چون دید خانواده نسبت بهت عوض شده و تو از نظرشون اون موجود وابسته سابق نیستی. خودت هم دیگه اون آدم سابق نیستی که به راحتی قبل کمک بخوای!
در نتیجه ممکنه تو شرایط بسیار سختی باشی و واقعا کم آورده باشی اما نه بتونی بهشون بگی و نه اونا خودشون متوجه بشن. متوجه میشین چی میگم؟
ولی هر چی با خودم فکر میکنم میبینم که بالاخره که باید مستقل میشدم! چه بهتر که زودتر وارد این مسیر شدم و سختی کشیدنا و چرتکه انداختنا و مسیر استقلالم رو تو شرایط اقتصادی استیبل تری شروع کردم.
گاهی واقعا میترسم از آینده. باید تو ذهنم حتما پلن B و پلن C و حتی پلن D هم داشته باشم همیشه!
الان اصلا نمیدونم چرا اینا رو دارم اینجا مینویسم. شاید چون میخوام به کسایی که قصد مستقل شدن دارن پیامی رو برسونم.
استقلال راحت نیست! لاقل به اون سادگی که بلاگرهای دوزاری انگیزشی تو اینستا میگن نیست! استقلال مقدار خیلی خیلی زیادی سخت کوشی و زحمت کشیدن میخواد. بیدار خوابی و استرس کشیدن بسیار میخواد، تازه تهشم تو این مملکت تضمینی نیست که حتما متناسب با تلاشی که کردی نتیجه ای بگیری. میدونم ناراحت کننده ست اما اگه از قبل اینو بدونیم به نظرم بهتره! اون وقت اگه چندبار تلاش کردی و به بن بست خوردی زود نمیری زانوی غم بغل بگیری و بگی نمیشه! میدونی که باید از میون این همه در بسته در دیگه ای رو بکوبی. انقدر بکوبی انقدر بکوبی … تا بالاخره یکی ش باز بشه✨
و بعد که باز شد هم تضمینی نیست که باز بمونه! پس بهش دل خوش نکنی و به کوبیدن در های بعدی ادامه بدی …
۸ شهریور ۱۴۰۲
2 776
دیروز کشیک بودم و باز تایم شبش افتاد به من. طی روز کلی کار عقب افتاده داشتم که انجام دادم. قبل کشیک یک ساعت و نیم تونستم بخوابم و وقتی آلارم گوشیم به صدا درومد قبل از هر چیزی بوی خاک نم خورده به مشامم خورد. همونطور بین خواب و بیداری از خودم پرسیدم بارون؟
بعد گفتم نه امکان نداره این موقع سال! حتما دارم خواب میبینم!
.
با هیجان رفتم لب پنجره و دیدم بله بارون میاد اونم چه بارووووونی! مثل وقتی که ابتدایی بودیم و صبح که بیدار میشدیم تا کمر برف باریده بود و ذوق میکردیم🥹
.
رفتم کشیک رو تحویل گرفتم و مریض ها باز هم تا صبح امون ندادن. چندبار برگشتم تو اتاق و به محض اینکه روپوشمو دراوردم و تو تخت خوابیدم، زنگ زدن که بیا مریض اومده. برای یکی از مریضا هم پالس متیل شروع شده بود و هر نیم ساعت چک علائم حیاتی داشت و باید بهش سر میزدم. یکی دیگه هم هر یک ساعت چک علائم حیاتی داشت. خلاصه که تا چشمام گرم خواب میشد آلارم گوشیم هر نیم ساعت زنگ میخورد و باید میرفتم علائم مریض رو چک کنم. وسطاش میرفتم تو حیاط و چندتا نفس عمیق میکشیدم که ریه هامو پر کنم از هوای تمیز بارونی و دوباره برمیگشتم داخل.
.
صبحش بعد مورنینگ با دوستم نون سنگک تازه و خامه شکلاتی از سر کوچه بیمارستان خریدیم و رفتیم نشستیم تو ماشین خوردیمش و خیلی چسبید. بیمارستان که تموم شد بعد صدسااااال رفتم باشگاه و مربیم پوستمو کند🥲 بعدش آش و لاش رفتم دو تا دسته گل گرفتم. یکی برای روان درمانگر نازززززم که دلم کلی براش تنگ شده بود، یکی هم برای دکتری که برام فیلر تزریق میکنه چون تازه مطب خودشو زده.
