لیمو 🍋👩🏻⚕️
رفتن به کانال در Telegram
2 776
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
2 776
.
سلام از آخرین روز بهار، بهاری که این روزای آخرش مثل جهنم گرم بود. خدا رحم کنه به تابستون واقعا. بخش اطفال شروع شده و آخرای روتیشن نوزادان هستیم. تا اینجا اساتیدش ملو تر از داخلی و گوگولی🎀 بودن ولی محتوای بخش اطفال به طور کلی ناراحت کننده س. یه سری بیمارا یه مشکلاتی دارن که حالا دارو میگیرن یا با مراقبت هایی که میکنیم اوکی میشن و میرن خونه شون ولی یه تعدادی نوزادهای کوچولوی بیچاره ای هستن که با یه سری مشکلات و بیماری ها متولد میشن و درد و رنج برای همیشه بخش جدایی ناپذیری از زندگی شون میشه.
.
به نظرم واقعا منطقی و منصفانه نیست! آدم های بزرگتر یه چند سالی زندگی کردن و یه چرخی زدن ببینن دنیا دست کیه و حالا بعدش گرفتار یه بیماری شدن ولی نوزادی که تازه به دنیا اومده چی؟ بیچاره چه گناهی کرده که از روز اول با این بیماری به دنیا اومده؟
هر چند هر چی فکر میکنم درگیری با یه سری بیماریا تو بزرگسالی هم منصفانه نیست. اگه بیماری باشه که مربوط به لایف استایل و تغذیه ناسالم باشه باز یه جورایی میشه توجیهش کرد و گفت که خود شخص رعایت نکرده اما بیماری های ژنتیکی و سرطان ها چی؟
چقدرررر هم زیاد شدن! من تو دور و برمون که نگاه میکنم هیچ خانواده ای نیست که حداقل یه عضوش با همچین بیماری هایی دست و پنجه نرم نکنه. و این مساله واقعا ناراحت کننده ست!
.
بعضی از این نوزادا بیماری هاشون تو سونو تشخیص داده شده ولی سر قوانین گل و بلبل مون که بعد هفته ۱۹ اجازه سقط نمیدن مادر مجبور شده بچه رو نگه داره و بعد زایمان یه بچه معلول مونده رو دست خانواده و سیستم درمان. بعضی از این نوزادا هم غربالگری نشدن. حالا اینا باز به دو دسته تقسیم میشن: خانواده هایی که هزینه ی انجام غربالگری نداشتن( اون قدر هزینه زیادی نیستا ! ولی ببین به چه روزی افتادیم که یه عده همینم ندارن بدن🙂) و خانواده هایی که باوری به انجام غربالگری نداشتن🙂 مثلا کبری خانوم زن همسایه گفته که چندسال پیشا که غربالگری مربالگری نبود این همه بچه سالم می زاییدیم! چه معنی داره غربالگری! یا زن عمو حشمت گفته غربالگری اشعه داره برای بچه ضرر داره و…
تا خود صبح میتونم از شعرهایی که بعضی مریضا در این زمینه می سرودن براتون بگم که همه مون با هم حسابی عصبی بشیم ولی ولش کن ارزشش رو نداره …
.
و اما میخوام اشاره کنم به بعضی خانواده هایی که بچه شون مشکلی داره و نمیخوانش… راستش مقوله خیلی پیچیده ایه! واقعا نمیشه راجع بهشون نظر داد! مثلا با قاطعیت بگیم خاک بر سرشون! چه خانواده بی لیاقتی! چطور میتونن بچه شون رو رها کنن!
ولی اینو یادمون باشه که ما جای اونا نیستیم، تو شرایط سوشیواکونومیک و مالی اونا نیستیم، شاید ما هم جای اونا بودیم همچین کاری میکردیم!
وقتی حتی پول نداری که وسایل پیشگیری تهیه کنی، پول نداری که غربالگری بری، چجوری میخوای یه بچه معلول با کلی هزینه و دردسر رو هم راه ببری؟ هوم؟
پس داستان پیچیده تر از این حرفاست که بشه قضاوتشون کرد.
.
راستش بیشتر از این چیزی نمیخوام بنویسم چون خودمم اصلا حال خوبی ندارم و رو مودش نیستم. فقط خواستم که آخرین روز بهار رو از دست نداده باشم واسه نوشتن یه یادداشت کوچیک از این روزا.
۳۱ خرداد ۱۴۰۲
2 776
.
امروز واقعنی اخرین روز بخش داخلیه دیگه. داخلی اونجوری ها که میگفتن سخت نبود. فقط طولانی و کششششدار بود و از لحاظ روحی خسته ت میکرد. ۳ فاکینگ ماه! هر روز بین ۵ تا ۵:۳۰ بیدار میشدم که برسم قبل مورنینگ مریضامو ویزیت کنم که برای راند آماده باشم. راندهای طولانی ۲-۴ ساعته و بعضی استادایی که تا فیها خالدون مریض رو سر راند بررسی میکردن و ساعتها ما رو سرپا نگه میذاشتن واسه بدیهی جات.
.
