زنِ گورستان آلیس کمپ
رفتن به کانال در Telegram
حرفهای زنی از گورستان باستانی آلیس کمپ؛ زنی که از بیشهی روحش بیرون آمده، با نگاهی مبهوت در پی سنجاقکی پرّان. در این مکان، همهچیز به ادبیات ربط پیدا میکند.
نمایش بیشتر1 663
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
1 663
Repost from زنِ گورستان آلیس کمپ
.
آیا تا به حال با چنین کسی ملاقات کردهاید؟ اینطور که آقای مندنیپور گفته است:
«- نزدیک آدم که میشد انگار یه کپه بهار اومده.
- هوا روش سُر میخورد. نور رو صورتش سُر میخورد.
- ها، آدم همهاش گمون میکرد که همین حالا از یه رقصی فارغ شده.»
از خودتان بپرسید. به یاد بیاورید آدمهای رفته را. و تیز تماشا کنید آدمهای دور و بر را.
آیا تا به حال با چنین کسی ملاقات کردهاید؟
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
.
به باور مهرداد بهار، در جشن چهارشنبهسوری:
«آتش برپا کردن، جادویی است برای بازگشت خورشید و گرمکردن جهان...
ما از روی آتش میپریم تا تمام سرمای مرگآور زمستان را از خودمان دور کنیم...
تمام بدبختیهایمان را در این چهارشنبه میریزیم...
میخواهیم آن را ترک کنیم و نو بشویم.»
ایکاش واقعن تمام میشد این سرمای مرگآور، این سیاهِ زمستان، زمهریرِ مدید. کاش رها میشدیم از این سوزِ استخوانسوز بیپیر...
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
.
دوراس چند هفته پیش از مرگ خود، به عاشق و واپسین شریک زندگیاش یان آندرهآ میگوید:
«خودتان خواهید دید که بدون من، زندگی بدون من، چقدر سخت میشود برایتان، و تقریباً ناممکن.»
پیشبینی دوراس درست از آب درمیآید. او عاشقاش را خوب میشناسد. یان قریب به دو سال پس از مرگ دوراس، خودش را در اتاقی محبوس میکند. میان تهماندهی غذاهای آماده، بوی تعفّن، مگسها، پاکتهای خالی سیگار و بطریهای تهی از شراب. حتا به گورستان مونپارناس، به نزد دوراس هم نمیرود. تا اینکه سرانجام از خودش و آن وضعیت به ستوه میآید، زنگ میزند به مادرش، که بیاید دنبالش. و با او، کوچهی سنبنوآ را ترک میکند. همان موقع در خیال، صدای دوراس را میشنود که نسخهی شفابخشاش را با او در میان میگذارد. اما نسخهی شفابخش دوراس برای یان چیست؟
________________
«امروز یکشنبه است، سوم مارس ۱۹۹۶، حدود هشت صبح. قلب از تپیدن باز میماند. توی بسترتان هستید، کوچهی سنبنوآ. جان سپردهاید.»
اینها را یان آندرهآ مینویسد. یان آندرهآی چهلوپنجساله. شوریدهی همیشه حاضر. حیّ و حاضر، در شانزده سال پایانی عمر دوراس. حالا، نشسته بر بالین مرگ مارگریت دوراسِ هشتادودوساله. واگویه میکند:
«پس مردهاید شما. تنها. تنها روانه شدن به وادی مرگ، اینطور میشود گفت. و من اینجا هستم.»
یان آندرهآ آنجاست. تنها. بعدِ شانزده سال جداییناپذیری. شانزده سال پرسهزدن در حوالی دوراس، در اتاق دوراس؛ که دوراس کلمهها را هجّی میکرده و یان مینوشته است.
«آن اتاق کلمه و اتاق نوشتن حالا از بین رفته است.»
دوراس غایب است. برای همیشه غایب است. یان آندرهآ در غیاب دوراس، غیابی که نام دیگرش مرگ است، نمیداند چه کند. این تمامشدن، افسرده و بیچارهاش کرده. مشحونِ خیال و سودا، در زایش وقت و بیوقتِ مالیخولیا، یاد دوراس را مدام احضار میکند. شاید ارادهای هم در کار نیست، خودش خودبهخود احضار میشود، آن زنِ شیدایِ شوریدهاحوالِ مشدّد. یاد و خاطرهی دوراس، طنین صدایش، کلمههایی که شاید اگر زنده بود، از دهانش خارج میشد. یان آندرهآ را چطور میشود نجات داد؟ یان آندرهآی مفلوک، مصیبتزده، خانهنشین؛ در عزلتی خودخواسته، بیهیچ جنبشی. غم فقدان دوراس، از او موجودی ساخته که هولانگیز و رقتبار است. حتا میخواهد خودش را سربهنیست کند. بارها به آن فکر کرده و فکرش را پس زده.
