502
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-67 روز
-1630 روز
آرشیو پست ها
•
ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی تیشهی چشات غبار آهم بمونه
تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی
شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی..
به حرفهای دشمنانتان خوب گوش کنید،
در آن حرفها حقیقت هاییست که هیچکدام از دوستانتان آن را نمیگفتهاند.
یسریها فقط زمانی که تو مسائل کوتاه میای بهت احترام میذارن، اینا در اصل به خودت احترام نمیذارن، اونا به نسخهای از تو احترام میذارن که قراره ازش منفعت ببرن.
امید در لب مرز
•
قراره که بی هم به چی رو بیاریم
منوتو به جز هم پناهی نداریم
بیا سمت من باش تو جنگ با درونم
کمک کن کنارت
غریبه نمونم
هر عادتی یک پاداش نهفته داره؛ حتی اگه از بیرون کاملاً مخرب به نظر برسه. مثلاً سیگار شاید آرامش بده، اهمالکاری شاید اضطراب رو کاهش بده، پرخوری شاید چند دقیقه احساس تنهایی رو کمتر کنه. تا وقتی پاداشِ پنهانِ اون عادت رو نشناسی، به این سادگیها نمیتونی ترکش کنی.
روزمرگیهای یک روان درمانگر
علائمی که اضطراب در ما ایجاد میکنه، در گذرگاههای مختلف.
[کتاب ارتباط مجدد با اصل خویش]
«و همهی مردم زندگی میکنند؛ نه به دلیل مراقبت از خودشان، بلکه به خاطر عشقی که به دیگران دارند.»
سه پرسش
لئو تولستوی
زندگی چیست؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آنکه عشق میورزد
دل و جانش به عشق میارزد
• آینه در آینه
هوشنگ ابتهاج
زندگی چیست؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آنکه عشق میورزد
دل و جانش به عشق میارزد
• آینه در آینه
هوشنگ ابتهاج
زندگی چیست؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آنکه عشق میورزد
دل و جانش به عشق میارزد
• آینه در آینه
هوشنگ ابتهاج
پدر را گفتم: از اینان یکی سر بر نمیدارد که دوگانهای (نماز صبح) بگزارد. چنان خوابِ غفلت بردهاند که گویی نخفتهاند که مردهاند.
گفت: جانِ پدر! تو نیز اگر بخفتی به از آن که «در پوستینِ خلق افتی.»
گلستان سعدی
تبلیغات حکومت خلاقانه است: قحطی را تحتپوشش «تحمل سختی» به مردم تحویل میدادند، تلاشی میهنپرستانه که از طریق آن مردم کرهی شمالی تشویق میشدند از شعار الهامبخش «بیایید در روز دو وعده غذا بخوریم» پیروی کنند.
فرار از اردوگاه ۱۴؛ داستانی واقعی فرار ادیسهوار مردی از کرهی شمالی به سوی آزادی
بلین هاردن
سعی کردم به خودم هشدار دهم.
سعی کردم به یاد بیاورم که امید،
بیرحمترین احساس دنیاست.
میتواند روح را متلاشی کند.
ولی الان نمیخواستم به اینها فکر کنم.
امید را میخواستم،
میخواستم به آن بچسبم و اجازه دهم برای مدتی احساس سبکی به من دست دهد.
جنگل
هارلن کوبن