کشیک هاشم اون قدرا سخت و پیچیده نبود، لاقل من کشیک خیلی سخت تر از این حرفا داده بودم. بعضی رزیدنتاش مااااه بودن و اسمشون رو همیشه یادم میمونه و مطمئنم چند سال دیگه تو جایگاه های خیلی خوبی میبینمشون، بعضی هاشون رو هم با یه من عسل نمیشد خورد و بیچاره مریضی که در آینده گیر اینا بیفته. بعضی مریض ها واقعا چندش بودن و حتی دلت نمیخواست بهشون دست بزنی، بعضیا فقر فرهنگی و شعور داشتن و معتقد بودن عطاری محل شون بهتر میدونه دردشون چیه (اون وقت نمیدونم چرا اومده بودن پیش ما) بعضی هاشون هم گوگولی و ناز بودن و حس میکردی مادربزرگ و پدربزرگ خودتن، بعضیاشونم هم سن و سال من بودن و با بدخیم ترین سرطان ها دست و پنجه نرم میکردن و واقعا گناه داشتن🥲
.
تو این بخش نبرد بین مرگ و زندگی رو به چشم دیدم. دیدم که چقدر بیهوده ممکنه بیفتی و بمیری. تا امروز داری راست راست راه میری و فردا یهو یه لنفوم بدخیم از پیشونیت در میاد، داری تند تند پلن میچینی برای اینده ت که چیکار کنی دریغ از اینکه ممکنه ماه بعد نباشی اصلا! اصلنم مهم نیست چند سالته و بیماری زمینه ای داری یا نه! مرگ همیشه بیخ گوشته! میدونم تلخ و دردناکه خوندن اینا ولی اگه باعث بشه حتی یک روز قدر لحظه هات رو بدونی و خوب زندگی کنی ارزشمنده.
.
دیگه چی بگم؟
آها از شنبه میرم اطفال. آخرین بخش ماژورمه. تو بخش اطفال کارهای مهمی دارم که حتما باید انجام بشن، از الان پیش بینی میکنم که روزهای سختی در پیش باشن. روزهایی که بشینم های های گریه کنم یا شبایی که حتی حوصله خودمم نداشته باشم. ولی غمی نیست چون من سگ جون تر از این حرفام که چیزی مانعم بشه خصوصا الان که بیشتر از هر وقتی میدونم دقیقا از جون این زندگی چی میخوام.
۲۵ خرداد ۱۴۰۲
2 776
نشستم پشت میزم، جزوه قطور داخلی جلوم بازه، یه لیست بلند بالا از مباحث مهم هم به دیوار چسبیده. مهم تر هاش تیک خورده و خونده شده و یه تعداد کمش مونده. به این فکر میکنم که چقدر آمادگی ندارم و چقدر وحشتناکه که فردا با هر صدای زنگ باید بین ایستگاه ها جابجا شیم. خیلی وقته امتحان آسکی اونم درس به این گستردگی ندادم.
.
از بین دوستام از هر کی میپرسم میگن آسونه و نگران نباش. حقیقتا از سختی یا آسونیش نمیترسم، از این میترسم که برم تو سالن آزمون و یهو مغزم خالی کنه. یا لاین استادهای سخت گیر بیفتم و مدام سوال پیچم کنن، یا از همه بدتر اولین ایستگاهم استادش بداخلاق باشه یا سوالش سخت باشه و شدید استرسی بشم. کسی واقعا نمیدونه چی در انتظارمونه. امیدوارم فقط پاس شه و تموم بشه همه چی. کل بهارمون به داخلی گذشت و کل تابستون هم قراره به اطفال بگذره🥲
همش به خودم میگم دیگه چیزی نمونده دووم بیارررر. این داخلی که به سلامت بگذره تو تیر باید حتما دفاع کنم، تو مرداد باید صلاحیت بالینی بدم و شهریور هم احتمالا درگیر پاس کردن امتحان پایان بخش اطفالم. میدونم کلی درگیر میشم و اصلا نمیفهمم چطور میگذره، میدونم زود میگذره اما واسه رسیدن به پایان زیادی هیجان زده ام. هی میخوام برم مرحله بعد ببینم چی میشه و چی پیش میاد.
راستی امروز یه سوالی که برام پیش اومد این بود که عکس پروفایل نظام پزشکی مون رو همونجا که میریم کارای ثبت نام رو بکنیم خودشون ازمون میگیرن یا خودمون باید عکس ۳*۴ ببریم؟😂 واقعا دغدغه شده برام🤦🏻♀️😂 اگه کسی میدونه تو دایرکت اینستا بنویسه بعد امتحانم میخونم.
.