نسخهی شفابخشِ دوراس برای یان چیست؟ آن داروی التیام و تسکین، چه میتواند باشد؟ نوشتن؛ همین و تمام.
همان نسخهای که دوراس در همهی عمر، برای خودش تجویز میکرد و متعهد بود به آن؛ به آنچه التیامش بود از هرچه درد.
«به تحملش نمیارزد، این همه رنج. ولی چرا. میارزد. کتابها هم همینطور، به نوشتنش نمیارزد ولی من تمام عمرم کتاب مینویسم، همین فقط. و دیگر؟ دیگر هیچ. اینطور رقم خورده.»
همین است لابد، که یان آندرهآی سوگوار را در خیال به دام میاندازد. عتاب و خطابی شاید، از نوعِ دوراس، آمیخته به مهر. که یان آندرهآ خودش را از مهلکه به در بَرَد، قلم به دست بگیرد و بنویسد.
«کاری جز این نکنید. بنویسید. مهم نیست چی. شروع کنید. موضوع جالبی برای نوشتن دارید، موضوع باارزش. به حرفم گوش کنید. دیگر بدقلقی نکنید. بنویسید. چه فایده که خودتان را سربهنیست کنید؟ دیوانگی نکنید… برای من هم بنویسید. شخص من را موضوع کتابتان کنید. چیز بدیعی است…»
کلمه، پناهگاه دوراس است. مخفیگاهش در دلِ عزلت. گفتوسکوتش، آوازش.
«نوشتن، هم دم فرو بستن است و هم گفتن. گاهی هم مرادفِ آواز خواندن است.»
بخشی از یادداشتی که برای مجلهی پیرنگ نوشته بودم و امروز یادش افتادم.
https://www.peyrang.org/1186/
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
.
باب سیام «کتاب ایّوب» را دهها بار خواندهام، بهگاهِ هر مصیبتی که سر میرسد، و این روزها هم که آوارِ مصیبت است بر سر ما، پیدرپی. آرامم میکند؟ نمیدانم. گویی سر بر بالینش میگذارم و بغضهایم را میگریم.
منظومۀ آلام و محنتهای ایّوب است دیگر، که همسنگی میکند با آلام و محنتهای مادران و پدران سوگوار این خاک. شکوههای اوست بر دادار از مصائب هولناک روزگار. آنجا که میگوید: «... چون خاک و خاکسترم»، گویی همین خاک و خاکستری است که بر جانِ من و سرزمینم نشسته است.
آنجا که میگوید: «به بادم برداشتهای؛ واداشتیام برانم بر باد، و هستیام را برپراگندی و پرپر کردی»، گویی هستیِ پرپر شدهی ماست بر گردبادِ روزگار.
تکهای از باب سیام «کتاب ایّوب»؛ گزارشِ فارسی قاسم هاشمینژاد
«و اکنون جانم بر من واریخته؛ روزهای ابتلا گرفتارم نموده.
استخوانهایم سُفته و سوده میشود شبانه: پی و پودم را آسایشی نه.
با نیرو گرفتن مرض، جامهام دگر شد: چون زه گریبانم در بــرم گـرفته تنگ.
او مرا در منجلاب درافکنده در خلاب، چون خاک و خاکسترم.
بر تو استغاثه میبرم، و به گوشات در نیاید، قد میفرازم، و به چشمات در نیایم.
چه سنگدل گشتهای با من: به دست قهّارت چه جفاها رانی بر من.
به بادم برداشتهای؛ واداشتیام برانم بر باد، و هستیام را برپراگندی و پرپر کردی.
چه مرا روشن است که به مرگ خواهیام دادن، و به منزلگاهی که برای همۀ زندگان مقرر است.
گرچه در تباهیشان لابه میکنند، با این همه او دست خویش فرا گور دراز نخواهد کرد.
مگر نه آنکه من گریستم از برای محنتکش؟ جانم به درد نیامد مگر از برای مسکین؟
آنگاه که چشمِ نکویی داشتم، بدی بر من آمد و چون انتظار نور کشیدم تاریکی در رسید.
اندرونهام میجوشد و آرام نمیپذیرد: روزهای مصیبت پیش میرانَدَم.
ماتم آفتاب گرفتهام: برخاستهام، شیون کردهام در جمع.
برادر شغالان شدهام، و همنشین جغدان.
پوست بر تنم سیاه گشته، و استخوانهایم سوخته از تَفِ تن.
چنگم به نوحه بدل گشته و نایم به نالۀ مویهگران.»
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
.
