1 160
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+57 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
🔶شهوت پنهان 😔
(حکایتی واقعی )
یکی ازعلمای اهل بصره می گوید:
روزگاری به فقر وتنگدستی مبتلا شدم، تا جایی که من و همسر و فرزندم چیزی برای خوردن نداشتیم.
خیلی بر گرسنگی صبر کردم،
پس تصمیم گرفتم خانه ام را بفروشم و به جای دیگری بروم.
درراه یکی از دوستانم به اسم ابا نصر را دیدم و او را از فروش خانه باخبر ساختم.
پس دوتکه نان که داخلش حلوا بود به من داد و گفت :
برو و به خانواده ات بده.
به طرف خانه به راه افتادم ...
در راه به زنی و پسر خردسالش برخورد کردم به تکه نانی که در دستم بود نگاه کرد و گفت :
این پسر یتیم و گرسنه است و نمی تواند گرسنگی را تحمل کند چیزی به او بده خدا حفظت کند.
آن پسر نگاهی به من انداخت که هیچگاه فراموش نمی کنم .
گفتم : این نان را بگیر و به پسرت بده تا بخورد .
بخدا قسم چیز دیگری ندارم و درخانه ام کسانی هستند که به این غذا محتاج ترند .
اشک از چشمانم جاری شد و درحالی که غمگین و ناامید بودم به طرف خانه بر می گشتم .
روی دیواری نشستم و به فروختن خانه فکر می کردم .
که ناگهان ابو نصر را دیدم که ازخوشحالی پرواز می کرد و به من گفت : ای ابا محمد چرا اینجا نشسته ای !
در خانه ات خیر و ثروت است...
گفتم: سبحان الله... از کجا ای ابانصر؟
گفت : مردی از خراسان از تو و پدرت می پرسد، و همراهش ثروت فراونی است.
گفتم : او کیست؟
گفت : تاجری از شهر بصره است، پدرت سی سال قبل مالی را نزدش به امانت گذاشت اما بی پول و ورشکست شد .
سپس بصره را ترک کرد و به خراسان رفت و کارش رونق گرفت و یکی از تاجران شد و حالا به بصره آمده تا آن امانت را پس بدهد همان ثروت سی سال پیش به همراه سودی که بدست آورده...
خدا را شکر گفتم و به دنبال آن زن و پسر یتیمش گشتم و آنان را بی نیاز ساختم.
درثروتم سرمایه گذاری کردم و یکی از تاجران شدم مقداری از آنرا هر روز بین فقرا و مستمندان تقسیم می کردم،
ثروتم کم که نمی شد زیاد هم می شد.
کم کم عجب و خودپسندی و غرور وجودم را گرفته بود و خوشحال بودم که دفترهای ملائكه را از حسناتم پر کرده بودم و یکی از صالحان درگاه خدا بودم .
شبی از شب ها در خواب دیدم که قیامت برپا شده و خلایق همه جمع شده اند ، و مردم را دیدم که گناهان شان را بر پشت شان حمل می کنند تا جایی که شخص فاسق ، شهری از بدنامی و رسوایی را برپشتش حمل می کند .
به میزان رسیدم که اعمال مرا وزن کنند ...
گناهانم را در کفه ای و حسناتم را درکفه دیگر قرار دادند،
کفه حسناتم بالا رفت و کفه گناهانم پایین آمد...
سپس یکی یکی از از حسناتی که انجام داده بودم را برداشتند و دور انداختند چون در زیر هرحسنه "شهوت پنهانی" وجود داشت،
از شهوت های نفس مثل ریاء ، غرور ، دوست داشتن تعریف و تمجید مردم...
چیزی برایم باقی نماند و درآستانه هلاکت بودم که صدایی را شنیدم: آیا چیزی برایش باقی نمانده؟
گفتند : این برایش باقی مانده ...
و آن همان تکه نانی بود که به آن زن و پسرش بخشیده بودم .