دیگه چی؟
همینا دیگه! میبوسمتون♥️
۲۱ خرداد ۱۴۰۲
2 776
یکی از کانال های کنکوری این پیام منو گذاشته تو چنلش که این چه حرفیه ۳۰ روز مونده به کنکور به یه کنکوری میگی و جاج کرده خیرسرش مثلا😂
بعد ۲۰۰ نفر به ممبرهای چنل من اضافه شده و تند تند دارم ناشناس میگیرم که چه متن های قشنگی نوشتی تو چنلت و ما انگیزه گرفتیم و فلان :))
اولا که این پیام خطاب به کنکوری ها نبوده، بلکه خطاب به کسایی بوده که میان راجع به رشته م گه خوری میکنن که *اغلب هم کنکوری هستن* خصوصا چندین سال پشت کنکور نشسته ها که فکر میکنن تو حق اونا رو خوردی اومدی نشستی سر صندلی های پزشکی😂
ثانیا که ریدی با این جاج کردنت، خواهشا دیگه تلاشی در این جهت نکن :))
حالا بدو برو پارت بعدی مطالعه ت کوچولو😘
2 776
#پیام_ناشناس
لیمو ، منی که این پیام پایینی و نوشتم برات ، منم یه پزشکم.بهشون بگو دست وردارید از قضاوت هاتون عزیزای من. تا تو شرایط یکی نباشید ، نه تنها نمیتونید یکیو قضاوت کنید بلکه حقشم ندارید. من خودمم هی قضاوت میشم با این مضمون که شکرگزار نیستی، واقعا که و.... ولی حاجی ، بحث ما این نیست که ما نمیخوایم رشته رو یا چی ! ما خسته میشیم، انرژی میخوایم ، اشتیاق میخوایم، یکمی هم ما لب خندون و قدم زدن تو بازار (مثل مردم عادی و) میخوایم، یکم عادی بودن ، یکم ۸ ساعت خوابیدن، یکم صبحانه و ناهار خوردن، یکم پیش خانواده بودن، یکم سردرد نداشتن ، یکم یکم یکم ...... میخوایم. همین!
هیچ جوابی نداره لیمو.
فقط باید ادامه بدی !
و ادامه میدی ، چون مجبوری ! چون حتی اگه ادامه ندییم ، زندگی ادامه پیدا میکنه و توم مجبور میشی ادامه بدی.
من خیلی دنبال این سوال گشتم و به این نتیجه رسیدم فقط!
@HarfBeManBot
2 776
*قابل توجه اون دسته افرادی که الان قلم و کاغذ آوردید که بنویسید معلومه تو به پزشکی علاقه نداشتی پس چرا رفتی پزشکی و سایز خزعبلات مرتبط … اجازه بدید همینجا واضحا بگم که نظراتتون کاملا به تخم بنده هست فلذا در وقتتون صرفه جویی کنید و به جاش کتاب دور دنیا در ۲۴ ساعتی که ۳ ساله جلوتون بازه رو یه دور دیگه مطالعه کنید، امید است که امسال ایشالا به رشته ی آرزوهاتون برسید. حتما و قطعا با علاقه زیادتون به پزشکی و تلاش و دلسوزی فراوانی که برای مریضا دارید تا صدسال دیگه که فارغ التحصیل شید و به بار بشینید اوضاع درمانی کشور کن فیکون خواهد شد. بخدا که امید ما هم به شما کنکوری هاست :))
2 776
دوباره خوابیدم و خواب دیدم طرحمو رفتم یه جای دور افتاده و یه مریض آوردن با مار گزیدگی و خود مار رو هم که خیلی تپل و چاق و چله بود انداختن تو یه نایلون و به عنوان صاحب اثر آوردن ( یه مورد دقیقا همینجوری یکی از استادامون براش پیش اومده بود که خاطره ش رو برامون تعریف میکرد، میگفت به محض اینکه کله ی مار رو از پشت نایلون دیدم که چنبره زده و زل زده تو چشمام غش کردم :)) )
خلاصه تا مار رو دیدم جیغ کشیدم و یهو پلاستیک به اذن الهی پاره شد و ماره دو تا مریض دیگه رو هم نیش زد و من پریده بودم بالای استیشن پرستاری داد میزدم این سه تا مریضو جدا کنین و اکسیژن براشون بذارین و تند تند داشتم اوردر مارگزیدگی میگفتم که نرسا شروع کنن. نرسا هم خیلی پوکر فیس پشت استیشن نشسته بودن انگار که اوضاع خیلی عادیه و بهتره بیام پایین تا سرشون درد نگرفته :))
یه پارت دیگه از خوابم هم تهران یه زلزله وحشتناک اومده بود و همه جا با خاک یکسان شده بود بعد من خیلی پیگیر زنگ زده بودم به شرکت پست و خط و نشون کشون طوری میگفتم که من یه بار داشتم از استانبول یه ماهه منتظرشم انشالا که به موقع میفرستین دیگه ؟ :))
.
فکر کنم از نوشته ی امروز کاملا متوجه حجم فشاری که به دوش میکشم شده باشید :))
البته نشدید هم اهمیتی نداره چون اینا رو برای خودم نوشتم😘
۱۸ خرداد ۱۴۰۲
2 776
.