باب سیام «کتاب ایّوب» را دهها بار خواندهام، بهگاهِ هر مصیبتی که سر میرسد، و این روزها هم که آوارِ مصیبت است بر سر ما، پیدرپی. آرامم میکند؟ نمیدانم. گویی سر بر بالینش میگذارم و بغضهایم را میگریم.
منظومۀ آلام و محنتهای ایّوب است دیگر، که همسنگی میکند با آلام و محنتهای مادران و پدران سوگوار این خاک. شکوههای اوست بر دادار از مصائب هولناک روزگار. آنجا که میگوید: «... چون خاک و خاکسترم»، گویی همین خاک و خاکستری است که بر جانِ من و سرزمینم نشسته است.
آنجا که میگوید: «به بادم برداشتهای؛ واداشتیام برانم بر باد، و هستیام را برپراگندی و پرپر کردی»، گویی هستیِ پرپر شدهی ماست بر گردبادِ روزگار.
تکهای از باب سیام «کتاب ایّوب»؛ گزارشِ فارسی قاسم هاشمینژاد
«و اکنون جانم بر من واریخته؛ روزهای ابتلا گرفتارم نموده.
استخوانهایم سُفته و سوده میشود شبانه: پی و پودم را آسایشی نه.
با نیرو گرفتن مرض، جامهام دگر شد: چون زه گریبانم در بــرم گـرفته تنگ.
او مرا در منجلاب درافکنده در خلاب، چون خاک و خاکسترم.
بر تو استغاثه میبرم، و به گوشات در نیاید، قد میفرازم، و به چشمات در نیایم.
چه سنگدل گشتهای با من: به دست قهّارت چه جفاها رانی بر من.
به بادم برداشتهای؛ واداشتیام برانم بر باد، و هستیام را برپراگندی و پرپر کردی.
چه مرا روشن است که به مرگ خواهیام دادن، و به منزلگاهی که برای همۀ زندگان مقرر است.
گرچه در تباهیشان لابه میکنند، با این همه او دست خویش فرا گور دراز نخواهد کرد.
مگر نه آنکه من گریستم از برای محنتکش؟ جانم به درد نیامد مگر از برای مسکین؟
آنگاه که چشمِ نکویی داشتم، بدی بر من آمد و چون انتظار نور کشیدم تاریکی در رسید.
اندرونهام میجوشد و آرام نمیپذیرد: روزهای مصیبت پیش میرانَدَم.
ماتم آفتاب گرفتهام: برخاستهام، شیون کردهام در جمع.
برادر شغالان شدهام، و همنشین جغدان.
پوست بر تنم سیاه گشته، و استخوانهایم سوخته از تَفِ تن.
چنگم به نوحه بدل گشته و نایم به نالۀ مویهگران.»
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
Repost from زنِ گورستان آلیس کمپ
.
«خسرو خوبان» رضا دانشور را خواندهاید؟ اگر خوانده باشید، میدانید از که میخواهم حرف بزنم. از اسکندر، که از وقتی با او در میان سطرهای دانشور مواجه شدهام، مدام گاه و بیگاه بابهانه و بیبهانه یادش میکنم. حتا گاهی دلم خواسته مانند پدر بهرام راستین به دکانک کپکزدهی او در زابل پناه ببرم و شبی را همانجا دور از همهی جهان و جهانیان سر کنم. اسکندر، مقدونیِ پیری از ایام کهن که دائم شطحیات میبافد و اهالی زابل به شوخی او را بازماندهای از سپاه مقدونی میدانند. او که در کنج تاریکش، در آن دکانک نمور، آن دالان باریک دمکرده، آب حیات میفروشد به شبزدگان. آه، اسکندر... مگر میشود مردی از ظلمات یونان گذارش به ولایت ما بیفتد، همچون مشعلی در انتظار بسوزد و خاکستر نشود؟ آه از آنهمه زهر که به جان اسکندر است! آه از همهی سموم این سرزمین که اسکندر به جانش جذب کرده است تا هوا تازه بماند!
دلم یکی از آن غرابههای شراب اسکندر را میخواهد، همانها که یکسره پوشیده از کپک سبزند. آن شراب که از عالیترین مخمل رویاست. «میگفت همه را از عالیترین سردابههای خاندان مغان غارتیده وقتی سپاهی مرد لشکر جرار اسکندر بوده؛ و عمر هر بطری او بیش از هزاروهشتصد سال است.» میخواهم هزاروهشتصد سال عقبگرد کنم؛ با نوشابی و با زهری. میخواهم چشم در چشم خدایان باستانی شراب بنوشم، مسحور پریان و حوروشان. میخواهم حلول کنم در ساکتترین و عمیقترین نقطهی هامون. نشانیِ پستوی تاریک اسکندر را به من بدهید. بلدم با او به زبان عتیق حرف بزنم.
