𝐁𝐈𝐒𝐋𝐔𝐋
رفتن به کانال در Telegram
3 213
مشترکین
-224 ساعت
-107 روز
-3830 روز
آرشیو پست ها
3 213
تنهایی همیشه شبیه خالی بودن یک اتاق نیست .
گاهی شبیه میز شلوغی است که دورش آدم های زیادی نشسته اند ، اما هیچکس زبان دل تو را نمیفهمد .
شبیه پیامی که هرگز نمیرسد ، شبیه اسمی که دیگر کسی صدایش نمیکند .
تنهایی آن لحظه ایست که اتفاق قشنگی برایت می افتد و ناخودآگاه به دنبال کسی میگردی تا برایش تعریفش کنی ، اما کسی نیست .
آن لحظه که غمگینی و شماره ای در گوشی پیدا نمیکنی که بتوانی بی دلیل با او تماس بگیری .
و تلخ تر از همه ، وقتی است که کم کم به نبودن آدم ها عادت میکنی ؛
آنقدر که دیگر انتظار هیچ صدایی را نمیکشی ، هیچ در بسته ای را نگاه نمیکنی و هیچ پیامی را منتظر نمی مانی .
تنهایی از نبودن دیگران آغاز نمی شود ؛
از جایی شروع می شود که میفهمی بخشی از وجودت را سالها پیش با کسی جا گذاشته ای و هرچه جلوتر می روی ، کمتر به خاطر می آوری آن بخش دقیقا کجا گم شده است .
آدمِ تنها ، زندگی میکند ، میخندد ، کار میکند ، راه می رود ؛
اما در گوشه ای از قلبش همیشه چراغ اتاقی روشن مانده است برای کسی که شاید هرگز از آن در وارد نشود .
و غم انگیزترین حقیقت همین است ؛ اینکه بعضی انتظارها آنقدر طولانی میشوند که دیگر شبیه انتظار نیستند ، شبیه بخشی از شخصیت آدم می شوند .
• نوشته های پس از تاریکی
3 213
بعضی آدم ها نمیمیرند ...
فقط یک شب ، آخرین تکه احساسشان خاموش می شود .
بعد از آن دیگر نه دلتنگ می شوند ، نه عاشق ، نه حتی ناراحت .
فقط راه میروند ، میخندند ، حرف میزنند ...
مثل جنازه ای که یاد گرفته نفس بکشد .
و من ؟
من نمیمیرم .....
فقط هر شب ، یک قسمت دیگر از روحم را دفن میکنم .
تا جایی که یک روز ، دیگر چیزی از من نماند .
جز یک صورت خسته ، چند خاطره پوسیده و قلبی که آنقدر شکست که دیگر حتی صدای خرد شدنش هم درنیامد .
آدم ها فکر میکنند هنوز زنده ام ، چون هنوز جواب میدهم ، هنوز لبخند مصنوعی بلدم ، هنوز میتوانم ساعت ها خیره بمانم بدون اینکه کسی بفهمد داخلِ سرم همه چیز سال هاست تمام شده .
من نمیمیرم ...
مرگ برای کسی است که هنوز چیزی برای از دست دادن دارد .
• نوشته های پس از تاریکی
3 213
خیلی وقت است که زندگی کردن را فراموش کرده ام ؛
انگار واژه زندگی از دیکشنری وجودم پاک شده است .
نه وقتی برای فکر کردن دارم و نه میلی به آن .
این همه بدو بدو ، این همه عجله ، این همه تلاش بی وقفه ، برای چیست ؟
چه دلیلی داشت که این مدت خود را غرق کار کنم و خودم را به فراموشی بسپارم ؟ چه سودی از این همه دویدن نصیبم شد ؟
دلم خوش است به قهوه ای که روزی یک بار مینوشم و چند خط کتابی که میخوانم .
همین ها ، شاید در میان این همه درد و رنج و غم ، غنیمت باشد .
اما چه پوچ و توخالی سر میکنم روزها را !
گاهی حس میکنم همه چیز ، همه آدم ها و حتی خودم ، از من دور شده اند و من در خلأیی سرد و خاموش گرفتار آمده ام .
سرم را پایین می آورم و به کاغذ سفیدی نگاه میکنم که روبه رویم گذاشته ام ، و خودکاری مشکی که در دست دارم ؛
گویی همه چیز بیهوده است .
حس و حالم قابل بیان نیست ، قابل نوشتن هم نیست ، و حتی شنیدنش برای دیگران ممکن نیست .
پس همان گونه که گفتم ، همه چیز و همه کس را فراموش کرده ام ، چه زندگی کردن را و چه شما را .
گاهی ، در این سکوت و تنهایی ، گویی تنها با خودم باقی مانده ام ؛ با خاطراتی که کم کم رنگ میبازند و لحظه هایی که در ذهنم پژمرده اند .
و شاید ، در همین فراموشی ، تنها نکته ای از زندگی هنوز زنده مانده است ؛ آن لحظات کوچک و ساده ، که شاید بتوان گفت تنها امید به بازگشت دوباره زندگی اند .
• نوشته های پس از تاریکی
3 213
زندگی در روزها ، هفته ها و ماه های گذشته برایم چون زهری ممتد گذشته است ؛
نمیدانم تاوان کدام گناه ناکرده را میپردازم .
هرچه هست ، رگه های جنون در من پررنگ تر از همیشه دویده اند .
از عزیزانی که در این دو ماه ، ما را در این مرز و بوم با بیگانگان تنها گذاشتند ؛
از آن تصادف بی هنگام ؛
از آن صحنه مغز پاشیده ای که روز را برایم تلخ تر از زهر کرد ...
یاوه گویی را با همین جمله به پایان ببرم ؛
هیچکس در این دنیا ، حتی هم خون تو ، به اندازه یک سردرد ساده به تو اهمیت نمیدهد .
• هفتم اسفند ماه
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