۱۵و ۱۶ خرداد تو تقویم من وجود نداشت. از صبحش با تهوع و اسهال بیدار شدم و فکر کردم یه گاستروانتریت ساده س و احتمالا چیز بدی خوردم. علامت درمانی کردم و خوابیدم. سری بعدش با تب و لرز شدید بیدار شدم. خیلی خیلی شدید. از شدت عرق تمام لباسام به تنم چسبیده بود. دیدم اوضاع جدی تر از یه گاستروانتریته. فکم داشت به هم کوبیده میشد، سینه خیز خودمو رسوندم به نایت گاردی که دندونپزشکم برام درست کرده بود که بذارمش تا فاتحه کامپوزیتام خونده نشده. هیچکس خونه نبود. گفتم خب مشکلم احتمالا یه گاستروانتریت جدی تره که نیاز به انتی بیوتیک تراپی و هیدریشن داره. انتی بیوتیکش رو شروع کردم و تا تونستم مایعات خوردم که عقب نمونم. پروسه ش پیشرونده بود و هی بدتر میشد. شک کردم به تشخیصم. رفتم کتابامو اوردم باز چک کردم و به این نتیجه رسیدم همون گاستروانتریت حاد منطقی ترینه برام ولی بازم به خودم شک داشتم. خیلی عجیبه که برای همه راحت تشخیص میذارم ولی به خودم که میرسه میشم یه بچه کوچیک ۵ ساله که حتما باید پاشه بره دکتر. اصلا نمیتونم برای خودم تصمیم درمانی بگیرم🥲😅
.
رفتم دکتر عمومی مورد علاقه و مقبول مامانم که تو درمانگاه نزدیک خونه مونه. از مدل شرح حال دادنم متوجه شد پزشکی ام. ازم پرسید که اینترنم یا استاجر، و وقتی فهمید اینترنم پرسید اولاشم یا آخراش. در حالی که از شدت دلپیچه قیافه م مچاله شده بود یه لبخندی اومد رو لبم و گفتم خداروشکر آخراش. همینطور که مشغول وارد کردن داروهام تو سیستم بود گفت میدونی که تموم کنی تازه اول مسیرته. کفش آهنی پات کن که باید حسابی بدویی، یا مهاجرت کن یا کار زیبایی. میدونی که چقدر اوضاع داغونه دیگه؟
با خنده گفتم آره اوضاع رو میدونم. در واقع هممممه میدونن جز مامان من. مامانم یه چشم غره ریزی بهم رفت که پیش دکتر مورد علاقه ش ازش شکایت کردم. دکترم که بدون اینکه نگاهش رو از صفحه لپ تاپ برداشته باشه کاملا در جریان ماجرا قرار گرفته بود گفت دخترتون دیگه خانومی شده واسه خودش، قطعا خودش که تو بطن ماجراست میدونه چه کاری براش بهتره. مامانم لبخند زد و گفت بله درسته. بعدشم تا دکتر حواسش نبود یه نگاه اخمالویی بهم انداخت. خندیدم :))
.
فشارم رو گرفت و ۷ روی ۴ بود، کاملا رو به موت :))
گفت کلی مایع عقبی که باید یه سرم بگیری و چندتا دارو دیگه. داروهاش دقیقا همونایی بود که خودم شروع کرده بودم و یکم دلم گرم شد به خودم. گفتم بی زحمت یه استعلاجی هم بنویسین که حذف بخشم نکنن. پرسید کدوم بخشم و گفتم داخلی. گفت اوه اوه🫠😂 منم خندیدم و مامانم این وسط داشت مکالمه ی ما رو دنبال میکرد و من تو دلم امیدوار بودم که ذره ای در جریان اوضاع قرار گرفته باشه.
.
خلاصه
۱۵ و ۱۶ کاملا تو رخت خواب بودم و نفهمیدم دنیا دست کیه. ۱۷ با پیام ادمینم بیدار شدم که گفته بود مشتری ها کدرهگیری هاشون رو میخوان و کچلم کردن و با حال زار بلند شدم بسته ها رو بستم. ۵-۶ تا هم میسکال از همسایه طبقه پایینمون داشتم که سالی ماهی یکبار همدیگه رو تو پارکینگ میبینیم و سلام و احوال پرسی میکنیم که حوصله ش رو نداشتم و تماسی نگرفتم.
.
این بیماری به طرز عجیبی سنگین بود برای من. واقعا انرژی و قدرت بدنی مو گرفت و بسته بندی که معمولا یک ساعت و ربعه جمع میشد نزدیک به ۳ ساعت طول کشید. یکمی بهتر شدم، رفتم دوش گرفتم که سرحال شم و بیام ببینم با این حال چه خاکی برای امتحان پایان بخش باید تو سرم بریزم. دسته گل شدم و از حموم که اومدم بیرون دیدم مامانم داره تلفن حرف میزنه و گویا دختر همسایه مونه. چقدرررر پیگیر🙄 اه. اشاره کردم که من خوابم و حوصله ش رو ندارم.
.