«وقتی از او میپرسیدند: «آمدهای اینجا به چه کار؟»
میگفت: «آمده بودیم پی آب حیات، گذرمان به این ولایت افتاد، خاکش دامنگیرمان شد. حالا به این کنج تاریک آب حیات میفروشیم». و وقتی از او میپرسیدند: «چرا برنگشتهای به ولایت خود؟» میگفت: «کجا برمیگشتم؟ ولایت من یونان بود، اما کدام یونان؟ ده یونان بود، صد یونان بود، همه يونان اسکندر.»
و اگر پرسنده، مشتری مشتاق اهل دلی بود یا سادهمردی رهگذر که مفتون قصهی او میشد حکایت میکرد: «سه تن بودیم که از ظلمات آمدیم، من آخرین نفر بودم، در همین حوالی بود. مثل مشعلی میسوختم، نمیتوانستم قدم از قدم بردارم، نشستم و ماندگار شدم، میدانستم که دو تن دیگر میآیند. همین جای زمین، به همین پستو.»
آنها که تفریح غروبهایشان سر به سر او گذاشتن بود لودگی میکردند: «راست بگو اسکندر چه کاسهای زیر نیمکاسهات هست که این همه سال در این مملکت لنگر انداختهای؟»
چین بر جبین میانداخت و به خشم خرناس میکشید: «من همهی سموم این سرزمین را به جسمم جذب کردهام تا هوا تازه بماند، حالا یکسره زهرم» و به دشنامهای سخت دهان میگشود، به زبانی عتيق.»
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
.
شاهرخ مسکوب به تاریخ ۷ مرداد ۶۶ در بحبوبهی روزهای پرتشویش جنگ، درحالیکه خودش دور از وطن و مهاجری ساکن پاریس است، در دفتر یادداشتهای روزانهاش سطرهایی مینویسد که گویی احوال مکرر این روزهای همهی ماست:
گمان میکنم دچار depression [دپرشن] خفیف اما سمجی شدهام که چندین ماه است مثل وزنهای مرا در مرداب خودم فرو میکشد؛ آرام و پیوسته! گاه حس میکنم که دیگر آن آدم همیشگی نیستم، تبدیل شدهام به تفالهی خودم، شبیه اناری که آبش را مکیده باشند، خشکیده و پلاسیدهام.
دیشب بیجهت از کوره در رفتم و با گوشی که حرف میزدم، محکم زدم به پشت غزاله. گیتا عصبانی شد و با من دعوا کرد. من هم آناً متوجه کثافتکاری خودم شدم و از غزاله عذر خواستم و نوازشش کردم. او هم زود گریهاش را بند آورد و گفت مهم نیست برای همه پیش میآید و... بعداً گیتا با من مفصل صحبت کرد، کمتر وقتی آنقر دوستانه و عاقلانه حرف زده بود. بیشتر دراینباره بود که خودت نمیفهمی، خودت را ول کردهای داری از دست میروی، کجخلق و خسته و بیزار از همهچیزی مثل بچهها شدهای. «لوموند» میخوانی و از غصه و عصبانیت گریهات میگیرد. انگار نه انگار تو همانی که آن زندگیها را کردهای و آن تجربهها را پشت سر گذاشتهای، انگار تازه به دنیا آمدهای، دنیا را نمیشناسی، چرا انقدر زخمپذیر شدهای، روحت مجروح است و... راست میگفت. تا دیروقت دوستانه سرزنشم کرد.
بدبختی ما در ایران، به طرز مرگباری دارد مرا ویران میکند. مثل گردباد و طوفان، نه، درست نیست، مثل خوره نرم و آهسته دارد روح مرا میجود و تفالهاش را تف میکند. باید از سیل حادثه کناره کنم، از چاه خودم بیرون بیایم و افسارم را به دست بگیرم. این کار را میکنم.
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
Repost from پیرنگ | Peyrang
.
#مطلب_برگزیده
هوشنگ گلشیری؛ زمستان ۱۳۷۷
غروب روز ۲۱ بهمن ۱۳۷۷ است و ما داریم به طرف خانهمان میآییم. همسرم، فرزانه طاهری، رانندگی میکند. مدتی است ساکت ماندهایم. نگاهش میکنم. باز به آینۀ بالای سر راننده نگاهی میاندازد. تا انصراف خاطری پیدا کند، میگویم: میدانی هر وقت که به این حوالی میرسیم، اضطرابم شروع میشود. نگران میشوم که مبادا در خانه اتفاقی افتاده باشد.
میگوید: نگرانیهای من خیلی پیشتر از اینجا شروع میشود. خانۀ ما در انتهای غرب شهر تهران است، فرزانه هم معمولاً بزرگراهها را انتخاب میکند، از یکی دو سال پیش. تا برسیم گاهی دو سوی جاده تپه و ماهور است.
