fa
Feedback
𝘓’𝘈𝘯𝘰𝘮𝘢𝘭𝘪𝘦

𝘓’𝘈𝘯𝘰𝘮𝘢𝘭𝘪𝘦

رفتن به کانال در Telegram

«در غیابِ تکرار؛ آنجا که هنر آغاز می‌شود.» Art | Music | Perspective ✑ V . A N O M A L Y ناشناس: https://t.me/harfmybot?start=952406874

نمایش بیشتر
664
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها
«Mignon» واژه‌ای فرانسوی به معنایِ دلبر، نازنین، کوچولوی دوست‌داشتنی. اما نه برای هر کسی — فقط برای آن‌هایی که در ظاهر، چون ک
«Mignon» واژه‌ای فرانسوی به معنایِ دلبر، نازنین، کوچولوی دوست‌داشتنی. اما نه برای هر کسی — فقط برای آن‌هایی که در ظاهر، چون کوه سخت‌اند، و در باطن، چون گلبرگ لطیف. «ما یک رزمی‌کار به این بانمکی داریم؟» بله، داریم. برای آن‌هایی که مشت‌هایشان محکم است، اما قلبشان از باران نرم‌تر. . . V . A N O M A L Y ✑ ────────────
#Lena

sticker.webp0.11 KB

sticker.webp0.02 KB

1|1 - labour - Paris Paloma (320).mp39.30 MB

sticker.webp0.05 KB

«زن؛ گوهرِ آغاز» زن، نه یک نقش، که یک نهاد است. نهادی که پیش از هر نام، در بطنِ زمین، به عنوانِ آغارِ حیات، پدیدار شد. کسی که
«زن؛ گوهرِ آغاز»
زن، نه یک نقش، که یک نهاد است. نهادی که پیش از هر نام، در بطنِ زمین، به عنوانِ آغارِ حیات، پدیدار شد. کسی که او را به سکوت بخواند، در حقیقت، زبانِ هستی را به گور سپرده است. زن، پاسخِ یک پرسش نیست؛ زن، خودِ پرسش است. پرسشی که هر بار، از ژرفای زمان، پاسخی نو به جهان عرضه می‌دارد. برای دریافتِ او، نیازی به ترجمه نیست. او را باید در خاموشی، با نگاهِ روح، دریافت. من، به عنوانِ زنی که این را زیسته‌ام، سکوت را پایان نمی‌دهم؛ که آن را به آغاری دیگر بدل می‌کنم. زیرا زن، یک واژه نیست؛ زن، تمامِ جمله‌ای است که جهان، از آغازِ زمان، در پیِ اتمامِ آن است. . . V . A N O M A L Y ✑ ────────────
#Lena