تلفن که تموم شد مامانم اومد پیشم و گفت تصمیم گرفته بشینه برای کنکور تجربی بخونه و پزشکی قبول شه.یه زنگی بزن بهش باهاش صحبت کن راهنماییش کن زشته. یه لحظه خشکم زد واقعا. دختر ۳۲ ساله ارشد عمران که یه خانواده سوپر مایه دارررر داره و دو تا داداشش هم مهاجرت کردن رفتن و کاملا پتانسیل و ساپورت کامل برای مهاجرت رو داره دقیقا چه فعل و انفعالاتی تو مغزش اتفاق افتاده که به این نتیجه رسیده در سن ۳۲ سالگی و در وضع ریییییییدمان مملکت شروع کنه به خوندن برای پزشکی که ایا قبول بشه یا نشه و اگه شد تازه هفففففت سال بعدش در سن ۴۰ سالگی بشه من؟ مواد چی مصرف میکنه که خلقش انقدر بالاست؟
.
با خنده گفتم آره حتما زنگ بزن میخوام شماره ساقیشو ازش بگیرم که بدجوری حالم خرابه! مامانمم خیلی جدی داشت شماره شون رو میگرفت که گفتم زنگ نزنی که فحش میدما از سر تا پاشو ها! :)) بلافاصله قطع کرد چون میدونه من چه دیوونه ای هستم و شوخی ندارم با کسی :))
پرسید برات آویشن دم بکنم؟ گفتم که نه این مریضی گوارشیه و اصلا آویشن و نوشیدنی گرم تاثیری تو روند بهبودیم نداره.
.
2 776
الان که مشغول بستن بسته ها بودم یه لحظه دلم خواست بیام از حال این روزام بنویسم. روزا با سرعت نور دارن میگذرن و باورم نمیشه ۹ خرداده، داخلی نفسای آخرشه و هیییییچی نخوندم براش. هی میگم از امروز شروع میکنم، وقتی از بیمارستان برمیگردم مثل جنازه میفتم. امروز از ساعت ۴ عصر تا ۱۰ شب خواب بودم🌝
.
صبحا ۵ تا ۵:۳۰ بیدار میشم که زود برسم بیمارستان و قبل مورنینگ کارهای مریضا رو انجام بدم، تازه از فردا که میریم گوارش اوضاع سخت تر هم میشه و باید زودتر بیدار شم. احساس میکنم نه کشش روحی دارم نه جسمی. حوصله هیچکی رو ندارم. با بعضی مریضا حال میکنم و براشون وقت میذارم، بعضی ها واقعا رو اعصابمن و چشم دیدنشون رو ندارم. کلاسای ظهر رو بعد حضور و غیاب می پیچونم که زودتر برسم خونه، خونه هم میرسم فقط خواب، بعدشم بیدار شدم باید به کارای پیج و مشاوره ها برسم چون دایرکتا جدیدا خیلی زیاد شدن.
.
اکثر مشاوره ها عالی پیش میره ولی بین شون تگ و توک هستن که فوق العاده نمک نشناسن! یک ساعت تمام وقت میذارم شرح حال میگیرم، وضعیت رو بررسی میکنم، دارو تنظیم میکنم، تهش میره تو نت سرچ میکنه که عارضه فلان دارو اینه. بهش میگم هیچ ماده ی بی عارضه ای نیست، این عارضه ای که شما میگی هم خیلی نادره! نمیفهمن!
بعد میگه ارایشگری که پیشش موهامو رنگ میکنم گفته فلان دارو رو بخورم :) ینی حرف یه آرایشگر رو از من پزشک بیشتر قبول داره. جالبه واقعا!
یا مثلا برای یکی کلی وقت گذاشتم روتین چیدم( تازه نه با محصولات خودمون، از محصولات ارزونتر گشتم اونایی که براش مناسبه رو پیدا کردم بهش معرفی کردم بره از جای دیگه بخره) بعد گفتم دو ماه دیگه بهم پیام بده من ببینمت، اومده میگه از ابرسان که خوشم نمیاد نمیزنم، ضدافتابم اینجا شرجیه عرق میکنم نمیزنم و …
خلاصه گاهی احساس میکنم دارم آب در هاون میکوبم در راستای هیچ! :)
مامانم میگه بخاطر اینکه ویزیت هات رو رایگان انجام میدی هر کسی پا میشه میاد و چون هزینه ای هم پرداخت نکردن جدی نمیگیرن. باید هزینه بدن تا قدر بدونن! و خب راست میگه مامانم. اما دلم نمیخواد تا زمانی که نظام پزشکی بگیرم از کسی هزینه ویزیت بگیرم.
.
البته در کنار اینا خیلییااا هم هستن که خیلی دقیق طبق دستورات پیش میرن و سر موقع میان من ببینمشون و نتایج شون هم عالی بوده، نمیشه حس خوب بعد نتیجه گرفتناشون رو نادیده گرفت واقعا ولی خب این تعداد کم گاهی رو اعصابم میرن.
.