این بار گذرا به آینهاش نگاهی میاندازد. نگران است که مبادا اتومبیلی ما را تعقیب کرده باشد. با هم قرار گذاشتهایم که در این حوالی حتی اگر اتومبیل نیروهای انتظامی جلو ما بپیچد، یا پلیس موتورسواری فرمان ایست بدهد، به هیچ وجه نباید بایستد. میدانم که اگر بخواهند در خیابان یا کوچهای پرت نگهمان دارند، کاری از دستمان برنمیآید. با این همه تا سوار میشویم اول درها را قفل میکنیم. شیشهها هم اغلب بالا است.
میپرسم: مثلاً حالا چی فکر میکردی؟
با انگشت شهادت دست راست خطی بر گلوگاهش میکشد. میپرسم: یعنی بچهها را؟
ـ اغلب تصویرشان را میبینم.
چهار سال پیش، در تهدیدهای تلفنی کسی به دخترم گفته بود: به مادرت بگو که باید فکر شوهر دیگری بکند.
یک سال و چند ماه بعدش که خبر دستگیری مجدد سرکوهی را شنیدیم، دخترم ناگهان جیغ کشید و بر زمین نشست. موهایش را داشت میکند: دیگر نمیتوانم، نمیتوانم.
یک لحظه از ذهنم گذشت که این همان فاجعهای است که منتظرش بودم. نمیگذاشت مادرش بغلش کند. دست مرا هم که میخواستم بر سرش بکشم، به حرکت دست پس زد. میگفت: من هم میخواهم زندگی عادی داشته باشم.
البته به خیر گذشت. با این همه حاضر نشد که دست از کنجکاوی بردارد. میدانستیم، از چند سال پیش، همۀ رویدادهایی را که میشنید و یا شاهد بود به خط اختراعی خودش مینوشت. الفبای این خط ترکیبی از حروف فارسی و انگلیسی و اعداد فارسی و انگلیسی بود.
گفتم: اگر دفترت را پیدا کنند چی؟
ـ نمیتوانند بخوانند.
ـ نکن، بابا! اگر دفتر را ببینند کنجکاو میشوند، بعد هم مجبورت میکنند...
سر به زیر انداخت و گفت: هر کاری میخواهند بکنند، من رمزش را یادشان نمیدهم.
به سرعت مینوشت و در کشو میگذاشت، شب به شب. روزی از او پرسیدم: بابا، غزاله را کی به خاک سپردیم؟ به اتاقش رفت و نیم ساعت بعد از همان اتاقش روز و ساعتش را گفت، ۲۴ اردیبهشت ۱۳۷۵. بعد هم در اتاقش را بست.
یعنی هنوز هم مینویسد؟ نمیدانیم. بار این شبها، این تلفنها، این هقهقهای گاه حتی آشکارِ من و مادرش را او هم به دوش میکشد. جیغ میزد: من هم میخواهم زندگی عادی داشته باشم. برای فرزانه هم سیگاری روشن میکنم و باز میپرسم: حالا آن تصویر چی هست؟
ـ هر دوتاشان را میبینم با سر بریده، غرقه در خون.
حالا دخترمان هفده ساله است و پسرمان شانزده ساله. میگویم: یعنی تا برسیم مدام نگرانی که مبادا...؟
به جلو بلوکهامان رسیدهایم. میگوید: اگر مثلاً دودی ببینم، نگران میشوم که مبادا از خانۀ ما باشد.
میرسیم و ماشین را فرزانه پارک میکند. من هم مضطربم، مضطرب بچهها، که من مرگ را پذیرفتهام. میدانم که در لحظهای مثلاً دستی بر شانهام فرود میآید، فکرش را خواهم کرد، اما حالا فقط منتظرم. اما مرگ کسان یا دوستان را نمیشود درونی کرد، یا به عهدۀ لحظۀ وقوع گذاشت. خیلی بیرحماند. در کرمان، تازگیها شنیدهایم، حمید حاجیزادۀ شاعر را به همراه پسر نه سالهاش، به تاریخ ۱۳ شهریور ماه ۱۳۷۷ با کارد سلاخی کردهاند.
زیرزمین ساختمان ما بیشوکم تاریک است. ما در بالاترین طبقه مینشینیم. به یکی از نگهبانان ورودی هم مشکوکیم از بس کنجکاو است. بدتر اینکه تا به طبقۀ یازدهم برسیم از هر طبقهای ممکن است کسانی وارد شوند. در ورودی طبقۀ ما هم چندین جا برای پنهان شدن دارد. درِ آسانسور که باز میشود به ورودی طبقۀ همکف نگاهی میکنیم. یکی دو نفر سوار میشوند. آشنا هستند.