sticker.webp0.16 KB

Adem-Tepe-Warê-Mezin, telegram; ademtepe1.mp35.57 MB

کوردها؛ ملتی که تاریخشان نه بر کاغذ، که بر پوستِ زخم‌خوردهٔ کوه‌هایشان حک شده، بر شیارِ صخره‌های زاگرس، بر چینِ پیشانیِ مادرانی که سال‌هاست جز سوگواری هنری نیاموخته‌اند. از عهدِ باستان تا به امروز، در میانِ مرزهایی زیسته‌اند که دیگران برایشان کشیده‌اند، خط‌هایی موهوم بر پیکرِ زندهٔ یک ملت، بی‌آنکه از نبضِ آن بپرسند «تو چه می‌خواهی؟». سرزمینِ مادری‌شان، آن پهنهٔ باستانی که روزگاری مادها بر آن فرمان می‌راندند، اکنون میانِ چهار پرچمِ بیگانه تکه‌تکه شده، و از هر پاره، سهمی از «وفاداری» طلبیده‌اند، غافل از آنکه وفاداری را نه با شمشیر، که با «دیدن» باید طلبید. به آن‌ها «جدایی‌طلب» گفتند؛ واژه‌ای که چون داغی بر پیشانی‌شان نشست، حال آنکه کرد، قرن‌هاست که یکپارچه «طلبِ بودن» دارد—بودنی که نه در حاشیهٔ تاریخ، که در مرکزِ احترام باشد، بودنی که زبانش را در گلو خفه نکنند، بودنی که فرهنگش را نه در موزه‌های خاموش، که در کوچه‌های زنده نفس بکشد. زبانشان، آن گویشِ کهنِ آریایی، را سال‌ها در گلو شکستند؛ آموزگاران را به زندان فرستادند، کتاب‌ها را سوزاندند، الفباها را تغییر دادند، و سپس پرسیدند: «چرا ساکتید؟» فرهنگشان را، آن رقص‌های آیینی، آن موسیقیِ تپنده، آن شعرهای حماسی، را یا به تاراج برده‌اند، یا در ویترین‌های مردم‌شناسی به نمایش گذاشته‌اند، انگار که کردها نه یک ملتِ زنده، که یک «یادگارِ باستانی»‌اند که باید در قفس پوسیده شود. و جوانانشان—همان‌ها که عصیانِ کوهستان در رگ‌هایشان جاری‌ست، همان‌ها که در چشم‌هایشان هنوز برقِ «آزادی» نمرده—یا به زندان سپرده شده‌اند، یا به گور. برخی زیرِ شکنجه، برخی در تبعید، برخی در گمنامیِ محض، در حالی که جهان از کنارشان گذشته است. و با هر جوانی که می‌افتد، یک داستان ناتمام در گلوی مادری می‌شکند، یک آرزو در سینهٔ پدری دفن می‌شود، یک «شاید» در تاریکیِ تاریخ خاموش می‌گردد. دشمنیِ مزمن، چون سایه‌ای سیاه، بر سرِ این قومِ کهن سنگینی می‌کند. آن‌ها را به «بیگانه» بودن متهم می‌کنند، در حالی که کوردها پیش از آنکه این مرزها وجود داشته باشند، در این خاک نفس می‌کشیده‌اند. آن‌ها را به «خودخواهی» محکوم می‌کنند، در حالی که کرد، قرن‌هاست که حتی حقِّ «خود» داشتن را هم نداشته است. قضاوت‌های بی‌رحمانه، تهمت‌های نخ‌نما، و برچسب‌های سیاسی، چون تازیانه‌ای بر پیکرِ خسته‌شان فرود می‌آید، بی‌آنکه کسی از بیرون، زحمتِ «فهمیدن» را به خود بدهد. هیچ‌کس نمی‌پرسد: «این مردمان چه کشیده‌اند که چنین شده‌اند؟» فقط نگاه می‌کنند و قضاوت می‌کنند و می‌گذرند. اما کرد، به قامتِ کوه‌هایش، هنوز ایستاده است. صبوری‌اش نه از جنسِ تسلیم، که از جنسِ سنگ است—سنگی که قرن‌ها باد و باران و شمشیر را تاب آورده، و هنوز هم، در برابرِ آسمان، سر خم نکرده است. دردِ کرد، یک تراژدیِ کهن است؛ تراژدی‌ که در آن، قهرمان هر بار می‌میرد، اما داستان هر بار از نو نوشته می‌شود. و این داستان، پایانش را هیچ‌کس جز خودِ او نخواهد نوشت—نه با مرکب، که با خون، با اشک، با ایستادگیِ بی‌پایان. . . V . A N O M A L Y ✑ ────────────
#Lena

sticker.webp0.00 KB

ایرانِ کهن‌سالِ من، ای سرزمینِ افسانه‌ها و اسطوره‌های خاموش، ای گهوارهٔ رنج و گنجینهٔ سکوت—داستان‌هایت همه غم‌انگیزند، همه ناتمام، همه در آستانهٔ «نشدن» جا مانده. کاش می‌توانستم مرهمی بر زخم‌هایت باشم، اما زخم‌های تو دیگر «زخم» نیستند؛ به «ریشه» بدل گشته‌اند، به چرکی کهنسال که تا مغزِ استخوانِ تاریخ رفته، به عفونتی که دیگر با هیچ مرهمی تسکین نمی‌یابد. تو نه یک بیمار، که یک «حماسهٔ درد»ی—و حماسه را، فقط با «بودن» باید خواند، نه با «درمان». . . V . A N O M A L Y ✑ ────────────
#Lena