امروز نعنا (رعنا) یکی از بلاگر های مورد علاقه م که ترکیه زندگی میکرد برای همیشه برگشته ایران که زندگی کنه و نمیدونم چرا ناراحتم بابت این موضوع. معلومه که مساله کاملا به خودش ربط داره اما چون خیلی دوسش دارم دوست داشتم هر جای بهتری جز این خراب شده زندگی کنه. تصور اینکه کسی که تا الان آزاد برای خودش میگشته و تو شرایطی خیلی بهتر از ایران بوده، دیگه از این به بعد باید بیرون یه شالی چیزی بچپونه رو کله ش و با گرونیا و تورم دست و پنجه نرم کنه و تو بطن ناراحتی ها و مصیبت های هر روزه ی ما ایرانیا باشه و در به در برای دسترسی به روتین ترین اپلیکیشن ها دنبال وی پی ان بگرده واقعا ناراحتم میکنه. امیدوارم تصمیمش خوب باشه و اذیت نشه. کلی با ذوق خونه ش رو دیزاین کرده بود و حالا همه ش رو ول کرده و اومده. چقدر مهاجرت سخته. فکر کن اجر به اجر زندگیت رو چیدی و اوردی بالا و حالا باید رها کنی و بری یه جای دیگه از صفر شروع کنی…
.
دیگه چی بگم؟
بذار از امتحان داخلی بگم که از رگ گردن نزدیک تره و چشم به هم بزنم سر و کله ش پیدا میشه. امیدوارم اماده برم به استقبالش. تصور اینکه بعدش بلافاصله میرم اطفال و مدام صدای جیغ و گریه بچه ها تو گوشم خواهد بود از الان دیوونه م کرده. واقعا دلم میخواد یه مدت هیچ مریضی نبینم، با هیشکی در ارتباط نباشم. برم یه جایی تنها باشم کلا، یا اینکه کاش میشد مرخصی بگیرم کلا یه مدت بشینم خونه. ولی دلم میخواد زودتر تموم کنم درسو و از این دانشگاه خراب شده نجات پیدا کنم. واقعا دیگه کشش روحی و جسمی ندارم برای حتی یک روز بیشتر موندن اینجا.
۹ خرداد ۱۴۰۲
2 776
.
سه روز پشت هم کشیک رو پشت سر گذاشتم و هنوز زنده ام. روز اول با سمی ترین ترکیب رزیدنتا کشیک بودم و انقدررر جو کشیک سنگین و بد بود که با خودم گفتم دیگه کشیک نمیام و هر چی کشیک مونده رو میفروشم. بعد دیدم حیف پول :)) به خودم گفتم مگه خونت از بقیه رنگین تره؟ کشیکاتو میری کااااامل جونت هم درومد.
.
روز دوم ترکیب خوبی از رزیدنتا داشتیم، و اگه از بیمارای عجیب غریبی که میومدن فاکتور بگیریم کشیک نایسی بود، با خودم گفتم کشیک روز سوم که جمعه بود رو دیگه میفروشم! بذار یکم خونه باشم استراحت کنم! تازه اون روز تبلیغ داشتیم با یکی از بیوتی بلاگرها و روز مهمی بود و باید میچسبیدم به پیج. ولی وقتی برنامه کشیک رزیدنتا رو دیدم که ترکیبی از رزیدنت های مورد علاقه من بود با کله رفتمش.
.
کشیک فوق العاده بود. جو دوستانه و صمیمی بود. رزیدنتا فرز بودن و تند تند مریض می دیدیم لیست رو کلیر میکردیم و همه چی لذت بخش بود. رزیدنت سال ۳ مون که چیف رزیدنت هم بود یکی از باسوادترین و آدم حسابی ترین رزیدنت هاییه که دیدم. هر مریضی میومد با حوصله برامون توضیح میداد و نکات مهمی که باید در رابطه با اون بیماری میدونستیم رو توضیح میداد برامون.
.
تایم نهار شد و عدس پلو آوردن. عدس پلو بیمارستان واقعا خوب نیست🥲 رزیدنتا عصبی شدن و گفتن بریم بیرون غذا بخوریم. منم مظلوم گفتم میشه منم باهاتون بیام؟ 🥹👈👉
گفتن بیا :)) از رزیدنت سال ۱ تا ۳ آف شدن و رفتیم ساندویچ کثیف کنار بیمارستان چون زود باید برمیگشتیم اورژانس. غذا رو که آوردن و مشغول شدیم وسط بحث چیف رزیدنتمون گفت چه خر ذوقی با رزیدنتا اومدی بیرون ها😂 همه خندیدیم. گفتم آره! واقعا همیشه آرزوم بود با رزیدنت ها صمیمی باشیم اما نمیدونم چرا هیچ وقت شرایط پیش نیومده بود. چیف مون گفت آره اتفاقا زمان ما اصلا اینجوری نبود. من که اینترن بودم انقدر رابطه ی خوبی بین رزیدنتا و اینترنا بود! بیرون میرفتیم! مهمونی میرفتیم! خوش میگذشت! با خیلیاشون هم هنوز در ارتباطم و دوستای خوبی شدن برام. نمیدونم چرا اینترنا انقدر یوبس شدن. در حالی که دو لپی داشتم ساندویچم رو میخوردم گفتم اره واقعا! اون زمانا ما علوم پایه بودیم استاژرا و اینترنا جشن پایان بخش میگرفتن و کیک میگرفتن و اینا! الان بخش که تموم میشه فقط فرار میکنیم بس که چشم دیدن همدیگه رو نداریم. خندیدن و تایید کردن.