وقتی مختاری گم شد، ما فکر میکردیم دستگیرش کردهاند و مثلاً مدتی بعد اعلام خواهد شد، به همین جهت هم در پاسخ دعوتی از نروژ، پن نروژ، قرار بود همسرم برود. اما فرزانه یک شب قبل از روز پرواز تصمیم گرفت که به این مسافرت نرود. گفت: من نمیتوانم تحمل کنم که دور باشم و نفهمم چه میگذرد.
... در تشییع جنازۀ مختاری ناگهان متوجه شدم که هر جا میروم حلقهای از نویسندگان جوان گرد بر گرد من حرکت میکنند. یعنی در میان جمعیت هم خطری تهدیدمان میکند؟
منبع
@peyrang_dastan
www.peyrang.org
https://instagram.com/peyrang_dastan
1 663
.
چگونه میتوان بدون شرارهای در قلب، این تاریکی عظیم را تاب آورد؟ من برای تحمل رنج این روزها، زیادی تنهایم.
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
.
از صادق هدایت به یان ریپکا
بمبئی، ۹ بهمن ۱۳۱۵ خورشیدی
«هرکس در زندگی یک فن را وسیلهی معاش خود قرار میدهد، مثلا یکی دایرهی «ن» را خوب مینویسد، یکی شعر قدما را از بر میکند، یکی مقالهی تملقآمیز چاپ میکند و تا آخر عمر به همان وسیله نان خودش را درمیآورد. حالا من میبینم که آنچه تاکنون کرده و میکنم همه بیهوده بوده است. اخیرا با یک نفر خیال شرکت دارم برای اینکه مغازهی کوچکی باز بکنیم ولی سرمایهی کافی هنوز در بساط نیست، شاید خدا خواست به این وسیله روحم را نجات بدهم!»
یان ریپکا؛ ایرانشناس نامدار چک و از دوستان نزدیک هدایت
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
Repost from زنِ گورستان آلیس کمپ
.
نامهی دهم
آقای عزیز؛
شما میدانید که کافکا چه روح عظیم یگانهای است برای من. میدانید آن جانِ شیدای بیقرار، آن شعلهی آبی لرزان، چه جایگاه غریبی دارد در نزدم. حالا چند جمله از یکی از نامههای او را وام میگیرم تا به شما بگویم این نامهنگاریها که با شما دارم، فوق طاقت بشری است.
خواهش میکنم این دو سطر را با طمأنینه بخوانید. ببینید کافکای عزیزم در آخر مارس ۱۹۲۲، برای میلنا چه نوشته است:
«آخر چگونه کسی به این پندار میرسد که آدمیان میتوانند به وسیلهی نامه با هم مراوده و همداستانی پیدا کنند. به آن که دور است میتوان اندیشید و به آن که نزدیک است میتوان دست یازید. جز آن هرچه هست فوق طاقت بشری است.»
آری، جز آن هرچه هست فوق طاقت بشری است...
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
.
گوستاو فلوبر زمانی که مشغول نوشتن شاهکار خود «مادام بواری» بود، به معشوقش لوئيز كوله نامهای مینویسد که در بخشی از آن چنین میخوانیم:
«بايد عاشقات بود كه امشب برايت نوشت، چون از پا درآمدهام. سرم به شدت درد میكند. از دو بعدازظهر بواری را مینويسم. در بِزاد آنها هستم، درست در وسط، در ميان. عرق كردهام و گلويم گرفته. امروز يكی از روزهای نادر زندگیام بود كه آن را تماماً در وهم گذراندم. عصر، ساعت شش، در لحظهای كه كلمهی حملهی عصبی را مینوشتم، چنان عصبی بودم، چنان شديد نعره میزدم و چنان عميق چيزی را كه زن كوچكم تجربه میكرد، حس میكردم كه نزديك بود خودم نيز دچار حملهی عصبی شوم. از پشت ميز بلند شدم و پنجره را گشودم تا آرام گيرم. سرم گيج میرفت...
[...]
... دو سال است كه مشغول نوشتن اين كتاب هستم. طولانی است: دو سال! هميشه با همان پرسوناژها و درمانده در محيطی همانقدر متعفن! چيزی كه از پا در میآوردم، نه كلمه است و نه تركيب، بلكه هدف است. هيچ چيز ندارم كه محرك باشد. وقتی به يك موقعيت نزديك میشوم، پيشاپيش با ابتذالش منزجرم میكند. كار ديگری نمیتوانم بكنم جز پسانداختن پشگل. از همين روست كه در نوشتن اين كتاب، اين همه درد دارم. برای تصور كردن پرسوناژهايم و به حرف درآوردنشان، بايد خيلی تلاش كنم چون آنها عميقن از من متنفرند. برای نوشتن اين چيزها به نحوی قابلقبول، بايد حسشان كرد و من در واداشتن خود به حس كردن مشكل دارم. نعوذهای انديشه همانند نعوذهای تن هستند، ارادی نيستند! هنوز آدمها در خودشان بطری حاوی مادهی تقويت قوهی باه ندارند كه هر وقت دلشان خواست، با استفاده از آن راست كنند.»