سپس آنرا در کفه حسناتم گذاشتند و گریه های آن زن را بخاطر کمکی که بهش کرده بودم ، در کفه حسناتم قرار دادند، کفه بالا رفت و همینطور بالا رفت تا وقتی صدایی آمد و گفت :
نجات یافت . . . . . . .
خداوند هیچ عملی را بدون اخلاص از ما قبول نخواهد کرد،
پس بکوشیم هیچ عملی را کوچک نشماریم و هر عبادت و کارخیری را خالصانه وصرفا برای الله تعالی انجام دهیم .
کتاب "وحی القلم"
🟢 مثال: ڪسے ڪه پروردگارش را ذڪر مےڪند زنده و ڪسے ڪہ پروردگارش را ذڪر نمےڪند مرده هست.
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابیای فرستاد که در فاصلهای دور از خانهیشان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فرا خواند و از آنها خواست که براساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده پسر دوم گفت: نه.... درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن. پسر سوم گفت: نه. درختی بود سرشار از شکوفههای زیبا و عطرآگین و با شکوهترین صحنهای بود که تا به امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: «نه، درخت بالغی بود پربار از میوهها، پر از زندگی و زایش.
مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید دربارهی یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید. همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگی شان بر می آید فقط در انتها نمایان میشود. وقتی همه فصلها آمادهی رفتن باشند؛
اگر در «زمستان» تسلیم شوید امید شکوفایی «بهار»، زیبایی «تابستان» و باروری «پاییز» را از کف داده اید؟
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند.
زندگی را فقط با فصلهای دشوار نبین؛ در راههای سخت پایداری کن، لحظههای بهتر بالاخره از راه میرسند!
#مدرسه_احیاءالعلوم_هرات
@Aehyaa
🪧تویی بدر عالم
🎥 سرودی دربارهی پیامبر محبوبمان
🎙گروه سرود مدرسه احیاءالعلوم هرات
#مدرسه_احیاءالعلوم_هرات
@Aehyaa
💡پندهای قرآنی
وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ۖ وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا ۚ وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلًا
(سوره نساء آیه/122)
کسانی را که ایمان آوردهاند و کار شایسته انجام دادهاند، به باغهائی (از بهشت) داخل خواهیم کرد که در زیر (درختان) آنها رودبارها روان است، و آنان جاودانه تا ابد در آنجاها ماندگار میمانند. این را خدا وعده داده است و وعدهی خدا حق است، و چه کسی در سخن از خدا راستگوتر است؟
@akhlaqmarefat
خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد. خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان ۹ نمره گرفتی. تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفتی
پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ شده بود سرش را بلند کرد و گفت: خانم معلم، میشود... میشود یک نمره به من ارفاق کنید؟
خانم معلم با عتاب مادرانهای سرش را تکان داد و گفت: یک نمره ارفاق کنم؟! این ممکن نیست من طبق جوابهایی که در برگۀ امتحانت نوشتهای به تو نمره دادهام.
او اضافه کرد: نگران نباش، من که نمیخواهم به خاطر ضعفت در امتحان، تو را تنبیه کنم تو باید در امتحان بعد تلاش بیشتری داشته باشی و نمرۀ بهتری بگیری.
پسر با صدایی که نشان میداد خیلی ترسیده گفت: اما مادرم کتکم میزند.
خانم معلم ساکت شد. او آرزوی والدین را درک میکرد که میخواهند بچههایشان بهترین نمرهها را کسب کنند و موفق باشند؛ از طرفی نمیتوانست در برابر بچههای بازیگوشی که در امتحاناتشان ضعیف هستند، نرمی نشان دهد.
اما یک موضوع دیگر هم بود. او میدانست که کتک خوردن بچهها هم هیچ کمکی به تحصیلشان نمیکند و حتی تأثیر منفی آن ممکن است آنها را از تحصیل بازدارد.