.
اول رفتم پیش روانپزشکم و بعد ۳ هفته وقفه تو روان درمانی مون بخاطر سفر و مشغله های خانوم دکتر، فیکس ۴۵ دقیقه ونتیله شدم. از بدبختی هایی که طی ۲۰ روز اخیر پشت سر گذاشتم براش گفتم که نهایتا منتهی شد به پاس شدن صلاحیت بالینی و دفاع پایان نامه م و رتبه ۱۶۰۰ کنکور خواهرم و آسودگی و آسودگی و آسودگی.
.
گفتم حس میکنم مدت ها باردار بودم و ده کیلو فشار و بدبختی رو مدام با خودم از این ور به اون ور میکشیدم و حالا دیگه زایمان کردم و خبری از فشار و بدبختی نیست! حتی خبری از نوزادی هم نیست که دائم بیخ گوشم عر بزنه :)) رااااااحت شدم!
واقعا حس کردم دکترم از ته ته ته دلش خوشحال بود که منو با نیش باز و خندان می دید🥺
.
بعدش رفتم مطب دکتر زیباییم و لبامو فیلر زدم. اونجا هم کلی با دکترم راجع به آینده صحبت کردیم و نظرشو پرسیدم. راجع به آینده بیشتر از همیشه کانفیوز شدم اما فعلا میخوام بهش فکر نکنم و از آسودگیم لذت ببرم.
.
این سری یک سی سی لبامو تزریق کردم. همیشه نیم سی سی میزدم دیگه نهایتش! این سری حجمش از همیشه بیشتره و البته که خیلی قشنگ شده با اینکه کلی ورم داره! از چند ناحیه هم لبم بدجوری کبود شده که خداروشکر وقتی برگشتم خونه با بابام فیس توفیس نشدم و ندید :)) ایشالا تا فردا که قیافه مو میبینه حجم زیادی از ورم خوابیده و منم کبودی ها رو با رژ کاور کردم :))
.
برگشتم خونه یک تشت عناب تازه گذاشتم جلوم و با همون لب و لوچه بیحس شروع کردم به خوردن و به ملکوت اعلی پیوستم. بعدشم شام نون پنیر و خیار تازه داشتیم که موقعی که داشتم میخوردمش عمیقا احساس خوشبختی کردم🥹
الانم پنجره اتاقمو باز کردم. باد خنک میاد و داره داد میزنه پاییز ایز کامینگ بِچ! و من پروژکتور کهکشانیمو روشن کردم و رو تخت ولو شدم و زل زدم به آسمون پر ستاره و عمیقا احساس خوشحالی دارم.
.
از این روزا که همه چی بر وفق مرادم باشه خیلی خیلی خیلی کم هست تو زندگی من پس سعی میکنم از ثانیه به ثانیه ش لذت ببرم و به ب**یی های که روز های آتی در انتظارمن فکر نکنم😁
همینا دیگه! بوس♥️
۶ شهریور ۱۴۰۲
2 776
یه جوری استرس دارم
یه جوری استرس دارم
یه جوری استرس دارم که هیچ وقت تو عمرم برای هیچ امتحانی اینجوری استرس نداشتم.
همه دوستام میگن وقتی از سر جلسه بیای بیرون خنده ت میگیره از اینکه چرا اینقدر بال بال میزدی ولی نمیدونم چرا نمیتونم باور کنم که ساده باشه. بابا لعنتی از کلللل پزشکیه! اگه اونجا حضور ذهن نداشته باشم چی؟ یا کلا هنگ کنم مغزم خالی کنه؟ یا گیر استاد سخت گیر بیفتم اذیتم کنه؟ یا اولین ایستگاه سخت باشه و بلد نباشم و باقی ایستگاه ها رو تر بزنم؟
برای امتحان آسکی داخلی هم همینو میگفتما و دقیقا اولین ایستگاهم یه استاد تخمی عبوس بود با سوالی که بلد نبودم ولی نهایتا امتحان رو خوب دادم و با نمره خوب پاس شدم.
نمیدونم… نهایتش بیفتم هم دوباره آذر میتونم امتحان بدم. دنیا که به آخر نمیرسه! آخرشم کسی برام تدارک💩 ندیده که حالا با دو سه ماه اتفاقی بیفته!
ولی دوس دارم که قالش کنده بشه و یه بار گنده از دوشم برداشته شه.