از نامهی گوستاو فلوبر به لوئيز كوله
ترجمهی اصغر نوری
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
.
«بعد ازین
هر نور لطیفی که مرا لمس کند
تو خاهی بود...»
همین است. همین سطرها که سیروس آتابای به یاد فروغ سروده است و من هربار به یاد تو تعبیرش میکنم.
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
.
«بله، خوب بود اگر این داستان را برایت میخواندم و مجبور بودم در حال خواندن دستت را نگه دارم، چراکه داستان قدری ترسناک است. نامش مسخ است، حسابی تو را میترساند...»
نوامبر و دسامبر سال ۱۹۱۲ کافکا مشغول نوشتن داستان «مسخ» است. داستانی که خودش آن را نفرتانگیز و مشمئزکننده مینامد. در همان زمان، تقریبن هر روز برای فلیسه نامه مینویسد؛ ظهرها و اغلب آخر شب، پس از آنکه از داستان نوشتن دست میکشد. طبعن خسته است و فشار داستانی همچون مسخ بر نویسندهی حساسی مانند او، کم نیست. کافکا فکر کردن به فلیسه و نامه نوشتن به او را نوعی «تجدید قوا» میداند و با اشتیاق و جزئیات از داستانش برای او حرف میزند.
«عزیزترین من، چه داستان بهشدت نفرتانگیزی است، این داستانی که حالا دوباره کنارش میگذارم تا با اندیشیدن به تو تجدید قوا کنم. حالا کمی بیشتر از نصفش نوشته شده و درمجموع چندان هم از آن ناراضی نیستم، اما بینهایت نفرتانگیز است و چنین چیزهایی، میبینی، از همان قلبی تراوش میکند که تو در آن خانه داری و آن را بهعنوان منزلگاهت تحمل میکنی. اما به خاطرش غمگین مشو. از کجا معلوم؟ چهبسا هرچه بیشتر بنویسم و هرچه بیشتر خودم را رها کنم، برایت پاکیزهتر بشوم و لایقت، اما بدون شک هنوز چیزهای بسیاری از مرا باید دور ریخت و شبها هرگز نمیتوانند برای این کاری که در ضمن بسیار لذتبخش هم است، به قدر کافی بلند باشند.»
گاهی فکر داستانش نمیگذارد بخوابد و رویای فلیسه به فریادش میرسد.
«داستانم نمیگذاشت بخوابم، تو با رویاها برایم خواب میآوری.»
اما دو تکه از این نامهها هست که کافکا با حالی منقلب از احوالات شخصیتهای داستانش حرف میزند؛ گویی که بخواهد همدلی فلیسه را نیز برانگیزد.
«عزیز دلم، خیلی دلم میخواهد چیز خندهداری بگویم، اما چیزی طبیعی به نظرم نمیرسد؛ تازه هر چهار شخصیت داستانم روی آخرین صفحهی باز گریه میکنند یا دستکم حال غمگینی دارند.»
و اوج آن، نامهای است که نزدیکای پایان داستان برای فلیسه مینویسد. من خیال میکنم تا به امروز هیچ کسی خبر مردن قهرمان داستانش را به این زیبایی به کسی نداده است. چه موهبتی است مخاطب محبوبِ نامههای نویسندهای بودن، در همان شبی که شگفتترین داستانش را به نقطهای امن اما دردناک میرساند:
«گریه کن عزیزم، گریه کن. حالا زمان گریستن فرا رسیده است. قهرمانِ داستانِ کوچکم چند لحظه پیش مُرد. اگر این تسلایی برای توست، بدان در آرامش کافی و صلح با همهچیز مُرده است...»
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
Repost from زنِ گورستان آلیس کمپ
.
حکایت این ناخرسندیها، درجا زدنها و به دور خود چرخیدنهای ماست، این جملهی سیلویا پلات که میگوید:
«هنوز خودم را شلاق میزنم که جلو بروم و به بالا. در این دنیایی که به دور خودش میچرخد چه کسی میداند بالا کجاست؟»
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
.
«بله، در این فکر بودم که ما بیآینده زندگی میکنیم. آنچه عجیب است همین است: در حالی که بینیهایمان را به دری بسته فشردهایم.»