نمیدانست چه تصمیمی بگیرد، یک نمره ارفاق بکند یا نه، او در کار خود جداً اصول را رعایت میکند. اما به هر حال قلب رئوف مادرانه هم داشت.
نگاهی به پسرک کرد، هنوز تمام تن پسرک از ترس میلرزید و به گریه هم افتاده بود. عاقبت رو به پسرک کرد و گفت:
ببین! این پیشنهادم را قبول میکنی یا نه؟
من به ورقهات یک نمره «ارفاق» نمیکنم. فقط میتوانم یک نمره به تو «قرض» بدهم.
تو هم باید در امتحان بعدی دو برابر آن را، یعنی دو نمره، به من پس بدهی. خوب است؟
پسرک با شادی گفت: چشم! من حتماً در امتحان بعدی دو نمره به شما پس میدهم.
او با خوشحالی از خانم معلم تشکر کرد و رفت. از آن پس برای این که بتواند در امتحان بعدی قرضش را به خانم معلم پس بدهد، با دقت زیاد درس میخواند.
تا این که در امتحان بعد نمرۀ بسیار خوبی کسب کرد. از طرف مدرسه به او جایزهای داده شد. از پسِ آن «درس» که خانم معلم به او داده بود، مقطع دبیرستان را با نمرات عالی پشت سر گذاشت و وارد دانشگاه شد.
او همیشه ماجرای قرض نمره را برای دوستانش تعریف میکند و از بازگویی آن همیشه هیجان زده میشود؛ زیرا میداند که نمرهای که خانم معلم آن روز به او قرض داد، سرنوشتش را تغيير داد.
آن پسرک جوان اکنون جزء ده ثروتمند دنیاست... او " لی کا- شینگ " رییس بزرگترین کمپنی عرضه کننده محصولات بهداشتی و آرایشی در سراسر جهان است!
#مدرسه_احیاءالعلوم_هرات
@Aehyaa
مختصری از تاریخ اسلام (قسمت سیوششم)
🔖غزوهی موته
پیامبر اسلام نامهای برای حارث بن ابیشمر حاکم شام فرستاد و او را به دین اسلام فراخواند. حارث پیام پیامبر را نپذیرفت و سپاهیانش، قاصد پیامبر صلی الله علیه و سلم را به شهادت رساندند. به اثر آن، پیامبر صلی الله علیه و سلم سپاهی به فرماندهی زید بن حارثه رضی الله عنه تجهیز نمود و فرمود: «اگر زيد به قتل رسيد، جعفر امير سپاه باشد، و اگر جعفر به قتل رسيد، عبدالله بن رواحه امير سپاه گردد!» سپس با به شهادت رسیدنِ این امیر، امر قیادت را به دوش خود مسلمانان گذاشت تا به اساس مشوره، کسی را به عنوان امیر بر خویش بگمارند.
در جمادیالاول سال هشتم هجری، سربازان اسلام به سوی بلقاء شتافتند و در قریهی موته در جنوب بحر میت، با نیروهای رومی برخوردند که از چندین سپاه متشکل بودند. نبرد سختی میان دو طرف واقع شد که در آن جنگاوران اسلام، شهامت و شجاعت خویش را به نمایش گذاشتند و با سلحشوری مبارزه نمودند. در این نبرد، امیر سپاه مسلمانان زید بن حارثه به شهادت رسید و پیش از آنکه بیرق اسلام از دست او بر زمین فرو افتد، جعفر آن را گرفت و با شجاعت بیمانندی مبارزه نمود تا او هم به شهادت نایل آمد؛ سپس عبدالله بن رواحه به پیش شتافت و پرچم را به دست گرفت و تا لحظهای که جان در بدن داشت، مبارزه نمود. بعد از شهادت این سه، مسلمانان خالد بن ولید را به عنوان امیر برگزیدند. خالد سپاهیان را منظم نمود و صبح زود که ارتش روم عقب رفته بود تا خود را برای حمله ای دیگر بر سپاه اسلام آماده نماید، فرصت را غنیمت شمرده با سپاهیان خود به مدینه برگشت.