تا آخر کشیک خیلی همه چی ملو و نایس گذشت و تو راه برگشت خونه همش داشتم به این فکر میکردم که چقدر رزیدنتای کشیک و کلا پرسنلی که تو شیفت باهات هستن رو کیفیت کشیک و این که برات کشیک چطور بگذره موثرن.
.
وقتی رسیدم خونه انقدر کمرم درد میکرد که هر چی سعی کردم خودمو متقاعد کنم که بسته ها رو ببندم دیدم نمیتونم! حتی حال نداشتم برم دوش بگیرم. خوابیدم و امروز صبح ۴:۲۰ بیدار شدم و تند تند مشغول بستن بسته ها شدم که تا ۶:۳۰ تو بخش باشم.
.
سر مورنینگ که بودیم استاد پایان نامه م بهم زنگ زد و پرسید که کی میخوام دفاع کنم و وقتی گفتم استاد حالا چه عجله ایه و میخوام دفاعمو بذارم تو بخش اطفال، بهم گفت که من دارم میرم خارج کشور. یه استرس بدی گرفتم، با خودم گفتم نکنه میخواد مهاجرت کنه؟ بعد تو دلم گفتم نه بابا استاد همسن بابای منه! تو این سن کی حال داره مهاجرت کنه!
گفتم استاد جسارتا سفر میرید؟
خندید و گفت سفر بی بازگشت انشالا. خشکم زده بود! گفتم استاد یعنی دارید مهاجرت میکنید؟ واقعا میخواید برید؟
بازم خندید. خنده های هیستریک. گفتم چی بگم والا! اینجا دیگه جای موندن نیست!
دلم گرفت! براش آرزوی موفقیت کردم و گفتم که هر چه سریعتر پایان نامه رو جمع و جور و دفاع میکنم.
راه افتادم سمت درمانگاه که قبل استاد برسم و تو راه همش داشتم فکر میکردم به آدم های حسابی و خفنی که این مدت شنیده بودم به زودی قراره مهاجرت کنن که شامل دو تا از استادای فوق تخصص خون و هماتولوژی و یکی از استادای فوق تخصص غدد کار درستمون میشد. به خودم گفتم همه دارن میرن، چطور هنوزم فکر میکنی میشه موند و ساخت! دقیقا به چه امیدی؟ با چه فردایی؟
۶ خرداد ۱۴۰۲
2 776
رزیدنت های کشیک مون به قدری بد بودن و ابیوز کردن که دارم خدا خدا میکنم کشیک زودتر تموم شه. اینکه رزیدنت کشیک خیلی مهمه رو امروز عمیقا لمسش کردم :)
2 776
یه لحظه نگاه من و نرس بهم گره خورد و بی صدا و حالت لبخونی طور با حرص بهش گفتم «پاره ش کن!»
نرسمون خندید و سری به نشونه تایید تکون داد :))
۱ خرداد ۱۴۰۲
2 776
.
۵ صبح که بیدار شدم اول از هر چیزی گوشیمو چک کردم و دیدم تاریخ یک خرداده. بلافاصله به این فکر کردم که اگه بچه خوبی باشم و درسامو بخونم و همه چی طبق برنامه پیش بره ۱ آبان بخشام تمومه و میتونم بیفتم دنبال کارای فارغ التحصیلیم، یعنی دقیقا ۵ ماه دیگه. پس دووم بیارررررر.
.
رفتم دوش گرفتم، تند تند بسته های ارسالی رو بستم و با خواهرم هماهنگ کردم که وقتی پست باز کرد ببره تحویلشون بده چون ساعتی که باید بیمارستان باشم جز من و پاکبان ها کس دیگه ای تو خیابون نیست. فرصت هم نکردم که یادداشت تشکر بذارم وگرنه بیمارستانم دیر میشد.
.
تو اورژانس یه بیمار خانوم میانسال داشتیم که فوق العاده آژیته و بد دهن بود و مدام در حال فحش دادن به پرسنل بود. پرستار میومد انژیوکت وصل کنه داد میزد پدرسگ ولم کن. پدرسگ ! پدرسگ! تا ولشم نمیکردی دست از سلیطه بازی برنمیداشت. پسرش میومد موهاشو ناز میکرد به زبون ترکی بهش فحش میداد. حتی دوستم صبح رفته بود شرح حالشو بگیره سر تا پاش رو فحش داده بود و دوستم بیخیالش شد و رفت سراغ یه مریض دیگه. خلاصه از صبح انقدررررر فحش داد و غر زد که کله م خراب شد. چندین بار آرزو کردم کاش همراهیش در باسنش نچسبیده بود و اون همه آدم و پرسنل تو اورژانس نبودن. واقعا میرفتم یکی میخوابوندم زیر گوشش بلکه خفه خون بگیره.
.