در این پهنهٔ خاک، آدم‌ها زنده‌اند، اما زندگی از یادشان رفته. هر سحر، پلک‌هایشان را نه به شوقِ روزی تازه، که به اجبارِ «باز هم باید دوام آورد» می‌گشایند. سینه‌هایشان انباشته از آرزوهایی‌ست که هرگز مجالِ نفس کشیدن نیافتند، و دست‌هایشان آنقدر در جیب‌های خالی فرو رفته که شکلِ «گرفتن» را از یاد برده‌اند. حسرت، چون غباری نامرئی، بر تک‌تکِ لحظه‌هایشان نشسته، و غم، نه مهمان، که هم‌خانهٔ دائمی‌شان شده است. اما بدانید، ای هم‌وطنانِ خسته، که من می‌بینمتان. من صدای شکستن‌های بی‌صدایتان را می‌شنوم، و شاید همین «فهمیدن»، مرهمی باشد بر زخم‌هایی که هیچ‌کس جز خودتان ندیدشان. . . V . A N O M A L Y ✑ ────────────
#Lena

سیاست‌مدارها به جنگ نمی‌روند، تعدادشان کم است و طول عمرهای بلندی دارند؛ اما سربازها، سربازها... داستان‌های کوتاهِ غم‌انگیزاند.
دیالوگ از فیلم کم‌نظیر ۱۹۱۷

sticker.webp0.00 KB

you should see me in a crown-@ChronicThoughts.mp36.99 MB

sticker.webp0.05 KB

حقیقتِ پشتِ هر دروغ را، پیش از آنکه بر زبان آید، می‌دانم. نیت‌های پنهان را، پیش از آنکه در کلام پوشیده شوند، می‌خوانم. سکوتِ
حقیقتِ پشتِ هر دروغ را، پیش از آنکه بر زبان آید، می‌دانم. نیت‌های پنهان را، پیش از آنکه در کلام پوشیده شوند، می‌خوانم. سکوتِ من نه از جنسِ نادانی، که از جنسِ آگاهی‌ست—آگاهی‌ که انتخاب کرده است تماشا کند، نه مداخله. من همواره «چیستی» و «چرایی» و «چه هنگام» را می‌دانم، اما صبر می‌کنم. ذره‌بینی مخفی بر دیدگانم نهاده‌ام، و از دور، بازی‌ها را تماشا می‌کنم. شاید خاموش باشم، شاید از سرِ عمد، بسی چیزها را نادیده بگیرم، اما این هرگز بدان معنا نیست که نمی‌بینم. من فقط انتخاب کرده‌ام که «فهمیدن»م را فریاد نزنم. . . V . A N O M A L Y ✑ ────────────
#Lena

در بیرون از مرزهای آرامش، من عصیانگری‌ام رام‌نشدنی، دیوانه‌ای که مهارش از دستِ هر نگاهی گریخته است. کافی‌ست ظلمی بر مظلومی رو
در بیرون از مرزهای آرامش، من عصیانگری‌ام رام‌نشدنی، دیوانه‌ای که مهارش از دستِ هر نگاهی گریخته است. کافی‌ست ظلمی بر مظلومی روا شود، دستی بر زنی بلند شود، سایه‌ای بر کودکی بیفتد، ناله‌ای از حیوانی بی‌پناه برآید—آن‌گاه خواهی دید که چگونه این سکوتِ سرد، بی‌هشدار، به طوفانی بدل می‌شود که تو را از بیخ و بن برمی‌کَنَد. آن روز، «پشیمانی» واژه‌ای بسیار کوچک خواهد بود برای آنچه بر تو می‌گذرد. . . V . A N O M A L Y ✑ ────────────
#Lena