عقبنشینی و عملکرد خالد بن ولید رضی الله عنه از ناحیهی نظامی و روانی، عملی جالب و شگفت به شمار میرود؛ او توانست با این کار سربازان و سپاهیانش را در مقابل لشکر انبوه روم که تعداد و شمار و آمارش ده چند سپاه اسلام بود، حفظ نماید.
#مختصر_تاریخ_اسلام
#مدرسه_احیاءالعلوم_هرات
@Aehyaa
حکایت آموزگار
حکایت شده است آموزگار جوانی ناگاه با مردی بزرگسن، روبرو شد؛ مردی که در صنف سوم دورۀ ابتدایی آموزگارِ این آموزگارِ جوان بوده است.
جوان با دیدنِ وی خرسند شده، جهتِ ادای احترام نزد وی میرود و خود را برای آن مرد معرفی مینماید و باتلاش او را یادآور میشود تا آموزگار، این شاگرد دیروزین خویش را بشناسد؛ اما مرد او را به یاد نمیآورد.
سپس جوان گفت: در واقع شما سبب و عامل این شدید تا من امروز معلم باشم، من همیشه آرزو داشتم تا همچون شما باشم.
مرد لبخند زد و پرسید: من؛ اما این برای چه؟
جوان در پاسخ گفت: شاید به یاد داشته باشید آنگاهی را که یکی از دانشآموزان ساعت جدیدش را با خود به مدرسه آورده بود و بدان افتخار مینمود و آن را برای همه همصنفیانش نشان داده بود.
مرد گفت: آری! گویا چیزی از آن واقعه به یاد میآورم!
جوان در ادامه گفت: این سرگذشت در بخش و صنف ما بود. من آرزو داشتم آن ساعت از آن من باشد؛ لذا منتظر موعد مناسب ماندم تا توانستم آن را از نزد وی بربایم. لحظهای که دانش آموز متوجه شد ساعتش سرقت شده است، برای شما شکایت نمود و شما با کمال لطف و مهربانی فرمودید: هر کس که ساعت را بدون کدام قصدی برداشته است، آن را برای صاحبش برگرداند.
اما من آن کار را نکردم؛ ساعت را برنگردانیدم؛ چون از کردۀ خویش خجل بودم.
در پایان درسها، شما از همه دانشآموزان خواستید جهتِ تفتیش و تلاشی در کنار دیوار به صف ایستاد شوند؛ اما قبل از آغاز تفتیش از همه خواستید تا چشمان شان را ببندند.
شما بررسی را آغاز نمودید. هنگامیکه به من رسیدید، ساعت را از کیسه ام بیرون نمودید بدون اینکه برایم چیزی بگویید. تفتیش بقیه دانشآموزان را نیز به اتمام رسانیدید. سپس ساعت را به صاحبش برگرداندید؛ مرا دران جمع مفتضح نکردید و دران باره هرگز با من صحبت نیز ننمودید.
از همان لحظه، شما برای من به عنوان الگوی والایی قرار گرفتید که من تصمیم گرفتم تلاش نمایم تا مانند شما گردم.
اما؛ چرا شما دران باره با من سخن نگفتید و هرگز بدان مناسبت حتی در حالت تنهایی، توبیخم نکردید؟
مرد گفت: چون من ندانستم این کار تو بود و این تو بودی که ساعت را برداشتی.
جوان گفت: چگونه نشناختید؛ در حالیکه ساعت را از جیب من بیرون نمودید؟!
آموزگار گفت: زیرا من هم با شما، چشمانم را بسته بودم و دوست نداشتم هویت دزد برایم آشکار شود تا این، روی دیدگاهام نسبت به وی تاثیر نگذارد و پیوند و ارتباطم با وی به عنوان دانشآموزم، دگرگون نشود!