نمیدونم چی میشه… ولی امیدوارم که بشه🥺
۲۵ مرداد ۱۴۰۲
2 776
بچه ها لینکی که از طریقش نتایج کنکور سراسری رو میشه دید برام میفرستین لطفا؟
لینک ورود به پورتال رو میگم
2 776
گفتم تا مرداد تموم نشده سریع بیام یه نوت اینجا بنویسم. شاید با خودتون بگین هنوز که ۱۴ مرداده! باید بگم که واقعا نفهمیدم ۱۴ روز مرداد چطور گذشته! بعید نیست همین فردا پسفردا مرداد تموم شه.
تو یکی از پرتنش ترین دوران زندگیمم. چندتا اتفاق مهم و بزرگ به صورت قطاری و با فواصل کم ردیف شدن تا یک ماه آینده و من تا از هر کدوم فارغ میشم باید به سرعت برای بعدی آماده بشم. ترس نشدن و نرسیدن هر لحظه از روز باهامه.
تنها دلگرمیم اینه که اگه ۳۱ روز اینده رو سفت بچسبم به برنامه هام دیگه همه ی بدبختی ها به پایان میرسه. البته من اینطور فکر میکنم، شاید اونی که داره زندگی رو میچینه فکرای دیگه ای تو سرش باشه…
حواشی خیلی زیاده، چه تو بیمارستان و دانشگاه، چه تو کار، چه تو دور و بر اما میخوام تمام انرژی و تلاشم رو این ۳۱ روز بذارم رو خودم و امیدوار باشم پایان سختی ها نزدیکه. همین دیگه! بوس♥️
۱۴ مرداد ۱۴۰۲
2 776
اومدم گزارشی از تیرماه بنویسم؛ پایان نامه م هنوز که هنوزه تموم نشده. استادم هر روز از توش یه ایرادی در میاره و کسی که قراره اصلاحات رو انجام بده هم سرش شلوغه. مثلا قرار بود تا اخر تیر دفاع کنم …
.
برای مردادماه واسه آزمون صلاحیت بالینی که غول مرحله آخر پزشکیه ثبت نام کرده بودم، چون متقاضی ها زیادن و ظرفیت محدود، هر نوبت اسم یه عده در میاد فقط و اسم من در نیومد. نوبت بعدیش میفتاد برای ۹ آذر🥲
انقدرررر ناراحت شدم که تا اون موقع باید صبر کنم. ولی نشستم با خودم دو دو تا چهارتا کردم که آخرش خبری نیست و حالا با یه ماه دیرتر فارغ شدن هم معادلات زندگیم بهم نمی ریزه. و اینکه برنامه این مدتم خیلی فشرده بود و با حذف شدن صلاحیت خیلی سبک تر میشد همه چی.
.
خوب که دیگه همه چی رو پذیرفته بودم و باهاش کنار اومده بودم یه روز از آموزش زنگ زدن و گفتن چند نفر انصراف دادن و ما شما رو جایگزین کردیم. میتونی بیای مرداد امتحانت رو بدی. از اون روز باز بهم ریختم.
.
ادمینم رفته مسافرت و تمام کارا رو دوش خودمه، بیمارستان و کشیک ها به قوت خودش باقیه، زیر استرس تموم شدن و دفاع پایان نامه م زایمان کردم و نصف بخش اطفال هم رفته و کم کم افتادیم تو روز شمار چند روز مونده به امتحان و جزوه قطور و کمرشکن اطفال…
.
تو فکرش بودم یه ادمین جدید استخدام کنم چون واقعا گاهی دوتایی از پس کارا بر نمیایم و نیازه که سه نفر بشیم، اما آموزش دادن ادمین جدید و جمع کردن فالت هایی که اون اول کار میدن واقعا از توانم خارجه🥲
کار بقیه هم اون قدر به دلم نمیشینه و مجبورم اکثر کارا رو خودم پیش ببرم. کاش میشد برای پیدا کردن یه ادمین خوب که کارش مورد قبولم باشه مجبور نباشم آزمون و خطا انجام بدم تو این دوره حساس …
.
دیگه چی بگم؟
اها! یه ویال بوتاکس هم حدود یک ماه پیش خریده بودم و تو یخچال گذاشته بودم و هی تزریقش رو پشت گوش مینداختم، امشب که بالاخررررره حسش اومد که پاشم تزریق کنم میبینم تو یخچال نیست😩
دیگه واقعا چیزی نمونده سر به بیابون بذارم از این حجم بی نظمی تو زندگیم.
