fa
Feedback
پَریما

پَریما

رفتن به کانال در Telegram

رفتنی استیم، بمانیم که چه؟

نمایش بیشتر
225
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
جز این دیگه غصه‌ی کاری نکردن رو ندارم، با فراغ بال به هیچ‌کاری نکردن ادامه می‌دم.

خیلی بهش حساسیت دارم انگار از وقتی با منه سلامتی باهام خداحافظی کرده.

سلام من توی شکمم یه لوبیا دارم که قلب داره.

عکسی که کاور این آهنگ گذاشتند خیلی قشنگه.

Repost from مان
گاهی ــ همینطور که چشم باز می‌کنی ــ یاد روزگاری می‌افتی که با همه‌ی بی‌حاصلیش رنگی داشته در ذهنت.

منم همینطور، دلتنگ هر دورانی جز حالا.

خانوم سلما می‌فرمان: بچه ( پسر) در سینه‌ی من جای تو تنگ است مگر؟

بعد از هزار سال بیایید براتون آواز زیبا بذارم 🫴🏻

من دقیقا کار بدی رو اون روز انجام دادم، درست وقتی این جمله رو خوندم و به هزار شیوه خودم رو قانع کردم کارم بد نیست و لازمه تا انجام بشه. کار بد هم که می‌دونید... به ما نیومده ما همینطور قانع و متقی پیش رفتیم این همه گیر و گور داریم بعد بیاییم یه کار بدی هم بکنیم... خلاص.

اگه دارید کار غلطی رو انجام می‌دید و محتاطانه به آثارش نگاه می‌کنید که هنوز اثری نداشته، این نمی‌تونه نجاتتون بده. اگر واقعا اشتباهه انجامش ندید کارهای اشتباه گاهی به زمان نیاز دارند تا اثر بدشون رو نشون بدن. روزهای خوبی که می‌تونن ساخته بشن رو با اشتباهاتی که از نادرست بودن‌شون مطمئن اید، خراب نکنید.

تو کوچه مون یه مرسانا و ابوالفضل هم داریم که هر کی بره تو کوچه انگار رندوم یه دور این دوتا رو هم صدا می‌زنه.

ما در مشهدیم و جدی هر روز از تو کوچه صدای یه خانومه می‌آد که داره مادرِ جواد رو صدا می‌زنه (((((: نمی‌دونم چجوری بگم ولی این قضیه با این لحجه خیلی برام بامزه ست.

به قول حسین منزوی "چیزی بگو بگذار تا هم‌صحبتت باشم"

عکس روز
عکس روز

آدما گاهی قشنگترین ساید وجودشون پنهانه.

خودم هم نمی‌دونم چی می‌خوام، از هر دو احتمال گریه‌ام می‌گیره.

Repost from Lunatic
photo content

یا زودپز آشغاله یا من دیگه نمی‌تونم به این چیزا بخندم. یهو هم زمستون شد چند لا پیرهن و شلوار و گرمکن پوشیدم هنوز دارم می‌لرزم. اگر این همرهانم ناراحت نمی‌شدن پا می‌شدم می‌رفتم خانه زیر پتو یه قسمت فرندز می‌دیدیم با هم و این همه هم بوی تخمه و پفیلا نمی‌اومد.

روز بیستم؛ من ناخواسته‌ترین فرزند بودم و خواسته یا ناخواسته این رو زیاد شنیده بودم. این باعث شد مدام خودم رو اضافه و سربار بدونم. سعی می‌کردم خودم مراقب خودم باشم بیمار نشم نیازمند نشم خنگ نباشم و بتونم تنهایی از پس همه چیز بربیام. احوال جسمی و روحیم داره به قهقرا می‌ره ولی بازم نمی‌ذارم کسی بدونه کسی بخواد کمترین دلی برام بسوزونه یا حتی کمکم کنه. امشب با دوستان دورم صحبت کردم و یک لحظه از اینکه احوال واقعیم رو باهاشون درمیون بذارم نترسیدم. دو ماه تنهایی غصه خوردم و گریه کردم حتی تکیه به عزیزترینم هم از آلامم کم نمی‌کرد. فقط دلم می‌خواد بپذیرم کسانی هستند که سلامتی و شادی‌ من براشون مهمه و بهتره بازم بیشتر مراقب خودم باشم.