✒نوشتۀ احسان الفقیه
✒ترجمۀ عبدالرحمن عزام
#مدرسه_احیاءالعلوم_هرات
@Aehyaa
مختصری از تاریخ اسلام (قسمت سیوپنجم)
🔖عمرهی قضایی
بعد از اینکه پیامبر صلی الله علیه و سلم از خیبر به مدینه بازگشتند، در ماه ذوالقعدهی سال هفتم هجری همراه با مسلمانان، از مدینه بیرون و در حالیکه لباس احرام به تن داشتند، رهسپار مکه گردیدند. هنگامیکه قریشیان از آمدنِ پیامبر باخبر گردیدند، به اساس شروط مندرج پیماننامهی حدیبیه، از مکه بیرون شدند. پیامبر صلی الله علیه و سلم با یاران خویش به مکه داخل شده و با سر دادنِ شعار «لا اله الا الله وحده، صدق وعده، ونصر عبده، و أعز جنده، وهزم الاحزاب وحده» (بجز خداي يکتا خدايی نيست، به وعدهاش وفا کرد؛ بندهاش را نصرت داد، سپاهیانش را عزت داد، و همه گروهها را خود به تنهايی درهم شکست) به طواف خانهی خدا پرداختند. سپس با سپری شدن سه روز، پیامبر صلی الله علیه و سلم در روز چهارم به یاران خویش دستور دادند تا از مکه بیرون شده و به مدینه باز گردند.
#مختصر_تاریخ_اسلام
#مدرسه_احیاءالعلوم_هرات
@Aehyaa
🔶داستانی شگفت انگیز؛ از مسلمان شدن، ریچارد فیرلی:
از بس که از اسلام زیاد بدش می آمد در روز تولد شوهرش برای او کتاب «آیات شیطانی» اثر، ملحد مشهور سلمان رشدی را تحفه داد.
شوهرش «ریچارد فیرلی» از جمله مدیران بزرگ مبارزه با تروریسم بریتانیا بود، عادت اش این بود که در مورد تهمت و متهم خوب تحقیق می کرد.
رفت به طرف متهم «قران کریم» تا از دید خودش آن را مورد بررسی قرار دهد.
در نتیجه «ریچارد» اسلام را پذیرفت و جزء مدافعین واقعی آن گردید که در هر مناسبتی با افتخار قرآن را بلند نموده و می گوید: این همان کتابی است که ما به آن ایمان داریم.
از بد شانسی خانم اش این بود، که مرد مصروف تحقیق در علوم فیزیک بود، و از قضاء چشمانش بر این آیات افتاد که زندگی اش را سراسر تغییر داد:
۱. (أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا ۖ وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ ۖ أَفَلَا يُؤْمِنُونَ). انبیاء/30
آیا کافران نمیبینند که آسمانها و زمین (در آغاز خلقت به صورت تودهی عظیمی در گسترهی فضا، یکپارچه) به هم متّصل بوده و سپس (بر اثر انفجار درونی هولناکی) آنها را از هم جدا ساختهایم (و تدریجاً به صورت جهان کنونی درآوردهایم) و هرچیز زندهای را (اعم از انسان و حیوان و گیاه) از آب آفریدهایم. آیا (دربارهی آفرینش کائنات نمیاندیشند و) ایمان نمیآورند؟
۲. (وَالسَّمَاءَ بَنَيْنَاهَا بِأَيْدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ). ذاریات/47
ما آسمان را با قدرت بنا ساختهایم و همواره آن را وسعت میبخشیم.
۳. (وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا). نبأ/7
و آیا کوهها را میخهائی (برای نگاهداری زمین در برابر فشار موادّ مذاب درونی) ننمودهایم؟
و این جمله را همیشه تکرار می کرد: این سه آیات زندگی ام را تغییر داد.