تو اتاق نشستیم و مریضی نداشتیم، داشتم تند تند کارهای عقب افتاده م رو مینوشتم که برنامه هام رو یه سر و سامونی بدم و برنامه معرفی هایی که با پیج های بیوتی بلاگرها داشتیم و از صد سال قبل برای خرداد بهمون تایم داده بودن رو بچینم، این وسط تاریخ امتحان پایان بخشم رو بولد کردم که حواسم بهش باشه چون هیچی نخوندم و تقریبا هیچ آمادگی ندارم براش. نرس مون اومد و اعلام کرد که ویزیت جدید خوردیم و گفتم من میرم مریض رو ببینم.
.
یه آقای مسنی بود با ضعف و بیحالی و شرح حالی از بستری ۲۰ روز قبل به علت دفع خون در مدفوع. همراهیش فوق العاده گیییییج! خودشم آی کیوش زیر ۸۰ :))) به همراهیش میگفتم خب چیشده اومدین، از هر چیزی میگفت جز علت مراجعه، میپرسیدم بیماری چی داره میگفت بیماری نداره ( که وقتی رزیدنت اومد بالاسرش و قرار بود معرفیش کنم همراهی گفت دیابت داره و انسولین میزنه و بعد مجدد وقتی که رزیدنت گفت دراگ هیستوریش رو بگیر خود مریض گفت انسولین دیگه چیه!) مدام اطلاعات ضد و نقیض میدادن و حرف شون رو عوض میکردن.
.
گفتم خلاصه پرونده بستری قبلیتو بده یه نگاه بندازم، دیدم نوشته کنسر معده با متاستاز به چندتا ارگان دیگه!😑 بعد شرح حال ملنا رو سعی کردم در بیارم ( مدفوع قیری که نشونه وجود خون در موفوعه)
( تو پرانتز اینو بگم که الان پانشین بیاین دایرکت بدین که من چند مدفوعم سیاه و فلانه به نظرت مشکلی دارم یا نه وگرنه خشک خشک تی آر تون میکنم! مشکلی داری و خیلی نگرانی پاشو برو دکتر ! )
.
خلاصه با پرس و جوهایی که کردم گفت اره مدفوعم سیاهه مثل مقنعه شما (باتشکر☺️) از اونجایی که دین مون دین مبین اسلامه و چه معنی داره که یه خانوم دکتر مریض آقا رو تی آر بکنه خیلی دست بوسانه تی آر مریض رو کردم تو پاچه ی یکی از پسرامون. با هم رفتیم بالا سر مریض که اون تی آر کنه و بعدش من تیلت مریض رو چک کنم.
.
مریض بلافاصله بعد اینکه فهمید تی آر چیه و خاطره ی معاینه بستری قبلش یادش اومد، هاشا کرد که کی گفته من ملنا دارم! خیلیم خوبم! هر چی گفتم پدرم مگه شما نگفتی مدفوعت رنگ مقنعه منه؟ گفت نخیر خانوم دکتر هوش و حواس نداری ها! اینترن پسرمون هم که دید مریض رضایت به تی آر نمیده انگاری که از خوشحالی بال در آورده باشه برگشت تو اتاق و من موندم و مریضم. گفتم اوکی ولش کن، برم تیلتش رو چک کنم.
.
کاف فشارسنج رو دور بازوش بستم و زمانی که اومدم پالسش رو به انگشت اشاره وصل کنم دیدم زیر ناخوناش خونیه! خون تیره ای که خشک شده بود. یعنی همون مدفوع خونی بیمار🙂 زیر ناخنش🙂 که خشک شده بود🙂 یعنی زمانی که تو دسشویی داشته خودشو میشسته بعدش نرفته دستاشو بشوره🙂 و حالا تمام کثافتا زیر ناخوناش بود🙂 و پالس اکسیمتری که روزانه به انگشت حداقل ۱۰۰ نفر وصل میشه الان به انگشتاش وصل بود🙂 و بعدشم قرار بود به انگشت بقیه وصل بشه🙂
.
یه لحظه واقعا حالم از حجم کثافتی که تو اورژانس از در و دیوار میبارید بهم خورد. واقعا حالم بد شد. اعصابمم باز بهم ریخت! بعد اینکه تیلت رو چک کردم واقعا دلم نخواست که دیگه به مریض دست بزنم. کاف و پالس رو از مریض جدا نکرده برگشتم سمت اتاق در حالی که خدماتی داشت سعی میکرد ادرار مریضی که داشتن شستشو مثانه میدادنش رو با طی از رو زمین جمع کنه و باد کولر آبی بخش میخورد به صورتم و هوای اورژانسی که حسابی دم داشت و نرس اون مریض جیغ جیغوعه که داشت از پاش رگ میگرفت چون مریض آنژیوکت های دستش رو کشیده بود و دیگه رگ سالمی نداشت و مریضی که با داد و هوار داشت فحش دو عالم رو به نرس میداد.
2 776
برای خودم یدونه کتاب متفرقه خریدم که بخونم. به خدای احد و واحد قسم اگه بازم مثل همیشه نخوندمش و نو بیفته یه گوشه کتابخونه، برای همیشه مقوله ی کتاب و کتاب خونی رو میبوسم و میذارم کنار😑