این جمله را ویرجینیا ولف در خلال جنگ جهانی دوم نوشته است، اما انگار شرح این روزهای ماست. گویی منم که دیروز با دوستی گفتم: «هیچ چشماندازی نداریم. بیآیندهایم. دردناکترین چیز همین است.»
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
.
چهارم شهریور ۴۴ ـــــــ شاهرخ مسکوب
پریروز بعدازظهر با هم بودیم. از این زیباتر و خوبتر چیزی در دنیا نیست. عشق را میگویم نه فقط شهوت را. حتا از فکر کردن هم زیباتر است. البته که ...ت زیباتر از لوکاش یا حتا هگل یا هر متفکر دیگری است...
دو روز بعد
ششم شهریور ۴۴ ـــــــ چند سطر آغازین یادداشت روزانه
چه روز و شب بدی است. قلبم خفه شده است. چنان سنگین و افسردهام که انگار مرگ در رگهایم جریان دارد. احساس مرگ میکنم؛ نه تلخ است، نه اندوهگین و جانگزاست. هیچ نیست. سنگین است و مثل سنگی که به پای مردی در دریا بسته شده باشد مرا به اعماق میکشد. فرو میروم. از آفتاب و هوا دور میشوم. در ظلماتم بیهیچ امیدِ آب حیاتی. این است احساس وصفناپذیر من.
ششم شهریور ۴۴ ـــــــ چند سطر پایانی همان یادداشت
نمیدانم رابطه به کجا خواهد کشید. بریدن از او برای من بسیار بسیار دشوار است. جان کندن است. باید بمیرم تا دوباره با چه تقلایی خودم را زنده کنم. حتا فکرش را هم نمیخواهم بکنم. آینده به نظرم سیاه میآید، بدتر از تاریکترین شبهای دورترین بیابانها.
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
.
حیاط، حوض، هشتی، ایوانی وسیع، تالاری بلند، پنجرههایی فراخ، دو گوشوار کوچک در دو سوی تالار، کنجی، پسلهای، پستویی، پلههایی رو به بام، زیرزمینی تاریک، سردابی خنک...
حتا ردیف کردن نام این فضاها هم مجالی برای تخیل است. فرقی هم نمیکند خانهای قدیمی در ایران باشد یا در هر جای دنیا...
فیلمهای سیاه و سفید قدیمی را به یاد بیاورید. زنی باریکاندام از قوس پلکانی مارپیچ بالا میرود و مردی انگشتانش را روی صافی نردهها میلغزاند. او مردد است که باید بالا برود یا همان پایین بماند. خیالِ من بیننده اما هزار راه میرود.
از نظر پیتر وولن: «راپله، ستون فقرات نمادین ساختمان است.» و گویی مرد انگشتانش را بر ستون فقرات زنی که تا چند لحظه بعد در پیچ پله گم میشود، میلغزاند.
یکی از هزار چیزی که در خانههای امروز گم کردهایم، همین خیالپردازیها است. شاید دلیل کشش ما به تماشای عکسهای خانههای قدیمی هم همین باشد. این کشش، تمایلی اروتیک است.
یوهانی پلاسما با ارجاع به جملهای از هربرت مارکوزه مینویسد:
«... خانههایی که نسل در نسل در آن زندگی کردهایم، تخیلات و تصورات اروتیک را در ما بیدار میکنند. این در حالی است که سازههای عقلگرا و احساسگریز بتنی که مجتمعهای آپارتمانی امروزی را از طریقشان میسازیم، چنین احساساتی را فرو میکوبند. از نظر هربرت مارکوزه، بخش مهمی از تمایل هرزهدرانهی سکسی و خشونت جنسی زمان، به دلیل این واقعیت است که ساختمانهایمان قابلیت برانگیزش و تامین خیالپردازیهای اروتیک را از دست دادهاند.
معماری عرفی زمانهی ما، افت و خیز احساسی آدمی را از بین برده است. ساختمانهای امروز با تخفیفِ بیشینههای گسترهی احساسی انسان، اندوه یا مسرت، و نوستالژی یا وجد، باعث یکنواختی حسی شدهاند.»
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
1 663
.
همینطوریها، محضِ معطّر کردنِ خلوت شبانهام، شعرهای قاسم هاشمینژاد را ورق میزنم. سطرها زیر چشمهام به ناز و اغوا سُر میخورند و واژهها چنان بهقاعده همنشیناند که گویی تنگ بر هم خفتهاند. با خودم فکر میکنم چقدر کم نوشتهایم از بزرگی که قاسم هاشمینژاد باشد و چقدر انگشتشمار و اندک میشناسیماش. گویی در این سرزمین، هرچه بزرگتر بیهیاهوتر باشی، مهجورتری.
.
«بس که پاکیزه برهنهیی»؛ بس، همین چهار واژه در شعر او و دنیایی اعجاب.
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