«three verses changed my life»
این سه آیت نظریات اساسی علوم ساینسی را شامل می شود که همانا:
۱. نظریه ای انفتاق، یا باز شدن هستی.
۲. گسترش دوامدار هستی.
۳. توازن سیارات.
و می گفت: محال است که بشر قبل از ۱۴۰۰ سال اینها را بداند.
در حقیقت مسئله ی بدشانسی خانم اش مطرح نیست، بلکه این قانون الهی در هستی است که هر کسی که در جستجوی حق باشد به آن می رسد، و هر گاه دین الله تعالی، مورد هجوم قرار گیرد قدرش بلند تر می شود.
ریچارد یا راشد (طوریکه بعضی از مسلمانان علاقمند هستند که این طور صدایش کنند)می گوید: روز اسلام آوردن خود را دقیق به یاد دارم او بیان می کند؛ روز ۱۹ آگوست ۱۹۹۳ تاریخ تعیین کننده در زندگی ام است، که من لذت ایمان و پاکی دلم را چشیدم.
او در یک گفتگوی خصوصی می افزاید: بعد از تحقیق کامل وارد اسلام شدم من فارغ رشتهی جیلوجی(زمین شناسی) از پوهنتون اکستر بریتانیا هستم، من نظریه؛ ارتباط بین اسلام و تروریزم را کاملا رد می کنم.
او با جملات آهسته و آواز لرزان می گوید: که بعد از ۱۷ سال از اسلام آوردنم، برای اولین بار به عمره رفتم، وقتی خودم را در نیمه یی شب، روبروی کعبه یافتم وضعیت دیگری داشتم. اصلا نمی دانم برایم چی اتفاقی افتاد، من که یک نظامی تمرین یافته بودم، می دیدم که چشمانم به شدت اشک می ریزند من تا هنوز راز آن حالت را نمی دانم، اما بعد از ختم طواف و تراشیدن سرم احساس می کردم، دارم به رضایت الله تعالی نزدیک شده ام.
ترجمه از عربی: مفتی محمد سرور احمدی
او از خاندان تو نیست!
اهل تو همان کسانیاند که هنگام دیدار شان، رویت از بشاشت بدرخشد و معیت شان در کنارت سبب سرازیری باران سعادت بر تو گردد و آفتاب امید نیز هنگام ظهور و حضور شان، طلوع نماید.
خداوند او را خطاب کرده گفت: او؛ از خاندان تو نیست! آری، او فرزندش بود؛ ولی نه از اهلش؛ چون اهل چیزی دیگر است.
چه بسیار اند کسانی که از اهل ما هستند و ما را با ایشان پیوندی نه، پس سعادتا به حال کسی که میان این دو، گره بزند؛ هم اهل باشند و هم دارای پیوند!
🖋ا. عبدالعزیز عاصی
✏ترجمه: عبدالرحمن عزام
#مدرسه_احیاءالعلوم_هرات
@Aehyaa
مختصری از تاریخ اسلام (قسمت سیوچهارم)
🔖فتح خیبر
سال هشتم هجری برابر با ۶۲۹ میلادی
نخستین عملکردی که پیامبر صلی الله علیه و سلم بعد از صلح حدیبیه انجام دادند، توبیخ یهود و پاسخدهی به دسیسههای این مردم و مهر پایان گذاشتن بر سیطرهی شان در خیبر بود. یهودیان با علم به اینکه بعد از غزوهی احزاب قرار داشتند و در آن نیز در کنار قریش علیه مسلمانان نقشهکشی و دسیسهچینی نموده و در پی پایان بخشیدن دعوت اسلامی و تصفیهی یارانش بودند، اینک نیز خیبر را به مرکزی برای حرکتهای مسلمانستیز مبدل نموده بودند
مسلمانان بعد از جنگی سخت و نبردی خونین که دو ماه به طول انجامید، توانستند بر خیبر فایق آمده و با پیروزی تمام، فاتحانه پرچم خویش را بر فراز آن به اهتزاز در آورند. با سقوط خیبر، مراکز دیگر یهود در فدک و وادی القری و تیماء نیز تسلیم شدند. و با این حساب، وجود و خطر یهود برای همیشه پایان یافت.