باید طی چند روز اینده که میرم دوز دوم واکسن گارداسیلم رو بزنم یادم باشه اگه بوتاکس داشتن ازشون یه ویال دیگه بگیرم🥲
چقدر غر زدم نه؟
ببخشید تورو خدا🥲
میپرسین چرا فعالیت نمیکنی تو پیجت و استوری نمیذاری، علتش این متن امشبه که گوشه خیلی کوچیکی از زندگی فاکداپ این روزامه❤️🩹
۳۰ تیر ۱۴۰۲
2 776
فردا امتحان پایان روتیشن قلبمه و هیچ ایده ای ندارم راجع بهش، طی هفته هم که اکثرش رو بیکار تو بخش پرسه میزدیم و تو راند و کلاسا هم چیز زیادی دستگیرم نشد و امشبم که خسته بودم و از عصر تا ۸ شب خواب بودم🌝
از صبح کلا تصمیمی نداشتم که امشب درس بخونم چون انقدررر مطالب گسترده س و انقدر هیچی بارم نیست که حرکت خاصی هم نمیشه زد، همچنین میدونین که رابطه ی خوبی با قلب ندارم پس بهتره خودمو اذیت نکنم😁 با توکل به خدا و شامه ی پزشکیم میریم جلو.
نشستم سفارشای امروز رو بستم که فردا تحویل پست بدم و به امروز فکر میکنم که خیلی جدی حس کردم که ایران دیگه واقعا جای موندن نیست. حالا حالا ها که درست شدنی نیست، تا بخواد درست بشه هم جوونیم تباه میشه. من لیاقتم خیلی بیشتر از این حرفاست که انقدر بدبختی بکشم.
از اون طرف هم انقدررر خسته ام که در خودم نمیبینم که بخوام بیفتم تو پروسه مهاجرت. نمیدونم … با خودم میگم برم طرح یکم کار کنم و زندگیم رو روال بیفته و خستگی م در بره شاید سر عقل اومدم و تصمیم گرفتم که مهاجرت کنم. فکر کنم دقیقا هفته پیش بود که مطمئن بودم میخوام چه گلی به سرم بگیرم، اما الان پر از شک و تردیدم و حس میکنم هیچی جواب نمیده تو این مملکت. چقدر بده که انقدر همه چی بی ثباته. فعلا باید منتظر باشیم و ببینیم زندگی چه خوابی برامون دیده.
امروز نوبت کراتین مو داشتم و مسئول ارایشگاه که مامایی خونده تو طبقه پایین سالنش مشغول تزریق بوتاکس و فیلر بود. ژل میزد سی سی ۹۰۰ تومن!🫠 نمیدونم دقیقا چی داشت تزریق میکرد تو سر و صورت اون احمقایی که پیشش رفته بودن که با سود و همه چی هر سی سی ۹۰۰ تومن میگرفت ازشون. البته که هر چی که زده و هر بلایی که سرشون بیاد حقشونه.
چند روز پیش یکی از بچه هامون که با سهمیه خرکی و بعد ۳ سال پشت کنکور نشستن پزشکی دانشگاه بوق سگ قبول شده بود و با همون سهمیه ش انتقالی گرفته بود به دانشگاه ما، نشسته بود و غر میزد که چقدر بده که تو خاورمیانه متولد شده و چقدر زندگی ناعادلانه ست! و اینکه ایران دیگه جای موندن نیست و حتما باید از ایران رفت!
اون لحظه تنها حسی که داشتم این بود که میخواستم پاشم و با همون استتوسکوپ دور گردنش خفه ش کنم! آخه پدرسگ تو که هفت نسلت «با سهمیه» اومدن و پزشک شدن دیگه زر نزن! هرجایی جز این خراب شده بودی با این IQ ت نهایتا طی میدادن دستت زمین رو طی بکشی! دیگه این 💩ها چیه میخوری!
آره خلاصه سرتو به درد نیارم … احساس میکنم تو ایران هیچی سر جاش نیست. هیچکس اونجایی که باید نیست و سراسر هرج و مرجه. خیلی ناراحتم واقعا. خیلی خیلی ناراحتم
۷ تیر ۱۴۰۲