#مختصر_تاریخ_اسلام
#مدرسه_احیاءالعلوم_هرات
@Aehyaa
پدر؛
برخیز که رسولالله آمده است!
گرسنگی آخرین تاب و توانش را از وی سلب کرده بود. او هر چه کرد گرسنگی دست از گریبانش برنداشت؛ لذا از خانه خارج شد و به سمتی به راه افتاد. در بین راه به یار دوستدارش ابوبکر برخورد، بعد از رد و بدل معلومات، معلوم شد که او را هم همین امر، به کوچه کشانده است. هر دو به رفتنِ شان ادامه دادند که ناگاه چشمانشان به مرد بلندقامتی افتاد که در کوچه قدم میزند، بلی او عمر بود. و پای او را هم گرسنگی به بیرون کشانده بود. بعد ایشان میبایست برای سد رمق، راهی میجستند تا چیزی مییافتند که ناگاه ابوالهیثم به یاد پیامبر صلی الله علیه وسلم آمد و در پی، هر سه به رهسپار خانهی او شدند.
ایشان بعد از لحظهای قدمزنی، به خانهی ابوالهیثم رسیدند. او و همسرش به استراحت پرداخته و خوابیده بودند. در خانه، فرزند خردسالی نیز داشتند. ابتدا عمر دروازه را زد و با آن صدای رسایش ابوالهیثم را صدا کرد، اما نه ابوالهیثم و نه خانمش صدا را نشنیدند؛ اما آن کودک که آرام در بسترش خوابیده بود، یکدم از جایش بلند شد و گفت: پدر! برخیز که عمر آمده است. ابوالهیثم گمان کرد که فرزندش خواب میبیند؛ لذا گفت: بخواب فرزندم، این وقت عمر در اینجا چه میکند! کودک خوابید. چون در باز نشد، این بار ابوبکر آمد و صدا کرد: ای ابوالهیثم! کودک باز بیدار شد و فریاد زد: پدر! ابوبکر آمده است. پدر دوباره او را به بسترش برگرداند و خواباند.
اما آخرین صدا، صدای رسول خدا بود که حتی جنازهها را نیز زنده میساخت. به محض اینکه ابوالهیثم را صدا کرد، کودک، همچون تیر از کمان پرید، هم به سوی دروازه میدوید و هم میگفت:
پدر!
برخیز که رسولالله آمده است!
ابوالهیثم که سراسیمه شده بود، به سوی دروازه شتافت. باورنکردنی بود، در این زمان، پیامبر به خانهاش تشریف آورده بود. او مهمانان را به خانه راهنمایی نموده و بهترین وجه از ایشان، پذیرایی نمود.
صلی الله علیه وسلم و رضی الله عنهم اجمعین
🎐به روایت مسلم در باب زهد
📜نورجاویدان، جلد اول، ص. 642
#مدرسه_احیاءالعلوم_هرات
@Aehyaa
مختصری از تاریخ اسلام (قسمت سیوسوم)
🔖دعوت پادشاهان به اسلام
پیامبر صلی الله علیه و سلم در خلال مدتزمان برقراری صلح، پادشاهان و رؤسای مناطق مختلف را به اسلام فراخواندند؛ از جمله: هرقل امپراطور روم، کسری پادشاه فارس، مقوقس نمایندهی روم در مصر و بازان نایب کسری در یمن. برای هر یک از ایشان نامه و قاصدی جداگانه فرستادند که هر یک به شکل متفاوتی از پیام پیامبر، استقبال نمودند.
کسری پادشاه فارس بر نامهی پیامبر صلی الله علیه و سلم خشم گرفته و آن را پیش از آنکه بخواند، پاره نمود.
هرقل نامهی پیامبر را دریافت و قاصدش را گرامی داشت.
مقوقس نیز به شکلی مناسب، پیام را پذیرفت. اما بازان و فارسیان همراه او در یمن، ایمان آورده و مسلمان شدند.
#مختصر_تاریخ_اسلام
#مدرسه_احیاءالعلوم_هرات
@Aehyaa
اعتمادها را سلب نکنیم!
در کشور دانمارک با قطار سفر میکردم.
بچهای بسیار شلوغ میکرد.
خواستم او را آرام کنم. به او گفتم اگر آرام باشد، برایش شکلات خواهم خرید.
آن بچه قبول کرد و آرام شد.
قطار به مقصد رسید و من هم خیلی عادی از قطار پیاده شده و راهم را کشیدم و رفتم.
ناگهان پلیس مرا خواند و اعلام نمود شکایتی از شما شده مبنی بر اینکه به این بچه دروغ گفتهای.
به او گفتهای شکلات میخرم؛ ولی نخریدهای!!!
با کمال تعجب بازداشت شدم.
در آنجا چند مجرم دیگر بودند مثل دزد و قاچاقچی و...
آنها با نظر عجیبی به من مینگریستند که تو دروغ گفتهای؛ آنهم به یک بچه؟!
به هر حال جریمه شده و شکلات را خریدم و عبارتی بر روی گذرنامهام ثبت کردند که پاک نمودن آن برایم بسیار گران تمام شد.
آنها گدای یک بسته شکلات نبودند.
آن ها نگران بدآموزی بچهیشان بودند و اینکه اعتمادش را نسبت به بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفی به او زدند، او باور نکند!!!
🗞کتاب چرا عقب مانده ایم؟
🖋دکتر علی محمد ایزدی
#مدرسه_احیاءالعلوم_هرات
@Aehyaa
مختصری از تاریخ اسلام (قسمت سیودوم)
🔖دستاوردهای صلح حدیبیه
صلح حدیبه به مثابهی پیروزی بزرگی برای پیامبر و دعوتش به شمار میرفت که پاره ای از فواید و بهرههای آن به قرار زیر بود:
▫برای مسلمانان و قریش این فرصت را داد تا در امن و امان و به شکل آزاد، افراد هر دو جانب با همدیگر رفتوآمد داشته باشند؛ و این سبب شد تا قریشیان حقیقت اسلام را بدانند و از روی فهم و قناعت، مسلمان شوند.
▫جلو نبرد قریش را گرفت. و این به مسلمانان کمک کرد تا یهود را سرزنش نموده و به تصفیه حساب با یهود خیبر، وادیالقری و فدک و تیماء، بپردازند.
▫پیامبر صلی الله علیه و سلم فراغت یافتند تا دعوت خویش را در محدودهی وسیعی نشر نمایند، و قاصدان خویش را به سوی پادشاهان و حاکمان شرق فرستاده و آنان را به دین اسلام فراخوانند.
▫افراد زیادی از جوانان مسلمان از مکه گریختند و خواستار بود و باش در مدینه شدند؛ اما پیامبر اسلام از باب وفا به پیماننامهای که در حدیبیه با قریش بسته بود، به ایشان اجازهی ماندگاری در مدینه ندادند؛ ایشان هم راه مواصلاتی مکه و شام را بند نموده و بر کاروانهای تجارتی قریش یورش میبردند. قریش نزد پیامبر آمده و از تنازل خویش در باب مادهای که متعلق به عدم اجازهی پناهدهندهگی برای تازهمهاجران بود، خبر دادند؛ تا دیگر تجارتِ شان در امان باشد و پیامبر هم خواستهی شان را پذیرفتند.
#مختصر_تاریخ_اسلام
#مدرسه_احیاءالعلوم_هرات
@Aehyaa
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
